از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
- ۱۳٩٢/٤/۳۱

کالین گفت : اگر ناخوش احوال باشی چیزی نمی بینی.

مری گفت : اگر از اتاقت بیرون نروی چیزی نمی بینی .

 

پ.ن :‌باغ مخفی / فرنسیس هاجسن برنت.

- ۱۳٩٢/٤/٢۸

مری با خواهش گفت : باز هم به کمکم می آیی؟ مطمئنم من هم می توانم به تو کمک کنم. من می توانم زمین را بکَنم و علفها را بیرون بکشم و یا هر کاری که تو به من بگویی. دیکون ، می آیی؟

دیکون با قاطعیت پاسخ داد: اگر تو بخواهی، هر روز می آیم چه باران ببارد چه آفتابی باشد. این بهترین سرگرمی است که در زندگیم داشته ام – زندانی بودن در اینجا و باغی را زنده کردن.

 

باغ مخفی/ فرنسیس هاجسن برنت

- ۱۳٩٢/٤/٢۸

 “There’s lots of dead wood as ought to be cut out,” he said. “And there’s a lot of old wood, but it made some new last year. This here’s a new bit,” and he touched a shoot which looked brownish green instead of hard, dry gray.

Mary touched it herself in an eager, reverent way. “That one?” she said. “Is that one quite alive—quite?”

Dickon curved his wide smiling mouth. “It’s as wick as you or me,” he said; and Mary remembered that Martha had told her that “wick” meant “alive” or “lively.”

“I’m glad it’s wick!” she cried out in her whisper. “I want them all to be wick. Let us go round the garden and count how many wick ones there are.”

 

The secret garden / Frances Hodgson Burnett

 

- ۱۳٩٢/٤/٢۸

I don’t know anything about boys, she said slowly. “Could you keep a secret, if I told you one? It’s a great secret. I don’t know what I should do if any one found it out. I believe I should die!” She said the last sentence quite fiercely.

Dickon looked more puzzled than ever and even rubbed his hand over his rough head again, but he answered quite good-humoredly. “I’m keepin’ secrets all the time,” he said. “If I couldn’t keep secrets from the other lads, secrets about foxes’ cubs, and bird's nests, and  wild things holes, there’d be naught safe on the moor. Aye, I can keep secrets.”

Mistress Mary did not mean to put out her hand and clutch his sleeve but she did it. “I’ve stolen a garden,” she said very fast. “It isn’t mine. It isn’t anybody’s. Nobody wants it, nobody cares for it, nobody ever goes into it. Perhaps everything is dead in it already; I don’t know.” She began to feel hot and as contrary as she had ever felt in her life. “I don’t care, I don’t care! Nobody has any right to take it from me when I care about it and they don’t. They’re letting it die, all shut in by itself,” she ended passionately, and she threw her arms over her face and burst out crying—poor little Mistress Mary.

Dickon’s curious blue eyes grew rounder and rounder.“Eh-h-h!” he said, drawing his exclamation out slowly, and the way he did it meant both wonder and sympathy.

“I’ve nothing to do,” said Mary. “Nothing belongs to me. I found it myself and I got into it myself I was only just like the robin, and they wouldn’t take it from the robin.”

 

The secret garden / Frances Hodgson Burnett

- ۱۳٩٢/٤/٢۸

دیکون گفت : سینه سرخی که ما را صدا می زند، کجاست؟ صدای جیک جیک از بتۀ انبوه ختمی با گلهای سرخ می آمد و مری فکر کرد که صاحب این صدا را می شناسد.

مری پرسید: راستی راستی ما را صدا می زند؟

دیکون گفت : بله چنان که گویی این طبیعی ترین رخداد روی زمین باشید. او کسی را صدا می زند که با او دوست است. درست مثل اینکه بگوید" من اینجا هستم نگاهم کن. می خواهم کمی حرف بزنم" ...او در میان آن بته است. مال کیست؟!

مری پاسخ داد: سینه سرخ بن و درستاف(باغبان ) است اما تصور میکنم مرا هم کمی می شناسد.

دیکون با همان صدای آرامش گفت : بله تو را می شناسد و از تو خوشش می آید و او با تو دوست شده است. ظرف یک دقیقه همه چیز را در باره تو برایم خواهد گفت .

دیکون با حرکاتی آرام همانگونه که مری پیشتر دیده بود به بته ختمی نزدیک شد و صدایی همچون صدای سینه سرخ درآورد. سینه سرخ لحظاتی گوش داد و سپس چنان که گویی پاسخ سوالی را می دهد، به دیکون پاسخ داد.

مری شادمانه فریاد زدن : تو اینطور فکر میکنی ؟ تو فکر می کنی راستی راستی مرا دوست داد؟

دیکون پاسخ داد: اگر دوستت نداشت به تو نزدیک نمی شد . پرنده ها انتخاب کننده های عجیبی هستند و یک سینه سرخ بدتر از یک انسان  میتواند ریشخند کند و نادیده بگیرد. ببین دارد خودش را به تو نشان می دهد. او می گوید: نمی توانی چک و چونه منو ببینی؟

مری پرسید: هرچه پرندها بگویند تو می فهمی؟!

دیکون خندید وگفت : گمان می کنم که می فهمم و آنها هم تصور می کنند که من می فهمم. مدتهای درازی در خلنگزار با آنها بوده ام . من آنها را تماشا کرده ام که چطور تخمشان را شکسته اند و بیرون آمده اند. چگونه پر درآورده اند و پرواز کردن آموخته اند و شروع کرده اند به آواز خواندن.آنقدر که فکر میکنم یکی از آنها هستم. گاهی وقتها فکر میکنم شاید من یک پرنده هستم یا یک رویاه یا یک خرگوش یا یک سنجاب یا حتی یک سوسک، خودم هم نمی دانم . 

 

باغ مخفی/ فرنسیس هاجسن برنت

- ۱۳٩٢/٤/٢۸

یک روز، صبح، بن (باغبان)  سرش را که بلند کرد و مری را دید که در کنارش ایستاده است ، به او گفت : تو مثل سینه سرخی . هیچ وقت نمی دانم کی تو را خواهم دید و یا از کدام طرف آفتابی خواهی شد.

مری گفت : سینه سرخ حالا با من دوست است.

بن و درستاف (باغبان) با صدای بلند گفت : این عادت اوست ، دوستی با زنا جماعت فقط برای خودنمایی و جلوه فروشی . برای نمایش دادن و دم جنباندن کاری نیست که او نکند . او پر از غرور و نخوت است همانطور که تخم مرغ از پروتئین سرشار است. 

 

باغ مخفی/ فرنسیس هاجسن برنت

- ۱۳٩٢/٤/٢۸

مری گفت : مادرت چقدر چیز می داند، این طور نیست؟

مارتا گفت : آره زنی که دوازده بچه بزرگ می کند، چیزی بیش از الفبای بچه داری یاد می گیرد. بچه ها مثل محاسبات ریاضی برای کشف مسائل به شمار می آیند. 

باغ مخفی/ فرنسیس هاجسن برنت

- ۱۳٩٢/٤/٢۸

مری به شیوۀ سرد و خشک خود گفت : او از من خوشش نخواهد آمد. هیچ کس از من خوشش نمی آید.

مارتا به دقت نگاهش کرد و به آرامی چنان که گویی مشتاق دانستن است پرسید: تو از خودت خوشت می آید؟

او پاسخ داد: نه ، نمی دانم- راستش پیش از این هرگز به این فکر نکرده ام .

مارتا پوزخندی زد و خاطره ای آشنا به ذهنش رسید و گفت : این سوال یا مادرم یک بار از من پرسید. مادرم سر تشت رختشویی بود و من روحیۀ بدی داشتم و از همه بد می گفتم. مادرم رو به من کرد و گفت : تو دخترک بد اخلاق .تو ! چطور به خودت اجازه می دهی که بگویی از این خوشم نمی آید و از آن خوشم نمی آید! تو از خودت خوشت می آید؟ و من به خنده افتادم و در ظرف یک دقیقه سر عقل آمدم و روحیه ام را باز یافتم . 

 

باغ مخفی/ فرنسیس هاجسن برنت

- ۱۳٩٢/٤/٢۸

باغبان گفت : من و تو خیلی به هم شباهت داریم ، من و تو از یک خاک و گل هستیم . هیچ کداممان زیبا نیستیم و هردو نفرمان به همان عبوسی هستیم که نشان  می دهیم. هر دومان خشن و بد خلق هستیم ، هر دوی ما ، قسم میخورم .

این گفتگویی بی آلایش بود و مِری لناکس هرگز درباره خودش حقیقت را نشنیده بود. خدمتکاران بومی همواره به او احترام گذاشته بودند و هرکاری که کرده بود از او اطاعت کرده بودند. هیچ گاه در مورد ظاهر خود چندان فکر نکرده بود اما به این فکر فرو رفت که آیا به اندازۀ بن و درستاف ( باغچه بان ) نچسب بود و عبوس و ترشرو ؟ او ناگهان به این فکر کرد که مبادا عنق باشد و احساس  ناراحتی کرد. 

 

باغ مخفی/ فرنسیس هاجسن برنت

- ۱۳٩٢/٤/٢۸

مری پایش را برای پوشاندن کفش دراز کرد ،مارتا گفت : چرا کفشت را نمی پوشی؟ مری همچنان که به او زل زده بود گفت : دایه ام این کار را می کرد، این کار رسم بود.

مری اغلب تکرار میکرد: " این رسم بود"  و این جمله ای بود که خدمتکارها مدام به کار می برند. اگر کسی انجام دادن کاری را از آنها میخواست که اجدادشان هزاران سال بود که انجام نمی دادند، آنها خیره نگاه می کردند و می گفتند : این رسم نیست و شخص میدانست که این ختم مقال است. این رسم نبود که مری خانم کاری بکند، مگر این که بایستد و اجازه دهد مثل عروسک لباس تنش کنند. 

 

باغ مخفی/ فرنسیس هاجسن برنت

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :