از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
- ۱۳٩٤/٦/۳۱

 

من تازگی یک عبارت جالبی از آبراهام لینکلن دیدم، که فکر کردم شاید خوشتون بیاد در اینجا ازش نقل کنم:  او در دسامبر 1862 در دومین جلسه سالانه کنگره صحبت می کرد. باید بگم که من هیچ نمی دونم که اون موقع چه جریان هایی بوده. ما در بریتانیا تاریخ آمریکا رو تدریس نمی کنیم. ما پنهانش می کنیم. این رویکرد ماست.

خوب، شکی نیست که چیز خارق العاده ای در دسامبر 1862 اتفاق افتاده که آمریکایی ها در این جمع خوب می دونند. (جنگ داخلی آمریکا)

امّا لینکلن اینو گفت: "عقاید تعصب آمیز مربوط به گذشته آرام، برای اکنون طوفانی کفاف نمی دهند. شرایط فعلی انباشته از سختی هاست، و ما باید همراه با شرایط بلند شویم" من عاشق این جمله ام. نمی‌گه بلند شویم تا به شرایط فعلی برسیم، می‌گه «همراه» با شرایط بلند شویم.

ادامه عبارت: "حال که شرایط ما جدید هست، باید به شکلی نو فکر کنیم و به شکل جدید اقدام کنیم باید خودمان را از اسارت شیفنگی (نسبت به گذشته) رها کنیم. آن موقع است که می توانیم کشورمان را نجات دهیم."

 من عاشق این عبارتم، "رهایی از شیفتگی" می دونید مفهومش چیه؟

این که افکاری هست که همه ما شیفنه آنها شده ایم که خیلی راحت قبول کرده ایم که طبیعی هستند، دنیا را همینطوری می‌بینیم. و خیلی از افکار ما برای مواجهه با شرایط قرن حاضر شکل نگرفته اند بلکه برای رفع و رجوع شرایط قرنهای گذشته شکل گرفته اند. ولی هنوز اذهان ما شیفته و مسحور اونهاست. و ما باید خودمان رو از شیفتگی به بعضی از اونها رها کنیم. البته، گفتنش از انجام دادنش راحت تره. البته فهمیدن اینکه به چیزی عادت کرده اید سخته. علتش اینه که بهش عادت کرده اید.

 خوب بگذارید یه چیزی ازتون بپرسم که به اش عادت کرده اید. چند نفر از شما بالای 25 سال سن دارید؟ البته این اون چیزی که بهش عادت کردین نیست ها مطمئنم که اینو خودتون هم از قبل می دونستید که چند سالتون هست. آیا کسی اینجا کمتر از 25 سال سن داره؟ خوبه.

حالا، اونهایی که بالای 25 سالشونه، اگه ساعت مچی دستتون هست، دستتون رو بلند کنید. تعدادمون زیاده، اینطور نیست؟

حالا در یک جمع افراد زیر بیست سال همین سوال رو بکنید. نوجوان ها ساعت مچی نمی بندن. منظورم این نیست که نمی تونند یا اجازه ندارند، فقط معمولا تصمیم می گیرند که نبندند. و علتش اینه که، اونهایی که بالای 25 سال دارند، در فرهنگ قبل از دیجیتال بزرگ شده اند. و ما، اگه بخواهیم زمان رو بدونیم، باید یه چیزی به دستمون ببندیم که زمان را بگوید. بچه ها الان در دنیایی زندگی می کنند که همه چیز دیجیتال شده، و زمان، برای اونها، همه جا هست. اونها علتی برای ساعت مچی بستن نمی بینند.

و ضمنا، شما هم نیاز ندارید؛ فقط ما همیشه این کار رو کردیم، و به این کار ادامه می دیم. دختر من، کیت، 20 سالشه و هیچ وقت ساعت نمی بنده. دلیلی برای بستنش نمی بینه. میگه: "این یک وسیله تک کاره است." (خنده حضار) "این چه کار احمقانه اییه ؟ من بهش می گم: "نه، نه، این ساعت تقویم هم داره." (خنده حضار) "چند تا کار انجام میده."

 در آموزش چیزهایی هست که ما شیفته شون شده ایم. بگذارید چند تا مثال بزنم. یکی از اونها، ایده خطی انگاری هست. به این معنی که هر چیزی از اینجا شروع میشه، و در یک مسیری امتداد داره، و اگه همه چیز رو درست انجام بدید، نتیجه اش این می شه که برای ادامه زندگی تان آماده خواهید بود. تمام کسانی که در TED صحبت کردن به طور تلویحی یا صریحا، داستان دیگری را روایت کرده اند اینکه که زندگی خطی نیست، بلکه اورگانیک (زنده) است.

زندگی ما به صورت وابستگی دو طرفه است ما استعدادهایمان رو در ارتباط با شرایطی که به وسیله همین استعدادها خلق شده اند، کشف می کنیم. ولی میدونید چیه؟ ذهن ما شیفتگی پیدا کرده به این روایت خطی و احتمالا نهایت نظام آموزشی ما اینه که به دانشگاه ختم بشه. من فکر میکنم ما شیفته این شدیم که مردم رو به دانشگاه بفرستیم، به نوع مشخصی از دانشگاه. منظورم این نیست که شما لازم نیست به دانشگاه بروید، اما همه هم نیاز ندارند که به دانشگاه بروند. و همه هم نیاز ندارند که بلافاصله به دانشگاه بروند. شاید بعد ها بروند، نه فورا.

بخشی از سخنرانی کن روبینسون 

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :