از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/۳

بالای تپه که می ری، از وسطای راه، بارون شبیه یه پرده سنگین روی پارکینگ می شه و تقریبا ناپدیدش می کنه. نمی خوام پایین برگردم، پیش نگاه های پر از رقت پسرم، صدای ملایم زنش، یا لبخندهای زورکی که مثل شیاری روی صورت های مصنوعی شون هستن. اصلانمی خواستم اینجا بیام، ولی اگه مجبور بودم، دلم می خواست تنهایی بیام. نه، بهم اجازه نمی دن. حالادیگه باید تحت مراقبت باشم، انگاری اگه ازم چشم بردارن، دود می شم می رم هوا. 
    اینو بخور، اونو نخور، لباس گرم بپوش. خدای من، هرکی ندونه فکر می کنه بچه ام. یه بچه بیچاره به درد نخور. حالاکه ساکت ترم چی؟ حالاکه بعضی وقتا تو فکرم غرق می شم و خیلی نمی خندم چی؟ دلم براش تنگ شده. از من چی می خوان؟ همه اش احساساتی بشم؟ من اون جوری نیستم، هیچ وقت نبودم. اون از کسایی که کولی بازی درمی آوردن خوشش نمی اومد. هیچ وقت اهل فیلم بازی کردن نبودیم؛ این یکی از چیزایی بود که ما رو به عنوان زن و شوهر به هم پیوند می داد، هردومون نسبت به خوشی یا ناراحتی بی تفاوت بودیم. اینا باید اینو بدونن. 
    نمی خواستم خاکسترش رو پخش کنم. می خواستم نگهش دارم. نه، این عجیب غریبه. قضیه درخت فکر اینا بود، همون درختی که تو این سال ها تک تک مردم شهر اسمشونو روش حک کردن. دیگه بیشتر از اونقدری که برای بقیه، برای اونا، خاصه، برای من و اون نیست. باهاشون بحث نکردم. بحث کردن دیگه فایده ای نداره. وقتی سعی می کنم بهشون بگم چه احساسی دارم یا اینکه چی می خوام، سراشون همچین یه طرفی کج می شه که می ترسم بیفته. خلاصه امروز بیشتر از حد همیشگی از تپه بالامی رم و خودمو خیس عرق می کنم- حتی این توفان رو پیش بینی نکرده بودن- و گلدونی رو که هر چی از اون مونده رو توش داره، بغلم گرفتم. خاکستر. از خاکستر متنفر بود. قلبم می لرزه. قلب. همه چی برمی گرده به قلب. قلب های روی درخت. قلب اون. قلب به درد نخور اون که دیگه به درمان جواب نداد. دستامو روی شِکلای حک شده روی پوست درخت می کشم. تو گذر زمان شکستن، همشون. وقتی مطمئنم که کسی منو نمی بینه، پلاستیک خالی ساندویچ رو از جیبم درمیارم، زیر درخت پناه می گیرم و محتوای گلدون رو خالی می کنم. پلاستیک رو محکم می بندم و می ذارمش توی جیبم. یه خنده کوتاه تو گلوم می پیچه و باید آب دهانم رو محکم قورت بدم تا نذارم در بره. باید وقتی می رم پایین ظاهرم غمگین به نظر بیاد. اما از وقتی اون رفته، این اولین باریه که احساس سرزندگی می کنم. گلدون خالی رو زیر بغلم می گیرم، دستامو تو جیبام می کنم و می رم به طرف پایین تپه. انگشتامو دور پلاستیک نرم می پیچم. اونو پیش خودم نگه می دارم و اونم کمک می کنه حالم بهتر شه. و یه روز، می تونم اسمشو دوباره بگم. 

 

قلب های به درد نخور/کارن جونز/ هادی عظیمی

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :