از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩۳/۱۱/۳

ساعت شنی ِ کتاب از طلای خود تهی شده، اما دانه ی این جمله همچنان در حباب بالایی ساعت باقی مانده است ، آنچنان که گویی زمان تاثیری بر سادگی آن نگذاشته است. روزی آن را در دفترچه ای یادداشت می کنید تا از نزدیک، بهتر آن را ببینید :

"هنگام بازگشت، هم‌چنان که زاغ‌ها را بر دشت‌های پوشیده از برف نظاره می‌کردم، به خود می‌گفتم: «می‌باید از موفقیت بپرهیزی!»"

این جمله حرکتی بی پایان دارد. حرکت آمد و شد میان قلبی فسرده و برف سپید. خلوص برف سبب گشته که مردی که به تماشای آن نشسته، خواسته ی خویش را به یاد اورد، خواسته ای چندان نیرومند که یارای پایداری برابر آن را از کف داده و از آن اندوهگین گشته است. این دلتنگی برخاسته از برفی است که زاغ های سیاه آن را لکه لکه کرده اند. در این جمله نور انتشار دارد. مانند شیره ی نباتی درخت که در دایره هایی که به تدریج بزرگ و بزرگ تر می شوند، جریان دارد. در این جمله روح و دنیا نشانه های خود را تا به ابد با یکدیگر مباده می کنند: 

خالصی در ما به سان ِ "برف" است. "زاغ ها" مانند سرزنشی روی برف نشسته اند. مخاطب این جمله معشوقه نیست، حتی اگر نامه برای اون نوشته شده باشد. مخاطب این جمله کسی است که ساکت و آرام آن را بر زبان آورده و یکه و تنها روی صندلی قطار نشسته است. این جمله از فرانتس کافکا به سوی فرانتس کافکا می رود و در میانه ی راه ، از دشت های پوشیده از برف می گذرد. این جمله ی یک شاعر است . پس جمله ی کسی است که وجود ندارد.

در قطار مسافران زیادی هستند. مثلا یک دانشجوی جوان شیمی که می رود تا به نامزدش بپیوندد، مزرعه داری که از محضر باز می گردد، کودکی در آغوش مادر به خواب رفته و لمس شانه های جاوادنه ، او را آرامش بخشیده است. سه نظامی که به مرخصی می روند، اشخاصی دیگر و البته مرد جوانی که در اداره ی بیمه کار می کند. اما از شاعر اثری نیست . جرا که هیچکس شاعر نیست . زیرا سرشت آدمی در میانه است . ناتوانی او یا ظرافت او . تنها شعر وجود دارد . 

شعر به سان دشتها، به سان برف، به سان فصول وجود دارد. اما هیچکس شعر نمی سازد، همچنان که هیچکس نمی تواند رگبارهای بهاری یا برف های زمستانی را بر ما ارزانی دارد . شعر حیات زلالی است که در وجود ما گام می نهد تا آن را بشناسیم، شناختی اثیری، ظریف، همانند شناختی که مادر از فرزند یا عاشق از معشوق دارد: بیش از آنکه دانستن باشد، لبخند است. بیش از آنکه سخن باشد، سکوت است. شعر چیزی نیست جر تردی این شناسایی و بیداری خلوص در ما که بسی والاتر از ماست . این خلوص از زیبایی یک نوشتار سرچشمه نمی گیرد ، بلکه از شفافیت یک زندگی پدید می آید .

و شاعر اگر به راستی باید این واژه را نگاه داشت، کسی است که نفس خود را در سینه حبس می کند و برای زمانی کمابیش طولانی، تبدیل به هیچکس می شود. غرابت او از آن روست که در عین خاموشی گویاست. روی سخن او با دیگران نیست. روی سخن او با خودش است ،انچنان که گویی با دیگری سخن می گوید، و کلام او چندان ضعیف است که به هدف خود نمی رسد و به سوی او باز نمی گردد و مانند بخاری بر دنیا می نشیند. این کلام در دشتها سرگردان است و در هوا پراکنده است، گوهر هر شعر است و این گوهر به سوی هیچ کس نمی آید و از این روست که به یقین ما را لمس نمی کند. آنگاه که روی سخن مستقیما با ماست چیزی نمی شنویم، زیرا چیزی برای شنیدن وجود ندارد، زیرا نیتی جز مطیع کردن ما درمیان نیست. هر کلام سر آن دارد که در دنیا به پیروزی رسد و بر ما فرمان راند، حتی کلامی که از فروتنی حکایت دارد و از قضا این کلام ها بی از همه سر فرمانورانی دارند. آنچه خطاب به ما گفته می شود ،ما را می نگرد تا مجابمان سازد یا بفریبدمان. 

ما تنها آن چیزی را می توانیم نیک بشنویم که ما را نمی نگرد: کلامی که از ما هیچ نمی خواد، کلامی ضعیف که بر فراز دشت ها به رقص در می آید و در زمزمه ای حل می شود: " می باید از موفقیت بپرهیزی : آن "موفقیت" ی که کافکا در این نامه از آن یاد کرده ، موفقیت ِ معامله ای به سرانجام رسیده است، با حاصلی بیش از آنچه در ابتدا از ان انتظار می رفت. اما طنین این جلمه در شما آنقدر شیرین و دراز است که تصاویر بسیاری را در زیر این سخن بر شما آشکار می سازد: پیروزی یک تاجر، یک نویسنده، و ای بسا سرمستی یک عاشق. تمام این تصاویر ِ موفقیت ، مظاهر دنیا هستند، چرا باید از آنها پرهیز کرد؟

این نکته بر شما بدیهی می نماید که جز آنچه بر ما زیان می رساند، نمی پرهیزیم. آنچه در دنیا فرادست می آوریم . آن نیز به نوبه خود مار را فرادست می آورد. انسان مال اندور مغلوب مالی است که اندوخته است. نویسنده در هیاهوی تقدیس شدنش، فراموش میگردد و عاشق؟ عاشق فرق می کند- این را خوب می داند . این بسته به اوست و قلب پویشیده از برف او ... 

 

کریستین بوبن/ کتاب بیهوده .

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩۳/۱۱/۳

همه ی ما تنها در جستجوی یک چیز در زندگی هستیم: که ار آن لبریز شویم - که بوسه ی یک نور را در قلب یخ زده مان دریافت کنیم، ملایمت عشقی فناناپذیر را تجربه کنیم. زنده بودن یعنی دیده شدن، یعنی ورود به نور نگاهی پرمحبت.هیچ کس از این قانون مستثنی نیست. حتی خدا، خدایی که در حقیقت از هر قانونی مستثنی است، چرا که او را حقیقت همه چیز می دانند.

تورات چیزی جز نتیجه تلاش های خدا نیست. تلاش هایی خارج از محدوده عقل ما. تلاش برای آنکه دیده شود. حتی برای یک ثانیه، حتی تنها توسط یک آدم، حتی اگر این آدم، انسانی بی مصرف باشد، یا یک بزچران که از تنهایی و شراب بد خرف شده است. این، همه چیز را دربرمی گیرد. خدا، همه چیز را برای جلب توجه ما به سوی خودش مناسب می داند. از دستگاههای بزرگ ِ طوفان و رگبار با سر و صدای مهیب شان، تا ناله ی نوزادی که به زحمت قابل شنیدن است. 

 

کریستین بوبن / غیرمنتظره

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/۱٠/۱۱

- آلب ، اگر می خواهید مردها دوستتان داشته باشند، اول ترکشان کنید، آن وقت می بینید که چقدر خوب و مهربان می شوند. بره های واقعی. بچه های بزرگ گم شده ... 

- آیا کسی که تحقیر می کنیم می توانیم دوستش داشته باشیم ؟

 - موسیقی ما را از دروغ گفتار آزاد می کند.

- چرا انسان از آنچه دوست دارد متنفر است یا برعکس.

- این که در عین حال چند نوع زندگی داشته باشیم، کار دشواری نیست، کافی است برای خودمان هیچ نوع زندگی خاصی نداشته باشیم.

زن آینده / کریستین بوبن 

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/۱٠/۱٠

هم آغوشی پنهانی مانند آبنبات دزدین از بقالی است. لذت بخش. طعم خوشمزۀ آبنباتی که نباید می دزدیدیم، ته دهانمان. 

 

زن آینده/ کریستین بوبن  

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/۱٠/٩

- چشم اندازها با پیروی از افکار ما، تغییر حالت می دهند. جنگل های تاریک ترسی را بازگو می کنند. نخستین کوهستان های دوردست از امید و آرزو حرف می زنند. 

- نقاشی کردن در دراز مدت آدم را نابینا می کند. 

- داستان هنر فقط به درد نابغه ها و احمق ها می خورد. 

- سن واقعی از صدا مشخص می شود. شور و حرارت کلام اشخاص، بهتر از هر چیز،سن آنها را اعلام می کند

 

زن آینده / کریستین بوبن

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/۱٠/٩

نوعی بدجنسی در قلب انسان وجود دارد، آن قدر عمیق که اگر بخواهیم بیرونش بکشیم، حتماً می میریم. این بدجنسی، اشتیاق نام دارد… اشتیاق واژه ای است برای بیان تیرگی ها و نیز روشناییها. واژه ای برای بیان تیرگی در میان روشنایی. فکر منجمد می شود. هوا سنگین، فضا تنگ. دیگر فضایی نیست مگر برای دو نفر که آماده می شوند تا یکدیگر را ببلعند.   فضا فقط برای یک نفر باقی است. دیگر در هیچ جای دنیا برای هیچ کس جایی نیست.

 

زن آینده / کریستین بوبن 

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/۱٠/۱

مشکل بزرگسالان این است که بزرگ نشده اند، اما دیگر بچه هم نیستند. هیچ اعتمادی به آنها نمی توان داشت. 

 

زن آینده / کریستین بوبن 

 
نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/۱٠/۱

انسان در بیست سالگی در مرکز جهان می رقصد، در سی سالگی میان دایره پرسه می زند. در پنجاه سالگی روی حاشیه راه می رود و از نگریستن به درون و بیرون پرهیز می کند. پس از آن ... دیگر اهمیتی ندارد. امتیاز کودکان و سالمندان ، نامرئی بودن آنهاست.

 

زن آینده / کریستین بوبن 

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٩/۳

نمی توانم لذتی را که اندامت هنگام جدایی به من می دهد‌، بیان کنم. هیچ زبانی آن را بیان نمی کند. هیچ نگاهی دربرگیرندۀ آن نیست. عاشقان، بدون اینکه بفهمند از لذت جاودانگی بهره می برند: همان گونه که در رنجی که پیش می آید، هنگامی که یک شعله باعث تیر کشیدن گوشتی لطیف می شود. لذت آگاهی ای دربارۀ ابدیت ایجاد می کند که بی نظیر است: در ما کودکی و لطافت بسیاری می انگیزد. هیچ چیز در خوشی، برابر با غوطه خوردن در چهره ات نیست: ترکیب ظریفی از لذت و فلاکت این خطوط را می پوشاند، مانند اینکه در طی چند لحظه هیچ کس نیستی . گویی تو دیگر مالک چیزی نیستی و همه چیز را از قبل از دست داده ای و حتی من تازه می فهمم که یک چهره چیست و او خویش را با لطف یک بخشش می گشاید. با نگاه به تو، جهان را به خاطر می آورم و چقدر تیره ، یکنواخت و خفه است. 

چهرۀ عاشق در معرض گرد و غبار فصل هاست. او در آن ناپاکی غوطه می خورد که شکل نهایی معصومیت است و ذات آن آنقدر ظریف است که کوچکترین سخن، بی نهایت به لرزه اش می اندازند. چهرۀ عاشق، چهرۀ عمق و شفافیت است. از دورها می آید از آنجایی که کودکی از خطوطِ چهرۀ ما رانده می شود، مانند اینکه مستخدمی بی دست و پا را به اتاقش بفرستند. 

 

کریستین بوبن/ نامه های طلائی 

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/۸/٤

در این زندگی، زندگان بسیار اندک اند و مردگان بسیارند. مرده کسی است که هیچ گاه خویشتن را رها نمی کند و نمی تواند در دوست داشتن یا خندیدن از خود دور شود.

دوری از دنیا/ کریستین بوبن

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/۸/٤

آنچه گفته می شود هیچ گاه آن طور که گفته شده است شنیده نمی شود: یک بار که این نکته را باور کردیم می توانیم به آسودگی وارد گفتار شویم بی آن که کوچک ترین دغدغه ای در مورد درست شنیده شدن یا نشدن داشته باشیم. بدون هیچ دغدغه ای، جز این که گفتار خویش را هرچه نزدیک تر به زندگی نگاه داریم.

دوری از دنیا/ کریستین بوبن

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٦/۱٩

می‌خواهیم دوستمان داشته باشند. خواستن دراین جمله اضافی است. آرزوی اینکه دوستمان داشته باشند را می‌پرورانیم. این واژه درست‌تر است: آرزو داریم. با صداقت، با سادگی تمام آرزو می‌کنیم دوستمان داشته باشند. چیزی است که به آن اعتقاد داریم. چیزی است که رؤیای آن را در سر می‌پرورانیم. با سادگی، با صداقت، اما در مورد اعتقادات و رؤیاهایمان خودمان را گول می‌زنیم. آرزویی که در سر می‌پرورانیم درحقیقت این است که محبوب‌ترین باشیم. دوستمان داشته باشند. بله، اما قدری بیشتر از دیگران. محبوب‌ترین باشیم.

یک کودک دوساله این مسأله را بدون هیچ زحمتی درک خواهد کرد و غیر از یک کودک دو ساله دیگر چه داریم. عشق و خواستن را اشتباه می‌گیریم. عشق و کمال را. عشق و آرامش را. برای محدود کردن این اغتشاش می‌بایست فکرمان را به حمام مرگ ببریم و در وجود کسانی که دوستشان داریم آنچه را که پس از مرگ آنها باقی خواهد ماند در آغوش بگیریم. نام ناب‌شان. احساسات قلبی آشکارشده‌شان. زندگی‌شان که اساساً با زندگی ما فرق دارد. با آن غریبه است و به آن وابسته نیست. عشق مانند مرگ ساده می‌کند. نام حقیقی عشق، سادگی است.

عشق مانند مرگ، باعث محو شدن ریزه کاری‌های کوچکی می‌شود که هر کدام از ما تا این حد به آن وابسته‌ایم و در عین حال به دیگری نسبت نمی‌دهیم. از زمانی که تو ناپدید شده‌ای همه‌ی مردگان اعضای فامیل من هستند. همه‌ی مردگان و نیز همه‌ی زندگان. از میان زندگان و مردگان برخی را ترجیح می‌دهم اما چیزی در من فراسوی این ترجیح پرواز می‌کند، به سوی عشقی ناب، ساده. عشق را با این حس که در مقابل آن ساده می‌شوم می‌شناسم، حتی اگر برای چند لحظه ساده شوم. در مقابل موزارت، در مقابل موسیقی، هیچ حس دیگری ندارم. گه‌گاه طعم زندگی به اندازه‌ی یک قطعه از موسیقی موزارت خالص می‌شود. نمی‌دانم دیگر چه می‌شود خواست. نمی‌دانم درباره‌ی چه چیزی می‌توان رؤیا پردازی کرد. واقعاً نمی دانم.

بین زمین و آسمان نردبانی است و بالای این نردبان سکوت است. گفتار یا نوشتار هر قدر قانع‌کننده باشند تنها مناطق میانی‌اند. باید پا را فقط به نرمی، بدون فشار، روی نردبان قرار داد. صحبت کردن دیر یا زود منجربه بازی زیرکانه‌ای خواهد شد. نوشتن دیر یا زود منجربه بازی زیرکانه‌ای خواهد شد. الان یا وقتی دیگر، به شیوه‌ای اجتناب ناپذیر، به گونه‌ای مقاومت ناپذیر.

تنها سکوت، بدون حیله است. سکوت، اولین و آخرین است. سکوت، عشق است و هنگامی که سکوت، عشق نیست، مسکینی بی‌نواتر از صداست. ساعات بدون صدا، ساعاتی هستند که آوایشان از هر صدایی شفاف‌تر است.

 

پ.ن :‌موزرات و باران / کریستین بوبن

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٦/۱٧

کرم های شب تاب در آسمان پر سبزه و علف  و گودال های کوتاه ، فریبنده اند . در کف یک دست ، دیگر تقریبا جذابیتی ندارند و فقط نوری کم سو و اندک متصاعد می کنند. برخی اشخاص و برخی اشیا ، نیاز به فاصله دارند که آنها را از ما دور نگه می دارد و این فاصله ، عبور ناکردنی باقی میماند . آنها از این فاصله تغذیه میکنند. 

 

پ.ن: ابله محله/ کریستین بوبن

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٦/۱٧

شقایق های وحشی را باید با چشم دوست داشت، نه با دست

شقایق ها در چشمها، شعله ور می شوند

و

در دستها، پژمرده

 

پ.ن : ابله محله/ کریستین بوبن

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/۱٤

در هر کتاب راستین ، همواره دو کتاب هست. کتاب نخست صرفا مکتوب است. اما کتاب دوم است که خوانده می شود، در کتاب زیرین است که خواننده آنچه را که از تعلق نویسنده  و او به یک اجتماع واحد خاموش گواهی می دهد، باز می شناسد

 

کریستین بوبن/ فرسودگی 

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/۱٢
دوستت داشته ام ، دوستت دارم ، دوستت خواهم داشت . برای زاده شدن تنها جسم کافی نیست ، این کلام نیز لازم است .
رفیق اعلی/ کریستین بوبن 
نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/٩

اگر والدین می دانستند که تاثیرشان در ساخته شدن فرزند تا چه اندازه ناچیز است , به وحشت می افتادند ! چند تصویر فیلم و چند جمله کتاب بیش از تمام عوامل دیگر زندگی من را رقم زد .

فیلمی با عنوان " روزی ، روزگاری توکای آواز خوانی بود" ... روزی بر من آشکار ساخت که تنها شغلی که از میان شغلها در پیش خواهم گرفت، چه خواهد بود

نام دقیق این کار را نمی دانم. شاید شغل کسی که در ارکستر تنها کار او ضربه زدن به ساز مثلث است، نامی نداشته باشد. شاید هم او همان کسی باشد که نواختن را بر عهده داردو اما من علاقه اندکی به کوبش های زرین سنج دارم و زنگ خیال ساز مثلث را دوست تر می دارم. 

در این فیلم جوانی را دنبال میکنیم که تمام روز در خیابانهای شهر خود پرسه می زند.اینجا و انجا می رود. وارد مغازه ها می شود و چیزی نمی خرد، با رهگذران گفت و گو می کند و با لطافت واژه یا لبخندی به هر انکه بر می خورد قوت قلب میدهد. سپس حدود ساعت 9 شب، می بینیم که از پلکان یک اپرا 4 پله یکی بالا می رود و در حال به تن کردن اسموکینگ، به پشت صحنه می شتابد و نفس زنان، در جای خود در ارکستر قرار می گیرد. درست سر وقت برای آنکه ساز مثلث خویش را به طنین درآورد. 

این دقیقا همان کاری است که دوست داشتم در ارکستر بزرگ دنیا بکنم ، نه بیشتر و نه کمتر : روزی یک ثانیه ساز مثلث نواختن و بقیه اوقات را به اتلاف وقت خویش در دوستی با هوا گذراندن. 

نویسندگی این کار خیالی است. هر کتاب، یک زنگ ساز مثلث است. بقیه امور در جایی دیگر روی می دهد ،در زمان آمیخته با زمان، در زمان افزوده بر زمان که گاه تا حد ملال پیش می رود. 

از ملول گشتن بیمی به دل راه نمی دهم . بیم من از آن چندان اندک است که نیازمند آن هستم ، به همان اندازه که نیازمند تنهایی هستم. ملال خاطرم از عشقی است که مهیای خاموشی است.

 

پ.ن : فرسودگی / کریستین بوبن

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/۸

- تکه نانی را شکستن، قطعه ای از موسیقی موزارت را گوش کردن، زیر بارانی با طراوت راه رفتن، در همین لحظه افرادی هستند که از انجام کارهایی تا این حد ساده منع شده اند ، به این دلیل که بیمار هستند یا زندانی یا شاید آن قدر فقیر که تکه نانی برای آنها حکم گنجی را دارد.

- خداوند به همان راحتی به زمین می آید که موسیقی موزارت به آسمان، اما گوش شنیدن آن را نداریم. 

 

پ.ن : موزارت و باران/ کریستین بوبن 

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/۸

آنچه گفته می شود، هیچ گاه آنطور که گفته شده است، شنیده نمی شود. یک بار که این نکته را باور کردیم، می توانیم به آسودگی وارد گفتار شویم. بی آنکه کوچکترین دغدغه ای در مورد درست شنیده شدن یا نشدن داشته باشیم، بدون هیچ دغدغه ای جز این که گفتار خویش را هرچه نزدیک تر به زندگی نگه داریم 

 

پ.ن : دوری از دنیا / کریستین بوبن 

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/۸

زنی عشقی را برای مردی به ارمغان می آورد. زیبایی این زن به سبب عشقی است که نثار میکند. این زیبایی را مرد می پذیرد، بی آنکه درکش کند. مرد موجودی است سنگین. موجودی است ابله. می نگرد، شگفت زده می شود: دلدار او همه جا هست. در آبیِ آسمان ها ، در آبی رویاها. درون، بیرون. همه جا. 

همچون چشمه ساری جاری در دیدگان اوست. که به هر آنچه می بیند، طراوت می بخشد. ما با اوییم، با این مردعاشق. در نخستین روز دنیا. در دل کتاب. با او می بینیم که عافیتی نیست جز تب. که کلامی نیست جز آواز . آنگاه دیگر چیزی نمی بینیم. به یک جست، با یک جمله ، به شیب دیگر داستان برده می شویم، شیب تیره و تار، زمین بد. عشقی که آمده بود، رفته است.

عشق به سوی این مرد آمده بود و این مرد نتوانست آن را نگاه دارد. پیش از آن دو تن بودند. اینک، جز یک تن برجای نمانده است. منظره باز میگردد. اما دیگر همان منظره پیشین نیست. دیگر همان منظره فصل نخستین نیست. آسمان سنگین است. رنگ ها فسرده اند. در خانه ها مردگان خفته اند. در دشتها جانوران در خاک ماوا گزیده اند. در دل عاشق، روز خاموش گشته است.... 

 

پ.ن : کریستیان بوبن / کتاب بیهوده 

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٤/٢٦

آری تنها عنصر وجود ما کسانی هستند که دوستشان داریم و دیگر هیچ.

زندگیِ مان هرچقدر هم که در سنگری مخفی باشد ، بر بلندی هایی سوخته از باد پنهان باشد، باز هم در چهره هایی که دوستشان داریم به ما نزدیک است، در فکری که متوجه آن هاست، در نفس کشیدن آنها برای ما، در نفس کشیدن ما برای آنها  1

 

پ.ن : غیر منتظره / کریسیتن بوبن 

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٤/٢٦

- تنها یک زن ، وقتی عاشق باشد، برای سرشار کردن زمین و آسمان کافیست .

-آلبن رازی در دل دارد ، یک راز مثل طلاست ، چیزی که در طلا زیباست این است که میدرخشد و برای اینکه بدرخشد نباید آن را در مخفی گاهی رها کرد. باید آن را در روز روشن بیرون اورد ، یک راز هم همینطور است ، وقتی که یک نفر تنها ، آن را در اختیار دارد ، هیچ ارزشی ندارد ، باید آن را فاش کرد تا یک راز شود .

-به چه فکر میکنی؟  معشوقه ها میخواهند صمیمی باشند (و این کمترین چیز است ) پس در نتیجه می خواهند باشعور و روشن فکر باشند . اما هرچه قدر هم که خود را روشن فکر تصور کنند ، ارزوی شنیدن جز یک جواب را به سوالشان ندارند و فقط یک جواب در خیال خود دارند : به تو فکر میکنم . عاشق های آنها اغلب از این سوال طفره می روند ، در حال فرار کردن جواب میدهند به هیچ چیز فکر نمیکنم ...

-وقتی ادم کسی را دوست دارد همیشه چیزی برای گفتن به او دارد ، تا آخر دنیا .

-این یک قانون قدیمی دنیاست ، قانونی نانوشته ، کسی که چیزی بیشتر دارد ، در همان حال چیزی کم دارد.

- دنیا همان چیزی ست که آلبن کم دارد . جایگاهش را در آن پیدا نمی کند ،خیلی جستجو کرد تا روزی که فهمید هرگز در آن جایگاهی ندارد . در این دنیا نبودن که مشکلی نیست ، فقط یک لطف است و لطف چیز نگران کننده ای نیست.

-بچه ها و کسانی که به شکلی مبهم ، آتش کودکی را در خود نگه میدارند : نابغه ها و دیوانه ها ، چیزی برای شنیدن در کلیساها ندارند

- اگر ادم برای مدتی طولانی چیزی را نگاه کند به ان چیز تبدیل میشود .

- به کسانی که می خواهند بله بشنود ، بله میگویید ، اول این بله انها را مطمئن میکند اما بعد عصبی شان میکند

- شما چیزی را می یابید و در واقع ان چیز شما را میابد و این چیز پایان نامیده می شود .

- فروختن آب در بیابان کار راحتیست همه میتوانند این کار را بکنند. هنرمند واقعی کسی است که به چادرنشینان صحرا ماسه می فروشد .

- شقایق ها را باید با چشم ها دوست داشت ، نه با دست ، آن ها در چشم ها شعله ور میشوند و در دست ها پژمرده .

-خوشبختی واقعی ، قول وفروش و قرارداد امضاء شده نیست . خوشبختی واقعی این است: چهره ای ناآشنا و این که چگونه صحبت کردن ، آرام آرام این چهره را روشن می کند ، این که آدم صمیمی ، نزدیک ، فوق العاده ، خالص شود. دیدن شنیدن دوست داشتن. زندگی هدیه ای ست که هر روز صبح به محض بیدار شدن بندهایش را باز میکنم ، زندگی گنجی ست که هر شب از پشت پلکها ، زیباترینش را کشف می کنم.

-زندگی شبیه جریان رودخانه است ، آلبن شناگر خوبی نیست . دنبال کار درخشانی نمیگردد و همه چیز به نظرش شاهکار است . سخت کار کردن ، ساعت های کاری را رعایت کردن و به آینده فکر کردن ، اینها همه منشاء میگرن است ، آلبن در آب گریزان روزها شنا نمیکند ، نه حتی بر خلاف ان . اگر هم شنا کند بهتر است بگوییم به پشت شناور است .

- وجودمان گرسنه است ، بیرون مقدار بی پایان  خوراکی ها ، فراتر از حد عقل وجود دارد.

- آلبن بدون دلبستگی می تواند همه چیز را دوست داشته باشد. او نیازی ندارد چیزی را که دوست دارد تصاحب کند . دیدن و شنیدن برای عشق آلبن کافیست .

- هیچ چیز سبکسرانه تر از فلسفه نیست.

- سی کارمند دارم ، صبح ها همیشه نفر اول به کارخانه میرسم در را هل می دهم و همین........برده های واقعی رئیس ها هستند.

-پول ماده ای است بسیار سبک ، حتی فرّارتر از آب.

- تابلو را از در اویزان کرد : "غایب به علت ..." علتش با مداد نوشته شده، عهد کرده که هیچ وقت دلیلی تکراری برای غیبتهایش نیاورد . با متداول ترین چیزها شروع کرد ... به علت عزا یا عروسی...بعد ها چیزهایی ابداع کرد . غایب به علت مطالعه ی روزنامه ، حمام طولانی، خیال بافی، بی حوصلگی ، میگرن ، خوشبختی. تمام محل به غیبتهایش عادت کرده بودند ، عابرین فقط برای خواندن تابلو نزدیک می شوند و حتی کسانی هم هستند که او را برای این که اغلب اوقات نوشته را عوض نمیکند ، سرزنش میکنند.

-ژه در حال رفتن چیزی برجای می گذاشت . او بهترین چیزی را که داشت برجای میگذاشت ، اما شایذ بهترین چیز ما، به ما تعلق ندارد. شاید ما جز نگهبانانی برای این چیز نیستیم ، چیزی که وقتی ناپدید می شویم ، باقی می ماند ... همان لبخند ژه . دقیقآ همان. ۱

 

پ.ن ۱:  ژه/ کریستین بوبن

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٤/٢٦

- کسی که همه چیز را از دست داده می تواند همه چیز را نجات دهد. 

- فقدان هرچیز همیشه سبب میشود که ان را بهتر بشناسیم.

- ادمها یا دنیا (پول ،افتخار،همهمه)را میپرستند یا زندگی را (اندیشه سرگردان، مردم گریزی روح ها ، شجاعت سهره ها ). مسئله فقط مسئلۀ سلیقه است.

- غالبا دلم میخواهد ساقه علف یا گل مینای لرزانی باشم که معمای خاک او را نمی ترساند

- دلسردی در راه است باید رفت اما برای رسیدن به چه چیز و چه کس؟

- هر ازدواج امیخته ای از مرگ و رستاخیز است و هر عشق کاستی حیرت انگیزی دارد.

- محبتی که خداوند به ما دارد ، محبتی منطقی و حقیقی است .

- نبوغ پاسخی است به ناتوانی از زیستن.

- فاصله ، ریشۀ لطف و ظرافت است. زندگی بدون تعمق هیچ است.

- ویژگی انسانهای ژرف اندیش این است که هیچ کس را نادیده نمیگیرند.

- عشق فاتحان ، عشق قابل اعتمادی نیست.

-هیچ کاری فایده ندارد مگر دیدن انچه دوستش داریم.

- حساسترین ادمها همیشه بازنده اند.آنها محبوب خداوند هستند و او آثاز آزار و توهین دیگران را از چهره شان می زداید.

- از عشق هر کاری بر می آید ، مگر بیدار کردن مردگان ، اما من تردید دارم که حتا این نیروی شگفت از او دریغ شده باشد 1

 

پ.ن : در بانوی سپید پوش / کریستین بوبن

 

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٤/٢٦

در دنیا قانونی وجود دارد . قانون انکار. قانون تلخکامی . هیچ استثنایی برنمی دارد. قانونی سخت و آشتی ناپذیر.قانونی به سختی چیزهایی که از ابتدا آموخته میشود. قانونی برخاسته از دروغ چیزهایی که از ابتدا آموخته  می شود ، از دوران کودکی ، انگاه که به باورمان در می اید که کودکیِ ما میرنده است و قدرتهای دیگری که بس بزرگ تر و بسی روشن ترند، انتظارمان را می کشند.

این قانون بر سراسر زندگی ما حکمفرمایی دارد. زندگی مادی ما ، زندگی عاشقانه ما و زندگی جاودانۀ ما را راهبری میکندو هر انجا که تسلیم تمناهای خویش شویم ، می بالد. از دل بریدن های ما زاده میشود و با انها رشد میکند. به سان آوای استاد یا خویشاوندی ،تا متقاعدمان سازد. با آوایی آرام ، با آوایی لطیف با ما سخن میگوید . آوایی که خواهان نیکی ماست. آوایی دوست داشتنی و قانع کننده، دنیا را به تمامی به ما عرضه می دارد. در ازای تنهایی مان ، بس چیزها به ما میبخشد. کافی است همین مقدارِ ناچیز را بدهیم. کافی است زندگی فردی خویش را بدهیم – زندگیِ در سکوت خویش را ، زندگیِ در تنهایی خویش را – تا در ازای ان دنیا را به تمامی فرادست آریم .

کسانی که از این قانون پیروی میکنند به خوبی باز می شناسیم. آنچنان در زندگی خود پیش می روند که گویی زندگیشان از آن ایشان نیست، گویی یگانه اندیشۀ حاکم بر تنها زیستن، اندیشه ای به تصور نیامدنی است ، اندیشه ای مستهجن است . زندگی خویش را مانند درس از حفظ باز میگویند. به اقتضای تبار آدمیان و به مقتضای وقت، فرمان می رانند یا فرمانبردار نیرومندتر از خود می شوند.اینان جملگی از زندگی خویش جز نبود آن، جز لای و لجن آن چیزی درنیافته اند و سبب تلخکامی ایشان نیز در همین است.

این اتفاق در ابتدای زندگی روی میدهد ، آب از سرچشمه گل آلود میشود. این واقعه آنگاه رخ میدهد که به کودک می آموزند به آوایی که همانا آوای خود اوست ، گوش نسپارد. آنگاه که به جای این آوا که تنها برای او سخن می گوید _ با واژه هایی از جنس اتش و اسمان- آوایی را می نشانند که با هیچ کس سخن نمیگوید، آوایی که دیگر هیچ نمیگوید. آنگاه بازیافتن آوای اولین ، آوای نخستین، بس به درازا می کشد. برای دگرباره پیوستن به زندگی خویش، زمانی دراز باید. نخست باید این آوای سیه فام شده از خردها و عقلها را به سکوت واداشت. این کاری است که از زیبایی بر می آید- از کتاب ، پردۀ نقاشی یا عشق- .

این کاری است که از زیبایی بر می آیید .پیش از انکه چیزی به ما بگوید ، هر انچه را که در ما باقی است خاموش می سازد. زیبایی، آن چیزی نیست که خشنود می کند. زیبایی، ان چیزی نیست که بر نیروهای ما می افزاید. زیبایی در وهلۀ نخست درست در نقطۀ مقابل این هاست: نه تنها غنایمان نمی بخشد، بلکه در آغاز فقیرمان می سازد. نه تنها شادمانی مان ارزانی نمی دارد ، بلکه در ابتدا آزرده خاطرمان می کند. این از آن روست که نخست باید میرانده شویم تا به زندگی خویش بازگردیم...۱

 

پ.ن۱ : کریستین بوبن / کتاب بیهوده .

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٤/٢٥

" آ " و " ی " زوجی هستند که از سر ِ خستگی و نومیدی، از عشق خود به یکدیگر چشم پوشی کرده بودند و بی آنکه از هم جدا شوند، ارتباطشان در کم ترین حد، با علاقه مشترک به مسافرت و جمع آوری عتیقه پابرجا بود. علاقه ای که به یقین از توقع بی پایان عشق ، دردآلود و مقاوم شده بود. از آن پس زندگی از آنان حذر میکرد. همچون سیلابی خروشان که سنگ بزرگ ِ مسیر خود را دور می زند، بی آنکه آن را در خود فرو برد ۱

 

پ.ن : زندگی از نو / کریستین بوبن 

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٤/٢٥

در زندگی جز شمار محدودی "آری" در اختیار نداریم و پیش از رها کردن آنها باید با شمار نامحدودی " نه "حفظشان کنیم۱ .

 

پ.ن :‌ فرسودگی/ کریستین بوبن

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٤/٢٤

برای آن که پل کوچولو1 پدید آید، برای آنکه به خوبی پدید آید، دو زن لازم است. زن اول مادر اوست و زن دوم دلدار او.

مادر شما را در کانون جهان قرار می دهد، دلدار شما را به دورترین فاصله از این کانون تبعید میکند. کاری که زنی میکند، تنها زنی دیگر می تواند نقض کند. 

از مادر پندار قدرت خویش را می گیرید، که ضرورت بالیدن است، از دلدار حقیقت بی نوایی خویش را در می یابید، که ضرورت نوشتن است. از یکی قرار میگیرید از دیگری بی قراری، آری این کافی است. دو زن برای پدید آمدن پل کوچولو، برای آن که شروع به نگاشتن نامه ای دراز برای خدا کند _ برای خدا یا برای این زن، زن دوم، زن ناپیدا  ... 2

پ.ن 1: پل کلودل : شاعر و نمایشنامه نویس فرانسوی ، اینجا

پ.ن 2: کتاب بیهوده / کریستین بوبن

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٤/٢٤

- کتاب بیهوده چه کتابی است؟

- کتابی است که جز از کتابها سخن نمی گوید، مانند همین کتاب 

- پس نگاشتن آن چه ثمر دارد؟

- کتابها جعبه موسیقی ِ لبالب از مرکب اند، خواستم چند نت لطیف را، چند نغمۀ لالایی را، درست پیش از آنکه به خاموشی گرایند ،گرد آورم . 

_ آیا ادبیات چیزی برتر از لالایی نیست؟

- ادبیات اگر به شادمانی نغمه هایی که کودک را به خواب می برد، می رسید. کاری بس بزرگ کرده بود، همان شادمانی حزن آمیز و بس شگرف که سال ها بعد شناخته می شود، لطافت جهان گذرا، اندوه ابدیت _ تکرار مکرراتی که به هیچ نمی ارزد. 1

پ.ن :‌ کتاب بیهوده / کریستین بوبن/ پیروز سیار

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :