از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/۸/٩

در یک روز زمستانی، در بازگشتم به خانه، مادرم که می دید سردم است پیشنهاد کرد تا برخلاف عادتم برایم کمی چای بگذارد.اول نخواستم، اما نمی دانم چرا نظرم برگشت. فرستاد تا یکی از آن کلوچه های کوچک پف کرده ای بیاورند که پتیت مادلن نامیده می شوند و پنداری در قالب خط خطی یک صدف " سن ژاک" ریخته شده اند و من، دلتنگ از روز غمناک و چشم انداز فردای اندوهبار، قاشقی از چای را که تکه ای کلوچه در آن خیسانده بودم بی اراده به دهان بردم. اما در همان آنی که جرعۀ آمیخته با خرده های شیرینی به دهنم رسید یکه خوردم، حواسم پی حالت شگرفی رفت که در درونم انگیخته شده بود. خوشی دل انگیزی خود در خود ( خود به خود) بی هیچ شناختی از دلیلش مرا فرا گرفت. یکباره مرا از گوهره ای گرانبها انباشت و کشمکش های زندگی را برایم بی اهمیت، فاجعه هایش را بی زیان و گذرایی اش را واهی کرد، به همان گونه که دلدادگی می کند: یا شاید این گوهره در من نبود، خود من بودم دیگر خودم را معمولی، بود و نبود یکی، میرا حس نمی کردم. این شادمانی نیرومند از چه می توانست باشد؟

حس می کردم با مزۀ چای و کلوچه رابطه دارد، اما بینهایت از آن فراتر می رفت، نمی توانست از همان جنس باشد. از کجا می آمد؟ چه مفهومی داشت؟ آن را کجا باید جست؟

جرعۀ دومی می نوشم و چیزی بیشتر از اولی در آن نمی یابم و سومی اندکی از دومی کم اثرتر است. باید دیگر دست بکشم، پنداری کرامت نوشاک کاهش می یابد. روشن است که حقیقتی که میجویم در آن نیست، در من است.نوشاک آن را در من بیدار کرده است، اما نمی شناسدش، و همۀ آنچه می تواند این است که آن گواهی را تفسیرش نمی توانم کرد و دستِ کم دلم می خواهد بتوانم آن را اندکی بعد دوباره به کمال ار او باز بخواهم و در اختیار داشته باشم تا بتوانم مفهوم قطعی اش را دریابم پیاپی و با شدتی کم تر و کم تر تکرار کند.

فنجان را میگذارم و به ذهنم رو میکنم. اوست که باید حقیقت را بیابد. اما چگونه؟ چه تردید دشواری هربار که ذهن حس می کند که از خودش عقب می افتد: هنگامی که او، جوینده، خود سرتاسرِ همان سرزمینی ناشناخته ای است که باید در آن بجوید و کوله بارش آنجا هیج به کارش نمی آید.

جستجو؟ نه فقط: آفریدن. ذهن در برابر چیزی است که هنوز نیست و تنها او می تواند به وجودش آورد، و سپس آن را درون روشنایی خود جا دهد. و دوباره از خود می پرسم چه می توانست باشد آن حالت ناشناس، که هیچ شاهد منطقی از خود به دست نمی داد، اما شادمانی ژرف و حقیقتش ، حقیقتی که در برابرش حقیقت های دیگر محو می شدند، بدیهی بود.

می خواهم به بازیافتنش کوششی بکنم. در فکرم به لحظه ای که نخستین قاشق چای را خوردم پس می روم. همان حالت را، بی روشنایی تازه ای، باز می یابم. از ذهنم می خواهم کوشش دیگری بکند، یک بار دیگر حسی را که می گریزد باز گرداند و برای آن که هیچ چیز از نیروی جهش او برای این جستجو کم نکند هر مانعی ، هر اندیشۀ دیگری را، از سر راهش کنار میزنم، گوشم و توجهم را از صداهای اتاق کناری در امان می دارم. اما چون حس می کنم که ذهنم بی موفقیتی خود را خسته میکند، برعکش وادارش می کنم تا فراغتی را که نمی دهمش خود بگیرد، به چیز دیگری بیاندیشد، پیش از واپسین کوشش نفسی تازه کند. سپس، برای دوم بار، راهش را باز کنم، طعم هنوز تازۀ این نخستین جرعه را پیش رویش می گذارم و لرزۀ چیزی را حس میکنم که در درونم جا به جا می شود، می خواهد سر بکشد، چیزی که در ته ژرفا لنگر بر می چیند: نمی دانم چیست، اما آهسته آهسته بالا می آید: مقاومت راهی را که می پیماید حس می کنم و آواهایش را می شنوم.

البته آنی را که در ژرفای من این گونه می تپد باید تصویر خاطره ای دیداری باشد که با این طعم پیوسته است و می کوشد همراه با آن خود را به من برساند. اما جنبشش در جایی بیش از اندازه دور، بی اندازه گنگ است: آنچه که به زحمت در می یابم تنها بازتاب خنثایی از چرخش دست نیافتنی رنگ هایی در هم آمیخته است: اما نمی توانم شکل آن را باز شناسم، و از او به عنوان تنها ترجمان ممکن بخواهم که گواهی همزاد جدانشدنی اش طعم را برایم برگرداند، از او بخواهم به من بگوید که سرو کارم با چه وضعیت ویژه، با کدام دوره ای از گذشته است.

آیا این خاطره، این لحظۀ کهن که کشش لحظۀ همسانی از این همه مسافت فراز آمده است تا آن را بیانگیزد، به لرزه در آورد و از ژرفای درونم برخیزاند، تا به سطح آگاهی ام خواهد رسید؟ نمی دانم . اکنون دیگر هیچ چیز حس نمی کنم، باز ایستاده است، شاید دوباره پایین می رود: نکند دیگر هرگز از تاریکستانش بالا نیاید؟ ناگزیرم ده بار دیگر از سر بگیرم، رو به سوی او کنم. و هر بار، همان بی همتی که ما را از هر کار دشوار و هر کوشش مهمی باز می دارد پندم می دهد این همه را وابگذارم، چایم را بخورم و به غم های امروزم بیاندیشم و به خواست های فردایم که بی زحمتی می توان مزه مزه شان کرد.

و ناگهان خاطره سر رسید. آن مزه از آنِ کلوچه ای بود که صبح یکشنبه در کومبره هنگامی که به اتاق عمه لئونی می رفتم تا به او صبح بخیر بگویم در چای یا زیزفون می خیساند و به من می داد... 

 

در جستجوی زمان از دست رفته/ ج اول: طرف خانه سوان/ ص: 111-114

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :