از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٦/۳

آلن : انسانهایی که در غاری تاریک زندگی می کنند، هرگز نمی دانند که خورشید درخشان و تابانی در بیرون از غار می درخشد و تنها روشنایی را که می شناسند، نور اندک و لرزان شمع های کوچکی است که برای حرکت از آنها استفاده می کنند. 

آگاتون : شمع ها را از کجا آورده اند؟

آلن : خوب بگذارید ، فقط بگوییم " آنها را دارند" 

آگاتون: آنها در غار زندگی میکنند و شمع دارند؟ صحیح به نظر نمی رسد!

آلن : می شود از این موضوع بگذریم ؟

آگاتون: باشد ، پس می رویم سر اصل مطلب.

آلن : و یک روز ناگهان یکی از غارنشینان بیرون می رود و خورشید را می بیند.

سیمیاس: با همۀ روشنی و درخشندگیش؟

آلن : دقیقا با همه روشنی و درخشندگیش

آگاتون: اما وقتی سعی می کند به دیگران بگوید ، آنها حرفش را باور نمی کنند. 

آلن: خوب نه ، او به دیگران نمی گوید

آگاتون: نمی گوید؟

آلن : نه  ، یک مغازه قصابی باز می کند و با یک رقاصه ازدواج میکند و بر اثر خونریزی مغزی در 42  سالگی می میرد!

 

پ.ن : شوکران شیرین / داستان سوم : دفاعیه من / وودی آلن 

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :