از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
- ۱۳٩٢/۸/٢۱

از تو همین مانده برای من. یک عکس یادگاری، که همان دم که از عکاس باشی درکه گرفتیم، کهنه بود. یادم است تو می خواستی بیشتر درس بخوانی من می خواستم زودتر درس بدهم. تو می خواستی بروی کفاشی دالاهو یک جفت کفش دست سوز چرم سفارش دهی من می خواستم کتانی با شلوار جین بپوشم. تو می خواستی بروی سفر تا دور دنیا بچرخی من می خواستم دوری در محل بزنم. زیاد که می خواستم دور بروم تا پیچ شمیران بود. تو می خواستی ببینی آن طرف دنیا به جای چایی شیرین صبح ها و کاهو سکنجبین تابستان ها، چه می خورند من می خواستم دستور پخت کله جوش را از مادربزرگت بپرسم. تو می خواستی بروی آینده را بیاوری به اینجا. من می خواستم حال کنم همین جا. تو می خواستی زودتر بزرگ شوی و دور شوی از کوچه های بن بست تهران، من می خواستم زودتر بروم این عکس را به مادرم نشان دهم، که هنوز عکاس باشی پولش را نگرفته، کهنه بود. حالا از تو همه جا می نویسند و من از خودم برای تو می نویسم. حالا اگر از حال من خواسته باشی باید بگویم ملالی نیست جز دوری و آلودگی هوا و ترافیک چهارراه ولیعصر و سردرگمی دوربرگردان میدان توحید. مادرم می گوید این ها را بنویس و برایش بنویس حالا که برگشتی، پیش ما هم برگرد. سری هم به ما بزن. من به مادرم می گویم این ها را هرگز نمی نویسم. مادرم می گوید پس چه می ماند برای گفتن، برای نوشتن. می گویم برایش می خواهم بنویسم حالا اگر از حال من خواسته باشی باید بگویم از تو همین مانده برای من یک عکس یادگاری که یادت نیست و لعنت به این زندگی و همه دردم هم همین است که حتا این عکس، این یادگاری که یادت نیست، فقط یاد من است، پیش من است. به مادرم می گویم یعنی از من چیزی نمانده برای او؟ یعنی که از دنیای او رفته ام؟ یعنی که گندش بزند. مادرم نمی گوید این ها را بنویس. خودم می نویسم.

دخترها به راحتی نمی توانند درکش کنند/ پوریا عالمی، توکا نیستانی

- ۱۳٩٢/٥/٢

از زندگی مجرمانه خسته شده بودم... به چند پسر و دختر طراحی درس می‌دادم که مجاز نبود، برای طراحی از مدل زنده استفاده می‌کردم که مجاز نبود، سر کلاس صحبت‌هایی می‌کردم که مجاز نبود، بجای سریال‌های تلویزیون خودمان کانال‌هایی را تماشا می‌کردم که مجاز نبود، به موسیقی‌ای گوش می‌کردم که مجاز نبود، فیلم‌هایی را می‌دیدم و در خانه نگهداری می‌کردم که مجاز نبود، گاهی یواشکی سری به "فیس بوق" می‌زدم که مجاز نبود، در کامپیوترم کلی عکس از آدم‌های دوست‌داشتنی و زیبا داشتم که مجاز نبود، در مهمانی‌ها با غریبه‌هایی معاشرت می‌کردم که مجاز نبود، همه‌جا با صدای بلند می‌خندیدم که مجاز نبود، مواقعی که می‌بایست غمگین باشم شاد بودم که مجاز نبود، مواقعی که می‌بایست شاد باشم غمگین بودم که مجاز نبود، خوردن بعضی غذاها را دوست داشتم که مجاز نبود، نوشیدن پپسی را به دوغ ترجیح می‌دادم که مجاز نبود، کتاب‌ها و نویسنده‌های مورد علاقه‌ام هیچکدام مجاز نبود، در مجله‌ها و روزنامه‌هایی کار کرده بودم که مجاز نبود، به چیزهایی فکر می‌کردم که مجاز نبود، آرزوهایی داشتم که مجاز نبود و... درست است که هیچ‌وقت بابت این همه رفتار مجرمانه مجازات نشدم اما تضمینی وجود نداشت که روزی بابت تک‌تک آن‌ها مورد مؤاخذه قرار نگیرم و بدتر از همه فکر این‌که همیشه در حال ارتکاب جرم هستم و باید از دست قانون فرار کنم آزارم می‌داد

 

از وبلاگ توکا نیستانی

توکا فرزند منوچهر نیستانی شاعر درگذشته و برادر مانا نیستانی کاریکاتوریست است. وی در سال ۱۳۶۶ از دانشگاه علم و صنعت ایران در رشتهٔ معماری فارغ‌التحصیل شده‌است. او فعالیت حرفه‌ای خود را از سال ۱۳۵۸ با هفته‌نامه «کتاب جمعه» به سردبیری احمد شاملو آغاز کرد.توکا سابقهٔ همکاری با بیش از ۵۰ نشریه را در کارنامه‌اش دارد و تابه‌حال ۲ بار به‌عنوان بهترین کارتونیست در جشنوارهٔ مطبوعات ایران انتخاب شده‌است.توکا در سال ۱۳۸۹ از ایران رفت و در تورنتو، کانادا سکنی گزید.

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :