از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
- ۱۳٩٢/۱۱/۱٧

-  این ها طوری از از مرحوم آقای بزرگ حرف می زنند که انگار ویکتورهوگو یا گاریبالدی بوده است ، تو اصلا می دانی که این مرحوم آقای بزرگ کی بوده است؟

- نه عمو اسدالله 

- پدر آقای بزرگ که زمان محمدشاه و ناصرالدین شاه، معمار باشی بوده از پول خشت و آجر مردم به نان و آبی رسیده بود. یک روز پانصد تومان پیشکش برای ناصر الدین شاه فرستاد آنوقت ناصرالدین شاه به خودش یک لقب هفت سیلابی داده که یک باره معمار باشی شد استسقاء السلطنه و پسرش هم ،یعنی مرحوم آقای بزرگ که پول را توی سنی نقره ای به حضور ناصرالدین شاه برده بود یک لقب شش سیلابی گرفت ، مثلا استفسار الملک ... بعد که پسر پلنگ السلطنه می شود ببرالملک ، پسر ببرالملک هم شیرالدوله ... خلاصه حالا دیگر هیچکس را توی دنیا قبول ندارند ... اما اینها را که گفتم جایی تعریف نکنی ها ! 

 

دائی جان ناپلئون / ایرج پزشک زاد

- ۱۳٩٢/۱۱/۱٧

زن انگلیسی بک گیلاس شراب به او تعارف کرد. وقتی من در مقابل تعارف صاحبخانه گفتم که شراب نمی خورم، اسدالله میرزا اخم کرد و گفت : مومنت ، مومنت، عاشق می شوی اما شراب نمی خوری ؟ ... اگر بچه ای غلط کردی عاشق شدی، اگر بزرگی غلط می کنی شراب نمی خوری ... بگیر گیلاس را . وقتی من به ناچار گیلاس شراب را برداشتم آهسته گفت : این را هم یادت باشد که از دست یک خانم خوشگل زهر هلاهل را هم نباید رد کنی .

 

دائی جان ناپلئون / ایرج پزشک زاد

- ۱۳٩٢/۱۱/۱٧

- حالا من یک کاری می کنم که این بچه را از تو جدا نکنند ولی آن زبان شل را چه کار می کنی ؟ نظام وظیفه پوری که تمام بشود، قرار شده لیلی را برایش شیرینی بخورند.

+ تمام بدنم از این فکر وحشتناک لرزید. حق با او بود اگر چنین چیزی پیش می آمد هیچ کاری نمی توانستم بکنم . اسدلله میرزا وقتی قیافه گرفته و مغموم مرا دید باز خنده ای کرد و گفت : مومنت ، زیاد هم دلواپس نباش ، خدا با آدمهای عاشق است 

 

دائی جان ناپلئون / ایرج پزشک زاد 

- ۱۳٩٢/۱٠/٧

من یک روزٍ گرم تابستان، دقیقا یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعدازظهر، عاشق شدم. تلخی ها و زهر هجری که چشیدم، بارها مرا به این فکر انداخت که اگر یک دوازدهم یا یک چهاردهم مرداد بود، شاید اینطور نمی شد.

 

دایی جان ناپلئون / ایرج پزشک زاد

- ۱۳٩٢/٥/٦

شازده اسدالله: از دست دادن لیلی خیلی مهم نیست، مهم اینه که تو عشق رو شناختی!

پ.ن: دایی جان ناپلئون / ایرج پزشکزاد

- ۱۳٩٢/٥/٦

از بابا پرسیدم بچه چه جوری میاد توی شکم مامانش؟ بابا کمی فکر کرد. بعد گفت بیا بریم توی حیاط. به حیاط رفتیم بابا یکی از بته های گل سرخ رو نشون داد و گفت:
- این بته اول یک تخم کوچیک بوده. بعد این تخم رو تو زمین کاشتیم. بعد بهش آب دادیم و بعد از مدتی بزرگ شد و حالا شده این بته بزرگ که می‌بینی. منم تخم تو رو توی شکم مامانت کاشتم و بعد تو آمدی... 
-با دست کاشتی یا با بیلچه ؟ 
بابا کمی رنگ به رنگ شد و گفت:
- با یک جور بیلچه مخصوص
- پای من آب هم دادی ؟
- آره٬ آب هم دادم.
- با آب پاش دادی یا با شلنگ ؟
بابا نگاه تندی به من کرد.چرا عصبانی شده بود ؟ ولی من باید بدونم.
- با شلنگ پسرم
- بابا٬ خودتون آب دادین یا مش رضا باغبون؟ بابا یک دفعه برگشت و یک چک زد تو گوشم و گفت:
- برو گمشو پدر سوخته کره خر !!!


پ.ن: آسمون و ریسمون / ایرج پزشک‌زاد
کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :