شقایق تنها

 

و دیدن یک شقایق تنها که مشعل افروخته بر فراز دکل افراشته اش در باد بالای شناور سیاه چربش می درخشید، دلم را چون دل مسافری ب تپش می انداخت که به کناره ای چشمش ب نخستین قایق به خاک نشسته ای بیفتد، قایقی که کارگری قیراندودش میکند، و او پیش از آن که هنوز آب را دیده باشد فریاد بزند: «دریا!»

 

طرف خانه سوان / مارسل پروست / ص 221

/ 1 نظر / 19 بازدید