از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩۳/۱۱/٩

شاید هیچ کس را نتوان یافت که با همه پارسایی، روزی بر اثر چیرگی شرایط انسانی ناگزیر از همراهی با گناهی نشود که بیش از همه طردش می کند - البته بطوریکه بتواند به طور کامل واقعیت های ویژه ای را که گناه در پس آنها پنهان شده است تا به او نزدیک شود و رنجش دهد، بازشناسد: گفته های شگرف، حرکتی نامفهوم که شبی از کسی که بسیار دلیل ها برای دوست داشتنتش دارد، سر میزند. 

اما برای آقای ونتوی، بیش از هرکس دیگری، کنار آمدن با یکی از آن وضعیت هایی که به خطا می پنداریم تنها نصیب مردمان بی بند و بار میشو دردناکتر بود: چنین وضعیت هایی هربار که گناهی نیاز به تهیه مکان و امنیت ضروری برای خود داشته باشد پیش می آید، گناهی که خود طبیعت در کودک می پروراند و گاهی به آسانی و فقط با در هم آمیختن فضایل پدر و مادر ، آنگونه که رنگ چشمان.

واقعیت ها به دنیای اعتقادات ما راهی ندارند، پدید آورندۀ انها نبوده اند پس نمی توانند خرابشان کنند، هر اندازه پیگیرانه که انکارشان کنند باز سستشان نمی توانند کرد، و حتی اگر بهمنی از بدبختی و بیماری پی در پی بر خانواده ای فرو ببارد، در باور آنها به لطف خداوند یا کاردانی پزشک خانواده خلل نمی افتد ...

 

طرف خانه سوان / پروست /ص 232

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩۳/۱٠/٢٧
حتی صمیمی ترین آدمها هم دچار دو رویی اند و عقیده شان را دربارۀ آدمی که حضور دارد بیان نمی کنند و همین که رفت به زبان می آورند

..........

so strong an element of hypocrisy is there in even the most sincere of men, who cast off, while they are talking to anyone, the opinion they actually hold of him and will express when he is no longer there ...

.........

Tant les gens les plus sincères sont mêlés d'hypocrisie et dépouillent en causant avec une personne l'opinion qu'ils ont d'elle et expriment dès qu'elle n'est plus là ...

 

 در جستجوی زمان از دست رفته /مارسل پروست /ص : 223


نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩۳/۱٠/٢٤

Tout à coup, je m’arrêtai, je ne pus plus bouger, comme il arrive quand une vision ne s’adresse pas seulement à nos regards, mais requiert des perceptions plus profondes et dispose de notre être tout entier. Une fillette d’un blond roux, qui avait l’air de rentrer de promenade et tenait à la main une bêche de jardinage, nous regardait, levant son visage semé de taches roses. Ses yeux noirs brillaient et, comme je ne savais pas alors, ni ne l’ai appris depuis, réduire en ses éléments objectifs une impression forte, comme je n’avais pas, ainsi qu’on dit, assez « d’esprit d’observation » pour dégager la notion de leur couleur, pendant longtemps, chaque fois que je repensai à elle, le souvenir de leur éclat se présentait aussitôt à moi comme celui d’un vif azur, puisqu’elle était blonde : de sorte que, peut-être si elle n’avait pas eu des yeux aussi noirs – ce qui frappait tant la première fois qu’on la voyait – je n’aurais pas été, comme je le fus, plus particulièrement amoureux, en elle, de ses yeux bleus.

Je la regardai, d’abord de ce regard qui n’est pas que le porte-parole des yeux, mais à la fenêtre duquel se penchent tous les sens, anxieux et pétrifiés, le regard qui voudrait toucher, capturer, emmener le corps qu’il regarde et l’âme avec lui ; puis, tant j’avais peur que d’une seconde à l’autre mon grand-père et mon père, apercevant cette jeune fille, me fissent éloigner en me disant de courir un peu devant eux, d’un second regard, inconsciemment supplicateur, qui tâchait de la forcer à faire attention à moi, à me connaître !

 

ناگهان ایستادم، نتوانستم از جا بجنبم، مانند زمانی که مشاهده ای نه تنها نگاه ما را به سوی خود می کشد، که ادراکی ژرف تر می طلبد و همه وجودمان را می گیرد. دخترکی با گیسوان بور سرخ، که پنداری از گردش برمی‌گشت و بیلچه‌ی باغبانی به دست داشت، چهره‌ی پوشیده از خال‌های گلگونش را افراشته بود و ما را نگاه می‌کرد. چشمانِ سیاهش می‌درخشید و از آنجا که در آن زمان نمی‌دانستم و بعدها هم نیاموختم چگونه احساس نیرومندی را در عنصرهای عینی‌اش خلاصه کنم، از آنجا که به اصطلاح روحیه‌ی نظاره‌گر نداشتم که بتوانم به درکی جداگانه از رنگ آن چشمان برسم، تا مدت‌ها هر بار که به او فکر می‌کردم رخشندگی آن‌ها را آبی روشن به یاد می‌آوردم چون موهایش بور بود: به گونه‌ای که شاید اگر او چشمانی آن‌چنان سیاه نداشت، _ که در نخستین باری که دیده می‌شد بسیار شگرف بود _ من آن اندازه در او به ویژه به چشمانِ آبی‌اش دل نمی‌بستم که بستم...‏

نگاهش می کردم، در آغاز با نگاهی که چیزی جز سخنگوی چشمان نیست،‌اما از پنجره اش همه حس ها، نگران و برجا سنگ شده، سرک می کشند، نگاهی که دلش می خواهد پیکری را که می بیند و روح همراه آن را لمس کند و بگیرد و ببرد، سپس، از وحشت این که هر لحظه ممکن بود پدربزرگم و پدرم با دیدن دخترک دورم کنند و بگویند که پیشاپیششان بدوم، با نگاه دومی ناخودآگاه التماس آمیز می نگریستمش که می کوشید او را وادارد به من نظری بیندازد و مرا بشناسد! 

 

Suddenly I stood still, unable to move, as happens when something appears that requires not only our eyes to take it in, but involves a deeper kind of perception and takes possession of the whole of our being. A little girl, with fair, reddish hair, who appeared to be returning from a walk, and held a trowel in her hand, was looking at us, raising towards us a face powdered with pinkish freckles. Her black eyes gleamed, and as I did not at that time know, and indeed have never since learned how to reduce to its objective elements any strong impression, since I had not, as they say, enough 'power of observation' to isolate the sense of their colour, for a long time afterwards, whenever I thought of her, the memory of those bright eyes would at once present itself to me as a vivid azure, since her complexion was fair; so much so that, perhaps, if her eyes had not been quite so black—which was what struck one most forcibly on first meeting her—I should not have been, as I was, especially enamoured of their imagined blue.

I gazed at her, at first with that gaze which is not merely a messenger from the eyes, but in whose window all the senses assemble and lean out, petrified and anxious, that gaze which would fain reach, touch, capture, bear off in triumph the body at which it is aimed, and the soul with the body; then (so frightened was I lest at any moment my grandfather and father, catching sight of the girl, might tear me away from her, by making me run on in front of them) with another, an unconsciously appealing look, whose object was to force her to pay attention to me, to see, to know me.

 

در جستجوی زمان از دست رفته / مارسل پروست 

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩۳/۱٠/٢۳

 

و دیدن یک شقایق تنها که مشعل افروخته بر فراز دکل افراشته اش در باد بالای شناور سیاه چربش می درخشید، دلم را چون دل مسافری ب تپش می انداخت که به کناره ای چشمش ب نخستین قایق به خاک نشسته ای بیفتد، قایقی که کارگری قیراندودش میکند، و او پیش از آن که هنوز آب را دیده باشد فریاد بزند: «دریا!»

 

طرف خانه سوان / مارسل پروست / ص 221

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩۳/٩/۳

 

آقای ونتوی .... تعارف و فروتنی و ملاحظه را تا به آنجا می رساند که همیشه خود را به جای دیگران می گذاشت و بیم داشت که اگر خواست خود را پیروی کند یا حتی اگر فقط دیگران بفهمند او چه خواستی دارد مایه آزار آنان شود و او را خودخواه بپندارند . . . 

و .... دخترش ... هر بار که کلمه ای به زبان می اورد آن را با ذهن کسانی می شنید که مخاطبش بودند ، از سوء تفاهم هایی که ممکن بود آن کلمه را بیانگیزد نگران می شد و آنگاه بود که در ورای صورت بی ظرافت مردوارش چهرۀ دختری بسیاز کم رو روشن می شد ... 

 

طرف خانه سوان / مارسل پروست

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/۸/٢۸

آن بعد از ظهر ها بیشتر از آنچه اغلب در سرتاسر یک زندگی دیده می شود از رویداد های هیجان زا آکنده بود : رویداد هایی که در کتاب هایی که می خواندم پیش می آمد. درست است که آدم های آنها ، آنگونه که فرانسواز می گفت واقعی نبودند. اما همۀ احساس هایی که خوشی یا بدبختی یک آدم واقعی در ما برمی انگیزد فقط به واسطۀ تصویری از آن خوشی یا بدختی است، نبوغ نخستین رمان نویس در درک این نکته بوده است که چون در دستگاه عواطف ما تصویر تنها عنصر اساسی است، می توان خیلی ساده و آسان شخصیت های واقعی را حذف کرد و با این ساده سازی به کمالی بسیار مهم رسید. 

یک موجود واقعی را ، هر اندازه هم که دوستی مان با او ژرف باشد، بیشتر به وسیلۀ احساس هایمان درک میکنیم، یعنی این که برای ما حالتی مات داد، وزنۀ بیجانی است که حساسیت ما نمی تواند آن را بلند کند. اگر اتفاق بدی برایش پیش بیاید، تنها در بخش کوچکی از برداشت کلی که از او داریم ممکن است دستخوش اندوه شویم ، از این هم بیشتر ، خود او هم تنها در بخشی از برداشتی کلی که از خودش دارد می تواند احساس غصه کند. 

ابتکار رمان نویس این بوده است که به جای چنین بخش هایی که روان ما نمی تواند آنجا نفوذ کند، به اندازه مساوی بخش های غیر عادی بنشاند، یعنی آنچه روان ما می تواند دریابد، در این صورت ، دیگر چه اشکالی دارد که کارها و احساس های این انسانهای نوع تازه در نظر ما واقعی جلوه کندف چون ما آنان را از خومان کرده ایم ، چون در درون ماست که پدید می آیند، و در حالی که بیتابانه کتاب را ورق می زنیم آهنگ نفس زدن ما و چگونگی نگاه کردنمان را تعیین میکنند. و همین که رمان نویس ما را در این حالت قرار می دهد که مانند همۀ حالت های صرفا درونی هر احساسی را ده برابر میکند، و کتابش همانند یک رویا اما رویایی روشن تر از آنهایی که در خواب می بینیم ما را برمی انگیزد و یادش دیرتر می پاید، در طول یک ساعت توفانی از همه خوشی ها و بلاهای شدنی در درون ما برپا می شود که در زندگی عادی سال های سال طول خواهد کشید تا برخی شان را ببینیم 

در جستجوی زمان از دست رفته/ ج اول: طرف خانه سوان/ ص: 158

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/۸/٩

در یک روز زمستانی، در بازگشتم به خانه، مادرم که می دید سردم است پیشنهاد کرد تا برخلاف عادتم برایم کمی چای بگذارد.اول نخواستم، اما نمی دانم چرا نظرم برگشت. فرستاد تا یکی از آن کلوچه های کوچک پف کرده ای بیاورند که پتیت مادلن نامیده می شوند و پنداری در قالب خط خطی یک صدف " سن ژاک" ریخته شده اند و من، دلتنگ از روز غمناک و چشم انداز فردای اندوهبار، قاشقی از چای را که تکه ای کلوچه در آن خیسانده بودم بی اراده به دهان بردم. اما در همان آنی که جرعۀ آمیخته با خرده های شیرینی به دهنم رسید یکه خوردم، حواسم پی حالت شگرفی رفت که در درونم انگیخته شده بود. خوشی دل انگیزی خود در خود ( خود به خود) بی هیچ شناختی از دلیلش مرا فرا گرفت. یکباره مرا از گوهره ای گرانبها انباشت و کشمکش های زندگی را برایم بی اهمیت، فاجعه هایش را بی زیان و گذرایی اش را واهی کرد، به همان گونه که دلدادگی می کند: یا شاید این گوهره در من نبود، خود من بودم دیگر خودم را معمولی، بود و نبود یکی، میرا حس نمی کردم. این شادمانی نیرومند از چه می توانست باشد؟

حس می کردم با مزۀ چای و کلوچه رابطه دارد، اما بینهایت از آن فراتر می رفت، نمی توانست از همان جنس باشد. از کجا می آمد؟ چه مفهومی داشت؟ آن را کجا باید جست؟

جرعۀ دومی می نوشم و چیزی بیشتر از اولی در آن نمی یابم و سومی اندکی از دومی کم اثرتر است. باید دیگر دست بکشم، پنداری کرامت نوشاک کاهش می یابد. روشن است که حقیقتی که میجویم در آن نیست، در من است.نوشاک آن را در من بیدار کرده است، اما نمی شناسدش، و همۀ آنچه می تواند این است که آن گواهی را تفسیرش نمی توانم کرد و دستِ کم دلم می خواهد بتوانم آن را اندکی بعد دوباره به کمال ار او باز بخواهم و در اختیار داشته باشم تا بتوانم مفهوم قطعی اش را دریابم پیاپی و با شدتی کم تر و کم تر تکرار کند.

فنجان را میگذارم و به ذهنم رو میکنم. اوست که باید حقیقت را بیابد. اما چگونه؟ چه تردید دشواری هربار که ذهن حس می کند که از خودش عقب می افتد: هنگامی که او، جوینده، خود سرتاسرِ همان سرزمینی ناشناخته ای است که باید در آن بجوید و کوله بارش آنجا هیج به کارش نمی آید.

جستجو؟ نه فقط: آفریدن. ذهن در برابر چیزی است که هنوز نیست و تنها او می تواند به وجودش آورد، و سپس آن را درون روشنایی خود جا دهد. و دوباره از خود می پرسم چه می توانست باشد آن حالت ناشناس، که هیچ شاهد منطقی از خود به دست نمی داد، اما شادمانی ژرف و حقیقتش ، حقیقتی که در برابرش حقیقت های دیگر محو می شدند، بدیهی بود.

می خواهم به بازیافتنش کوششی بکنم. در فکرم به لحظه ای که نخستین قاشق چای را خوردم پس می روم. همان حالت را، بی روشنایی تازه ای، باز می یابم. از ذهنم می خواهم کوشش دیگری بکند، یک بار دیگر حسی را که می گریزد باز گرداند و برای آن که هیچ چیز از نیروی جهش او برای این جستجو کم نکند هر مانعی ، هر اندیشۀ دیگری را، از سر راهش کنار میزنم، گوشم و توجهم را از صداهای اتاق کناری در امان می دارم. اما چون حس می کنم که ذهنم بی موفقیتی خود را خسته میکند، برعکش وادارش می کنم تا فراغتی را که نمی دهمش خود بگیرد، به چیز دیگری بیاندیشد، پیش از واپسین کوشش نفسی تازه کند. سپس، برای دوم بار، راهش را باز کنم، طعم هنوز تازۀ این نخستین جرعه را پیش رویش می گذارم و لرزۀ چیزی را حس میکنم که در درونم جا به جا می شود، می خواهد سر بکشد، چیزی که در ته ژرفا لنگر بر می چیند: نمی دانم چیست، اما آهسته آهسته بالا می آید: مقاومت راهی را که می پیماید حس می کنم و آواهایش را می شنوم.

البته آنی را که در ژرفای من این گونه می تپد باید تصویر خاطره ای دیداری باشد که با این طعم پیوسته است و می کوشد همراه با آن خود را به من برساند. اما جنبشش در جایی بیش از اندازه دور، بی اندازه گنگ است: آنچه که به زحمت در می یابم تنها بازتاب خنثایی از چرخش دست نیافتنی رنگ هایی در هم آمیخته است: اما نمی توانم شکل آن را باز شناسم، و از او به عنوان تنها ترجمان ممکن بخواهم که گواهی همزاد جدانشدنی اش طعم را برایم برگرداند، از او بخواهم به من بگوید که سرو کارم با چه وضعیت ویژه، با کدام دوره ای از گذشته است.

آیا این خاطره، این لحظۀ کهن که کشش لحظۀ همسانی از این همه مسافت فراز آمده است تا آن را بیانگیزد، به لرزه در آورد و از ژرفای درونم برخیزاند، تا به سطح آگاهی ام خواهد رسید؟ نمی دانم . اکنون دیگر هیچ چیز حس نمی کنم، باز ایستاده است، شاید دوباره پایین می رود: نکند دیگر هرگز از تاریکستانش بالا نیاید؟ ناگزیرم ده بار دیگر از سر بگیرم، رو به سوی او کنم. و هر بار، همان بی همتی که ما را از هر کار دشوار و هر کوشش مهمی باز می دارد پندم می دهد این همه را وابگذارم، چایم را بخورم و به غم های امروزم بیاندیشم و به خواست های فردایم که بی زحمتی می توان مزه مزه شان کرد.

و ناگهان خاطره سر رسید. آن مزه از آنِ کلوچه ای بود که صبح یکشنبه در کومبره هنگامی که به اتاق عمه لئونی می رفتم تا به او صبح بخیر بگویم در چای یا زیزفون می خیساند و به من می داد... 

 

در جستجوی زمان از دست رفته/ ج اول: طرف خانه سوان/ ص: 111-114

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٧/٢٢

هر بار که دیگران را دارای امتیازی، هرچند بسیار کوچک می دید که خودش نداشت، به خود می قبولانید که آن چیز نه امتیاز که چیز بدی است و برای این که لازم نباشد به دیگران غبطه بخورد، برایشان دلسوزی میکرد . 

مارسل پرست /در جستجوی زمان از دست رفته/ ج اول: طرف خانه سوان/ ص: 86

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٧/٢٠

از دیدگاه پیش پا افتاده ترین چیزهای زندگی, هر آدمی یک ذات منسجم ساخته پرداخته نیست که برای همه یکسان باشد و او را به همان سادگی بتوان شناخت که قرارداد یا وصیت نامه ای را می شود خواند؛ شخصیت اجتماعی ما ساخته فکر دیگران است. حتی کار بسیار ساده ای که آن را دیدن شخصی که می شناسیم, می نامیم. تا اندازه ای یک کار فکری است. قالب ظاهر فیزیکی آدمی را که می بینیم از همه برداشتهایی که از او داریم پر می کنیم و بدون شک این برداشتها در پدید آوردن شکل کلی ای که در نظر می آوریم, بیشترین نقش را دارند. برداشتهای ما رفته رفته آن چنان کامل در قالب گونه های شخص جا می گیرند, آن چنان دقیق با خط بینی اوهمخوان می شوند, آن چنان خوب به زیر و بمهای صدای او که پنداری پوشش شفافی باشد شکل می دهند که هر بار که چهره او را می بینیم و صدایش را می شنویم, آنچه چشم و گوشمان از او می بیند، می شنود همان برداشتهاست.

 

در جستجوی زمان از دست رفته/ ج اول: طرف خانه سوان/ ص: 82

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٧/۱٩

مادربزرگ... همیشه از خدا می خواست بهانه ای پیدا کند و در باغچه گشتی بزند و با استفاده از آن فرصت در سر ِ راهش چندتایی از قایمه های بوته های گل سرخ* را دزدانه بکند تا گل ها حالت طبیعی تری پیدا  کنند، چون مادری که دست در موهای فرزندش می کند تا آنها را که آرایشگر بیش از اندازه صاف و پخت کرده بژولاند.

 

در جستجوی زمان از دست رفته/ ج اول: طرف خانه سوان/ ص: 76

* شاخه های مخفی گل سرخ ِ‌ پنهان شده در بوته ها را بیرون بکشد ... 

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٧/۱٧

بچه که بودم، سرنوشت هیچکدام از شخصیت های تاریخ مقدس به نظرم دردناک تر از سرنوشت نوح نمی آمد، به خاطر توفان که او را چهل روز در کشتی اش زندانی کرده بود. بعدها، اغلب بیمار بودم، و روزهای درازی را من نیز در «کشتی» می ماندم. آنگاه بود که دریافتم نوح نتوانسته بود هیچگاه دنیا را به آن خوبی ببیند که از کشتی دید، هرچند که تنگ و بسته بود و زمین در تاریکی فرو رفته.

در جستجوی زمان از دست رفته / مارسل پروست / ج : اول - ص : 18

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٦/۱٤

- ناگهان ایستادم، نتوانستم از جا بجنبم... دخترکی با گیسوان بور سرخ، که پنداری از گردش برمی‌گشت و بیلچه‌ی باغبانی به دست داشت، چهره‌ی پوشیده از خال‌های گلگونش را افراشته بود و ما را نگاه می‌کرد. چشمانِ سیاهش می‌درخشید و از آنجا که در آن زمان نمی‌دانستم و بعدها هم نیاموختم چگونه احساس نیرومندی را در عنصرهای عینی‌اش خلاصه کنم، از آنجا که به اصطلاح روحیه‌ی نظاره‌گر نداشتم که بتوانم به درکی جداگانه از رنگ آن چشمان برسم، تا مدت‌ها هر بار که به او فکر می‌کردم رخشندگی آن‌ها را آبی روشن به یاد می‌آوردم چون موهایش بور بود: به گونه‌ای که شاید اگر او چشمانی آن‌چنان سیاه نداشت، -که در نخستین باری که دیده می‌شد بسیار شگرف بود- من آن اندازه در او به ویژه به چشمانِ آبی‌اش دل نمی‌بستم که بستم...‏

هرگز جز برای خود و برای آنانی که دوست می‌داریم نمی‌لرزیم.‏

دیگر جز به این نمی‌اندیشیدم که یک روز هم بی دیدنِ ژیلبرت نمانم (تا آنجا که یک بار که مادربزرگم در ساعت شام هنوز به خانه برنگشته بود بی‌درنگ این فکر ناخواسته به سرم زد که اگر وسیله‌ای او را زیر می‌گرفت و می‌کشت چندگاهی نمی‌توانستم به شانزه‌لیزه بروم. وقتی کسی را دوست داریم دیگر هیچکس را دوست نداریم)، لحظه‌هایی که در کنار او بودم و از روز پیش آن همه انتظارشان را کشیده بودم ، به خاطرشان به خود لرزیده بودم و آماده بودم هر چیزی را فدایشان کنم، به هیچ رو لحظه‌های خوشی نبودند، و این را خوب می‌دانستم، چون تنها لحظه‌هایی از زندگی‌ام بودند که همه‌ی توجهم را سرسختانه و وسواسیانه بر آن‌ها متمرکز می‌کردم و ذره‌ای شادکامی در آن‌ها نمی‌یافتم.‏


پ.ن : گزیده هایی از در جستجوی زمان از دست رفته/ مارسل پروست 

 

دانلود کتاب 

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/٥

 میان همه‌ی شیوه‌های پرورش عشق، همه‌ی ابزارهای پراکنش این بلای مقدس، یکی از جمله‌ کاراترین‌ها همین تندباد آشفتگی است که گاهی ما را فرا می‌گیرد. آنگاه، کار از کار گذشته‌ است، به کسی که در آن هنگام با او خوشیم دل می‌بازیم. حتا نیازی نیست که تا آن زمان از او بیشتر از دیگران، یا حتا به‌ همان ‌اندازه، خوشمان آمده بوده باشد. تنها لازم است که گرایشمان به او منحصر شود. و این شرط زمانی تحقق می‌یابد که -هنگامی که از او محرومیم- به جای جستجوی خوشیهایی که لطف او به ما ارزانی می‌داشت یکباره نیازی بیتابانه به خود آن کس حس می‌کنیم، نیازی شگرف که قوانین این جهان برآوردن‌اش را محال و شفایش را دشوار می‌کنند - نیاز بی‌معنی و دردناک تصاحب او

 

پ.ن:‌جستجو/ مارسل پروست

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :