از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/۱٠

دیشب خواب می دیدم دارم «هولاهوپ» می زنم. همچین باحالم می زدم. داشتم کیف می کردم. هی این حلقه هه رو دور کمرم می چرخوندم و می شمردم. رسیده بودم به 60- 350. داشتم فکر می کردم اگه همینجوری پیش برم می تونم برم تو رکوردهای«گینس». نمی دونستم رکوردش چندتاس، اما فکر می کردم می تونم رکوردش رو بشکنم. بعد یهو خسته شدم. مسخره اس، اما من زیاد تو خواب هام یهو خسته می شم. به خودم گفتم دیگه «هولاهوپ» زدن بسه. اما فهمیدم که لعنتی از این خواب هاس که«لوپ»اَن. از اون ها که یه شب تا صبح تکرار می شن. تو همون خواب به خودم گفتم بیچاره شدی. تا صبح باید همین جوری «هولاهوپ» بزنی. بعد با خودم اُفتادم به خنده. من زیاد این کارو می کنم تو خواب. گفتم فکرکن داری همین جوری«هولاهوپ» می زنی و رانندگی می کنی. یا مثلن رفتی یه جا مهمونی و داری بگو، بخند می کنی و همین جور«هولاهوپ» می زنی. خرید می کنی و«هولاهوپ»می زنی. تو خواب داشتم از خنده می مُردم. من زیاد این جوری می شم تو خواب. گفتم اگه احتمالن بابام من رو این جوری ببینه، اول شروع می کنه ادام رو درآوردن. بعد می گه شورش رو درنیار. بعد می گه ول کن دیگه. بعد می گه. بعد می گه. بعد می گه. همین جوری رفتم تا هرجا که می شد برم. فکر کردم جالبه ها همه به آدم یه همچین چیزی می گن، اما یکی شون نمی آد جلوی آدم رو بگیره. یعنی اصلن هیچ اقدامی برای وایسوندن آدم نمی کنن... اقدام رو خوب اومدم ها... به هر حال دیشب که خیلی خوشحال می شدم یکی می اومد جلوم رو می گرفت. همون موقع یه فکر چندشی کردم. فکر کردم تا صبح زدن این «هولاهوپ» بهتره یا مثلن خوردن یه چیزی که دوست دارم، مثلن بستنی لواشکی. می دونی این هی تکرار شدن، با هرچی که باشه، بدجوری حال گیریه. یه چیز خواب دیشب بدتر از همه بود. به خودم می گفتم تو که می دونی این خوابه. تو که می دونی فردا از خواب پا می شی و دیگه هیچ «هولاهوپ»ی در کار نیست، اما اینم می دونی که فردا باز باید یه عالمه کار تکراری بُکنی. خیلی حالم بد شد از این فکر خودم. 

 

پ.ن : قسمتی از نمایشنامه «کابوس های خنده دار برای شب و چندتایی هم برای روز»/ محمد چرمشیر

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/۱٠

امروز تو تاکسی نشسته بودم و داشتم می رفتم خونه. رادیوی ماشین روشن بود، داشت یه برنامه ای پخش می کرد. خیلی حواسم بهش نبود. یه جای دیگه ای بودم طبق معمول. یه درمیون یه چیزی به گوشم می خورد. مجریه یهو گفت: «شما چقدر از خودتون راضی هستین؟» منظورش غرور و ازخود راضی بودن نبود. چون خودش توضیح داد، دارم می گم. منظورش بیشتر رضایت داشتن بود. اولش گفتم چه خوب، چه با حال، بذار ببینم ملت چی می گن. بعد یهو از خودم پرسیدم تو چی؟ تو خودت چقده از خودت رضایت داری؟ بَدَم میاد از این چیزهایی که آدم یهو بیخودی می اُفته توش. خیلی فراری ام از این حالت ها. اما خُب آدم گاهی ام می اُفته توش دیگه. برای اینکه حال خودمم نگیرم، گفتم««فانِ» دیگه. حالابگو. به خودت می گی. به کس دیگه که نمی گی». صادقانه بگم که نه، اصلن از خودم راضی نیستم. چی میگن؟ از این حرف ها که مثلن چی می خواستیم بشه و چی شد. حالامنظورم فقط خودم نیستم ها. خیلی از آدم ها امروز دیگه این جوری ان. کی بود می گفت دیگه هیشکی از کار خودش راضی نیست؟ شغل رو می گفت. می گفت آبدارچی هام حالامی خوان مدیرکل باشن. من مشکلی با این ها ندارم. هر کسی می تونه امروز یه چیز باشه، فردا یه چیز دیگه. قدیمی ها چی می گفتن؟ «بشر قابل ترقیه.» منظور من این احساس نداشتن تعلقه. من امروز یه چیزی می خوام که نمی تونم داشته باشم، توانایی داشتن اش رو دارم، اما هزارتا مانع نمی ذاره من به اون چیزی که می خوام، برسم. این یعنی اینکه من جایی که الان هستم نباید باشم. می فهمین چی می گم دیگه؟ من به اینجایی که هستم تعلق ندارم. جای من یه جای دیگه س. اما مجبورم همین جا باشم. حتی این رو نمی دونم تا کی و تا چه وقت. بعد نگاه می کنم می بینم یه کس دیگه اونجاییه که من می خواستم باشم. حسودی نمی کنم ها. فقط می پرسم اون آدمه برای اونجا بودن چیکار کرده؟ خیلی وقت ها می بینم هیچ کار. بعد تازه می بینم اون آدمم از جایی که هست راضی نیست. خرتوخره، نه؟ ما می گیم تو خوابه که کابوس می بینیم، اما اینکه بیداریه. هیشکی اونجایی که باید باشه نیست. به این چیزها که فکر می کنم، می بینم من از خودم رضایت دارم، اما از اونجایی که هستم رضایت ندارم. من جون لامصب خودم را کَندم. سعی کوفتی ام رو کردم، اما... . از همه بدترش می دونین چیه؟ من اگه جای بدتری از اینم بودم که هستم، بازم باهاش کنار می اومدم. این بَده نه؟

 

پ.ن: قسمتی از نمایشنامه «کابوس های خنده دار برای شب و چندتایی هم برای روز» / محمد چرمشیر

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/٦

من خیلی نمی خوابم. اصلن این جوری بگم که از خوابیدن خیلی خوشم نمی آد. این مال حالانیست. از اول جوونی ام هم همینطور بودم. کم خواب بودم اولش، بعد بی خواب شدم. می دونی به وضعیتی که بهش می گیم خواب، کُلَن، احساس خوبی ندارم. از اینکه باید براش یه لباس دیگه ای، غیر از لباس های معمول، بپوشیم تا طرز ولو شدن اش و این از خود بیخود شدن اش بیزارم. من طبیعتن این جوریم که دوست دارم هوشیار باشم، به خودم مسلط باشم. راستش بیشتر دوست دارم متوجه اطرافم باشم. واقعن صحبتم فضولی و این چیزها نیست. مساله ام به هوش بودنه. بدَم می آد این مردها و زن هایی که تو ماشین می خوابن رو نگاه کنم. چیه این تکون تکون خوردن، کج شدن روی دیگرون، این آب دهنی که از گوشه لب هاشون راه می افته. دارم تو ماشین رو مثال می زنم تا منظورم رو بهتر بگم. فکر می کنم خودِ خوابه که این خاصیت رو داره وگرنه جایی که آدم می خوابه زیاد مساله ای نیست. یعنی فرقی نمی کنه آدم توی ماشین یه اینجوری باشه یا توی تخت خواب. از خواب دیدن هم بَدَم می آد، نه، می ترسم. می دونی خواب چه جوریه دیگه؟ یه چیزایی توی سر آدم هست که همینجوری تو هشیاری از آدم دورن، اما تو خواب یهو سر بلند می کنن و به یاد آدم می آن. من خیلی دلم نمی خواد این چیزها به خاطرم بیان. من نمی خوام چیزهای مُرده تو کله ام زنده بشن. راستش اگه دست خودم باشه الآن یه عالمه از این چیزهایی که تو سَرَم وُل می خورن رو می ریزم دور. می خوام چیکار یادم باشه توی 10سالگی ام یا 20 سالگی ام چه اتفاقی افتاده. این اسم ش فراموش کردن نیست. دور ریختن اضافه هاست. مثل دور انداختن یه لباس به درد نخور از توی چمدون. من دلم می خواد فقط به امروزم فکر کُنم. 

 

قسمتی از نمایشنامۀ کابوس های خنده دار برای شب و چندتایی هم برای روز

 

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/۳

( از پنجره توی حیاط را نگاه می کند) ای دوره کودکی! ای دوره بی گناهی و معصومیتم! در این اتاق بچه ها می خوابیدم.از اینجا توی باغ را نگاه می کردم. صبح که بیدار می شدم شادمانی در من جان می گرفت. و باغ آلبالو درست همین طور بود که الان هست. هیچ چیز آن تغییر نکرده است( از خوشی می خندد) همه آن، سر تا پای آن از شکوفه سفید است. ای باغ آلبالوی من بعد از پاییز تیره و تار و بارانی، و زمستان سرد،باز جوانی را از سر گرفته ای.از خوشی سرشار هستی و فرشتگان آسمانی تو را ترک نگفته اند. اگر من می توانستم این بار سنگین را از روی دلم بردارم و شانه ام را از زیر این باغ خالی کنم و گذشته ام را از یاد ببرم...

 صحنه آخر :‌ بی حرکت دراز می کشد. صدایی از دور مثل اینکه از آسمانها شتیده می شود.صدای سیم تاری است که پاره شده. صدا خاموش می شود.ناله ای است . سکوتی همه جا را می گیرد و فقط از دور، از باغ آلبالو، صدای گنگ تبری که درختها را می اندازد شنیده می شود.

 

پ.ن :‌نمایشنامه باغ آلبالو /  آنتوان چخوف 

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/۳

من تازگی ها متوجه شدم قوز می کنم. شکم ام رو هم هی می دم جلو. وقت حرف زدنم، ته هر جمله ام، با دهنم یه صدای تَق درمی آرم. نمی دونم چرا این جوری شده م. حتی نمی دونم از کی شروع کردم به این کارها. یه چیزی می گم جالب، حتی نمی دونم چه جوری شد که یهو این چیزها رو فهمیدم. فقط این رو می دونم که کسی این ها رو به هم نگفت. همه شون رو خودم فهمیدم. همین هم ناراحتم کرده. هیشکی نفهمیده که من یه تغییراتی کردم. هیشکی نیومده به من بگه چرا این جوری شدی. انگار هیشکی اصلن من رو ندیده. نمی دونم چیزی رو که می خوام بگم می تونم برسونم یا نه. 
    من مثلن رفتم موهام رو بی رنگ کردم. دوستم می آد می گه: «موهات رو بی رنگ کردی؟» حالااصلن به هم می آد یا نمی آد مطرح نیست. مساله اینه که موهای بی رنگ شده من رو می بینن، اما قوز من رو نمی بینن. انگار تا چیزی دُرشت نباشه، بزرگ نباشه، دیده نمی شه. خب، این بده. حس بدی به آدم می ده. انگار آدم فقط وقتی دیده می شه که مثه میخ بره تو چشم مردم. احساس ناجوریه که آدم فکر کنه باید دایم یه کاری کنه برای دیده شدن. واقعن نصف این ملت امروز دارن همین کارو می کنن. من می گم نشه که من فردا مجبور بشم دماغم رو مثه خرطوم فیل بُکُنم تا یکی من رو ببینه. من به این چیزها فکر می کنم و خیلی می ترسم. می رسونم چی می خوام بگم؟ من اضطراب دارم. شب ها دارم زیاد کابوس می بینم. این بَده که خواب های من پُرشدن از چیزهایی که همه ش برای دیده شدنه.

 

قسمتی از نمایشنامۀ کابوس های خنده دار برای شب و چندتایی هم برای روز

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :