از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
- ۱۳٩٥/٩/٢٠

 

ترس منشأ اصلی خرافات است و یکی از منشأهای اصلی سنگدلی. غلبه بر ترس نقطه آغاز حکمت در راه رسیدن به حقیقت و در تلاش برای پیدا کردن روش ارزشمندی برای زیستن است.

 فلسفه ترس، لارس اسوندسن، ص 23، برتراند راسل
- ۱۳٩٥/٧/٢

No matter how eloquently a dog may bark, he cannot tell you that his parents were poor, but honest.

 

Bertrand Russell on animals

- ۱۳٩٥/٥/٤

فلسفه ی متکی به احتمالات که وابسته به حقیقتی نباشد، محکوم به نیستی است.


- ۱۳٩٤/۱٢/٥

ویلیام جیمز مردی را توصیف می‌کند که این تجربه را با گاز خنده‌آور دریافت می‌کرد؛ هرگاه تحت اثر گاز خنده‌آور بود راز عالم را می‌دانست، اما وقتی از آن حالت خارج می‌شد، آن را فراموش می‌کرد. درنهایت، با تلاش فراوان، آن راز را پیش از اینکه بینشش از بین برود یادداشت کرد. هنگامی که به‌طور کامل به حالت عادی بازگشت، با شتاب سراغ چیزی که نوشته بود رفت. این بود:

«بوی نفت همه‌جا را گرفته است.»

آنچه بینش ناگهانی به‌نظر می‌رسد ممکن است گمراه‌کننده باشد، و باید هنگامی که مستی الهی برطرف می‌شود عاقلانه بررسی گردد.

 

a history of western philosophy bertrand russell. p 123-124

- ۱۳٩٤/۱۱/۱٩

گفتن این که ما در عصر علم زندگی می کنیم بسیار رایج است ولی مثل غالب سخنان رایج، فقط تا حدودی درست است. اگر پیشینیان ما می توانستند به جامعه های کنوکی نظری افکنند، بی شک ما را مردمانی عالم می یافتند ولی نظر آیندگان درباره ما شاید کاملا برعکس باشد. 

علم از منظر تاثیری که برا انسان دارد، عامل کاملا جدیدی است ولی بطوری که از نقوش و نگاره های تحسین برانگیز غارها برمی آید، هنر حتی پیش از آخرین دوره یخبندان، پیشرفت در خور توجهی داشته است. درباره قدمت دین نمی توانیم به چنین اعتمادی اظهار نظر کنیم، ولی احتمال بسیار هست که دین هم با هنر همزمان باشد. از طرفی میتوان حدس زد که این دو پدیده در حدود هشتاد هزار سال عمر کرده اند. 

علم به عنوان یک نیروی مهم، از گالیله آغاز می کند و از این رو پیش از سیصد سال از عمر آن نمی گذرد: در جریان نیمه اول همین دوره کوتاه ،مورد طلب خردمندان بود و افکار و عادات مردم عادی را متاثر نمی ساخت و فقط 150 سال دوم است که به صورت عامل مهمی در آمده است و کیفیت زندگی روزمره مردم عادی را تعیین می کند. 

علم در همین زمان کوتاه موجب آنچنان تغییراتی شده است که از همه آنچه که از عهد مصریان قدیم حاصل امده بود، عظیم تر است: بدین معنی که عمر 150 ساله علم، به مراتب تحول افرین تر از 5000 سال فرهنگ پیش از خود بوده است. اگر تصور کنیم که این قدرت تحول افرین پایان یافته و یا به نقطه اوج خود رسیده به خطا رفته ایم، چه ظن غالب این است که پویش علمی، در سده های آینده نیز استمرار یابد و تغییرات سریعتری به وجود اورد، ممکن است تصور کنیم که سرانجام، حرکت تکاملی علم به مرز تعادلی مختوم خواهد شد که عمر ادمی برای دستیابی به ورای آن کفاف ندهد و از این رو تحقق هر کشف دیگری به ناچار در گرو افزایش طول عمر آدمی بماند و یا گمان کنیم که ممکن است آدمی بالاخره از بازیچه جدید خود نیز احساس کسالت کند و از تلاش به منظور پیشروی های علمی بازایستد و قانع شود به این که از ثمره کوششهای پیشین سود یابد، همان طوری که رومیان گذشته از آبراههای ساخته پدران خویش بهتره می جستند. نیز ممکن است معلوم شود که هیچ جامعه علمی قابل دوام نیست و آنگاه برگشت به بربریت، شرط ضروری ادامه حیات ادمی تلقی شود. 

با این حال، این گونه اندیشه ها هرچند برای سرگرمی در لحظات بیکاری مناسب باشند، به قدری مبهم اند که نمی توان عملا اهمیتی برای آنها قایل شد. در حال حاضر انچه اهمیت دارد این است که تاثیر علم در اندیشه ها و امید ها و آداب ما دائما افزایش می یابد و احتمال می رود که این جریان افزایشی برای چندین قرن هم ادامه پیدا کند. 

علم(Science)، چنان که از واژه آن می رساند، مقدمتا نوعی معرفت (Knowledge) است و به اصطلاح چنان معرفتی است که بوسیله ربط دادن چند فاکت جزئی درصدد کشف قانونهای کلی است. با این حال، بتدریج جنبه معرفتی علم تحت الشعاع جنبه دیگر آن که به کسب قدرت در برابر طبیعت نظر داد قرار می گیرد و از آنجاست که علم در مقایسه با هنر، ارزش اجتماعی بیشتری کسب می کند، زیرا به ما قدرت می دهد تا در طبیعت تصرف کنیم. ولی از لحاظ حقیقت جویی با هنر برابر است و نسبت به آن امتیازی ندارد. در نتیجه، هرچند ممکن است علم در لباس تکنیک، ارزش ذاتی اندکی دارا باشد، عملا در پایگاه والاتری از هنر قرار میگیرد. 

علم به عنوان تکنیک نتیجه دیگری هم دارد که هنوز کاملا روشن نشده است، بدین معنی که این تکنیکف ایجاد شکلهای جدیدی از جامعه انسانی را ممکن و حتی ضروری می گرداند و تا کنون به طور عمیقی سازمانهای اقتصادی و کار کرد دولتها را تغییر داده است که در آینده ای نه چندان دور در معیارهای بس فراختری نفوذ پیدا خواهد کرد. 

بنابراین در بررسی تاثیر علم بر حیات انسان، باید سه موضوع کمابیش مستقل و جدا از هم را مورد بررسی قرار دهیم. نخست ماهیت و قلمرو معرفت علمی را، دوم قدرت روز افزون عمل و تصرف در طبیعت را که از تکنیک علمی نتیجه می شود و سوم تحولات اجتماع و نهادهای سنتی را ، که لزوما از وجود سازمانهای جدیدی که علم ایجاب می کند، نتیجه خواهند شد.البته علم به عنوان معرفت، اساس دو موضوع دیگر نیز هست، زیرا همه تاثیرات علم ، ناشی از معرفت علمی است. تاکنون انسان به علت جهل خود نسبت به شیوه ها و ابزارهای لازم ، از براوردن ارزوهای خویش باز مانده است و هرچه این جهل به زوال می گراید، اون بیشتر می تواند محیط مادی، محیط اجتماعی و وجود خود را مطابق الگویی که برایش مطلوب است، شکل بخشد.  این قدرت جدید علم نسبت به خردمندی (wisdom) انسان، برای او سودمند است و به نسبت نادانی او زیانمند خواهد بود. از این رو اگر بنا باشید که تمدن علمی ،تمدن سودمنی گردد، ضرورتا باید به دنبال افزایش علم، خردمندی هم افزایش یابد. مراد من از خردمندی غایتهای(ends) زندگی است و این حاصلی است که علم فی نفسه برنمی آورد. بنابر این اگرچه افزایش علم یکی از عناصر ضروری پیشرفت آدمی است، به خودی خود، هیچ ترقی راستینی را ضمانت نمی کند. 

در صفحات آتی، ما بیش از آنکه به خردمندی بپردازیم، به خود علم نظر داریم. بنابر این خوب است به خاطر بسپاریم که این توجه یک طرفه است و اگر بنا باشد نظر متعالی نسبت به زندگی انسان به دست اوریم، لازم است به تصحیح این کار یک طرفه اقدام ورزیم

 

جهان بینی علمی/ برتراند راسل. دیباچه. ص 29-31

- ۱۳٩٤/۱٠/٢۱

 

اگر تمامی ما قدرت جادویی خواندن افکار یکدیگر را داشتیم، نخستین چیزی که در دنیا از بین می رفت عشق بود.

 

برتراند راسل

- ۱۳٩٤/٦/۳۱

 

یک ندانم گرا فکر می‌کند که دانستن حقایقی در مورد خدا و زندگی بعدی آنگونه که مسیحیت و دیگر مذاهب به آنها می‌پردازند، غیر ممکن است. یا اگر غیر ممکن نیست، در حال حاضر غیر ممکن است

برتراند راسل / ندانم گرا بودن چیست؟ / 1953

----------------------------------------------------------------------------------

به عنوان یک فیلسوف، اگر بخواهم برای شنونده‌های فلسفی محض سخن بگویم باید بگویم که خود را یک ندانم گرا توصیف می‌کنم چرا که فکر نمی‌کنم برهانی قاطع وجود داشته باشد که کسی بتواند اثبات کند که خدایی وجود ندارد. از سوی دیگر اگر بخواهم بر فردی معمولی در خیابان اثری صحیح بگذارم فکر می‌کنم که باید بگویم من یک خداناباور هستم چرا که وقتی می‌گویم نمی‌توانم اثبات کنم که خدایی وجود ندارد مجبورم که همچنین به همانسان بگویم که نمی‌توانم اثبات کنم که خدایان هومری وجود ندارند.

برتراند راسل / من یک خداناباورم یا یک ندانم گرا؟ / 1947

- ۱۳٩٢/٥/۱٢

وقتی که از تلف کردن آن لذت می بری وقت تلف شده نیست!

 

برتراند راسل 

- ۱۳٩٢/٥/٧

- برتراندراسل در شرح حال زندگی خویش می گوید: تا آنجا که بیاد دارم، پیوسته سه احساس ساده، ولی بسیار شدید بر زندگی من حکمفرما بوده است. تمایل به عشق، تحقیق در علم و تاثر نسبت به الام و مصائب بشریت. این سه همانند تندبادهای شدیدی پیوسته بنابر تمایل خویش مرا بدین سو و بدان سو کشانیده، به ژرفای اقیانوس عمیقی از غم و غصه ام فرو برده و به کرانه یاس و نا امیدی ام انداخته اند.

- من به چند دلیل پیوسته در جستجوی عشق بوده ام، اول به خاطر آنکه عشق برای انسان نشات و سرور می آورد آنچنان که من اغلب زندگی خود را ایثار بدست آوردن چند ساعت وجود و نشاط کرده ام. دوم، من همیشه در جستجوی عشق بوده ام. زیرا عشق رنج نهایی را از بین می برد. تنهایی وحشت آوری که سردی و خاموشی آن انسان را به لرزه در می آورد و دنیا برای او تبدیل به مغاک سرد و بی روحی می کند که تنها چاره رهایی از آن توسل به عشق است. و بالاخره من همیشه پوینده راه عشق بوده ام زیرا رویاهای آسمانی شعرا و مقدسین را من در جذبه عارفانه ای که اتحاد دو انسان به خاطر عشق ایجاد می کند به چشم دیده ام. این هدفی است که پیوسته من در جستجویش بوده ام و هر چند طلب عشق ممکن است برای زندگی بشر مصلحت انگیز نباشد اما در هر حال من سرانجام به چنین حقیقتی رسیده و این نتیجه را برای عشق طلبی حاصل کرده ام.

- به همین نسبت نیز من به تحقیق در علم علاقمند بوده ام . من آرزو داشته ام که قلوب بشر را درک کنم. میل داشتم بدانم چرا ستارگان می درخشند و کوشش کرده ام بفهمم چرا به عقیده طرفداران فیثاغورث، اعداد بر تغییرات و تحولات جهان حکومت می کنند؟

- عشق و علم تا آنجایی که امکان داشت، مرا قادر ساختند تا در آسمانها به پرواز در آیم. اما پس ازاینکه بر اثر جذبۀ عشق و علم در آسمانها به پرواز در آمدم، انعکاس ناله ها و ضجه های افراد رنج دیده و مصیبت زده در قلبم طنین افکندند و مرا با آه و افسوس به زمین بازگردانید

-این ناله ها و ضجه های رنج آور عبارت بودند از : ناله های اطفالی که عفریت شوم قحطی به قلب آنها پنجه فرو کرده، حیات آنها را تهدید می کرد. شیون افراد مسن و سالخورده ای که فرزندانشان آنها را سرباز نفرت آور زندگی خود دانسته و آنان را از زندگی خود رانده بودند، همیشه آرزو داشتم که نیروهای زشتی و اهریمن را تضعیف کنم، اما از عهده این کار بر نمی آیم و خودم هم از شرارت آنها رنج می برم 

- این روش زندگی من بوده است . من این روش را شایسته زندگی دانسته ام و هرگاه عمری برایم باقی بماند به همین روش ادامه خواهم داد .

 

شرح حال برتراند راسل به قلم خودش 

دانلود کتاب

- ۱۳٩٢/٥/٦

خیلی چیزها بود که بر من منع شده بود و به خاطر همین چیزها بود که من به فریب دادن دیگران عادت کردم و این عادت تا بیست و یک سابگی از سرم نیفتاد . این طبیعت ثانوی من شده بود که فکر میکردم هر کاری که می کنم باید پیش خودم بماند و من هنوز هم نتوانسته ام این عادت را ترک کنم که وقتی یک نفر وارد اتاق می شود، آنچه را می خوانم قایم نکنم امروز فقط با تلاش اراده (بالغ) است که می توانم این عادت غریزی را از سر خود بیاندازم .

شرح حال برتراند راسل از زبان خودش

دانلود از کتابناک  

- ۱۳٩٢/٥/٥

چگونه از عقاید نادرست بپرهیزیم؟برای پرهیز از انواع عقاید نادرستی که نوع بشر مستعد آن است، نیازی به نبوغ فوق بشری نیست. چند قاعده ساده شما را اگر نه از همه خطاها، دست کم از خطاهای مهلک تر بازمیدارد.
اگر موضوع چیزی است که با مشاهده روشن میشود، مشاهده را شخصاً انجام دهید. ارسطو میتوانست از این باور اشتباه که خانمها دندانهای کمتری از آقایان دارند با یک روش ساده پرهیز کند: از خانمش بخواهد که دهانش را باز کند تا دندانهایش را بشمارد. او این کار را نکرد چون فکر میکرد میداند. تصور کردن این که چیزی را میدانید در حالی که در حقیقت آن را نمیدانید، خطای مهلکی است که همه ی ما مستعد آن هستیم. من باور دارم که خارپشتها سوسکهای سیاه را میخورند، چون به من این طور گفته اند؛ اما اگر قرار باشد کتابی درباره عادات خارپشتها بنویسم، تا زمانی که نبینم یک خارپشت از این غذای اشتهاکورکن لذت میبرد، مرتکب چنین اظهار نظری نمیشوم. درهرحال، ارسطو کمتر از من محتاط بود. نویسندگان باستان و قرون وسطا اطلاعات جامعی درباره تکشاخها و سمندرها داشتند. با وجود آن که هیچکدامشان حتا یک مورد از آنها را هم ندیده بودند، یک نفر هم احساس نکرد لازم است از ادعاهای جزمی درباره آنها دست بردارد. اغلب موضوعات از این ساده تر به بوته ی آزمایش درمیآیند. اگر مثل اکثر مردم شما ایمان راسخ پرشوری نسبت به برخی مسائل دارید، روشهایی وجود دارد که میتواند شما را از تعصب خودتان باخبر کند. اگر عقیده مخالف، شما را عصبانی میکند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه میدانید که دلیل مناسبی برای آنچه فکر میکنید، ندارید. اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه دو میشود پنج، یا این که ایسلند در خط استوا قرار دارد، شما به جای عصبانی شدن، احساس دلسوزی میکنید، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن قدر کم باشد که این حرفها در افکار شما تزلزل ایجاد کند.اغلب بحثهای بسیار تند آنهایی هستند که طرفین درباره موضوع مورد بحث دلایل کافی ندارند.شکنجه در الاهیات به کار میرود، نه در ریاضیات؛ زیرا ریاضیات با علم سر و کار دارد، اما در الاهیات تنها عقیده وجود دارد. بنابراین هنگامی که پی میبرید از تفاوت آرا عصبانی هستید، مراقب باشید؛ احتمالاً با بررسی بیشتر درخواهید یافت که برای باورتان دلایل تضمین کننده ای ندارید.یک راه مناسب برای این که خودتان را از انواع خاصی از جزمیت خلاص کنید، این است که از عقاید مخالفی که دوستان پیرامونتان دارند آگاه شوید. وقتی که جوان بودم سالهای زیادی را دور از کشورم در فرانسه، آلمان، ایتالیا و ایالات متحده به سر بردم. فکر میکنم این قضیه در کاستن از شدت تعصبات تنگ نظرانه ام بسیار مؤثر بوده است. اگر شما نمیتوانید مسافرت کنید، به دنبال کسانی بگردید که دیدگاههایی مخالف شما دارند. روزنامه های احزاب مخالف را بخوانید. اگر آن افراد و روزنامه ها به نظرتان دیوانه، فاسد و بدکار میآیند، به یاد داشته باشید که شما هم از نظر آنها همینطور به نظر میرسید. با این وضع هر دو طرف ممکن است بر حق باشند، اما هر دو نمیتوانید بر خطا باشند. این طرز فکر زاینده نوعی احتیاط است. برای کسانی که قدرت تخیل ذهنی قوی دارند، روش خوبی است که مباحثه ای را با شخصی که دیدگاه متفاوتی دارد در ذهن خود تصور کنند. این روش در مقایسه با گفتگوی رودررو یک فایده و تنها یک فایده دارد و آن این که در معرض همان محدودیتهای زمانی و مکانی قرار ندارد. مهاتما گاندی راه آهن و کشتیهای بخار و ماشین آلات را محکوم میکرد، او دوست میداشت که تمام آثار انقلاب صنعتی را خنثی کند. شما ممکن است هرگز این شانس را نداشته باشید که با شخصی دارای چنین عقایدی روبرو شوید، زیرا در کشورهای غربی اغلب مردم با دستاوردهای فن آوریهای جدید موافقند. اما اگر شما میخواهید مطمئن شوید که در موافقت با چنین باور رایجی بر حق هستید، روش مناسب برای امتحان کردن این است که مباحثه ای خیالی را تصور کنید و در نظر بگیرید که اگر گاندی حضور میداشت چه دلایلی را برای نقض نظر دیگران ارائه میداد. من گاهی بر اثر این گونه گفتگوهای خیالی واقعاً نظرم عوض شده است؛ به جز این، بارها دریافتم که با پی بردن به امکان عقلانی بودن مخالفان فرضی، تعصبات و غرورم رو به کاستی میگذارد.
نسبت به عقایدی که خودستایی شما را ارضاء میکند، محتاط باشید. از هر ده نفر، نه نفر چه مرد و چه زن قویاً معتقدند که جنسیتشان برتری ویژه ای دارد . دلایل زیادی هم برای هر دو طرف وجود دارد. اگر شما مرد باشید میتوانید نشان دهید که اغلب شعرا و بزرگان علم مرد هستند؛ اگر زن باشید میتوانید پاسخ دهید که اکثر جنایتها هم کار مردان است. این پرسش اساساً حل شدنی نیست، اما خودستایی این واقعیت را از دید بسیاری از مردم پنهان میکند.
همه ما، اهل هر جا که باشیم، متقاعد شده ایم که ملت ما برتر از سایر ملتهاست. ما با وجود دانستن این که هر ملتی محاسن و معایب خاص خودش را دارد، معیارهای ارزشیمان را به گونه ای تعریف میکنیم که ثابت کنیم ارزشهایمان مهمترین ارزشهای ممکن هستند و معایبمان تقریباً ناچیزند. دراینجا دوباره انسان معقول میپذیرد که با سوآلی روبروست که ظاهراً جواب درستی برای آن وجود ندارد. دشوارتر از آن، این است که بخواهیم مراقب خودستایی بشر به واسطه بشر بودنش باشیم، زیرا ما نمیتوانیم با ذهن غیربشری مباحثه کنیم. تنها راهی که من برای برخورد با این نوع خودبینی بشر سراغ دارم، این است که به خاطر داشته باشیم بشر جزء ناچیزی از حیات سیاره کوچکی در گوشه کوچکی از این جهان است و همانطور که میدانیم در دیگر بخشهای کیهان هم ممکن است موجوداتی باشند که نسبت بزرگیشان به ما مثل نسبت بزرگی ما به یک ستاره دریایی است.

 

چگونه از عقاید نادرست بپرهیزیم ؟ / برتراند راسل

- ۱۳٩٢/٥/٢

بعضی از بزرگسالان هنوز در ته دل به همۀ ان چیزهایی که در بچگی به آنها یاد داده بودند اعتقاد دارند و وقتی پیچ و خمهای زندگی آنها مثلا با روحانیت سرودهایی که در ایام کودکی، روزهای یکشنبه در کلیسا می خواندند تطبیق نمی کند، احساس شرارت پیدا میکنند. 

لطمۀ وارد آمده تنها به خاطر بوجود آمدن شکافی بین شخصیت منطقی و اگاه [بالغ] و شخصیت کودکانه و ناآگاه [کودک]  نیست، بلکه لطمه در این واقعیت نهفته است که قسمتهای معتبر اخلاقی سنتی همراه با قسمتهای غیر معتبر آن همه یکجا از اعتبار افتاده اند. 

این خطر از سیستم تعلیمات جزمی مسیحی نیز جدا نیست. وقتی یه نوجوانی سیستمی را تلقین می کنند، به طور حتم وقتی به بلوغ فکری رسید آنها را دور می ریزد

 

پ.ن : چرا من یک مسیحی نیستم / برتراند راسل

دانلود زبان فارسی و اینجا 

- ۱۳٩٢/٤/۳۱
یکی از دردناک‌ترین موقعیت‌هایی که پیشرفت‌های اخیر در علم به وجود آورده این است که هر یک از این علوم به ما می‌فهماند که کمتر از آن چه فکر می‌کردیم، می‌دانیم...امروزه دیگر آن ساده‌انگاری‌های قدیمی رنگ باخته‌اند؛ فیزیکدان‌ها به ما اطمینان می‌دهند که چیزی به عنوان ماده وجود ندارد و روانشناسان به ما اطمینان می‌دهند که چیزی به عنوان ذهن وجود ندارد. این رویداد بی‌سابقه‌ای است؛ تا کنون چه کسی شنیده که پینه‌دوز بگوید چیزی به عنوان چکمه وجود ندارد؟

مقاله‌ی "روح چیست؟" / برتراند راسل / علیرضا نجمی
 
- ۱۳٩٢/٤/٢٩


The point of philosophy is to start with something so simple as not to seem worth stating, and to end with something so paradoxical that no one will believe it.
[Leibniz] was always engaged in trying to construct such as mathematical logic as we have now... and he was always failing because of his respect for Aristotle... Whenever he invented a really good system, it always brought out that [Aristotle's logic] is fallacious... He could not bring himself to believe that it is fallacious, so he began again. That shows that you should not have too much respect for distinguished men.


I am sorry that I have to leave so many problems unsolved. I always have to make this apology, but the world really is rather puzzling and I cannot help it.
[The] belief in the physical world has established a sort of reign of terror. You have got to treat with disrespect whatever does not fit into the physical world. But this is really unfair to things that do not fit it. They are just as much there as the things that do.


The longer one pursues philosophy, the more conscious one becomes how extremely often one has been taken in by fallacies, and the less willing one is to be quite sure that an argument is valid if there is anything about it that is at all subtle or elusive, at all difficult to grasp.


I believe the only difference between science and philosophy is that science is what you more or less know and philosophy is what you do not know. Philosophy is that part of science which at present people choose to have opinions about, but which they have no knowledge about. Therefore every advance in knowledge robs philosophy of some problems which formerly it had.
The philosopher has an adventurous disposition and likes to dwell in the region where there are still uncertainties.


[Mathematical logic] makes [philosophy] dry, precise, methodical, and in that way robs it of a certain quality that it had when you could play with it more freely. I do not feel that it is my place to apologize for that, because if it is true, it is true. If it is not true, of course, I do owe you an apology; but if it is, it is not my fault, and therefore I do not feel I owe any apology for any sort of dryness or dullness in the world.


Acquire a taste for mathematics, and then you will have a very agreeable world.


Bertrand Russell, Philosophy of Logical Atomism, 1918

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :