از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
- ۱۳٩٤/٩/٢٤

یه بار وقتی دانشجو بودم مقاله ای برای یک کلاس فلسفه نوشتم. درست یادم نیست موضوع درس چی بود ،چیزی مربوط به معرفت شناسی. کلیت متنی که نوشتم از این قرار بود: "فهمیدی چی شده ؟ نازی¬ها آخرش هم جنگ رو نباختن. پیروز شدن، سلطه¬شون رو گسترش دادن، جهان رو گرفتن و تا آخرین یهودی، تا اخرین کولی، سیاه¬پوست، هندی و سرخ پوست رو کشتن. بعد که کارشون با اینها تموم شد، همۀ روسها و چک ها و بوهمیاییها و بلغار¬ها و صرب¬ها و کرووات¬ها رو هم کشتن- همۀ اسلاوها رو. بعد به سراغ پلی نزیایی¬ها و کره-ای¬ها و چینی¬ها و ژاپنی¬ها رفتن- همه مردم آسیا. این کار مدت خیلی خیلی زیادی طول کشید، ولی آخرِ سر همۀ مردم جهان صد در صد آریایی بودن و همه خیلی خیلی خوشحال. طبیعتا دیگه کتابهای درسی به هیچ نژادی جز آریایی، هیچ زبانی به جز آلمانی، هیچ مکتبی به جز هیتلریسم و هیچ سیاستی به جز حزب نازی اشاره نمیشد. د لیلش هم روشن بود، بعد از چند نسل هیچ کس حتا اگه می خواست هم نمی تونست چیز متفاوتی توی کتابها بنویسه، چون اساسا چیز متفاوتی نمیدونست که بخواد توی کتابها بنویسه. ولی یه روز دوتا دانشجو توی دانشگاه نیوهالیدبرگ توکیو مشغول صحبت بودن هردو هم مثل عموم آریایی¬ها خوش تیپ بودن، اما یکیشون کمابیش نگران و ناراحت بود. اسمش کِرت بود. دوستش گفت: چی شده کرت؟ چرا تو همیشه اینقدر ماتم زده¬ای؟ کرت گفت: بهت میگم. چیزی هست که من رو دچار مشکل کرده، مشکل اساسی. دوستش جویا شد که اون چیز چیه؟. کرت گفت: مساله اینه که نمی¬تونم از شر این حس غریب خلاص بشم که چیز کوچیکی هست که دارن در موردش به همۀ ما دروغ میگن"و این پایان مقاله بود.

اسماعیل متفکرانه سرش را تکان داد. نظر استادت در مورد این مقاله چی بود؟ " می خواست بدونه آیا من هم مثل کرت چنین احساس غریبی داشتم. وقتی بهش گفتم که همینطوره خواست بدونه به نظر من در مورد چه چیزی به ما دروغ گفته شده؟ بهش گفتم از کجا بدوم؟ مگه من چه فرقی با کرت دارم؟

دنیل کوئین/اسماعیل. ص 41

- ۱۳٩٤/٩/٢۳

گاهی اوقات زیاد حرف داشتن همان قدر نشانه سردرگمی ست که حرفی نداشتن

دنیل کوئین/اسماعیل. ص 38

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :