از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
- ۱۳٩٤/٧/۱۱
 

ردیکا: زنی که فقط با اتکا به نیروی عشق سرپاست، وقتی این عشق رو ناگهان ازش می گیرن، برای اینکه نیفته باید این احساس رو با احساس قوی دیگه ای جایگزین کنه؛ یعنی با نفرت. شما دارین انتقام می گیرین.

{دیان شانه هایش را بالا می اندازد.}

ردیکا: حق هم دارین. نفرت احساس خوبیه، گرمه، محکمه، مطمئنه. درست برعکسِ عشق، در نفرت آدم شک و تردید به دلش راه نمیده. هرگز. من هیچ احساسی به وفاداری نفرت ندیدم. تنها احساسیه که به آدم خیانت نمی کنه.

------

خانم پومره:  زن ها فقط اون چه رو که در مردها زنونه ست می فهمن، و مردها فقط جنبه های مردونه ی زن ها رو درک می کنن. یعنی باید گفت که هیچکدوم اون یکی رو نمی فهمه. اگر بخوای رفتارش رو تعبیر کنی حتما به اشتباه می افتی.

دیان:  مرد و زن همیشه برای هم غریبه می مونن؟

خانم پومره : معلومه. برای همین هم با هم می سازن.

دیان :بفرمایین! برای همینه که با هم نمی سازن!

-------

ریشارد: مفهوم عشق برایِ تو چیه؟

دیان: اینه که می خوام تو خوشبخت باشی.. (مکث) تو با الینا خوشبختی؟

ریشارد: آره.

دیان: پس من هم خوشبختم.

 

اریک امانوئل اشمیت/ نمایشنامۀ عشق و لرزه

- ۱۳٩٢/٥/۳۱

- مومو تو زیاد تقلا می کنی. اگر می خواهی رفیق پیدا کنی نباید این قدر تقلا کنی.

آدم زندگی رو فقط در دو جا می‏گذرونه: یا توی تخت خوابش یا توی کفش‏هاش.

عشق تو به او مال خودته. بگذار عشقت را نخواد، ..... بازنده اونه مومو، چیزی که تو می دی،تا ابد مال تو می مونه. اما چیزی رو که می خواهی برای خودت نگه داری برای همیشه از دستش دادی!

وقتی می خوای بدونی تو محله ی پولدارا هستی یا وسط گداها ، به زباله هاشون نگاه کن . اگه نه اثری از زباله دیدی نه از سطلش بدون که اهل محل خیلی پولدارن . اگه سطل دیدی اما اثری از زباله نبود مردم پولدارن ولی نه خیلی !اگر زباله ها کنار سطل ها ریخته بود معلومه که مردن نه پولدارن نه گدا . اگر فقط زباله دیدی و اثری از سطل نبود ، مردم فقیرن و اگه مردم توی زباله ها می لولیدن خیلی گدان.
 
ما خیلی تفریح می کردیم . چشمهای مرا می بست و به اماکن عبادت می برد و من از بوی محل مذهب حاکم در ان مکان را حدس می زدم . 

" اینجا بوی شمع می یاد حتما کلیسای کاتولیکه "
"درست گفتی سنت آنتوانه "
" اینجا بوی کندر می یاد ، باید کلیسای ارتدکس باشه . "
"درست گفتی ، سنت سوفیاست "
" اینجا بوی پا می یاد ، حتما مسجده . عجب بوی تندی !" 

- وقتی وارد شدیم گفتم : " عجب دانسینگی !"
" اینجا تکیه است . دانسینگ نیست . یک جور دیره ، مومو ! کفشات رو در آر . "
و آنجا بود که اولین بار دیدم آدم ها می چرخند . درویش ها خرقه های گشاد و نرم و سنگین به تن داشتند و صدای دف در فضا می پیچید و درویش ها فرفره می شدند .

 

پ.ن: ابراهیم آقا و گل‌های قرآن / اریک امانوئل اشمیت

دانلود

 

- ۱۳٩٢/٥/٢۸

باید عشق به کسانی را حفظ کنم که نه به قدر کافی زیبا بودند و نه به قدر کافی سرگرم کننده و نه به قدر کافی جالب که به طور طبیعی نظر دیگران را جلب کنند، عشق به افراد دوست نداشتنی را. دوست داشتن دیگری تا حد پذیرفتن او حتی در حماقت


پ.ن : انجیل‌های من / اریک امانوئل اشمیت

 

- ۱۳٩٢/٥/٢٦

آدولف هیتلر، مردود.

اعلام نتیجه همان اثر را داشت که ضربۀ خط کش فلزی روی دست کودک.

 آدولف هیتلر، مردود.

پرده ی آهنین. تمام شد. دیگر راه عبوری نیست، برو بگذار باد بیاد. بیرون.

هیتلر نظری به اطراف افکند. ده ها نوجوان، گوشها به رنگ خون، چانه ها منقبض، تن ها کشیده و روی نوک انگشتان پا، زیربغلها خیس از اضطراب، به نگهبانی گوش می دادند که سرنوشت آنان را از درون پوشه ای بیرون می کشید. هیچ کس توجهی به او نداشت. هیچ کسی متوجه عظمت کلامِ اعلام شده نبود؛ نزول فاجعه در سالن مدرسه ی عالی هنرهای زیبا، ترکشی که کائنات را لرزاند: آدولف هیتلر مردود شده.

در مقابل بی تفاوتی این جمع، هیتلر به شک افتاد که آیا درست شنیده است. من عذاب می کشم. شمشیری سرد به سینه ام فرو رفته، درونم را می درد، خون از پیکر من جاری ست و حتا یک نفر هم متوجه این امر نیست؟ هیچکس بدبختی آوارشده در وجود من را نمی بیند؟ با این همه فشار، آیا روی این کره ی خاکی من تنهاترینم؟ آیا همه ساکنان یک جهانیم؟

نگهبان خواندن نتایج را به پایان برده بود...آدولف هیتلر، مردود ....سال گذشته، باز هم همین عبارت هولناک را تکرار کرده بود. ولی پارسال، چنین اثر وخیمی نداشت. هیتلر، زحمت زیادی نکشیده بود؛ اولین بار بود که در امتحان شرکت می کرد. در حالی که امروز، این عبارت در حکم نابودی و فنا بود: بیش از دو بارحق شرکت در این امتحان را نداشت.

هیتلر از نگهبان، که حالا دیگر با بقیه ی مشغول شوخی و خنده بود، چشم برنمیداشت. بلوزی خاکستری، حدوداً سی ساله، از نظر هیتلرکه فقط نوزده سال داشت؛ پیرمرد. برای آن ها روزی عادی بود، روزی دیگر، روزی که به پایان رساندن آن توجیهی برای دریافتِ حقوق آخر ماه بود. برای هیتلر اما، این روز، پایان دوران کودکی اش بود؛ آخرین روزی که او هنوز می توانست بپذیرد شاید رؤیا و واقعیت با یک دیگر هم سان و هم ساز شوند.

تنها هیتلر آن جا مانده بود، بی حرکت، بی حس و برافروخته. یک باره نگاهی از بیرون به خود انداخت، مثل شخصیت یک رمان: سال هاست که پدرش مرده است، مادرش را هم زمستان گذشته از دست داد، تنها صد کورون در جیب، سه پیراهن و یک مجموعه ی کامل از آثار نیچه در چمدان دارد؛ فقر و سرما بر در ایستاده اند، و همین چند لحظه پیش او را از داشتن یک حرفه نیز محروم نمودند. اندوخته اش چیست؟ هیچ.

پیکری استخوانی، پاهایی بزرگ و دستانی کوچک. دوستی که هرگز جرأت نخواهد داشت از ناکامی اش با او بگوید، از بس که نزد او لاف زده بود. استفانی، نامزدی که هرازچندی برایش نامه ای می نویسد بدون این که هرگز جوابی دریافت کند. هیتلر خود را در وضعیتی ترحم برانگیز می دید، احساسی که تمایل نداشت هیچگاه در کسی برانگیزاند.

نگهبانان به نوجوان گریان نزدیک شدند. او را به نوشیدن یک فنجان شیرکاکائو در اتاق نگهبانی دعوت کردند. مرد جوان تمکین کرد اما در سکوت هم چنان به اشک ریختن ادامه داد.

بیرون آفتابی گرم در پهنه ی آسمان آبی، صاف و پُراز پرنده می درخشید. هیتلر به این نمایش طبیعت خیره شده بود و نمی توانست درک کند. نه انسان و نه طبیعت؟ آیا هیچ کس در کشیدن بار این زجر جانکاه با من هم صدا نمی شود؟ هیتلر شیرکاکائو را نوشید، مؤدبانه از نگهبانان سپاس گزاری کرد و تصمیم به رفتن گرفت. این ابراز هم دردی نیز مایه ی دلداریش نشده بود؛ مثل همه ی رفتارهای انسانی، واکنشی است عمومی و استوار بر معیارهایی مشخص: ارزش ها. تنها متوجه شخص او هم نیست، هیچ ارزشی ندارد. مدرسه ی عالی هنرهای زیبا را با گام های کوتاه و شانه هایی آویزان ترک کرد، رفت که لابه لای مردمِ وین گم شود. این شهر جادویی، پُرشور، پُرنقش ونگار و شکوهمند، صحنه ی آمال و آرزوهایش؛ حالا قابِ تنگِ ناکامی های او شده بود. آیا باز هم به این شهر عشق خواهد ورزید؟ آیا باز هم خود را خواهد ستود؟

آن چه که در روز 8 اکتبر 1908 گذشت. هیئتی از داوران متشکل از نقاش، حکاک، نقشه کش و آرشیتکت، بدون هیچ تردیدی، رأی خود را در مورد این جوان اعلام نموده بودند. پرداختِ ناشیانه، ترکیبِ مغشوش، بی اطلاعی از تکنیک، تخیلی پیش پاافتاده و سطحی. این کار تنها یک دقیقه از وقتشان را گرفته بود و بدون هیچ عذاب وجدانی اعلام کردند: این آدولف هیتلر فاقد آینده است.

چه اتفاقی می افتاد اگر که مدرسه ی عالی هنرهای زیبا تصمیمی متفاوت گرفته بود. چه می شد اگر در آن لحظه ی خاص، هیئت داوران آدولف هیتلر را می پذیرفت؟ این دقیقه می توانست مسیر یک زندگی را تغییر دهد، اما به همین روال می توانست جهان را به سمتی متفاوت هدایت کند. قرن بیستم بدون نازیسم چه گونه می بود؟ آیا جنگ دوم جهانی به وقوع می پیوست؟ آیا پنجاه وپنج میلیون انسان، از جمله شش میلیون یهودی، در جهانی که آدولف هیتلر تنها یک نقاش بود، کشته می شدند؟

 

پ.ن : سهم دیگری / لحظه هایی که مسیر تاریخ جهان را تغییر داد / اریک امانوئل اشمیت 

- ۱۳٩٢/٥/٢۳

- اسکار چی میشد به خدا نامه می نوشتی؟

- هه، شما دیگه نه مامان صورتی .

-  چرا من نه ؟

- شما نه ، فکر می کردم دروغگو نیستین.

-  من به تو دروغ نمیگم.

- برای چی با من از خدا صحبت میکنین؟ داستان بابانوئل رو برام تعریف کردن . یه بار کافیه.

- اسکار بابانوئل هیچ ربطی به خدا نداره .

- چرا داره، هر دو زورکی تو کله فرو می رن.

- می تونی تجسم کنی که من ، یه کچ کار قدیمی ، که از 165 مسابقه 160 تاشو برنده شدم و 43 تاشو هم ناک اوت کردم ، من ، خفه کنندۀ لانگدوک بتونم بابانوئل رو باور کنم ؟

- نه

- خب. بابانوئل رو باور ندارم اما خدا رو چرا.

-  اینجوری دقیقا همه چی عوض میشه ... چرا به خدا نامه بنویسم ؟

-  خودتو کم تر تنها احساس می کنی.

- کم تر تنها! با کسی که وجود ندار؟

- به وجودش بیار

-  هر بار که باورش کنی کمی بیشتر وجود خواهد داشت ،اگه اصرار و پایداری کنی کاملا  وجود خواهد داشت

- چی می تونم براش بنویسم ؟

-  هرچی که دلت بخواد . چیزایی که به کسی نمی گی . فکرایی که وزن دارند  و رسوب میکن. سنگین و بی حرکتت می کنن. جای فکرای تازه تو میگیرن و فاسدت میکنن. اگه حرف نزنی تبدیل به یه زباله دونی از فکرای کهنه می شی

- بسیار خوب

-  بعدم این که ، می تونی هر روز از خدا یه چیز بخوای، یادت باشه فقط یکی

-  مامان صورتی، خدای شما هیچ و پوچه، علاء الدین از غول چراغ جادو، حقِ سه تا آرزو داشت.

-  یه آرزو در روز بهتر از سه تا آرزو تو همۀ زندگی ، نه ؟

- باشه ، پس می تونم همه چی ازش بخوام ؟ اسباب بازی و آبنبات ، ماشین ؟

-  نه اسکار، خدا بابانوئل نیست ، از خدا فقط میتونی چیزای ذهنی و روحی بخوای

-  مثلا؟

- مثلا شهامت، صبر ، روشن دلی.

-  خوب فهمیدم

-  و همین طور می تونی لطفِ خدا رو برای دیگران هم آرزو کنی.

-  مامان صورتی، یه آرزو در روز ، بی شوخی، اول برای خودم نگه می دارم.

- خدایا بفرما، به مناسبت ِ این اولین نامه ، کمی از وضع زندگی ام را در این جا  ،بیمارستان ، نشانت دادم  ،مرا مثل مانعی در پزشکی می بینند. دوست دارم که برایم روشن کنی آیا من خوب خواهم شد ؟ جوابم را بده . آره یا نه. خیلی سخت و پیچیده نیست. آره یا نه؟ کلمه های بد و بیهوده را خط بزن

- تا فردا، اسکار . می بوسمت

 

پ.ن :‌ اسکار و خانم صورتی / اریک امانوئل اشمیت / ترجمه مهتاب صبوری 

 

دانلود 

 

 

- ۱۳٩٢/٥/٢۳

- مامان صورتی ،‌به نظرم می رسه که هیچ کس به من نمی گه که دارم می میرم. نگاهم می کند. آیا حالت و رفتارِ او هم مثل دیگران خواهد بود؟

- خواهش می کنم خفه کنندۀ لانگدوک، دندون رو جگر بذار و خوب گوش کن . اسکار برای چی میخوای چیزی رو که می دونی بهت بگن؟

اوه پس او هم شنیده است.

- مامان صورتی به نظرم این بیمارستان اونی که بایست باشه نیس. مگه بیمارستان جایی نیس که آدما میان تا حالشون خوب بشه. در حالی که این جا برا مردن هم میان. 

- حق با توئه اسکار، فکر می کنم همین اشتباه رو هم برا زندگی می کنیم . ما فراموش میکنیم که زندگی شکستنی و گذراست. همه تظاهر می کنیم که انگار همیشگی هستیم 

 

پ.ن : اسکار و خانم صورتی / اریک امانوئل اشمیت / ترجمه مهتاب صبوری 

- ۱۳٩٢/٥/٢۳

خدای عزیز ،

اسم من اسکار است، ده سال دارم. من گربه ، سگ و خانه را آتش زدم ( فکر کنم که حتی ماهی قرمزها را هم کباب کرده ام ) و این اولین نامه ای است که برایت می نویسم. چون تا حالا به خاطر درس و مشق وقتش را نداشتم. 

قبل از هر چیز بگم که من از نوشتن وحشت دارم. مگر این که مجبور باشم. چون که نوشتن دسته گٌل است. منگوله است، لبخند و روبان و غیره است. نوشتن چیزی نیست جز چاخان که رنگ و لعاب می زند و خوشگل میکند. چاخان و شامورتی بازی بزرگترهاست. 

دلیل میخواهی؟ بفرما مثلا همین شروعِ نامۀ من " اسم من اسکار است، ده سال دارم. من گربه ، سگ و خانه را آتش زدم ( فکر کنم که حتی ماهی قرمزها را هم کباب کرده ام ) و این اولین نامه ای است که برایت می نویسم. چون تا حالا به خاطر درس و مشق وقتش را نداشتم" 

می توانستم به جای این ها بنویسم : " مرا کله تخم مرغی صدا می کنند، هفت ساله به نظر می رسم و به خاطر سرطانم در بیمارستان بستریم و هیچ وقت هم با تو حرفی نداشتم چون که حتی باور ندارم تو وجود داری" 

اگر این جوری بنویسم خیلی بد می شود و تو کمتر به من محل می گذاری، در حالیکه احتیاج دارم که تو به من توجه کنی ...

 

پ.ن : اسکار و خانم صورتی/ اریک امانوئل اشمیت/ ترجمه: مهتاب صورتی 

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :