از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
- ۱۳٩٦/۳/٦

کارهایِ بزرگ را همه دور از بازار و نام‌آوری کرده‌اند. پایه‌گذرانِ ارزش‌های نو همیشه دور از بازار و نام‌آوری زیسته اند. بگریز، دوستِ من، به تنهایی ات بگریز! تو را از مگسانِ زهرآگین، زخمگین می‌بینم. بگریز بدان‌جا که بادِ تند و خُنَک وزان است.

 

چنین گفت زرتشت، فردریش نیچه، ترجمه داریوش آشوری، انتشارات آگه، چاپ بیستم، صفحه 65



- ۱۳٩٥/۱٢/٢

بسیاری چه دیر می‌میرند و اندکی چه زود! اما «بهنگام بمیر!» آموزه‌ای است هنوز با طنینی ناآشنا.
بهنگام بمیر! زرتشت چنین می آموزانَد.
به راستی آنکه به‌هنگام نمی زید، چه گونه به‌هنگام تواند مُرد؟ 

 

چنین گفت زرتشت، نیچه. ص 84

- ۱۳٩٥/۱۱/٤

گذشته‌ها را نجات بخشیدن و هر «چنان-بود» را به صورتِ «من آن را چنین خواستم!» بازآفریدن: این است آن چه من نجات می‌نامم!

 

چنین گفت زرتشت، فردریش نیچه، صفحه 154


- ۱۳٩٥/٧/٦

 

«زندگی برای چه؟ همه چیز باطل است! زندگی، یعنی خشت بر آب زدن؛  زندگی یعنی خود را سوزاندن و هرگز گرم نشدن.»
چنین یاوه سرایی‌هایِ باستانی را هنوز «حکمت» می‌دانند و از آنجا که کهنه است و بویِ نا می‌دهد، بیشتر آنها را پاس می‌دارند. کَپَک زدگی نیز شَرف می‌بخشد.
کودکان را سزاست که بگویند از آتش می‌ترسند، زیرا آنان را سوزانده است! در کتابهایِ کهن، حکمت کودکی بسیار است....
اینان بر سرِ سفره می‌نشینند و چیزی با خود نمی‌آورند، حتّا اشتهایی خوب! و حال ناسزا می‌گویند که «همه چیز باطل است!»
امّا، برادران، خوب خوردن و نوشیدن، به راستی، هنری باطل نیست! بشکنید، بشکنید، لوح هایِ همیشه ناشادان را!

چنین گفت زرتشت، فردریش نیچه، ص221 

- ۱۳٩٥/٦/٩

 

فرزندی پدید نیاورید، مگر زمانی که قادر باشید آفریننده ای بیافرینید.

 

فردریش نیچه


- ۱۳٩٥/٥/۱٩

آدمی هر چه روح شادمانه و مطمئن تری داشته باشد، آن قهقهه ی بلند را بیش تر از یاد می برد و بر عکس پیوسته تبسمی نغز بر لبش نقش می بندد که نشانه شگفتی در باب امور پنهان و بسیار پسندیده در زندگی نیک است.

 

فردریش نیچه

- ۱۳٩٥/٢/٢۸

 

اینجا و آنجا بر زمین، با گونه ای عشق رویاروی می شویم که در آن، عطش تصاحب یکدیگر، جای خود را به اشتیاقی نوین می دهد. اشتیاقی والا و مشترک برای رسیدن به آرمانی فراتر از آن دو. ولی چه کسی چنین عشقی را می شناسد؟ چه کسی آن را تجربه کرده است؟ شاید نام درست آن دوستی باشد.

 

فردریش نیچه 

 

 


 
- ۱۳٩٥/٢/٢٠

 

خوشا فراموشکاران، که کار حماقتهای خود را نیز «تمام» می‌کنند.

 

فراسوی نیک و بد، ص 187، فردریش نیچه

- ۱۳٩٥/۱/۳٠

 

دریغا، آن‌چه تا چندی پیش درین چمن، سبز و رنگین ایستاده بود، اکنون پژمرده و خاکسترین افتاده است! و چه بسیار شهدِ امید که من از این‌جا به کندوهایِ خویش برده بودم!
آن دل‌های جوان اکنون همه پیر گشته‌اند. و نه تنها پیر، که خسته و بی بها و تن آسا. آنان این را چنین می‌نامند:«ما دیگربار دیندار گشته‌ایم.»
چندی پیش بود که ایشان را می‌دیدم که بامدادان با پاهایِ بی‌باک بیرون می‌دوند: اما پایِ دانایی‌شان خسته شد و اکنون از بی‌باکیِ بامدادی خویش نیز به بدی یاد می‌کنند.
به راستی، روزگاری، بساکس از ایشان پاهایِ خویش را بسانِ رقّاصان بَرمی‌کشید و نوشخند فرزانگی‌ام برای‌اش دست می‌کوفت. آن‌گاه از کار بازایستاد و هم‌اکنون دیدم‌اش که خمیده پشت به سوی صلیب می‌خزد.
روزگاری همچون پَشِگان و شاعرانِ جوان گِردِ نور و آزادی گَردان بودند. هرچه پیرتر، سردتر: و اکنون تاریک اندیشان‌اند و وِردخوانان و گوشه نشینان.
...
دریغا، همیشه چه کم‌اند آنانی که دل‌هاشان بی‌باکی و بازیگوشیِ دیرپای دارد و جان‌شان نیز شکیبا می‌ماند. جز اینان دگر همه بیم‌داران‌اند.

 

چنین گفت زرتشت/ فردریش نیچه . ص 195

- ۱۳٩٥/۱/٢٩

 

با من می گویید:«تاب آوردنِ زندگی دشوار است.» پس گردن‌فَرازی ات در بامداد و اُفتادگی ات در شامگاه چی ست؟ تاب‌آوردنِ زندگی دشوار است: امّا خود را چنین نازپروده منمای! ما همه نرینه و مادینه خرانِ خوش خط و خالِ بارکش ایم! ما را چه نسبت است با غنچه‌ای که از نشستنِ ژاله‌ای بر تن‌اش بر خویش می لرزد؟

 

چنین گفت زرتشت/ فردریش نیچه . ص 53


 
- ۱۳٩٥/۱/٢٩

 

بر خلوت‌نشین بیداد روا می‌دارند و بر او لای و لجن پرتاب می‌کنند. اما، برادر، اگر ستاره می‌خواهی بود بدین سبب بر ایشان کم‌تر متاب! از نیکان و عادلان بپرهیز! آنان با خشنودی به صلیب می‌کشند هر آن کس را که خود فضیلتِ خویش را بنا کند. اینان از خلوت گزیده بیزار اند. از سادگیِ مُقدّس نیز بپرهیز که هر چیز ناساده نزدِ او نامقدّس است. بی گمان اهلِ آتش‌بازی نیز هست؛ اهلِ بازی با خرمنِ آتشِ آدم‌سوزی! از تاخت‌هایِ عشق ات نیز بپرهیز! گوشه‌نشین چه زود به سویِ هر کس که با او رو به رو شود دستِ دوستی دراز می‌کند.

 

چنین گفت زرتشت/ فردریش نیچه. ص 70

- ۱۳٩٥/۱/٢٢

 

مثلی است به روسی که می گوید:"فلانی در حماقت مقامی قدسی یافته است" - مباد آنکه کارمان سرانجام از صداقت به تقدس و ملال آوری بکشد! این مجال کوتاه زندگی را چه جای آنکه - به ملال بگذرد!

 

فردریش نیچه. فراسوی نیک و بد. ص  199


 
- ۱۳٩٤/۱٢/۱۸

 

در غلاف زرین همدردی گاهی دشنه حسد پنهان است.

 

نیچه 


- ۱۳٩٤/۱٠/٢٧

... پُر است بازار از دلقکانِ باوقار. و ملت از مردانِ بزرگِ خویش بر خویش می بالد! اینان برای او خداوندگارانِ این دَم اند. اما دَم بر ایشان زور می‌آورد و آنان بر تو زور می‌آورند و از تو نیز «آری» یا «نه» می‌طلبند. وای بر تو که می خواهی کُرسی ات را میانِ «باد» و «مَباد» بگذاری! ای عاشق حقیقت، بر این مطلق‌خواهانِ زورآور رشک مَوَرز! 


شاهباز حقیقت هرگز بر ساعِدِ هیچ مطلق‌خواه ننشسته است.

 

فردریش نیچه/ چنین گفت زرتشت. ص 64


 
- ۱۳٩٤/۱٠/٢۱

 

هر که از خویش فرمان نَبَرد بر او فرمان می‌رانند. چنین است سرشتِ زندگان.


فردریش نیچه/ چنین گفت زرتشت. ص128

 
- ۱۳٩٤/٩/۱٢

شیوه نگه‎‌داشت حرمت کتاب مقدس در اروپا تاکنون، چه بسا بهترین نمونه انضباط و ظرافت در رفتار بوده باشد که اروپا وجود آن را وامدار مسیحیت است. چنین کتابهایی که تعلق به ژرفنا و معنایی غایی دارند، برای نگاهبانی خویش نیازمند قدرت استبدادی مرجعی هستند که از بیرون نگاهبانشان باشد تا بتوانند آن هزاره هایی را دوام آورند که برای کشیده شدن شیره‌شان و گشوده شدن معماشان ضروری است.

 

فردریش نیچه / فراسوی نیک و بد. ص 266


 
- ۱۳٩٤/٩/۳

 

این مرد به چشم ام ارزنده آمد و برای معنایِ زمین پُخته. امّا چون زن اش را دیدم زمین به چشم ام خانه‌یِ یاوه‌گی‌ها آمد.
آری، چون یک قدّیس و ماده غاز با یکدیگر پیوند بندند، می‌خواهم زمین از رعشه به خود بلرزد.
این‌یک پهلوان‌وار به جست‌و‌جوی حقایق رفت و سرانجام دروغِ کوچکِ آراسته‌ای به چنگ آورد و آن را را زناشوییِ خود می‌نامد!
آن‌یک در دادوستد دوراندیش بود و در گُزینش بهگُزین. امّا سود و سرمایه را همه بر باد داد و آن را زناشوییِ خود می‌نامد!
آن‌یک کنیزی می‌جست فرشته‌خو. امّا یکباره خود غلامِ زنی شد. و اکنون بر اوست که فرشته‌خو شود!
خریداران را همگی پرواگر یافته ام و همه چشمانی تیز دارند. امّا زرنگ‌ترینِ‌شان نیز زنِ خود را سربَسته می‌خرد.
 فردریش نیچه/چنین گفت زرتشت. ص 83
- ۱۳٩٤/۸/٢٢
وَه که در جهان کدام ابلهی به پایه‌یِ ابلهیِ رحیمان رسیده است و در جهان چه چیز به اندازه‌یِ ابلهیِ رحیمان مایه‌یِ رنج فراهم کرده است!
وای بر آن عاشقانی که از رحمِ‌شان برتر، پایگاهی ندارند.
شیطان روزی با من چنین گفت: «خدا را نیز دوزخی هست، دوزخِ او عشق به انسان است.»
فردریش نیچه/ چنین گفت زرتشت. ص103
- ۱۳٩٤/۸/٢٢

 

ای زندگی! به تازگی در دیدگان‌ات نگریستم و گویی در ژرفنایِ ناپیمودنی غرقه شدم.

 

فردریش نیچه/ چنین گفت زرتشت. ص122

- ۱۳٩٤/۸/۱٥

 

وقتی خسته ایم افکاری که سالها پیش بر آنها غلبه کرده ایم، بار دیگر به ما هجوم می آورند. فردریش نیچه 

 

اروین دیوید یالوم / خیره به خورشید. ص93

- ۱۳٩٤/۸/۱۱

 

شما همگان غُرّیدن برایِ «آزادی» را از همه بیش دوست می‌دارید. امّا من بی‌ایمان شده‌ام به «رویدادهایِ بزرگ»ی که پیرامون‌ِشان غُرش و دود فراوان باشد.
باورکن، رفیق دوزخی هیاهو! رویدادهایِ بزرگ نه پربانگ‌ترین که خاموش‌ترین ساعت‌هایِ مایند.
جهان نه گِردِ پایه‌گذارانِ هیاهوهایِ نو، که گردِ پایه گذارانِ ارزش‌هایِ نو می‌گردد: با گردشی بی‌صدا.

 

فردریش نیچه/ چنین گفت زرتشت. ص 146

- ۱۳٩۳/٢/۱٧

بعضی مادران به فرزندانی خوشبخت و قابل احترام نیاز دارند و بعضی دیگر به فرزندانی بدبخت، زیرا در غیر اینصورت نمی توانند مهربانی مادرانه ی خویش را نشان دهند


فردریش نیچه

 

 

- ۱۳٩۳/۱/۳٠

به این دلیل این همه به طبیعت وحشی و آزاد علاقه داریم که این طبیعت هیچ نظری درباره ی ما ندارد.

 

فردریش نیچه

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :