از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٤/٢٤

کم کم حال مادر خوب شد، اما من همچنان شبها بر بالینش می نشستم. پاکروفسکی دائما به من کتاب قرض می داد، کتابها را می خواندم، اولش فقط برای آنکه خوابم نبرد و بعد با توجه بیشتر و بعد با ولع ، ناگهان چیزهای بسیار بر من آشکار شد که قبلا نمیدانستم یا با آنها آشنا نبودم. فکرهای تازه، تاثرات تازه هجومی بی وقفه بر دل و ذهنم داشتند و مرا فرا می گرفتند. و هر چه هیجانم بیشتر مشد، هرچه آشوب و تلاطم این احساسات تازه بیشتر می شد، به نظرم جذّابتر می آمدند و با شیرینی بیشتری جانم را می لرزاندند. 

به یکباره و در یک چشم به هم زدن دلم را پر می کردند و هر چیز دیگری را کنار می زدند. آشوب غریبی تمام وجودم را برمی آَشفت. اما این هجوم های روحی نمی توانست تعادل مرا به کلی به هم بزند.

بیشتر مثل خواب دیدن و رؤیا بود و نجاتم در همین بود. 1

 

پ.ن : بیچارگان / فیدورو داستایوفسکی/ خشایار دیهمی /ص : 59

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :