از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/۳

  کلاس سوم ابتدایی بودم که کتاب یوسف و زلیخا را خریدم و این ماجرا مربوط به سال 1330 می شود. البته این کتاب ها را یواشکی می خریدم چون آن زمان اصلاکتابی برای کودکان وجود نداشت و حرکتی که در ایران در دهه 1350 یا اندکی پیش تر آغاز شد و کانون پرورش فکری کودکان آغاز به کار کرد در زمان ما نبود و کتاب هایی هم که بود برای بزرگسالان بود و وقتی ما آن کتاب ها را می خریدیم با مخالفت بزرگ تر ها روبه رو می شدیم. در آن زمان در خانواده ما و بسیاری از خانواده ها یک حس بدبینی نسبت به مدرسه وجود داشت زیرا آنها فکر می کردند مدرسه جایی است که در آن اشخاص در معرض بی دینی قرار می گیرند و علت شکل گیری مدارسی مانند علوی و جامعه تعلیمات اسلامی هم همین دغدغه ها بود. این بدبینی نسبت به کتاب هم وجود داشت و خانواده ها در آن زمان معتقد بودند که خواندن کتاب غیردرسی برای بچه ها مناسب نیست. من یادم هست در کلاس ششم معلم مان آقای جلال مروج بود که بعد ها از دانشگاه تهران هم دکترای ادبیات فارسی گرفت، من به ایشان گفتم که می خواهم کتاب داستان های نویسنده های خوب را بخوانم که ایشان به من چند کتاب از جمله کتاب «آیینه» محمد حجازی و آثار صادق هدایت را معرفی کردند و من بلافاصله با زحمت زیادی این کتاب را از شاه آباد تهیه و با خوشحالی رفتم مدرسه، همین که آمدم مدرسه، مدیر مدرسه گفت این چیه تو دستت؟ و من گفتم کتاب «آیینه»؛ گفتن نام کتاب همان و یک فصل کتک سیر خوردن هم همان! مدیر مدرسه همان روز من را به دلیل در دست داشتن کتاب حجازی، فلک کرد تا خاطره این کار همیشه با من همراه باشد!

-----------------------------------------------------------------------------------

 مجموعه ای از دلایل که مهم ترینش علم آموزی و افزایش آگاهی بود من را به این نتیجه رساند که برای ادامه تحصیل به خارج از کشور بروم. من سال 1341 به ایالت ورمونت نزدیک به کانادا و بعد به دانشگاهی در تگزاس رفتم و بعد از سه ترم به سانفرانسیسکو رفتم و تحصیل فلسفه را آغاز کردم و در حدود پنج سال در آمریکا به سر می بردم. در علوم انسانی در ابتدای ورود به این رشته، کمی نادانی نسبت به اینکه این رشته دقیقا چیست و درباره چه مواردی بحث می کند، وجود دارد مخصوصا اگر شما رشته هایی مثل ریاضی یا تجربی خوانده باشید و در دانشگاه بخواهید جامعه شناسی یا فلسفه انتخاب کنید، در این صورت خیلی برایتان روشن نیست که این رشته چه چیزی می تواند باشد. من هم کنجکاوی هایی در درون خودم و سوال هایی نسبت به خودم داشتم و دوست داشتم راجع به خودم بیشتر بدانم و فکر می کردم که ساده ترین راه کسب این دانش، تحصیل در رشته روانشناسی باشد. ولی بعد از مدتی متوجه شدم که علاقه من به چیز های دیگری غیر از روانشناسی است و حسن نظام دانشگاهی آمریکا این است که شما حق انتخاب موارد و رشته های مختلف را دارید و می توانید امتحان کنید که به این رشته علاقه دارید یا خیر. من هم که چند درس روانشناسی و ادبیات گرفته بودم، دست آخر به این نتیجه رسیدم که فلسفه را انتخاب کنم زیرا دانستم آن چیزی که من می خواهم و سال هاست پی اش می گردم، همین فلسفه است.

------------------------------------------------------------------------------

تا چند سال که در آمریکا بودم به فکر بازگشت به ایران نبودم ولی به هر حال در دهه 1960 که من در آمریکا بودم، در آن دهه یکسری وقایعی داشت اتفاق می افتاد و مرکز این وقایع هم نیویورک و سانفرانسیسکو یعنی جایی که من در آن درس می خواندم بود. در آن دهه در دنیا اتفاقاتی افتاد که سمت و سوی بسیاری از معادلات را به ناگهان تغییر داد. بعد از جنگ جهانی اول همگان فکر می کردند تمدن غرب در حال پیشروی به سمت جلوست و معنویت و آنچه در جهان شرق جریان دارد، منسوخ شده است و این با توجه به نگاه پوزیتیویستی بود که بر جهان مسلط بود و بشر مترقی را الزاما بشر غربی می دانست. اما بعد از جنگ جهانی دوم و این همه کشتاری که روی دست جهان متمدن گذاشت، درد و رنج و جنگ بیهوده ای که بر دوش این بشر مترقی سنگینی می کرد، یک سرخوردگی کلی در دنیا پدیدار شد. در کنار این رویداد شکست ایده آل های مارکسیسم لنینیسم و تبدیل آن به محاکمات و زندان ها و کشتارهای استالین مزید بر علت شده بود. ثمره این سرخوردگی را در دهه 60 می توان به روشنی دید، انقلاب فرهنگی ای که در خود آمریکا صورت گرفت و نگاه تازه ای نسبت به دین و شرق و به خصوص عرفان دوباره در دنیا جان گرفت. همه این مسایل باعث شد که عده ای این اعتمادبه نفس در آنها مجددا پیدا شود که دوباره در مورد دین و معنویت صحبت و از آن دفاع کنند. من که در کوران این حوادث مشغول تحصیل رشته فلسفه بودم، مجددا توجهم به دین بیشتر شد و یک نوع بازاندیشی نسبت به مسایل دینی و عرفانی در من به وجود آمد. در همان دوره نگاه آل احمد یا شریعتی یا کسان دیگری مانند دکتر نصر و شایگان که از بازگشت به شرق صحبت می کردند نیز تحت تاثیر اتفاقاتی بود که در اروپا و در دنیا در حال رخ دادن بود و در ایران دهه40 هم توجهاتی دوباره نسبت به دین را موجب بود، به طور مثال جلال آل احمد هیچ وقت نمی توانست در سال های قبل از این اتفاقات، چنین نگاه هایی داشته باشد، همچنین شریعتی نمی توانست آنگونه سخن بگوید. اینها نتیجه تغییر نگاهی بود که در کل جهان و در اثر تحولات بعد از جنگ جهانی دوم و شکست ایده آل های مارکسیستی در حال رخ دادن بود.

-------------------------------------------------------------------------

 در همه طریقه ها و ادیان برای رسید به معرفت راه هایی توصیه می شود. کارهایی می گویند کنید تا حکمت و معرفت پیدا کنید. یکی از آنها گرسنگی کشیدن یا رعایت رژیم های خاص است. روزه گرفتن هم همین است. مساله سلامت جسم نیست. مساله پیداکردن قرب است. چه کار کنید که قدرت شناخت و معرفت شما افزایش یابد. این را از قدیم همه گفته اند که گرسنگی باعث هوشیارشدن حواس شما می شود. اینها ممکن است الان توصیه نشود، سخن اینجاست که عده ای برای رسیدن به این امور این روش ها را در پیش می گرفتند و حالاممکن است گرایش های دیگری دنبال شود. مهم اصل بحث است و نیازی که بشر امروزی به عرفان و معنویت دارد. چه کار کنیم که او را بشناسیم و به او نزدیک شویم. دینی که مرا به او نزدیک نکند به چه درد می خورد و هر چه ما را به او نزدیک کند، باید دنبالش بود.
    

 

پ.ن : گفت و گو با نصرالله پورجوادی/ روزنامه شرق / شماره 1791

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :