از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
- ۱۳٩٢/٥/۱٦

گناهش این بود که خدا را در او دید.

گناهش این بود که خدا را معشوق و در معشوق دید.
او همه ی حرفش از عشق بود،
و گناهش این بود که با همه علم ندانست که در چنان وانفسایی، معشوق که خودعاشق نباشد، قدر "این عشق" بجا نتوان آورد.

عشق چیره بر وجود عاشق است و نه الزاما بر معشوق.
تفریق میان معشوق و عشق و عاشق شدنی ست ، اما میان عاشق و عشق محالاست.
معشوق می تواند عاشق باشد یا نباشد ، می تواند حتی خبرش از عاشق نباشد ، امانه در " این عشق ".
گناهش این بود که ندانست خدا معشوق نمی تواند بود.ندانست که منزلت عاشقبسی برتر از معشوق است و لذت عاشقی بسی بیشتر.

کدامین معشوق می تواند گفت " صدبار اگر توبه شکستی، باز آ " ...

زنهار اما که او مکار عاشقی ست از معشوق چهره می پوشاند تا بیازمایدش؛آزمایشی سخت و تعقیبی بی امان.


پ.ن :کیمیا خاتون / سعیده قدوس   

- ۱۳٩٢/٥/۱٦

حس کردم روی من خم شد گیس های بافته ام را از روی سینه ام برداشت. دگمه های پیراهنم را باز کرد . با دست های اثیری اش به نرمی و بی درد پوستم را شکافت و تکه پاره های قلبم را جمع کرد.

سینه ام را از همه دردها و اندوه های عالم شست و جلا داد و بعد آن را بست و دگمه هایم را انداخت و گردنبندی از یاس بر گردنم آویخت. درد از جانم رخت بربسته بود و آرامش به تدریج مثل جویبار زلالی درون تنم جریان داشت.

نمیدانم همه کس و همه چیز در اطرافم ساکت شده بودند یا من از میانه رفته بودم. با دستم به دنبال دامنش گشتم که به آن درآویزام تا دیگر مرا به آن زندگی پردرد باز نگرداند. دستانم را در دستانش که مثل گلبرگ های گل سرخ مخملی بودند گرفت.

پرسیدم: تو فرشته یاس ها هستی ؟

گفت : نه من کیمیا هستم ، هاجرم ، مریم ام ، رابعه ، کرا، اوجی ، دایه ، آیا ، زن. با تو زاده شده ام اما با تو نمی میرم . تا گم شده ام را نیابم نمی میرم. سوالی دارم در جستجوی جواب می پویم و می جویم . به درود ای جان خسته آرام گیر در جاودانگی...

-

آرام مثل نسیم دست های پرنیانی اش را از دستانم بیرون لغزاند و بوی عطرش دوری گرفت. ...

-
بی اختیار می چرخیدم و می رفتم... بدون حس بدون فکر بدون مقاومت بدون درد بدون ترس و بدون پایان.

-

هیچ جا نبود که من به آن متعلق باشم و هیچ چیز نبود که به من متعلق باشد. کم کم بار هستی سبک و سبک تر می شد با همان آهنگ که از بدو تولد رفته رفته سنگین تر شده بود.

-
اینکه اما من تو را بخشیده ام. تو هم مرا ببخش . هر چه شد نه گناه تو بود و نه گناه من . گناه از پرده هاست و عزم پرده دار. ببین! ما را به اینجا کشانیده اند که ببینیم! همین جا! سرّ اعظم ، همین جا در دل اقیانوس بی رنگ و بی موج و عظیم و بسیط پنهان است. حقیقت در میان صدف بی رنگی خلوص و سادگی است. هر چه از نوع دیگر گفتیم و شنیدیم همه رنگ و فریب.

-

داستان بیش تر انسان ها حدیث آهوی ختن نیست که رایحه خود باز ندانست. حکایت را سوی بیچاره است که گندِ خود گم کرده بود و به این و آنش نسبت می داد. تو هنوز نفهمیده ای که آن راه ها تنها به دیارانت می رسانند نه به یارانت. عمری رفته ای و باز می گویی که می روی ! به کجا ، بنگر که کجای کارت خراب بود که ما بردند و تو هنوز برجایی؟

آه می دانم که صدای مرا دیگر کسی نمی شنود اما تو واگویشان کن:

حقیقت به همین سادگی به همین زیبایی و به همین نزدیکی است دریغا که زمین دل مشغول این همه بازی است: عوام در سودای خود ، عالم در سودای خود. شیخ در سودای خود ، صوفی در سودای خود. موکّل زمان و رنگ ها نیز سخت در کار خود. مبادا دیرمان شده باشد! تو بازشان گوی که کجا گرفتارند. وادارشان کن که فقط برای معرفت ، برای دانستن ، برای دیدن ورای رنگ ها دعا کنند و نه هیچ چیز دیگر. زیرا که هرگز برابر نبودند ، نیستند و نخواهند بود آنان که می دانند با آنان که نمی دانند.

 

پ.ن : کیمیا خاتون / سعیده قدس 

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :