از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/٢٧

1- استادی بر سیاره ی زمین گام نهاد. در سرزمین مقدس ایندیانا زاده شد و در میان تپه های پر راز و رمز فورت وین پرورش یافت.

2- استاد در مدارس عمومی ایندیانا دانسته هایی را درباره ی این جهان آموخت و به تدریج در حالی که بزرگ تر می شد، به یک مکانیک ماشین تبدیل شد.

3- اما استاد، از سرزمین های دیگر، مدارس دیگر و از زندگی های دیگری که پشت سر نهاده بود، دانشی فرا گرفته بود. او این دانش را با خِرد و نیروی فراوان به حافظه ی خویش باز می خواند، چنان که دیگران با مشاهده ی قدرت او، برای مشورت به نزدش می شتافتند.

4- استاد به این موضوع ایمان داشت که برای هر فردی مفید است اگر به خویشتن به عنوان فرزند خداوند بیندیشد و به دلیل این ایمان بود که فروشگاه ها و گاراژ هایی که در آنها کار می کرد از اجتماع مردم، کسانی که آموزه ها و تماس نزدیکش را جست و جو کی کردند، انباشته می شد. خیابان های پیرامون لبریز از مردمی بود که مشتاق بودند که تنها در حال عبور استاد، سایه ی او را بر سر خویش احساس کنند و در کنار او راه بروند.

5- ازدحام جمعیت موجب شد که تعدادی از مدیران فروشگاه ها دستور دادند که استاد ابزارهایش را کنار بگذارد و به راه خود برود، زیرا اجتماع مردم آنچنان انبوه بود که نه او و نه دیگر مکانیک ها، جایی برای کار کردن روی اتومبیل ها نداشتند.

6- بدین جهت او از شهر بیرون رفت و مردمی که پیرو او بودند، او را رهایی بخش، مسیحا و صاحب معجزات نامیدند و به دلیل ایمان آنان، این چنین بود.

7- اگر به هنگام سخنرانی او، توفانی عبور می کرد، حتی قطره ای باران سر شنوندگان را خیس نمی کرد. در انتهای صف، مردم کلمات او را به روشنی ردیف های نخست می شنیدند و به غرش رعد و برق اهمیتی نمی دادند. او همواره با آنان به زبان تمثیل ها سخن می گفت.

8- و خطاب به آنان گفت: در درون هر یک از ما توان سازگاری با سلامت و بیماری، با فقر و توانگری، با آزادی و بردگی نهفته است. این ما هستیم که آنها در سلطه داریم و نه دیگران.

9- آسیابانی گفت: استاد این ها برای تو واژه های ساده اند، زیرا تو هدایت شده ای و ما نیستیم، تو به کار پر زحمت نیازی نداری، اما ما داریم. هر انسانی باید برای امرار معاش خود در این جهان کار کند.

10- استاد در پاسخ گفت: زمانی در دهکده ای، در قعر رودخانه ای بزرگ و کریستال گونه، آفریده هایی زندگی می کردند.

11- جریان رود، در سکوت از روی همه ی آنان – پیر و جوان، توانگر و فقیر، خوب و بد – می گذشت. جریان به راه خود می رفت و تنها خود کریستالی خویش را می شناخت.

12- هر آفریده ای به روش خاص خودش محکم به شاخه ها و صخره های قعر رودخانه چسبیده بود، زیرا چسبیدن، شیوه ی زندگی آنان به شمار می رفت و مقاومت در برابر رودخانه، چیزی بود که آنان از هنگام تولد آموخته بودند.

13- اما سر انجام یکی از آفریده ها گفت: من از چسبیدن خسته شده ام، گرچه جریان را به چشم نمی بینم. اما اعتماد دارم که می داند به کجا می رود. خود را رها می کنم و می گذارم مرا به هر کجا می خواهد ببرد. با چسبیدن از ملامت خواهم مرد.

14- آفریده های دیگر خندیدند و گفتند: نادان! اگر رها شوی، جریانی را که می پرستی تو را بر صخره ها می کوبد و خُرد و متلاشی می کند و تو پیش از مرگ از ملامت، خواهی مرد.

15- اما او به آنها اعتنایی نکرد، نفس عمیقی کشید و خود را رها کرد و بی درنگ به وسیله ی جریان بر صخره ها کوبیده شد.

16- اما با گذشت زمان، پس از آن که آفریده بار دیگر از چسبیدن خودداری کرد، جریان او را از عمق رودخانه به سوی بالا رها کرد و پیکرش ساییده و کبود شد، اما صدمه ی چندانی ندید.

17- و آفریده های ساکن در بخش پایین تر رود، که او برایشان غریبه بود، فریاد زدند؛ نگاه کنید یک معجزه! آفریده ای این جاست که همانند ماست اما پرواز می کند! مسیحای رهایی بخش را تماشا کنید، بیا و همه ی ما را نجات بده!

18- و آن یگانه ی رونده در جریان گفت: من، بیش از شما نجات دهنده نیستم. اگر فقط جرات رفتن را به خود بدهیم، رودخانه از این که ما را رها کند شادمان خواهد گشت. کار حقیقی ما همین سفر است، این ماجراجویی.

19- اما آنها بیش از پیش فریاد زدند:ای رهایی بخش، و در همین حال به صخره ها چسبیده بودند. وقتی که دوباره نگاه کردند، او رفته بود. و آنها را تنها بر جای گذارده بود که از یک نجات دهنده، افسانه هایی بیافرینند.

20- و بدین ترتیب، استاد دید که هر روز و هر لحظه، جمعیت بیشتری، فشرده تر و نزدیک تر و پر شور تر از پیش پیرامونش گرد می آیند. زمانی دید که مردم او را زیر فشار قرار دادند که بی وقفه آنها را شفا بخشد و همواره با معجزات خویش تغذیه شان کند، به جای آنان بیاموزد و در وجودشان زندگی کند. آن روز، او تنها بر تپه ای در اطراف رفت و بر فراز آن به دعا کردن پرداخت.

21- و او در قلب خویشتن زمزمه کرد: ای وجود تابناک ابدی، اگر که این خواست توست، بگذار از این هدیه ات بگذرم، بگذار که این وظیفه ی ناممکن را کنار بگذارم، نمی توانم زندگی یک فرد دیگر را به جایش زیست کنم، حال آ« که ده هزار درخواست برای این نوع زندگی، از من صورت گرفته است. متاسفم که اجازه دادم همه ی این ها روی دهد. اگر این خواسته ی توست، بگذارم به سوی موتورها و ابزارم بازگردم و اجازه بده همچون سایرین زندگی کنم.

22- و صدایی بر فراز آن تپه با او سخن گفت، صدایی که نه زن بود و نه مرد، نه بلند بود و نه آهسته، صدایی با مهربانی بی پایان. و صدا خطاب به او گفت: نه خواسته ی من بلکه خواسته ی تو برآورده خواهد شد. زیرا خواسته ی تو هر چه باشد، همان خواسته ی من برای توست. همچون سایر انسان ها به راه خویش برو و بر روی زمین شادمان باش.

23- با شنیدن این صدا، استاد رهایی بخش به وجد آمد و سپاس گذاری کرد و در حالی که آوازی از دوران مکانیکی را زمزمه می کرد، از تپه فرود آمد. جمعیت شگفت زده به سویش هجوم آوردند و از او درخواست کردند آنان را شفا بخشد، به جای آنان بیاموزد و از ادراک خویش همواره تغذیه شان کند و با معجزات خود موجب تفریحشان گردد، آن گاه او به جمعیت لبخندی زد و با لحنی دلپذیر گفت: من دست کشیده ام.

24- برای لحظه ای، جمعیت از فرط تعجب، گنگ شده بود.

25- و او خطاب به آنان گفت: اگر انسانی به خداوند بگوید که بیش از هر چیز مایل است به جهان رنج کشیده کمک کند، به پاداش عمل خود نیز اهمیتی نمی دهد و خداوند در پاسخ، راه و روش را به او نشان دهد، آیا این فرد باید به آنچه که به او گفته شده، عمل کند یا خیر؟

26- آنها فریاد زدند: به طور یقین، استاد. اگر خداوند اراده کند، آن فرد باید حتی رنج شکنجه های دوزخ را نیز به جان بخرد!

27- مهم نیست آن شکنجه ها چگونه باشند و نیز آن وظیفه چه قدر مشکل باشد.

28- آنها گفتند: به دار آویخته شدن افتخار است، میخ کوب شدن به درخت و سوزانیده شدن شکوهمند است، اگر این چیزی باشد که خداوند خواسته است.

29- استاد خطاب به جمعیت گفت: و چه می کردید اگر خداوند به طور مستقیم به خود شما می گفت، من فرمان می دهم تا زمانی که زنده ای، در این جهان شادمان باشی. آن گاه شما چه می کردید.

30- جمعیت خاموش بود. هیچ سخن یا صدایی از اطراف تپه و دره های محل ایستادنشان شنیده نمی شد.

31- و استاد در آن سکوت به آنها گفت: در مسیر شادی مان، آیا نباید آموزه ای بیابیم که بدان دلیل این دوره از زندگی را برگزیده ایم. پس این همان چیزی است که من امروز فرا گرفتم و برگزیدم که شما را ترک گویم تا در مسیر خودتان که به شما رضایت می بخشد گام بگذارید.

32- و او از میان جمعیت گذشت و به راه خویش رفت و آنان را ترک گفت و به جهان روزمرۀ انسان ها و ماشین ها بازگشت.

 

پ.ن : پندار ( اوهام ) / فصل اول/ ریچارد باخ 

دانلود

 

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :