از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/۸

زنی عشقی را برای مردی به ارمغان می آورد. زیبایی این زن به سبب عشقی است که نثار میکند. این زیبایی را مرد می پذیرد، بی آنکه درکش کند. مرد موجودی است سنگین. موجودی است ابله. می نگرد، شگفت زده می شود: دلدار او همه جا هست. در آبیِ آسمان ها ، در آبی رویاها. درون، بیرون. همه جا. 

همچون چشمه ساری جاری در دیدگان اوست. که به هر آنچه می بیند، طراوت می بخشد. ما با اوییم، با این مردعاشق. در نخستین روز دنیا. در دل کتاب. با او می بینیم که عافیتی نیست جز تب. که کلامی نیست جز آواز . آنگاه دیگر چیزی نمی بینیم. به یک جست، با یک جمله ، به شیب دیگر داستان برده می شویم، شیب تیره و تار، زمین بد. عشقی که آمده بود، رفته است.

عشق به سوی این مرد آمده بود و این مرد نتوانست آن را نگاه دارد. پیش از آن دو تن بودند. اینک، جز یک تن برجای نمانده است. منظره باز میگردد. اما دیگر همان منظره پیشین نیست. دیگر همان منظره فصل نخستین نیست. آسمان سنگین است. رنگ ها فسرده اند. در خانه ها مردگان خفته اند. در دشتها جانوران در خاک ماوا گزیده اند. در دل عاشق، روز خاموش گشته است.... 

 

پ.ن : کریستیان بوبن / کتاب بیهوده 

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :