از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
- ۱۳٩٥/٢/٢٥

 

من یک دوره کلاس تندخوانی رفتم و «جنگ و صلح» را در ده دقیقه خواندم. مربوط به روسیه بود.

وودی آلن
- ۱۳٩٤/۸/٢٩

 

س- آیا با این حرف پیکاسو موافقید که گفته‌است: «هنرمندان خوب، کپی می‌کنند اما هنرمندان بزرگ، می‌دزدند»؟ ج- «آه من از بهترین‌ها دزدیده‌ام! از (اینگمار) برگمن، از گروچو (مارکس)، از (چارلی) چاپلین، از (باستر) کیتون، از مارتا گراهام، از (فدریکو) فلینی. منظورم این است که من یک دزد بی‌شرم هستم.»

 

وودی آلن


- ۱۳٩٢/٦/۳

آلن : انسانهایی که در غاری تاریک زندگی می کنند، هرگز نمی دانند که خورشید درخشان و تابانی در بیرون از غار می درخشد و تنها روشنایی را که می شناسند، نور اندک و لرزان شمع های کوچکی است که برای حرکت از آنها استفاده می کنند. 

آگاتون : شمع ها را از کجا آورده اند؟

آلن : خوب بگذارید ، فقط بگوییم " آنها را دارند" 

آگاتون: آنها در غار زندگی میکنند و شمع دارند؟ صحیح به نظر نمی رسد!

آلن : می شود از این موضوع بگذریم ؟

آگاتون: باشد ، پس می رویم سر اصل مطلب.

آلن : و یک روز ناگهان یکی از غارنشینان بیرون می رود و خورشید را می بیند.

سیمیاس: با همۀ روشنی و درخشندگیش؟

آلن : دقیقا با همه روشنی و درخشندگیش

آگاتون: اما وقتی سعی می کند به دیگران بگوید ، آنها حرفش را باور نمی کنند. 

آلن: خوب نه ، او به دیگران نمی گوید

آگاتون: نمی گوید؟

آلن : نه  ، یک مغازه قصابی باز می کند و با یک رقاصه ازدواج میکند و بر اثر خونریزی مغزی در 42  سالگی می میرد!

 

پ.ن : شوکران شیرین / داستان سوم : دفاعیه من / وودی آلن 

- ۱۳٩٢/٥/۱٢
تمام مشکلات روحی من از دوره تحصیلات ابتدایی شروع شد، چون والدینم به اشتباه مرا در مدرسه ای ثبت نام کردند که ویژه معلمان عقب مانده ذهنی بود.

وودی آلن
- ۱۳٩٢/٥/۱٢

زندگی مثل کابوسه، سیاه و دردآور و پوچ . به نظر من تنها راه چاره برای شادبودن، سرخود کلاه گذاشتنه. هممون باید برا زنده موندن یه داستان خیالی ببافیم. اگه بخوایی رک و راست باشی زندگی کوفتت می شه و نمی تونی تحملش کنی.

وودی آلن

- ۱۳٩٢/٥/۱٠

آیا من خدا را باور دارم؟ تا قبل از تصادف مادرم، داشتم. مادرم پایش روی پیراشکی گوشت سٌرید و زمین خودر و طحالش را سوراخ کرد او ماه ها در خالت اغماة بود و هیچ کاری نمی توانست بکند به جز خواندن آواز «گرانادا» برای یک ماهی کیلکای خیالی. چرا این زن در بهترین سال های زندگیش، این قدر مصیبت زده و بدبخت بود – چون در جوانی اش جرات کرده بود آداب و رسوم عرفی را نادیده بگیرد و روز عروسی اش، یک پاکت کاغذ قهوه ای را روی سرش کشیده بود. و چطور می توانم خدا را باور داشته باشم وقتی همین هفته ی گذشته، زبانم لای غلتک یک ماشین تحریر برقی گیر کرد؟ من گرفتار شک ها و شبهه ها هستم، اگرهمه چیز توهم باشد و هیچ چیزی وجود نداشته باشد چه؟ اگر این طور باشد آن وقت مسلما" بهای گزافی برای خرید فرشم پرداخته ام، ای کاش خدا نشانه ای واضح و روشنی از وجود خودش به من می داد! مثل یک حساب پس انداز بزرگ در یکی از بانک های سوئیس.

 

پ.ن : بی بال و پر/  از دفتر یادداشتهای وودی آلن 

- ۱۳٩٢/٥/٩

خوب‌ها بهتر می‌خوابند، در حالی که به نظر می‌آید بد‌ها از ساعات بیداری لذت بیشتری می‌برند.

وودی آلن

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :