از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/۱٠/٢۸

ماک ایوان : در کتاب خنده و فراموشی شما دو نوع خنده را توصیف می کنید . خنده شیطان که به بی معنایی همه چیز می خندد و خنده فرشتگان، که طنینی تصنعی دارد و شادمانی می کند که چقدر همه چیز منطقی سازمان یافته و همه چیز روی زمین چقدر بقاعده است. گمانم شما چکسلواکی را متعلق به دار و دسته شیطان می انگارید. چک ها همچون شیطان می خندد و روسها همچون فرشته ها . 

کوندرا : کاملا صحیح است

ماک ایوان : پس تعلق به کشوری کوچک بر نگرش شما نسبت به جهان تاثیری عمیق دارد؟

کوندرا: خیلی فرق دارد. برای مثال، سرود ملی را در نظر بگیرید. سرود ملی چک با سوالی ساده آغاز می شود : " سرزمین مادری­­ام کجاست؟ " تصور ما از سرزمین مادری به صورت یک سوال است به صورت تزلزلی ابدی. یا سرود ملی لهستان را در نظر بگیرید ،که با این کلمات آغاز می شود: " لهستان هنوز ... " و حال آنکه با سرود ملی اتحاد شوروی مقایسه کنید : " روسیۀ بزرگ برای همیشه به اتحاد تجزیه­ناپذیر سه جمهوری پیوسته است" یا با سرود ملی انگلستان :" پیروز ، شاد و بشکو." اینها کلمات سرود ملی کشوری بزرگ است – شکوه  ،بشکو، پیروزی ، بزرگی ،  افتخار ، جاودانگی – بله جاودانگی ، زیرا ملل بزرگ خود را مرگ ناپذیر می دانند، می بینید، اگر انگلیسی باشید، هرگز در مورد مرگ ناپذیری ملت خود تردید نمی کنید، چون شما انگلیسی هستید. هیچ گاه انگلیسی بودن شما مورد سوال قرار نمی گیرد، ممکن است در مورد سیاستهای انگلستان تردید داشته باشید اما در مورد بقای آن تردیدی ندارید.

...

ماک ایوان : سختگیرانه قضاوت می کنید

کوندرا: نه سختگیرانه نه ، من نمی گویم سختگیرانه، تاریخ در مورد ما به ناحق قضاوت خواهد کرد، چرا فکر کنیم که منصفانه قضاوت میکند؟ قضاوت تاریخ حتما ظالمانه است، شاید حتی احمقانه . گفتن  این حرف که تاریخ در مورد ما قضاوت خواهد کرد – که حرفی معمولی است، همه آن را می گویند- به این مفهوم است که  ما تاریخ را ناگزیر عقلانی می دانیم – با حق ِ قضاوت ، با حق بیان حقیقت . این تصوری است که در میان ملل بزرگ می یابیم که ، چون سازنده تاریخند، همیشه آن را بخرد و مثبت می انگارند. امااگر متعلق به کشوری کوچک باشید، تاریخ را نمی سازید، اسباب دست تاریخید. تاریخ چیزی دشمن خوست، چیزی که در برابر آن باید از خود دفاع کنید، بیدرنگ احساس می کنید تاریخ ستمگر است، حتی احمق است و نمی توانید آن را جدی بگیرید. طنز خاص ما بدین سبب است: طنزی که قادر است تاریخ را نابهنجار بداند. 

 

کلاه کلمنتیس/ مصاحبه با میلان کوندرا  / میلان کوندرا / مترجم احمد میرعلائی

 

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٩/۸

- کسی که مدام خواهان "ترقی" است باید منتظر باشد روزی به سرگیجه دچار شود. سرگیجه چیست؟ ترس از افتادن؟ اما چرا روی بلندی حفاظ دار ساختمان هم دچار سرگیجه می شویم؟ چون سرگیجه چیز دیگری، غیر از ترس از افتادن است. در واقع، آوای فضای خالی زیر پایمان ما را بسوی خود جلب می کند و تمایل به سقوط - که لحظه ای بعد با ترس در برابرش مقاومت می کنیم- سراسر وجود ما را فرا می گیرد.

- می توانم بگویم که سرگیجه همان سرمستی از ضعف خویشتن است. آدمی به ضعف خویش آگاهی دارد و نمی خواهد در برابرش مقاومت ورزد، بلکه خود را به آن تسلیم می کند. آدمی خود را از ضعف خویش سرمست می کند، می خواهد هر چه ضعیف تر شود، می خواهد در وسط خیابان جلوی چشم همگان در هم فرو ریزد، می خواهد بر زمین بیفتد، و از زمین هم پایین تر رود

 

بار هستی، فصل دوم : تن و روان / میلان کوندرا

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٩/٦

- شک و تردید امری کاملا طبیعی است: آدمی هرگز از آنچه باید بخواهد، آگاهی ندارد، زیرا زندگی یکبار بیش نیست و نمی توان آنرا با زندگی های گذشته مقایسه کرد و یا در آینده تصحیح نمود. 

- هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می کنیم. مانند هنر پیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین زندگی خود زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی می توان قائل شد؟ این است که زندگی همیشه به یک طرح شباهت دارد. اما حتی طرح هم کلمه درستی نیست، زیرا طرح همیشه زمینه سازی برای آماده کردن یک تصویر است، اما طرحی که زندگی ماست طرح هیچ چیز نیست، طرحی بدون تصویر است.

- هر دانش آموز برای اثبات درستی یک فرضیه ی علمی فیزیک، می تواند دست به آزمایش زند، اما بشر –چونکه فقط یکبار زندگی می کند- هیچ امکان به اثبات رساندن فرضیه ای را از طریق تجربه ی شخصی خویش ندارد، بطوریکه هرگز نخواهد فهمید که پیروی از احساسات کار درست یا نادرستی بوده است.

- سهیم شدن در خواب کفران نعمت عشق بود.

 

بار هستی، فصل اول : سبکی و سنگینی / میلان کوندرا  

نگاهی به رمان بارهستی اثر میلان کوندرا؛سبکی و سنگینی بار هستی 

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/٩

آنها که فکر میکنند شیطان طرفدار بدی و فرشته ها مدافع خوبی اند، عوامفریبی فرشته ها را می پذیرند.... فرشته ها نه طرفدار خوبی، بلکه طرفدار آفرینش پروردگارند. از سوی دیگر، شیطان تمام مفهوم منطقی دنیای پرودگار را انکار میکند. ... حاکمیت بر جهان میان شیاطین و فرشته ها تقسیم شده است.مصلحت جهان، اما، ایجاب نمی کند که این یک بر آن دیگری تفوق یابد.... دنیا فقط به موازنۀ قدرت نیاز دارد. اگر در روی زمین بیش از اندازه معنای مخالف ناپذیر وجود داشته باشد( حاکمیت فرشته ها ) بشر زیر بار مسئولیت خرد می شود ، اگر دنیا کل معنای خود را از دست بدهد( حاکمیت شیاطین) زندگی واقعا غیر ممکن می شود...

چیزهایی که ناگهان از معنای مفروض خود، از جایی که در نظم ظاهری امور به آنها اختصاص یافته محروم شوند( مارکسیست تربیت شده در مسکو که به طالع اعتقاد دارد)، ما را به خنده می اندازند. به همین دلیل، خنده اساسا به حوزۀ شیطان تعلق دارد. یک شیطنتهایی در آن وجود دارد( چیزها با آنچه می کوشند بنمایند تفاوت دارند)، اما آرامش خیال سودمندی هم در آن هست( چیزها از آنچه به نظر می آید، راحت ترند، و در زیستن با آنها آزادی بیشتری داریم، سنگینی شان آزارمان نمی دهد) 

نخستین بار که فرشته ای صدای خنده شیطان را شنید وحشت کرد. این ماجرا در میانۀ جشن شلوغی اتفاق افتاد و همه حاضران، یکی پس از دیگری، به خنده شیطان پیوستند. خنده به شدت مسری بود. فرشته به خوبی میدانست که هدف خنده ضدیت با خداوند و شگفتی آفریده های اوست . می دانست که باید به سرعت یک کاری بکند ،اما احساس کرد ضعیف و بی دفاع است. ناتوان از چاره اندیشی بسادگی از تدابیر جنگی دشمن بر ضد خود او استفاده کرد . دهان خود را گشود و صدایی لرزان و منقطع در زیرترین پردۀ صدای خود بیرون داد و به آن معنایی متضاد بخشید. در حالی که خندۀ شیطان به بی معنایی چیزها اشاره داشت، فریاد فرشته از این که همه چیز در جهان به گونه ای منطقی و متقاعد کننده سازمان یافته و زیبا و خوب و معقول است ، ابراز شادمانی می کرد. 

شیطان و فرشته، رو در رو ، با دهانهای باز ایستادند ، هر دو بیش و کم یک صدا در می آوردند، اما هر یک خود را باطنینی بی مانند بیان می کرد- تقابل مطلق. شیطان با دیدن فرشتۀ خندان، بیشتر، بلندتر و آشکار تر خندید، زیرا فرشتۀ خندان بی نهایت خنده دار بود. 

خندۀ خنده دار توفانی است و با این حال، فرشته ها از آن، چیزی کسب کرده اند. آنها با خندۀ معنایی خود همه مان را فریب داده اند. خنده تقلیدی آنها و خندۀ اصیل ( خندۀ شیطان) یک نام دارد. امروزه مردم دیگر حتا متوجه نمی شوند که یک پدیدۀ خارجی واحد دو وضعیت درونی کاملا متضاد را در بر دارد. دو نوع خنده وجود دارد و ما برای متمایز کردن آنها از یک دیگر واژه هایی در اختیار نداریم 

 

پ.ن : کتاب خنده و فراموشی / میلان کوندرا

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/٩

انسان همیشه ندانسته، حتی در لحظه های عمیق ترین پریشانی ها ، زندگیش را طبق قوانین زیبایی میسازد....می توان به راستی انسان را ملامت کرد که طی زندگی روزمره در برابر این اتفاقات بی اعتناست و بدین ترتیب بعد زیبایی را از زندگی خود سلب می کند

 

پ.ن: بار هستی / میلان کوندرا

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٤/٢٦

در تمام زبان هایی که از زبان لاتین مشتق میشود ، کلمۀ " همدردی" (Compassion)  را با پیشوند"com"   و ریشۀ "passio" می سازند... که در اصل به معنای ''رنج و مشقت " است . در زبان های دیگر – مثلا چک ، لهستانی ، آلمانی و سوئدی – این کلمه به وسیلۀ یک اسم متشکل از پیشوندهای پیوسته با کلمۀ "احساس" توصیف می شود .

در زبانهای مشتق از زبان لاتین، کلمه همدردی به این معناست که آدمی نمی تواند به رنج دیگران بی تفاوت باشد ... به عبارت دیگر ، انسان نسبت به کسی که رنج میکشد احساس علاقه می کند. کلمۀ دیگری که تقریبا همان معنا را دارد عبارت رقت است (به انگلیسی pity  ، به ایتالیایی pieta  و....) که حتی نوعی "بخشایش" و "گذشت" در مقابل انسان دردمند را تلقین میکند ،  اما احساس رقت کردن نسبت به یک زن به معنای بهتر و بالاتر بودن از او  است ، به معنای خم شدن و دست او را گرفتن است .بدین سبب ، کلمۀ همدردی معمولا بد گمانی را برمی انگیزد. این کلمه احساسی را نشان می دهد که درجۀ دوم تلقی می شود و با عشق ارتباط چندانی ندارد. کسی را از روی همدردی دوست داشتن ، دوست داشتن حقیقی نیست.

در زبانهایی که واژه همدردی نه با ریشۀ " رنج و مشقت " بلکه با کلمۀ " احساس " ساخته می شود ، واژه تقریبا به یک معنا به کار می رود ، اما مشکل می توان گفت که احساس بد یا متوسطی را بیان میکند . نیروی پنهانی ریشۀ لغت ، پرتو دیگری بر این لفظ می افکند و به آن معنای گسترده تری می بخشد . همدردی (احساس مشترک ) به معنای شریک شدن در بدبختی دیگری و هم چنین درک مشترک هرگونه احساس دیگری مثل شادی ، اضطراب ، خوشبختی و درد است . این گونه همدردی – به معنای که در زبانهای لهستانی ، المانی یا سوئدی به کار میرود – عالی ترین توان تخیل احساس است و هنر القای تاثرات را نشان می دهد . در سلسله مراتب احساسات این عالی ترین احساس است ۱.

پ.ن ۱: بار هستی/ میلان کوندرا

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٤/٢٦

 رمانی که جزء ناشناخته ای از هستی را کشف نکند، غیر اخلاقی است . شناخت ، یگانه اخلاق رمان است ، رمان باید در بخشهای تفکر امیزش ، گهگاه به نغمه و ترانه مبدل شود. ۱

 

پ.ن: میلان کوندرا/  هنر رمان

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٤/٢٦

 زنی که روزی یک نامه چهار صفحه ای برای معشوقه اش مینویسد، جنون نوشتن ندارد ، فقط زنی عاشق است . اما دوست من که نامه های عاشقانه اش را زیراکس میکند تا شاید روزی بتواند انها را چاپ کند- دوست من ، جنون نوشتن دارد.شوق نامه نویسی، خاطره نویسی یا نوشتن تاریخچه خانوادگی ( برای خود یا برای خانواده بلافصلمان ) جنون نوشتن نیست : شوق نوشتن کتاب ( برای پیدا کردن خوانندگان ناشناس ) جنون نوشتن است. به این معنی ، راننده تاکسی و گوته در شور و برانگیختگی واحدی ، با هم شریکن . انچه گوته را از راننده تاکسی متمایز میکند نتیجۀ ان شور و برانگیختگی است ، نه خود آن .

جنون نوشتن ( وسوسۀ کتاب نوشتن) زمانی بیماری همه گیر میشود که جامعه انقدر پیشرفت کند که بتواند سه شرط اساسی را فراهم بیاورد

1- درجه ی بالایی از رفاه عمومی که مردم را قادر سازد نیروی خود را صرف فعالیت های بیهوده بکند .

2- وضعیت پیشرفته ای در زمینۀ پیدایی واحدهای کوچک اجتماعی به گونه ای که احساس فراگیر انزوا فردی را پدید آورد.

3- فقدان شدید تغییرات مهم در زمینۀ تحولات داخلی کشور ( در این مورد ، به نظر من فرانسه ، کشوری که در آن واقعا هیچ اتفاقی نمی افتد و در صد نویسندگانش بیست و یک برابر اسرائیل است، تمام این مختصات را دارد. ولی بیبی ادعا کرد که واقعا هیچ چیزی را از بیرون تجربه نکرده ، کاملا درست میگفت. این فقدان محتوا ، ای پوچی و بیهودگی است که به محرکی که او را به سمت نوشتن می راند نیرو میدهد.)

اما معلول نوعی از بازگشت به گذشته را به علت انتقال میدهد . اگر انزوای همگانی دیوانگی پدید می آورد ، خود دیوانگی همگانی احساس انزوای عمومی را عمق و شدت می بخشد. اختراع چاپ در اغاز کار درک دوجانبه را بالا برد . در عصر جنون نوشتن ، نوشتن کتاب تاثیر معکوسی دارد: هر کسی خودش را در نوشتن خود، و نیز در دیواری آینه ای محصور کرده که او را از شنیدن تمام صداهای بیرون محروم میکند ۱

 

پ .ن : کتاب خنده و فراموشی /  میلان کوندرا 

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :