از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/٦

من خیلی نمی خوابم. اصلن این جوری بگم که از خوابیدن خیلی خوشم نمی آد. این مال حالانیست. از اول جوونی ام هم همینطور بودم. کم خواب بودم اولش، بعد بی خواب شدم. می دونی به وضعیتی که بهش می گیم خواب، کُلَن، احساس خوبی ندارم. از اینکه باید براش یه لباس دیگه ای، غیر از لباس های معمول، بپوشیم تا طرز ولو شدن اش و این از خود بیخود شدن اش بیزارم. من طبیعتن این جوریم که دوست دارم هوشیار باشم، به خودم مسلط باشم. راستش بیشتر دوست دارم متوجه اطرافم باشم. واقعن صحبتم فضولی و این چیزها نیست. مساله ام به هوش بودنه. بدَم می آد این مردها و زن هایی که تو ماشین می خوابن رو نگاه کنم. چیه این تکون تکون خوردن، کج شدن روی دیگرون، این آب دهنی که از گوشه لب هاشون راه می افته. دارم تو ماشین رو مثال می زنم تا منظورم رو بهتر بگم. فکر می کنم خودِ خوابه که این خاصیت رو داره وگرنه جایی که آدم می خوابه زیاد مساله ای نیست. یعنی فرقی نمی کنه آدم توی ماشین یه اینجوری باشه یا توی تخت خواب. از خواب دیدن هم بَدَم می آد، نه، می ترسم. می دونی خواب چه جوریه دیگه؟ یه چیزایی توی سر آدم هست که همینجوری تو هشیاری از آدم دورن، اما تو خواب یهو سر بلند می کنن و به یاد آدم می آن. من خیلی دلم نمی خواد این چیزها به خاطرم بیان. من نمی خوام چیزهای مُرده تو کله ام زنده بشن. راستش اگه دست خودم باشه الآن یه عالمه از این چیزهایی که تو سَرَم وُل می خورن رو می ریزم دور. می خوام چیکار یادم باشه توی 10سالگی ام یا 20 سالگی ام چه اتفاقی افتاده. این اسم ش فراموش کردن نیست. دور ریختن اضافه هاست. مثل دور انداختن یه لباس به درد نخور از توی چمدون. من دلم می خواد فقط به امروزم فکر کُنم. 

 

قسمتی از نمایشنامۀ کابوس های خنده دار برای شب و چندتایی هم برای روز

 

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :