از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/۸/۱٦

هنوز قلاده و بند را محکم در دهانش می گیرد و برایت می آورد. درحالی که دمش را تکان می دهد، کنار تخت منتظر می ماند. فقط حس می کند یک جای کار می لنگد؛ وقتی نگاهش به پاهای مصنوعی ای که به ویلچر تکیه داده اند می افتد، زوزه ای می کشد. یک بمب کنار جاده ای در گرگ ومیش غروبی در عراق. اولین هفته ای است که به خانه برگشته ای و از بیرون رفتن طفره می روی. هفت صبح است و مادرت وارد اتاق خوابت می شود. لبخندی می زند. بدون اینکه چیزی بگوید، قلاده و بند را برمی دارد و او را برای قدم زدن صبحش بیرون می برد. مادر می گوید: «آفرین پسر خوب! آفرین پسر خوب!»

 

پ.ن : هفت صبح / مکس روبک / مترجم : هادی عظیمی / روزنامه شرق، شماره 1873

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :