از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/۳

من تازگی ها متوجه شدم قوز می کنم. شکم ام رو هم هی می دم جلو. وقت حرف زدنم، ته هر جمله ام، با دهنم یه صدای تَق درمی آرم. نمی دونم چرا این جوری شده م. حتی نمی دونم از کی شروع کردم به این کارها. یه چیزی می گم جالب، حتی نمی دونم چه جوری شد که یهو این چیزها رو فهمیدم. فقط این رو می دونم که کسی این ها رو به هم نگفت. همه شون رو خودم فهمیدم. همین هم ناراحتم کرده. هیشکی نفهمیده که من یه تغییراتی کردم. هیشکی نیومده به من بگه چرا این جوری شدی. انگار هیشکی اصلن من رو ندیده. نمی دونم چیزی رو که می خوام بگم می تونم برسونم یا نه. 
    من مثلن رفتم موهام رو بی رنگ کردم. دوستم می آد می گه: «موهات رو بی رنگ کردی؟» حالااصلن به هم می آد یا نمی آد مطرح نیست. مساله اینه که موهای بی رنگ شده من رو می بینن، اما قوز من رو نمی بینن. انگار تا چیزی دُرشت نباشه، بزرگ نباشه، دیده نمی شه. خب، این بده. حس بدی به آدم می ده. انگار آدم فقط وقتی دیده می شه که مثه میخ بره تو چشم مردم. احساس ناجوریه که آدم فکر کنه باید دایم یه کاری کنه برای دیده شدن. واقعن نصف این ملت امروز دارن همین کارو می کنن. من می گم نشه که من فردا مجبور بشم دماغم رو مثه خرطوم فیل بُکُنم تا یکی من رو ببینه. من به این چیزها فکر می کنم و خیلی می ترسم. می رسونم چی می خوام بگم؟ من اضطراب دارم. شب ها دارم زیاد کابوس می بینم. این بَده که خواب های من پُرشدن از چیزهایی که همه ش برای دیده شدنه.

 

قسمتی از نمایشنامۀ کابوس های خنده دار برای شب و چندتایی هم برای روز

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :