از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/۸/٦

 سلام استاد
    - سلام خانم خانما. چطوری؟
    - به لطف شما بد نیستم. چه می کنید؟
    - الان یا اصولا...
    - ... .
    - همین الان دارم یه مقاله می خونم درباره اینکه «چرا دیگر کتاب نمی خوانم».
    - مال کیه؟
    - آرتور کریستال ترجمه احسان لطفی.
    - نشنیدم.
    - عنوان اصلی مقاله «آوای دوردست ورق هاست».
    - چه قشنگ.
    - بعله. بذار چند سطرشو برات بخونم؛ جالبه.
    - لطف می کنید.
    - «ممکن است به نظر خیلی ها این اعتراف؛ چندان تکان دهنده نباشد اما برای کسی که لابه لای کتاب ها بزرگ شده، کسی که اولین دوست هایش کسانی بودند که می توانسته درباره کتاب ها با آنها حرف بزند و کسی که... خسته شدی؟
    - نه بفرمایید. داشتم گوش می دادم.
    - و کسی که نوشتن و خواندن و درس دادن کتاب ها برایش محترم و ناگزیر بوده است؛ بی علاقه شدن به ادبیات دست کمی از دیگر عاشق نبودن ندارد.»
    - عاشق نبودن؟
    - آره جالبه؛ میگه «عاشق بودن و بعد عاشق نبودن عملابه معنای تغییر بنیادین شخصیت است؛ ما نه تنها ارتباط مان را با دیگری از دست می دهیم بلکه در رابطه با خودمان هم چیزی را گم می کنیم. به یک روایت؛ هویت پیشین مان؛ کسی که سابق بودیم حالادیگر وجود ندارد.»
    - و این نویسنده...
    - آرتور کریستال.
    - ایشان چرا دیگر به ادبیات علاقه ندارند؟
    - دلیلشو مفصل بررسی کرده.
    - اتفاقا الان داشتم با محمود تلفنی صحبت می کردم.
    - کدوم محمود؟
    - همون که با هم دایی وانیا را کار کردیم.
    - خب.
    - تمام مثال های ما از دایی وانیا بود. اصلاانگار هرآنچه را که قبلافقط بلغور می کردیم الان جزو تجربیات خودمان شده.
    - جالبه. در یک جای این مقاله میگه؛ ما فقط کتاب ها را نمی خواندیم به آنها تبدیل می شدیم. ما کتاب ها را به درون مان می بردیم و همان طور که تو گفتی؛ اونم میگه «آنها را به سرنوشت خودمان تبدیل می کردیم.»
    - خیلی دوست دارم این مقاله را بخوانم و اینکه چرا الان دیگه به ادبیات علاقه نداره.
    - گفتم که مفصل توضیح داده؛ باید بخونی. راستی محمود چکار می کنه؟
    - استاد برای همین زنگ زدم من نگرانشم.
    - چی شده؟
    - حالش خوب نیست. آدمی با آن همه استعداد بیکار و بی مصرف در خونه پدری اش به قول خودش روزارو می مالونه.
    - روزها را می مالاند. چه اصطلاح جالبی. نشنیده بودم.
    - خیلی غم انگیزه.
    - مگه زن و بچه نداشت؟
    - داره با زنش متارکه می کنه.
    - خب از دست من چه کاری برمی آید؟
    - میشه شما باهاش صحبت کنید. شاید از خر شیطان پیاده بشه.
    - هیهات. به قول نصرت رحمانی از ما گذشت باید به ابر بیاموزیم تا از عطش نمیرد. باید به قفل ها بسپاریم با بوسه گشوده شوند بی رخصت کلید.
    - جریان به این سادگی ها نیست.
    - بله روزگار پیچیده ای است.
    - یعنی نمیشه کاری کرد؟
    - جلو دو چیز را نمی توان گرفت یک عشق، دو دعوا.
    - آخه گاهی حرفای یک شخص فهیم می تونه راهگشا باشه.
    - فهیم؟ پسرم میگه کل کتابخونه من در یک سی دی جا می گیره.
    - پسر منم میگه به جای این نمایش های بی سرانجام اگر یک پل عابرپیاده بسازید حداقل می دونید مردم از روش رد میشن و زیر ماشین نمیرن.
    - چه بامزه. پسرت چندسالشه؟
    - 26سال.
    - عجب زمان زود می گذرد.
    - ...
    - رشته خودش فنی است؟
    - بله.
    - چه کار خوبی کردی نذاشتی تئاتر بخونه.
    - شما فرمایشی ندارین.
    - سلام برسون. عنوان مقاله آوای دوردست ورق هاست. یادت نره.

 

 استاد/ سوسن مقصودلو /  روزنامه شرق / شماره 1867

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :