از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/۱۱/٢٩

کتاب های «میرا» و «زندگی در پیش رو» با ترجمه من، سال هاست که اجازه تجدید چاپ ندارند. هرکدام پیش از این، به چاپ های دهم و دوازدهم رسیده بودند و هزاران نفر آنها را خوانده بودند. هرگز نفهمیدم چرا توقیف شدند و دیگر اجازه چاپ نگرفتند. هیچ وقت هم توضیحی بابت چرایی این عدم صدور مجوز تجدید چاپ به من یا ناشر داده نشد. هردو، چندبار توقیف شدند و پس از مدتی دوباره اجازه چاپ گرفتند. مثلا«زندگی در پیش رو» سال 58 از سوی انتشارات «امیرکبیر» با آدم های جدید تا سال 70 توقیف شد. اول مرا خواستند که: این کتاب خیلی هواخواه دارد و ما به دلیل حرف های بی ادبی پسربچه نمی توانیم به این صورت کتاب را تجدید چاپ کنیم. شما این بچه را ادب کنید تا حرف های بد نزند و ما این کتاب را دوباره منتشر می کنیم. خنده ام گرفت و گفتم وظیفه من امانت داری در ترجمه است و نه تربیت بچه دیگران! بعد با تمهیداتی حق کتاب را پس گرفتم و ناشر دیگری کتاب را درآورد. در حدود سال 70، راضی شدند که به جای حرف های بد این بچه بی ادب، حرف اول بی ادبی اش را بنویسیم و باقی را نقطه چین کنیم. همین کار را کردیم و خواننده ها خودشان نقطه چین ها را پر کردند! ... تا پنج، شش سال پیش که زمان دولت «احمدی نژاد» دوباره به آن مجوز ندادند. در همه این سال ها، می دیدم که کتابخوان ها، افست های این دو کتاب را از کتابفروشی ها تهیه می کنند. من طی یک اقدام -به نظر خودم انقلابی- یک بار به یکی از این کتابفروشی هایی که افست این کتاب ها را موجود داشت سر زدم و از آنها خواستم تا برای من هم از این دو کتاب بفرستند و حالاهر هفته در گوشه گالری خودم لااقل 10 تا 15 جلد از هرکدام می فروشم. من از حق مادی خودم به عنوان مترجم این کتاب ها گذشتم، تا حق معنوی اش برایم باقی بماند. مردم این کتاب ها را دوست دارند و برای مطالعه شان واقعا مشتاقند. من هم چاره ای ندارم. می دانم که حق مادی من، به شکل غیرقانونی نصیب کس دیگری می شود، اما با این وجود دست در دست مجرم خلافکار، خودم دست به کار فروش شدم که یک جور واکنش است. بازار این دو کتاب وجود دارد، و کسانی هم هستند که غیرقانونی این نیاز را برآورده می کنند. پس چه بهتر است که این دو کتاب پرطرفدار، قانونی منتشر شوند تا حقوق منِ مترجم هم محفوظ بماند، تا مجبور نشوم برای احترام گذاشتن به خواست مردم، دست در دست مجرم خلافکار بگذارم.

 

لیلی گلستان / روزنامه شرق . شماره 1956

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/۱۱/٢۸

در هفته ای که ممنوعیت از نشر چشمه برداشته شد، رمان جدید بلقیس سلیمانی نیز منتشر شد. شعرهای تازه یدالله رویایی هم آمد و مقاله های سیاسی گابریل گارسیا مارکز باعث شد تا بار دیگر نام بهمن فرزانه را با آه و حسرت یاد کنیم. کتاب های زیر پرمخاطب ترین های هفته از بین تازه های ادبیات هستند... به روایتی. ادامه 

 

روزنامه شرق / شماره 1955

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/۱۱/٢٠

 

فراموشکارها ...

 

صادق زیبا کلام / روزنامه شرق . شماره 1949

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/۱۱/۱٦

مرگ هرکس ای پسر همرنگ اوست 1

 

1: برای مطالعه متن کلیک کنید 

روزنامه شرق / سروش دباغ / شماره 1945

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/۱٠/٢۸

دوستداران ادبیات کودک و نوجوان خود را برای شرکت در روز جهانی اهدای کتاب کودک 24 بهمن آماده می کنند. پوستر این روز طراحی شده و بیشتر سایت ها و وبلاگ های نویسندگان و دست اندرکاران نشر کتاب کودک به معرفی آثار مناسب اقدام کرده اند. سه راه نیز برای اجرای این روند پیشنهاد شده است که علاقه مندان می توانند به آن عمل کنند: یکی اینکه کتاب کودکی را در سالن انتظار رها کنند، برای کودکی کتاب بخرند یا اینکه یک جعبه کتاب را به کودک، کتابخانه کودک یا جایی که کودکان هستند، اهدا کنند.

 

روزنامه شرق / شماره 1931/     28/ 10 / 92

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٩/۳٠

گیر کرده است/ گویا زمان

در کشاکشِ دایم شب و روز.

تنها همین یک دقیقه

همین یک دقیقه بس است

برای تراشِ سخت­ تر زندگانی من

سخت از پی سخت.

کاشکی اندکی از گرما بود/ شرری کوچک اگر بود

-نگفته ام؟ دیدی؟ -

در هُرمش گرم بودیم/ چای هم شاید بود

و چراغی هم.

آه ای دقیقه ی طلایی/ ای گران/ ای یافتنی

دریافتنی:

یلدا

 

بهروز بقایی / روزنامه شرق

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/۸/۱٦

هنوز قلاده و بند را محکم در دهانش می گیرد و برایت می آورد. درحالی که دمش را تکان می دهد، کنار تخت منتظر می ماند. فقط حس می کند یک جای کار می لنگد؛ وقتی نگاهش به پاهای مصنوعی ای که به ویلچر تکیه داده اند می افتد، زوزه ای می کشد. یک بمب کنار جاده ای در گرگ ومیش غروبی در عراق. اولین هفته ای است که به خانه برگشته ای و از بیرون رفتن طفره می روی. هفت صبح است و مادرت وارد اتاق خوابت می شود. لبخندی می زند. بدون اینکه چیزی بگوید، قلاده و بند را برمی دارد و او را برای قدم زدن صبحش بیرون می برد. مادر می گوید: «آفرین پسر خوب! آفرین پسر خوب!»

 

پ.ن : هفت صبح / مکس روبک / مترجم : هادی عظیمی / روزنامه شرق، شماره 1873

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/۸/٦

 سلام استاد
    - سلام خانم خانما. چطوری؟
    - به لطف شما بد نیستم. چه می کنید؟
    - الان یا اصولا...
    - ... .
    - همین الان دارم یه مقاله می خونم درباره اینکه «چرا دیگر کتاب نمی خوانم».
    - مال کیه؟
    - آرتور کریستال ترجمه احسان لطفی.
    - نشنیدم.
    - عنوان اصلی مقاله «آوای دوردست ورق هاست».
    - چه قشنگ.
    - بعله. بذار چند سطرشو برات بخونم؛ جالبه.
    - لطف می کنید.
    - «ممکن است به نظر خیلی ها این اعتراف؛ چندان تکان دهنده نباشد اما برای کسی که لابه لای کتاب ها بزرگ شده، کسی که اولین دوست هایش کسانی بودند که می توانسته درباره کتاب ها با آنها حرف بزند و کسی که... خسته شدی؟
    - نه بفرمایید. داشتم گوش می دادم.
    - و کسی که نوشتن و خواندن و درس دادن کتاب ها برایش محترم و ناگزیر بوده است؛ بی علاقه شدن به ادبیات دست کمی از دیگر عاشق نبودن ندارد.»
    - عاشق نبودن؟
    - آره جالبه؛ میگه «عاشق بودن و بعد عاشق نبودن عملابه معنای تغییر بنیادین شخصیت است؛ ما نه تنها ارتباط مان را با دیگری از دست می دهیم بلکه در رابطه با خودمان هم چیزی را گم می کنیم. به یک روایت؛ هویت پیشین مان؛ کسی که سابق بودیم حالادیگر وجود ندارد.»
    - و این نویسنده...
    - آرتور کریستال.
    - ایشان چرا دیگر به ادبیات علاقه ندارند؟
    - دلیلشو مفصل بررسی کرده.
    - اتفاقا الان داشتم با محمود تلفنی صحبت می کردم.
    - کدوم محمود؟
    - همون که با هم دایی وانیا را کار کردیم.
    - خب.
    - تمام مثال های ما از دایی وانیا بود. اصلاانگار هرآنچه را که قبلافقط بلغور می کردیم الان جزو تجربیات خودمان شده.
    - جالبه. در یک جای این مقاله میگه؛ ما فقط کتاب ها را نمی خواندیم به آنها تبدیل می شدیم. ما کتاب ها را به درون مان می بردیم و همان طور که تو گفتی؛ اونم میگه «آنها را به سرنوشت خودمان تبدیل می کردیم.»
    - خیلی دوست دارم این مقاله را بخوانم و اینکه چرا الان دیگه به ادبیات علاقه نداره.
    - گفتم که مفصل توضیح داده؛ باید بخونی. راستی محمود چکار می کنه؟
    - استاد برای همین زنگ زدم من نگرانشم.
    - چی شده؟
    - حالش خوب نیست. آدمی با آن همه استعداد بیکار و بی مصرف در خونه پدری اش به قول خودش روزارو می مالونه.
    - روزها را می مالاند. چه اصطلاح جالبی. نشنیده بودم.
    - خیلی غم انگیزه.
    - مگه زن و بچه نداشت؟
    - داره با زنش متارکه می کنه.
    - خب از دست من چه کاری برمی آید؟
    - میشه شما باهاش صحبت کنید. شاید از خر شیطان پیاده بشه.
    - هیهات. به قول نصرت رحمانی از ما گذشت باید به ابر بیاموزیم تا از عطش نمیرد. باید به قفل ها بسپاریم با بوسه گشوده شوند بی رخصت کلید.
    - جریان به این سادگی ها نیست.
    - بله روزگار پیچیده ای است.
    - یعنی نمیشه کاری کرد؟
    - جلو دو چیز را نمی توان گرفت یک عشق، دو دعوا.
    - آخه گاهی حرفای یک شخص فهیم می تونه راهگشا باشه.
    - فهیم؟ پسرم میگه کل کتابخونه من در یک سی دی جا می گیره.
    - پسر منم میگه به جای این نمایش های بی سرانجام اگر یک پل عابرپیاده بسازید حداقل می دونید مردم از روش رد میشن و زیر ماشین نمیرن.
    - چه بامزه. پسرت چندسالشه؟
    - 26سال.
    - عجب زمان زود می گذرد.
    - ...
    - رشته خودش فنی است؟
    - بله.
    - چه کار خوبی کردی نذاشتی تئاتر بخونه.
    - شما فرمایشی ندارین.
    - سلام برسون. عنوان مقاله آوای دوردست ورق هاست. یادت نره.

 

 استاد/ سوسن مقصودلو /  روزنامه شرق / شماره 1867

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٧/٢٠

گزارشی از کافه کتاب های تهران

 

اینجا :‌روزنامه شرق / سارا لقایی/ شماره 706 

 

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٦/۱٦
ما و آنها
همه مان روی هم رفته فقط آدم های معمولی هستیم
من و تو
فقط خدا می داند که دلخواه ما باشد
از پشت سر فریاد زد به پیش
و سربازهای خط مقدم به خاک افتادند
و ژنرال نشت و خط های نقشه
جا به جا شدند
سیا و کبود و زخمی و زیلی
هیچکس به هیچکس نیست شیر تو شیر عجیبی است
آخرش هم باید دور خودت بگردی و بگردی و بگردی
مرد پوستر به دست گفت
مگر نشنیده ای که این فقط یک جنگ زرگری است
مرد تفنگ چی گفت:گوش کن پسرم
آن تو برای تو هم جایی است
بی پول و پله
کاریش نمیشود کرد اما همه جا فراوان است
پولدار و بی پول
و کی انکار می کند که همه جنگ ها بر سر همین است
بیرون از راه روز شلوغ و پر کسب و کاری است
فکرهایی در سر دارم
پیرمرد که پول یک چای و یک تکه نان را نداشت مرد.
 
ترانه های پینک فلوید/ راجر واترز. سیدبارت/ ترجمه م.آزاد-ف.تمیمی
دانلود کتاب 
 
نابغه خودشیفته : به بهانه 70سالگی «راجر واترز»
روزنامه شرق : http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2808199
 

 

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/٢۱

- خوبید؟ 
    - ای... امروز حال غریبی دارم. می دانی که آدمی است دیگر؛ از خودش می پرسد کیستم؟ آمدنم بهر چه بود. به قول آقای «چکناواریان»؛ شاید حکمت آمدنم این بود که نابینایی را از این سر خیابان به آن سر ببرم. او در مورد خودش می گفت ولی من چه... از قضا دو، سه ساعت پیش اتفاقی افتاد که خیلی دلم می خواست راجع به آن صحبت کنم؛ از جلوی دانشگاه می گذشتم؛ رفته بودم برای «یکلیا» کتاب درسی بخرم. دخترخانمی توجهم را جلب کرد. ویژ گی خاصی نداشت. میکروفن در دستش بود و داشت با مردم مصاحبه می کرد. من از دور توجهم جلب شد. ابتدا خواستم از گوشه ای عبور کنم. می دانید که اینجور مواقع آدم دلش نمی خواهد دیده شود؛ ولی ایستادم. با آدم ها حرف می زد. سرش گرم کار خودش بود. به هیچ چیز دیگر توجه نداشت. انگار امروز صبح از خانه بیرون آمده بود که فقط همان کار را انجام دهد. آرام در پیاده رو شلوغ ایستاده بود و مردم را دعوت به مصاحبه می کرد. شاید این آرامش غریبش توجه مرا جلب کرد. از خودم تعجب می کنم. رفتم جلو و به شوخی گفتم: «با پیرزن ها مصاحبه می کنید.» گفت: «سواد دارید؟» به شوخی گفتم: «در حد اکابر.» گفت: «موضوع صحبت ما خاقانی است.» فکر می کنم 10دقیقه بی وقفه درباره قصاید خاقانی صحبت کردم. دختر خنده اش گرفته بود. گفتم: «چرا می خندید.» گفت: «می شود سوال اولتان را دوباره تکرار کنید که ما ضبط کنیم؛ اینکه با پیرزن ها هم مصاحبه می کنیم؟» چه بگویم... هر وقت از جلوی دانشگاه رد می شوم یاد خودم می افتم که دختر جوانی بودم و در دانشکده ادبیات درس می خواندم؛ اغلب چشم هایم پر اشک می شود... بگذریم داشتم می گفتم... کجا بودم؟ آهان – پرسیدی خوبم – نه! به قول «ریلکه» همه ما به طرز وصف ناپذیری تنهاییم.در واقع همه عمر همین کار را کرده ام. یک روز برای «ماهدخت» که سوئد است باقلوا و قطاب می خرم و پست می کنم. یک روز به سفارش نوه ام کتاب درسی باید پیدا کنم. پریروز برای دمپایی که «شهرزاد» سفارش داده بود تا بازار تجریش رفتم. زن های فامیل غبطه می خورند می گویند: «خوش به حالت دوروبرت شلوغ است.» اما من در واقع در خیابان های شلوغ تنهایی خودم را پنهان می کنم... صدایی نمی آید قطع شد؟ 
    - نه؛ داشتم گوش می کردم. 
    - تو هم دست کمی از شخصیت رمان میکاییل هانتکه «مومو» نداری. او هم سنگ صبور همه بود. 
    - می فرمودین؛ آن دختر چه شد؟ 
    - یک بار دیگر هم من چنین عوالمی پیدا کردم. خدا رحمت کند رفتگان شما را... چند سال پیش مادرم را می بردم به کلینیک یک بیمارستان. او باید هرازگاهی سونوگرافی می شد. این اتفاق دو ماه قبل از مرگ مادرم افتاد. ساعت یک ونیم- دو بعدازظهر بود. 
    من و مادرم به همراه تعدادی؛ منتظر خانم دکتری بودیم که باید سونوگرافی را انجام دهد. با وجود جوانی بسیار در کارش حاذق بود. گفتند رفته ناهار. من از پنجره کوچک طبقه چهارم داشتم به حیاط بیمارستان نگاه می کردم و منتظر بودم. خانم دکتر را دیدم که از دور می آید. یاد شعر«ژاک پره ور» افتادم؛ همان که کارگری در یک روز آفتابی به قصد رفتن به سرکار از خانه بیرون می آید؛ سرش را به سمت آسمان بلند کرده می گوید:«حیف نیست چنین روز قشنگی را به یک کارفرما بدهم.» پس راهش را کج می کند. اما او ظاهرا داشت لذت می برد. ناگهان به باغچه که رسید خم شد. با دقت دست روی چمن کشید. بعد بلند شد و به سمت ساختمان آمد. به ما که رسید چیزی را با پرستار زمزمه کرد. کنجکاو شدم رفتم جلو. مشت هایش را باز کرد به پرستار چند گل بسیار ریز بنفش رنگ را نشان داد و گفت: «می دانی اسم این گل ها چیست؟» پرستار گفت: «نه»
     گفت: «گل فراموشم مکن.» داستان قشنگی هم دارد می گویند روزی که خداوند گل ها را خلق کرد برای هر کدام اسمی گذاشت ولی این گل به قدری کوچک بود که آن را ندید. گل گفت: «پس نام من چه می شود؟» گفت: «اسم تو را فراموشم مکن می گذارم که در خاطر بمانی.»... چقدر حرف زدم. باید بروم دنبال مهسا؛ چون مادرش امروز شیفت است. تو چیزی لازم نداری؟

 

دارم های تلفنی / سوسن مقصودلو 
    

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/۱٧

امروز، روز خبرنگار است. ما در یکی از تحریریه های پایتخت ایران هستیم. در این تحریریه خبرنگارانی مشغول به کارند. خبرنگارانی سر کارند. خبرنگارانی تو کار خبرنگارانی دیگرند. خبرنگارانی کار بلدند اما ابزار کار ندارند. چه کسی در را قفل کرد؟ کلیددار چه کسی است؟ در این لحظه خبرنگاری از آن ته فریاد می کشد: کلید قلبمو دادم بهت گم نکنی، سر به هوای من. خبرنگاران دیگر یکصدا می گویند: روحانی مچکریم. در این اقلیم به علت آب وهوای خاص و شرایط عجیب ومهیب جغرافیایی درخت گردو و خبرنگار دیر ریشه می دهند اما اگر بدهند می دهند ها. دیده شده خبرنگار را به مناطق خوش آب وهوای شمال تهران منتقل می کنند. اما خبرنگار آنجا ریشه نمی دهد. کارشناسان معتقد هستند باید خبرنگار را در فصل درختکاری جابه جا کرد و برای این کار برنامه ریزی مناسب داشت. در تصویر، چند خبرنگار دیده می شوند. یکی از آنها پدرش هم دربیاید خبر را از دست نمی دهد. یکی از آنها پدرت را درمی آورد تا خبری به دست بیاورد. یکی از آنان نیز پدرش هم دربیاید ازش خبری درنمی آید. اما کمی دورتر، شبه خبرنگاری دیده می شود که مشغول زدوبند و فروختن تیتر و گزارش است. این خبرنگار مورد بی مهری همکاران خود قرار می گیرد و از تحریریه کنار گذاشته می شود. سپس می رود «بولتن» درمی آورد و در نهایت توی یک وزارتخانه خودش را جا می کند. خبرنگاران به این خبرنگار حرف بدی می زنند که فیلمبردار و صدابردار ما هر چه تلاش کردند موفق به ضبط آن نشدند. امروزه روز، خبرنگار به یک شیء تزیینی بدل شده است. در این منطقه که موسوم به نشست مطبوعاتی است یک مدیر و مقام مسوول می شود که چند خبرنگار را دورش جمع کرده تا مسخره بازی دربیاورد و جوک بگوید. برخی مقامات به وفور خبرنگار در نشست مطبوعاتی با هم چشم رو هم چشمی دارند، اما اصولاخبرنگاران را سر بزنگاه دور می زنند، کلک ها. امروز روز خبرنگار است. تعدادی از خبرنگاران به علت شرایط بد نگهداری افسرده شدند. نسل آنها در حال انقراض است و شکارچیان بعد از شکار آهو و خرگوش به شکار این گونه علاقه زیادی نشان می دهند. در حالی که خبرنگار برخلاف آهو نسلش منقرض نمی شود و هر چه بیشتر برایش تله بگذارند او مثل کرگدن پوستش کلفت تر می شود. اوه... اوه... چطور شد. کمک... ما خودمان به تله افتادیم... کات... 

 

پ.ن : پوریا عالمی/ روزنامه شرق . شماره 1802

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/۱٤

- ستاد جشنواره تئاتر شهرداری؟ 
    - شما؟ 
    - رفتگرم. 
    - خسته نباشید. 
    - جسارتا نام خانوادگی ام رفتگره. 
    - امرتون؟ 
    - من یه متن نمایشی دارم... 
    - خب؟ 
    - دیروز به این شماره زنگ زدم یه آقایی گفت... 
    - ما اینجا آقا نداریم. 
    - یعنی چه؟ 
    - اینجا همه خانمن. آقا نداریم. 
    - مگه میشه. 
    - اینجا قسمت تئاتر بانوانه. 
    - ببخشید اگه یه آقا بخواد کاری انجام بده تکلیف چیه؟ 
    - زنگ بزنید به قسمت مربوطه. 
    - اسم قسمت مربوطه چیه؟ 
    - قسمت عمومی. 
    - نمره هم دارید؟ 
    - منظورتون؟ 
    - منظورم اینه که شماره ای از اونا دارین؟ 
    - زنگ بزنین به اطلاعات، وصل می کنن. 
    - چشم. شما اطلاع دارین چند نسخه از متن باید بیارم؟ 
    - دفه اوله متن ارایه می کنید؟ 
    - بله. 
    - تشریف بیارید راهنمایی تون کنن. 
    - اطاعت. کی بیام؟ 
    - هروقت دلتون خواست. 
    - همیشه باز هستین؟ 
    - در وقت اداری مراجعه کنید. 
    - چشم – ببخشید... آمدم؛ بگم با قسمت عمومی آقایان کار دارم؟ 
    - کار شما برای افراد بزرگساله یا کودک؟ 
    - کودک. 
    - تشریف بیارید. راهنمایی تون کنن. 
    - باید برم پیش کودکان؟ 
    - نفهمیدم؟ 
    - وقتی در قسمت تئاتر بانوان؛ خانم ها هستند، در بخش تئاتر کودکان؛ بچه ها به ارباب رجوع جواب می دن؟ 
    - ... 
    - چرا قطع کردین؟ من هنوز آدرس نگرفتم. 

 

درامهای تلفنی/ سوسن مقصودلو/ روزنامه شرق. شماره 1799
    

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/۱٤

آقای محمود احمدی نژاد، در آخرین اجرای زنده تلویزیونی خود، در شبکه اول سیما، از تاسیس یک دانشگاه غیرانتفاعی خبر داد و گفت که به زودی برای کمک شهروندان به این دانشگاه، شماره حسابی اعلام خواهد کرد. 
    فرداش، برخی سامانه های پیامکی که پیش از این دستاوردهای دولت احمدی نژاد را از طریق ارایه آمارهای مقایسه ای با دوران سابق، پیامک می کردند، شماره حساب 95/74016864 (شعبه فلسطین شمالی) را برای کمک شهروندان به «دانشگاه ایرانیان» برای مشترکان تلفن همراه فرستادند. (منبع: عصرایران/ تسنیم) 
    
    احمدی نژاد وارد می شود
    خب، آنکه آقای احمدی نژاد بود هشت سال طول کشید تا سبک سنگین کند که شماره حساب بدهد تا مردم برایش پول بریزند. 
    از خدا پنهان نیست، از اداره مالیات هم که پنهان نیست، از سازمان های دیگر هم که پنهان نیست، پس از شما چه پنهان، من هم مثل آقای احمدی نژاد از بچگی می نشستم و از این فکر و خیالات می کردم که اگر از هر ایرانی یک تومان بگیرم می شود 45میلیون تومان و بارم را می بندم و تا آخر عمر چایی می خورم. الان 45میلیون تومان چیزی نیست، بچگی من، طرف دو میلیون تومان داشت میلیونر محسوب می شد. 
    
    عالمی وارد می شود
    خلاصه، حالاکه آقای احمدی نژاد بابش را باز کرده، من هم شماره حسابم را اعلام می کنم. خداوکیلی دانشگاه غیرانتفاعی هم نمی خواهم بزنم. هیچ بساط تعاونی و صندوق قرض الحسنه هم راه نمی اندازم. قول می دهم. قول می دهم همین کارهایی را که الان می کنم بکنم. یعنی هیچ کاری نکنم. راه بروم توی خیابان و دنیا را تماشا کنم و چایی بخورم. همین. آیا به حساب من پول می ریزید؟ 
    این هم شماره حسابم: 
    6274129003208785 دروغ گفتم. شماره کارتم است. کارت به کارت کنید. هم شما راحت ترید هم من. باشد؟ 
    نمی ریزید؟ چی؟ چرا؟ برای دانشگاه احمدی نژاد پول می ریزید برای من نمی ریزید؟ بریزید دیگر. جان عزیزتان بریزید. شما بگیر 75میلیون نفر. اگر از دم نفری صدتا تک تومان هم بریزید می شود 7،500،000،000 و من بارم را می بندم. از راه درست که نشد ببندیم. راستش را بخواهید از راه درست حتی نشد باز کنیم چه برسد ببندیم، بارمان را می گویم. حالااگر شما نفری صدتا تک تومان بریزید، من بارم را می بندم و یهو به آرزوهام می رسم. بریزید ها. یادتان نرود. سر کار نگذارید. بریزید واقعا. روش حساب کردم. رو حساب حرف شما، الان با اینجاهایی هم که کار می کنم، تماس گرفتم و گفتم دیگر از فردا نمی آیم. بریزید ها. نگویید فردا ها. همین الان بریزید. نمی ریزید؟ بریزید. یعنی نه به حساب من می ریزید. نه به حساب آقای احمدی نژاد؟ واقعا؟ یعنی من فرقی با آقای احمدی نژاد ندارم؟ اصلابرای جفتمان بریزید. اصلاباید آقای احمدی نژاد طنزنویس می شد، یا اجرای برنامه می کرد، من می رفتم رییس جمهور می شدم... راستی ها... چرا کاندیدا نشوم؟ پول برایم بریزید تا دوره بعد کاندیدای ریاست جمهوری شوم و کشور را برایتان عین عروس کنم. پول را ریختید؟ شماره حسابم را اشتباه نزنید ها... اصلاوقتی پول را ریختید برام ایمیل هم بزنید و بگویید چقدر ریختید. این هم ایمیلم:alami.pouria@gmail.com ببینید، هر کی بیشتر پول بریزد بعد توی کابینه ام سفره بیشتری می تواند پهن کند. نگویید که نگفتی ها. بعد نگویی چرا تک خوری می کنم ها. همین الان بریزید. نفری یک میلیون تومان بریزید. چیزی نیست که. اگر از دم نفری یک میلیون تومان برام بریزید می شود 75،000،000،000،000تومان. حتی از پول خاوری هم بیشتر می شود. بریزید ها. می خواهم بروم بغل همه خواننده ها، خانه بگیرم و همسایه شوم... 
    
    سردبیر وارد می شود
    در همین فکر و خیالات بودم که سردبیر روزنامه آمد و گفت: «پوریا جان، کجایی؟ توی عالم هپروتی؟ پاشو برو خانه باباجان، خودت را ول کنی یکهو دیدی هشت سال توی همین خیالات سیر کردی ها...». گفتم: «داوود جان، آقای محمدی، سردبیر من، نازنینم، می دانی اگر نفری یک میلیون تومان برایم بریزند چه کارها می توانم بکنم؟ اول از همه می روم بغل سلین دیون... به شما هم پنج میلیون می دهم ماشینت را عوض کنی...». که سردبیر گفت: «به قول قدیمی ها اینها حساب های کوره است. برو رو یخ بنویس خودت هم بشین روش که کسی پاکش نکند.»
    به علت رسیدن به پایان ستون روزنامه مطلب را تمام می کنیم، متاسفانه. وگرنه به جان عزیزم، همچین وقتی آدم خیالبافی می کند فاز می دهد که نه تنها می تواند یک ستون روزنامه را با شخم زدن پر کند که هشت سال تمام هم می تواند باغبانی کند و آب از آب تکان نخورد. بهتر است تا گرد و خاک بیشتری نکردیم ستون را درز بگیریم که همه چیز بی ضرر بماند. بای عزیزانم. تا فردا. بریزید ها. شوخی نکردم ها. نفری صدهزارتومان بریزید خب. جون عزیزهاتون بریزید... مرگ من بریزید... ریختی؟ بریز دیگه. بوس. 

 

از هر نظر بی خطر/ پوریا عالمی/ روزنامه شرق . شماره 1799
    

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/۱٢

پگاه- دلم می خواد یهو وسط این بدو بدو واسم. واسم و هیچ کاری نکنم. شاید این جوری بتونم یه کم زندگی کنم. 
    آرزو- من اگه یه جایی بدتراز اینم بودم، که هستم، باز آخرش بیخیال می شدم. باز با وضع ام کنار می اومدم. ما دایما داریم با همه چی کنار می آیم. 
    ستاره- من این رو می دونم که هر روز باید یه عالمه کار تکراری بُکُنم. این تکراری بودن هر روز خیلی حال گیریه. 
    مریم- من یه آدم مودب ام. من باید دیگرون رو دوست داشته باشم. حتی آدم هایی رو که ظالمانه به من آسیب می زنن. این کار منه. من باید همیشه بخندم. 
    ناز- من اضطراب دارم. شب ها دارم زیاد کابوس می بینم. این احساس ناجوریه که آدم فکر کنه باید دایم یه کاری کُنه برای دیده شدن. 
    فاطی- من نمی خوام چیزهای مُرده تو کله ام زنده بشن. اگه دست خودم بود الآن یه عالمه از چیزهایی که تو سَرَم وُل می خورن رو می ریختم دور. 

 

محمد چرمشیر/ روزنامه شرق/ شماره 1797
    

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/۱٢

 نتایج تحقیقات پژوهشگران انگلستان نشان داده که مسواک زدن به پیشگیری از آلزایمر کمک می کند. 
    مشکل اینجاست که ما یادمان می رود مسواک بزنیم. بعد مسواک بزنیم که یادمان نرود؟ آیا انگلستان نباید از نتایج تحقیقات خود خجالت بکشد و رسما عذرخواهی کند؟

 

از هر نظر بی خطر/ پوریا عالمی/روزنامه شرق 

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/٧


- الو. 
    - بفرمایید. 
    - سلام دخترم. 
    - سلام؛ بفرمایید. 
    - آموزشگاه موسیقی؟ 
    - بله. 
    - می تونم با آقای کیا صحبت کنم؟ 
    - ایشون تشریف ندارن. 
    - چطور؟ 
    - چی چطور؟ 
    - چرا تشریف ندارن؟ 
    - امروز؛ روز کاریشون نیست. 
    - آهان فکر کردم خدای نکرده گرفتاری براشون پیش آمده. 
    - شما امری داشتین؟ 
    - ببخشید! شما به ساز واردید؟ 
    - برای نوه تون می خواین؟ 
    - نه؛ برای خودم. 
    - چه خوب. 
    - می خوام بدونم کی درس میده؟ 
    - چه سازی؟ 
    - ساکسیفون. 
    - ...
    - دارین می خندین؟ 
    - ... 
    - الو؟ 
    - هاها – نه؛ ببخشید. آب دهنم پرید توی گلوم. 
    - نفرمودید؟ 
    - چی رو؟ 
    - کی ساکسیفون درس میده؟ 
    - اینجا؟ 
    - خب آره دیگه. 
    - اینجا کسی ساکسیفون درس نمیده. 
    - پس چرا آقای کیا اینهمه تعریف آموزشگاه را می کرد. 
    - نظر لطفشونه. ولی شما مستحضرید که... 
    - که چی؟ 
    - که ساکسیفون ساز سنتی نیست. 
    - شما سنتی کارید؟ 
    - بله ما در اینجا بیشتر سازهای ایرانی را آموزش می دیم. 
    - کی گفته ساکسیفون غربیه؟ 
    - ... 
    - اصلاشما ریشه همه چیز را جست وجو کنید؛ سر از ایران درمیاره. 
    - شاید حق با شما باشه. 
    - حتما حق با منه. من هشتادسال موهامو توی آسیاب سفید نکردم. 
    - درسته. حالاچرا ساکسیفون؟ 
    - دوست دارم. 
    - آخه ساکسیفون احتیاج به نفس قوی داره چون ساز بادیه. 
    - از قدیم گفتن دود از کنده بلند میشه. 
    - حتما... برام جالبه چرا از میون اینهمه ساز ساکسیفون را دوست دارین و چرا اینقدر دیر به فکر یادگیری افتادین؟ 
    - چون الان فراغت دارم. 
    - برای چی؟ 
    - برای اینکه واسه دلم زندگی کنم. طوریه؟ 
    - ... 
    - بچه که بودم واسه دل پدرومادرم زندگی کردم. بزرگ شدم واسه دل شوهر و بعد بچه و بعد نوه. حالاکه همه رفتن سی خودشون تا نوبت دل عزراییل نشده، می خوام واسه دل خودم زندگی کنم. 

 

درام های تلفنی / سوسن مقصودلو / روزنامه شرق 
    

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/۳

نفسم، عمرم، امیدم، دشتی ام، علیرضا جانم، افتخاری ام ببخش که پاسخ به نامه ات دیر شد. راستش الان سه روز است با کمک دیکسیونری و دیکشنری های فارسی قدیم به فارسی منسوخ، فارسی محله شما به فارسی امروز ایران، بنگلادشی به فارسی میانه، اوستایی به فارسی قدیم و همچنین تاریخ طبری به تاریخ هجری شمسی مشغول ترجمه نامه ات هستم. راستش را بگو، دفتر انشای کلاس ششمت را پیدا کردی؟ مرسی پسرم. کار خوبی کردی. ولی آخه چرا؟ عزیزم، پاسخ نوشتن به نامه ات برای من خیلی زحمت داشت. ببین، بالاغیرتا فقط بوخون، دیگه ننویس. 
    اما پاسخ نامه ات؛ 
     نوشته ای «ما آجر نیستیم که بمانیم.» 
    آجر نیستیم؟ آهکیم؟ گچ گچسریم؟ سیمان سمنانیم؟ سنگ دهبیدیم؟ مصالح ساختمانی سنگستانی و پسران، به جز علیرضاییم؟ ما چیستیم؟ از وقتی تو گفتی ما آجر نیستیم من به فکر فرو رفته ام که ما چیستیم؟ آیا اگر در مصالح ساختمانی آجر نیستیم در جاهای دیگر چی نیستیم؟ در سبزیجات هویج نیستیم؟ چغندر نیستیم؟ در لوازم منزل آباژور نیستیم؟ در وسایل ماشین ترمزدستی نیستیم؟ در ابزار و یراق لولانیستیم؟ در ساعات روز لنگ ظهر نیستیم؟ واقعا چرا آجر نیستیم؟ داری ساختمان می سازی و ذهنت درگیر شده؟ چیزی شده بگو. 
    نوشته ای «باید هر کدام در نوای هم بخوانیم.»
     آفرین. تا حالابه ذهن من نرسیده بود. زنگ زدم تالار وحدت و هماهنگ کردم. قرار شد آخر هفته یک کنسرت بگذاریم نوایی نوایی، در نوای هم بخوانیم. خوبه؟ 
    نوشته ای «ما باید اسم همدیگر را صدا بزنیم.» 
    راست می گویی. دوتا استاد که به هم برسند دیگر به هم استاد نمی گویند. می زنند روی پای هم، لپ هم را می کشند و شوخی ملموس می کنند. باشد. حرفی نیست. اما اجازه بفرما تو مرا ممدرضا صدا کنی. حتی مملی. اما من چگونه تو را به نام کوچکت صدا بزنم استادا؟ استادا آزموده را آزمودن خطاست. 
    نوشته ای «ما باید همایون هم باشیم.» 
    پس همایون چی؟ اگر ما همایون هم باشیم، همایون نسبتش با ما چه می شود؟ یعنی من بشوم همایون؟ بعد ثبت احوال ایراد نمی گیرد که چرا خودم همایون، پسرم همایون، استاد افتخاری هم همایون؟ بعد فردا کنسرت بگذاری، می خواهی بگویی کنسرت همایون؟ ای کلک. اگر راست می گویی چرا افشاری هم نباشیم؟ یا بیات ترک؟ 
    نوشته ای «ما نباید ورود را از هم بپوشانیم...» 
    به جون همایونم هنوز نفهمیدم یعنی چی. من کی ورود را از تو پوشاندم؟ ورود پوشاندنی است؟ یا پوشیدنی؟ شاید منظورت این است که به هم نوعی لباس بپوشانیم؟ چون دو روز است دارم ورود را می پوشانم، ولی از هرکسی می پرسم می گوید ورودت پوشیده نیست. 
    نوشته ای «چرا هوا را آنچنان برای هم سرد کرده ایم که باید در دیدارهایمان با پالتوی زمستانی باشیم.»در رو بستم استاد. 
    نوشته ای «نباید دیگران برای ما تصمیم بگیرند، کدام طرف برو، کدام طرف نرو.» 
    الان داری برای من تصمیم می گیری؟ 
    نوشته ای «حیف کسی نیست برای خودمان شعر بگوید.» 
    حیف کسی نیست یعنی چی؟ یعنی کسی برای ما شعر بگوید حیفش است؟ یا یک کاما بعد از حیف است؟ داری افسوس می خوری کسی نیست برایت شعر بگوید؟ اتفاقا ریچارد براتیگان گفته بود همه دختران باید شعری داشته باشند، که برای آنان نوشته شده باشد. 
    نوشته ای «کسی نیست ترقه ای به زمین بزند تا همه از حصاری که سرمای وجودمان را احاطه کرده، بیدار شویم.»
     راستش من تا حالااز حصار بیدار نشدم. آن هم حصاری که سرمای وجودم را احاطه کرده باشد. بنابراین اگر ترقه هم بزنی من از حصارم بیدار نمی شوم. 
    نوشته ای «من چرا در گذر وجود شما از کنار جدول های دسته جمعی بگذرم، آن هم غریب و تنها.» 
     جان ممدرضا، کتاب متاب چی می خونی؟ 
    نوشته ای «دوست دارم یکی مرا صدا بزند با اسم کوچک رضا، رضا، رضا!» 
    رضا... رضا... رضا... خوبه؟ نه؟ رضا... رضا... رضا... استادا... 
    نوشته ای «ما ته خط رسیدیم.» 
    یعنی می خواهی من را هم با خودت بکشانی؟ یا به زور خط پایان را بکشی جلو؟ یعنی هر جا کم آوردی آخر خطه؟ 
    نوشته ای «کمی پای گرمای هم بنشینیم. این بهترین یادگاری است که برای هم می نویسیم.» 
    چیزی برای گفتن ندارم. 
    نوشته ای «محمدرضا شجریان دوستت داریم. اما نه با پیغام.» 
    من هم دوستت دارم عزیزم. 
    نوشته ای «خود را در لای یادداشت وزینت نپیچ. غریبی نکن.» 
    اول، من کی یادداشت نوشتم برات آخه؟ دوم اینکه نه عزیزم، لای یادداشت آخه چطوری بپیچم خودم رو؟ ولی با خواندن نامه ات تب و لرز کردم و الان خودم را لای پتو پیچیدم. 
    نوشته ای «بیا سکوت را بشکن با نوای خود.» 
    رضا... رضا... رضا... من کنسرت نمی تونم برگزار کنم بابا. سکوت نکردم. بای هانی. 

 

پ.ن: پوریا عالمی / روزنامه شرق / از هر نظر بی ضرر

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/۳

  کلاس سوم ابتدایی بودم که کتاب یوسف و زلیخا را خریدم و این ماجرا مربوط به سال 1330 می شود. البته این کتاب ها را یواشکی می خریدم چون آن زمان اصلاکتابی برای کودکان وجود نداشت و حرکتی که در ایران در دهه 1350 یا اندکی پیش تر آغاز شد و کانون پرورش فکری کودکان آغاز به کار کرد در زمان ما نبود و کتاب هایی هم که بود برای بزرگسالان بود و وقتی ما آن کتاب ها را می خریدیم با مخالفت بزرگ تر ها روبه رو می شدیم. در آن زمان در خانواده ما و بسیاری از خانواده ها یک حس بدبینی نسبت به مدرسه وجود داشت زیرا آنها فکر می کردند مدرسه جایی است که در آن اشخاص در معرض بی دینی قرار می گیرند و علت شکل گیری مدارسی مانند علوی و جامعه تعلیمات اسلامی هم همین دغدغه ها بود. این بدبینی نسبت به کتاب هم وجود داشت و خانواده ها در آن زمان معتقد بودند که خواندن کتاب غیردرسی برای بچه ها مناسب نیست. من یادم هست در کلاس ششم معلم مان آقای جلال مروج بود که بعد ها از دانشگاه تهران هم دکترای ادبیات فارسی گرفت، من به ایشان گفتم که می خواهم کتاب داستان های نویسنده های خوب را بخوانم که ایشان به من چند کتاب از جمله کتاب «آیینه» محمد حجازی و آثار صادق هدایت را معرفی کردند و من بلافاصله با زحمت زیادی این کتاب را از شاه آباد تهیه و با خوشحالی رفتم مدرسه، همین که آمدم مدرسه، مدیر مدرسه گفت این چیه تو دستت؟ و من گفتم کتاب «آیینه»؛ گفتن نام کتاب همان و یک فصل کتک سیر خوردن هم همان! مدیر مدرسه همان روز من را به دلیل در دست داشتن کتاب حجازی، فلک کرد تا خاطره این کار همیشه با من همراه باشد!

-----------------------------------------------------------------------------------

 مجموعه ای از دلایل که مهم ترینش علم آموزی و افزایش آگاهی بود من را به این نتیجه رساند که برای ادامه تحصیل به خارج از کشور بروم. من سال 1341 به ایالت ورمونت نزدیک به کانادا و بعد به دانشگاهی در تگزاس رفتم و بعد از سه ترم به سانفرانسیسکو رفتم و تحصیل فلسفه را آغاز کردم و در حدود پنج سال در آمریکا به سر می بردم. در علوم انسانی در ابتدای ورود به این رشته، کمی نادانی نسبت به اینکه این رشته دقیقا چیست و درباره چه مواردی بحث می کند، وجود دارد مخصوصا اگر شما رشته هایی مثل ریاضی یا تجربی خوانده باشید و در دانشگاه بخواهید جامعه شناسی یا فلسفه انتخاب کنید، در این صورت خیلی برایتان روشن نیست که این رشته چه چیزی می تواند باشد. من هم کنجکاوی هایی در درون خودم و سوال هایی نسبت به خودم داشتم و دوست داشتم راجع به خودم بیشتر بدانم و فکر می کردم که ساده ترین راه کسب این دانش، تحصیل در رشته روانشناسی باشد. ولی بعد از مدتی متوجه شدم که علاقه من به چیز های دیگری غیر از روانشناسی است و حسن نظام دانشگاهی آمریکا این است که شما حق انتخاب موارد و رشته های مختلف را دارید و می توانید امتحان کنید که به این رشته علاقه دارید یا خیر. من هم که چند درس روانشناسی و ادبیات گرفته بودم، دست آخر به این نتیجه رسیدم که فلسفه را انتخاب کنم زیرا دانستم آن چیزی که من می خواهم و سال هاست پی اش می گردم، همین فلسفه است.

------------------------------------------------------------------------------

تا چند سال که در آمریکا بودم به فکر بازگشت به ایران نبودم ولی به هر حال در دهه 1960 که من در آمریکا بودم، در آن دهه یکسری وقایعی داشت اتفاق می افتاد و مرکز این وقایع هم نیویورک و سانفرانسیسکو یعنی جایی که من در آن درس می خواندم بود. در آن دهه در دنیا اتفاقاتی افتاد که سمت و سوی بسیاری از معادلات را به ناگهان تغییر داد. بعد از جنگ جهانی اول همگان فکر می کردند تمدن غرب در حال پیشروی به سمت جلوست و معنویت و آنچه در جهان شرق جریان دارد، منسوخ شده است و این با توجه به نگاه پوزیتیویستی بود که بر جهان مسلط بود و بشر مترقی را الزاما بشر غربی می دانست. اما بعد از جنگ جهانی دوم و این همه کشتاری که روی دست جهان متمدن گذاشت، درد و رنج و جنگ بیهوده ای که بر دوش این بشر مترقی سنگینی می کرد، یک سرخوردگی کلی در دنیا پدیدار شد. در کنار این رویداد شکست ایده آل های مارکسیسم لنینیسم و تبدیل آن به محاکمات و زندان ها و کشتارهای استالین مزید بر علت شده بود. ثمره این سرخوردگی را در دهه 60 می توان به روشنی دید، انقلاب فرهنگی ای که در خود آمریکا صورت گرفت و نگاه تازه ای نسبت به دین و شرق و به خصوص عرفان دوباره در دنیا جان گرفت. همه این مسایل باعث شد که عده ای این اعتمادبه نفس در آنها مجددا پیدا شود که دوباره در مورد دین و معنویت صحبت و از آن دفاع کنند. من که در کوران این حوادث مشغول تحصیل رشته فلسفه بودم، مجددا توجهم به دین بیشتر شد و یک نوع بازاندیشی نسبت به مسایل دینی و عرفانی در من به وجود آمد. در همان دوره نگاه آل احمد یا شریعتی یا کسان دیگری مانند دکتر نصر و شایگان که از بازگشت به شرق صحبت می کردند نیز تحت تاثیر اتفاقاتی بود که در اروپا و در دنیا در حال رخ دادن بود و در ایران دهه40 هم توجهاتی دوباره نسبت به دین را موجب بود، به طور مثال جلال آل احمد هیچ وقت نمی توانست در سال های قبل از این اتفاقات، چنین نگاه هایی داشته باشد، همچنین شریعتی نمی توانست آنگونه سخن بگوید. اینها نتیجه تغییر نگاهی بود که در کل جهان و در اثر تحولات بعد از جنگ جهانی دوم و شکست ایده آل های مارکسیستی در حال رخ دادن بود.

-------------------------------------------------------------------------

 در همه طریقه ها و ادیان برای رسید به معرفت راه هایی توصیه می شود. کارهایی می گویند کنید تا حکمت و معرفت پیدا کنید. یکی از آنها گرسنگی کشیدن یا رعایت رژیم های خاص است. روزه گرفتن هم همین است. مساله سلامت جسم نیست. مساله پیداکردن قرب است. چه کار کنید که قدرت شناخت و معرفت شما افزایش یابد. این را از قدیم همه گفته اند که گرسنگی باعث هوشیارشدن حواس شما می شود. اینها ممکن است الان توصیه نشود، سخن اینجاست که عده ای برای رسیدن به این امور این روش ها را در پیش می گرفتند و حالاممکن است گرایش های دیگری دنبال شود. مهم اصل بحث است و نیازی که بشر امروزی به عرفان و معنویت دارد. چه کار کنیم که او را بشناسیم و به او نزدیک شویم. دینی که مرا به او نزدیک نکند به چه درد می خورد و هر چه ما را به او نزدیک کند، باید دنبالش بود.
    

 

پ.ن : گفت و گو با نصرالله پورجوادی/ روزنامه شرق / شماره 1791

نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٤/٢٩

کسانی که به آروزهای خودشان رسیده اند دایم این خطر آنها را تهدید می کند که آرزوهایشان را از دست بدهند

 

پ.ن : تئوری بزنگاه های تاریخی / احمد غلامی /روزنامه شرق .شماره 1786

لینک مطلب

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :