از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
- ۱۳٩٥/۳/٩

اعتماد تجلی یک نگاه خوشبینانه به واقعیت است. چون فقط یک آدم خوشبین، چنان باوری به همراهانش دارد که لازمه اعتماد است. فردی که اعتماد می‌کند آگاهانه سناریوهای منفی احتمالی را نادیده می‌گیرد - یا دست کم فرض را بر این می‌گذارد که این سناریوها جامه عمل نخواهند پوشید. اما در جوی که امروزه حاکم است گرایش غالب، گرایش معکوس است. یعنی نادیده گرفتن سناریوهای مثبت و بنیان گذاشتن پندار و کردار خویش بر سناریوهای منفی. در جو بی اعتمادی آدم گوش شنوایی برای اطلاعات و اخباری ندارد که نشان می‌دهد فلان پدیده آن قدر ها خطرناک نیست که آدم را به چنین هراسی بیاندازد. ... بنابراین روشن است که اعتماد در فرهنگ ترس سخت آسیب می‌بیند. ترس تاثیری سست کننده برا اعتماد دارد و وقتی اعتماد کم و کمتر شد، دامنه ترس بلند و بلندتر می شود.

 

فلسفه ترس، لارس اسوندسن، ص 179



 
- ۱۳٩٤/٧/٢۳

 

به نظر می‌رسد ما از نظر فرهنگی آماده‌ایم که خبرهای منفی را خیلی آسان باور کنیم، و ترسی سیال در ما هست که به صورتی مزمن به هر چیز تازه‌ای تسری پیدا می‌کند. جهانی اینگونه ترس زده نمی‌تواند جهانی خوشبخت باشد. درک و تصور عمومی در میان مردم این است که ما امروزه بیش از هر زمان دیگر در معرض خطر هستیم، و این گرایش روز به روز بیشتر می‌شود و عواقب وخیم‌تری به بار می‌آورد. یک عامل موثر در درک و تصور مردم از خوشبختی‌شان تصوری است که می‌توانند از آینده‌شان داشته باشند. مردمی که در شرایط مصیبت‌باری زندگی می‌کنند، اما معتقدند که اوضاع اینگونه نخواهد ماند و بهتر خواهد شد، کلا بسیار راضی‌تر از کسانی هستند که در ناز و نعمت زندگی می‌کنند، اما فکر می‌کنند وضعشان در آینده بسیار بدتر خواهد شد. نگرانی نسبت به آینده می‌تواند بر امروز ما سایه‌افکن باشد. اما شاید به اندازه امروز دلایل ما برای نگرانی اندک نبوده است.

 

لارس اسوندسن /فلسفه ترس. ص 228

- ۱۳٩٤/٧/۱۸

 

بی‌اعتمادی موجب بی‌اعتمادی بیشتر می‌شود؛ چون فرد را از موقعیت‌هایی برکنار نگه می‌دارد که در آنها بی‌اعتمادی سنجشگرانه به شکلی نوعی شعور اجتماعی آموخته می‌شود. ما غالبا از چیزهای ناآشنا بیشتر از چیزهای آشنا می‌ترسیم. اکثر چیزها وقتی با آنها آشنا شدیم اساسا دیگر به نظرمان خطرناک نمی‌آیند. ثابت شده است که ما از افرادی از «نژاد » دیگر بیشتر از افراد هم‌نژاد خودمان می‌ترسیم.

ترس دقیقا مانع از آن چیزی می‌شود که ترس را می‌تواند از بین ببرد، یعنی تماس انسانی. ترس و بی‌اعتمادی خودشان خودشان را تکثیر می‌کنند.

 

فلسفه ترس/ لارس اسوندس. ص 174

- ۱۳٩۳/۱٠/٢٧

شاید بتوان ترس را مهمترین احساسی نامید که بر تفکر و تعقلِ درست، سایه می‌افکند و آن را به شدت تحت تاثیر قرار می‌دهد. از طرفی ترس احساسی است که در تکامل انسان نقش به سزایی داشته است، چرا که یکی از بن مایه های بقا برای نژاد انسان است.

اما ما تا چه حد باید بترسیم؟ ترس چه چیزهایی را حفظ می کند و چه چیزهایی را از ما می‌گیرد؟ چرا با اینکه زندگی‌های ما اینقدر امن شده است باز ترس بر زندگی ما سایه افکنده است؟ چرا ترس برخی مواقع جذاب است؟ وجود سایه ترس و هراس در جامعه چه تاثیری دارد؟ رابطه قدرت و ترس چیست؟

در این کتاب لارس اسوندسن نویسنده جوان نروژی، ترس را از جنبه‌های مختلف به پرسش می‌گیرد و به واکاوی آن می‌پردازد. به زعم نویسنده، این کتاب حمله‌ای است به این گرایش که عملا همه پدیده‌ها را باید از منظر ترس مورد توجه قرار داد. یک ویژگی فرهنگ ترس این است که ترس درست زمانی سر بر آورده است که با احتساب همه جوانب، زندگی ما نسبت به هر دوره تاریخی دیگر امن تر است. با این حال مهمترین انگیزه‌ی نویسنده در حمله علیه فرهنگ ترس، آن است که این فرهنگ، آزادی ما را کمتر و کمتر می‌کند.

بخشی از مقدمه کتاب در معرفی فصل های آن:

«کتاب هفت فصل دارد.


در فصل اول شرح و گزارش مختصری از فرهنگ ترس ​به دست می دهیم، یعنی اینکه چگونه ترس از نظر فرهنگی بدل به عینکی ذره بینی شده است که ما جهان را از پشت آن می‌نگریم. 


در فصل دوم، می کوشیم توصیفی به دست دهم از اینکه ترس چه جور پدیده‌ای است و شماری از رویکردها و نگرش های مختلق از نوروبیولوژی تا پدیدارشناسی را در بر می‌گیرد. 


در فصل سوم به بررسی نقش ترس در جامعه خطرخیز ​می پردازم و نشان می دهم تلاش های ما برای به حداقل رساندن خطر حاوی چه جنبه های غیرعقلانی زیادی است.


در فصل چهارم سروکارمان با این واقعیت است که ما غالبا داوطلبانه به دنبال چیزهای ترسناک می‌رویم - مثل ورزشها و سرگرمی های دیوانه وار - نکته منتاقض اینجاست که ما معمولا سعی می‌کنیم از هرچه ترس آفرین است پرهیز کنیم. 


در فصل پنجم نگاهی می‌اندازیم به مفهوم اعتماد و این نکته را به بحث می‌گذاریم که فرهنگ ترس تاثیری مخرب و تضعیف کننده بر اعتماد دارد - و همین متقابلا و به نوبه خود دامنه ترس را افزایش می‌دهد. وقتی اعتماد عمومی کاهش پیدا می‌کند، این کاهش تاثیری متلاشی کننده بر روابط اجتماعی می‌گذارد، اگر چه ترس به نوبه خود می‌تواند تاثیری یکپارچه کننده هم داشته باشد. این نقش یکپارچه کننده ترس در شماری از فلسفه‌های سیاسی اهمیت دارد، خصوصا در فلسفه سیاسی ماکیاولی و هابز. 


در فصل ششم من به همین نقش ترس که بنیان برخی از فلسفه‌های سیاسی است می‌پردازم و در عین حال نشان می‌دهم از ترس در همین سال های اخیر در جنگ علیه تروریسم چه بهره برداری‌های سیاسیی شده است.
سرانجام در فصل پایانی این پرسش را مطرح می‌کنم که آیا راهی برای برون رفت از ترس وجود دارد یا نه، آیا ما می‌توانیم این جو ترسی را که امروزه ما را احاطه کرده است بشکنیم یا نه.»

 

فلسفه ترس / لارس اسوندسن

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :