از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/۸/٢

پسر: پدر، چارلی گفت خواهرش می گوید، عشق باید مجانی باشد!
پدر بدون تمرکز: دیگه چه چیز قرار است مجانی شود؟
پسر: عشق !
پدر : عشق؟ عشق که همیشه مجانی است... یا خواهر چارلی میل دارد در این مورد کمک مالی کند؟ فکر کنم بهتر است این موضوع  را بدون هیچ تفسیری تمام کنیم.
پسر: اما خواهر چارلی می گوید که عشق به اصطلاح نباید قیمت داشته باشد
پدر : شنیدم، یعنی بدون نرخ. یا هر چیز دیگری که منظور اوست.
پسر: او می گوید، هر انسانی باید به خاطر خودش دوست داشته شود!
پدر : " به خاطر خودش" !  عجب !  و این را یک نظریۀ فوق العاده می داند، نه ؟
پسر: گوش کن پدر...
پدر: حقیقت دارد! همیشه آن دهان و گشاد و ناگهان چنین کشفی! اگر یک انسان " به خاطر خودش" دوست داشته نشود، پس به خاطر مادر بزرگش دوست داشته می شود؟
پسر: نه، اما شاید به این دلیل که همیشه کاری را که از او خواسته اند، انجام داده است.
پدر: اینکه روش غلطی نیست، انجام کاری که دیگران را خوشحال می کند، نه؟ یا اینکه فکر می کنی مردم کسی را دوست دارند که همواره عکس آن کاری را که از او انتظار می رود، انجام می دهند؟
پسر: پدر! تو همیشه همه چیز را عوض می کنی! موضوع چیز دیگری است...
پدر : اصلا صحبت راجع به کیست؟ بچه ها ؟
پسر: بله ،  چون از آن جا شروع می شود و چون آنها اصلا نمی فهمند، چه اتفاقی برایشان می افتد.
پدر : در عوض، والدین به جای آنها می فهمند چه اتفاقی می افتد! زیرا اگر کودکان کاری را که به آنها گفته می شود، انجام ندهند، سر و صدا می شود، خرد می شود و آتش می گیرد!
پسر: طوری حرف می زنی که انگار تمام بچه ها خانه شان را آتش می زنند!
پدر: اگر والدین حواسشان جمع نباشد، حتما همیشه اتفاقاتی می افتد. تو خودت سطل کاغذ را به اتش کشیدی، چون دوباره...
پسر: ... تو هم درخت کریسمس را آتش زدی!
پدر: یعنی چه ، چه، تو هم؟ مگر من مسئول درخت کریسمس هستم؟
پسر: خوب. اینها که اتفاق است. در هر صورت، چارلی گفت، خواهرش می گوید، عشق نباید نوعی جایزه باشد ; چون آدم کار خاصی را انجام داده است.
پدر: بچه ها که اکثر اوقات کاری که خودشان می خواهند انجام می دهند، نه چیزی که والدین از آنها خواسته اند. با این احوال، پدر و مادر آنها را دوست دارند.
پسر: جدی می گویی؟
پدر: بله معلوم است.
پسر: پس چرا این را به بچه ها نمی گویند؟
پدر : چه فکر می کنی؟ شاید باید به تو بگویم. امروز در خانه می مانی و انشایت را می نویسی و اگر به حرفم گوش نکنی و به منزل چارلی بروی، نگران نباش، من ترا همچنان دوست خواهم داشت؟
پسر: نه! این طوری که نه. منظورم در مورد تکالیف مدرسه و این جور چیزها نیست. منظورم مسائل مهم است. مثل جریان آنیا.
پدر: آنیا کیست؟
پسر: همکلاسی ام، خیلی خوب پاتیناژ بلد است. بهت که گفته بودم.
پدر : آه بله می دانم. خوب چه اتفاقی برایش افتاده است؟
پسر: دیگر نمی خواهد پاتیناژ کند. می گوید دیگر حتی تحمل دیدن زمین یخی را ندارد!
پدر: پس باید این کار را ول کند.
پسر: جرات نمی کند. چون در این صورت، مادرش طوری رفتار میکند که انگار بهتر بود اصلا بچه دار نمی شد!
پدر: این دیگر یک غلو بزرگ است...
پسر: اصلا. باید می دیدی وقتی آنیا گفت برای تمرین خیلی بی حال است، چطور مادرش نگاهش کرد، بعد فورا حساب کرد که تمریناتش چقدر خرج برمی دارند!
پدر: غیبت در تمرینات همیشه واقعا ناراحت کننده است. با این وجود، اگر این بچه به جای انجام حرکات ظریف روی یخ، بخواند در آینده در زمین فوتبال ورجه ورجه کند، مادرش از دوست داشتن او دست نخواهد کشید.
پسر: فکر نکنم.
پدر: پس من هم دیگر نمی توانم به تو کمک کنم.
پسر: آنیا هم این طور فکر نمی کند. و تمام دختران ژیمناستیک هم همین طور.
پدر: کدام دختران ژیمناستیک؟
پسر: همان هایی باید روی خرک و پارالل معلق بزنند. یا سالتوی پیچ و تمام آن چیز ها را انجام دهند، تا بتوانند جایزه ای بگیرند!
پدر: خوب، باید اقرار کنم که تمرین بسیار مشکلی است. ولی از جهتی کسی نمی تواند این کودکان را مجبور کند
پسر: معلوم است می تواند آنها را مجبور کند! اگر مرتب به آنها گفته شود نباید کسی را ناامید کنند! که اگر به این کار ادامه دهند، دیگر کسی آنها را دوست ندارد!
پدر: خوب دیگر این قدر دراماتیک نباش، خدای من!
پسر: اما این ناراحت کننده است. خواهر چارلی می گوید، این درست مانند قفس حیوانات است. قند و شلاق و این جور چیزها  !
پدر: اولا حیوانات درنده قند نمی خورند، ثانیا در ورزش به کسی شلاق نمی زندد و ثالثا برعکس حیوانات، بچه ها زبان دارند، کافی است؟
پسر: اگر جرات نداشته باشند، زبان به چه دردشان می خورد؟ پدر تو واقعا فکر می کنی بچه ای سر خود شانزده ساعت در یک کانال، احمقانه شنا می کند؟ این را فقط بزرگ ها می خواهند!
پدر: بهتر نیست کم کم بس کنی؟
پسر: خواهر چارلی می گوید همۀ اینها سر از دست دادن عشق است !
پدر آه بلندی می کشد
و پسر ادامه می دهد که : اگر آدم روی این خط افتاد، همین طور ادامه می دهد.
پدر : چطور ادامه می دهد؟
پسر: بعد کاری را انتخاب می کند که اصلا نمی خواهد- با کسی ازدواج می کند که اصلا دوست ندارد و با مردمی مهربان می شود که اصلا از آنها خوشش نمی آید و از این قبیل چیزها. خواهر چارلی می گوید، چون آدم فکر میکند که باید لایق دوست داشتن باشد. طبیعت انسان طوری است که تا دم مرگ فرزندش را دوست دارد، حتی اگر دائما ناامیدش کند! چرا والدین ناامیدش می شوند؟
پدر: آنها وقتی پیشرفت و رفتار فرزندانشان مطابق آرزوهایشان نباشد، ناامید می شوند.
پسر: چرا پدر و مادرها همیشه آرزوهایی دارند. هان ؟
پدر: چون انسان بدون آرزو نمی تواند زندگی کند، به این دلیل.
پسر: خوب پس چرا کمی صبر نمی کنند تا ببینند خود بچه ها چه می کنند؟
پدر: چون این کار، اساس یک تربیت طبیعی نیست.
پسر: هوم. ولی بچه ها هیچ وقت پدر و مادرشان را تربیت نمی کنند.
پدر: کسی هم این کار را نمیکند.
پسر: باید چیزی به تو بگویم ...
پدر: دیگر چی؟ دیگر چکار کردی؟
پسر: نه فقط اسمم را خط زدم ...
پدر: کجا خط زدی؟
پسر: کلاس ویولن.
پدر: این ... یک خودسری غیرقابل باور است! فکر می کنی برای چه، این قدر.... تو که کاملا موافق بودی، ویولن زدن یاد بگیری! تا به ارکستر مدرسه بروی.
پسر: بودم. اما پدر صداش وحشتناک اس!
پدر: چی؟ طنین ویولن وحشتناک است؟
پسر: نه ، وقتی من میزن، وحشتناک به نظر می رسد! واقعا قابل تحمل نیست!
پدر: پس آن قدر تمرین کن که قابل تحمل شود!
پسر:  اصلا نمی توانم فکر کنم که روزی بهتر شود. ...،  حالا از دست من عصبانی هستی؟
پدر: بله ، انتظار دیگری داشتی؟ حالا خواهش می کنم خودت بگو با تو په باید کرد؟ هان ؟
پسر: همان کاری که من با تو میکنم....
پدر: یعنی چه؟
پسر: تو هم نمی توانی ویولن بزنی و با این جود، من تو را دوست دارم!

 

قیمت عشق چقدر است؟ / ارسلاهاوکه

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :