از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/٢٦

آدولف هیتلر، مردود.

اعلام نتیجه همان اثر را داشت که ضربۀ خط کش فلزی روی دست کودک.

 آدولف هیتلر، مردود.

پرده ی آهنین. تمام شد. دیگر راه عبوری نیست، برو بگذار باد بیاد. بیرون.

هیتلر نظری به اطراف افکند. ده ها نوجوان، گوشها به رنگ خون، چانه ها منقبض، تن ها کشیده و روی نوک انگشتان پا، زیربغلها خیس از اضطراب، به نگهبانی گوش می دادند که سرنوشت آنان را از درون پوشه ای بیرون می کشید. هیچ کس توجهی به او نداشت. هیچ کسی متوجه عظمت کلامِ اعلام شده نبود؛ نزول فاجعه در سالن مدرسه ی عالی هنرهای زیبا، ترکشی که کائنات را لرزاند: آدولف هیتلر مردود شده.

در مقابل بی تفاوتی این جمع، هیتلر به شک افتاد که آیا درست شنیده است. من عذاب می کشم. شمشیری سرد به سینه ام فرو رفته، درونم را می درد، خون از پیکر من جاری ست و حتا یک نفر هم متوجه این امر نیست؟ هیچکس بدبختی آوارشده در وجود من را نمی بیند؟ با این همه فشار، آیا روی این کره ی خاکی من تنهاترینم؟ آیا همه ساکنان یک جهانیم؟

نگهبان خواندن نتایج را به پایان برده بود...آدولف هیتلر، مردود ....سال گذشته، باز هم همین عبارت هولناک را تکرار کرده بود. ولی پارسال، چنین اثر وخیمی نداشت. هیتلر، زحمت زیادی نکشیده بود؛ اولین بار بود که در امتحان شرکت می کرد. در حالی که امروز، این عبارت در حکم نابودی و فنا بود: بیش از دو بارحق شرکت در این امتحان را نداشت.

هیتلر از نگهبان، که حالا دیگر با بقیه ی مشغول شوخی و خنده بود، چشم برنمیداشت. بلوزی خاکستری، حدوداً سی ساله، از نظر هیتلرکه فقط نوزده سال داشت؛ پیرمرد. برای آن ها روزی عادی بود، روزی دیگر، روزی که به پایان رساندن آن توجیهی برای دریافتِ حقوق آخر ماه بود. برای هیتلر اما، این روز، پایان دوران کودکی اش بود؛ آخرین روزی که او هنوز می توانست بپذیرد شاید رؤیا و واقعیت با یک دیگر هم سان و هم ساز شوند.

تنها هیتلر آن جا مانده بود، بی حرکت، بی حس و برافروخته. یک باره نگاهی از بیرون به خود انداخت، مثل شخصیت یک رمان: سال هاست که پدرش مرده است، مادرش را هم زمستان گذشته از دست داد، تنها صد کورون در جیب، سه پیراهن و یک مجموعه ی کامل از آثار نیچه در چمدان دارد؛ فقر و سرما بر در ایستاده اند، و همین چند لحظه پیش او را از داشتن یک حرفه نیز محروم نمودند. اندوخته اش چیست؟ هیچ.

پیکری استخوانی، پاهایی بزرگ و دستانی کوچک. دوستی که هرگز جرأت نخواهد داشت از ناکامی اش با او بگوید، از بس که نزد او لاف زده بود. استفانی، نامزدی که هرازچندی برایش نامه ای می نویسد بدون این که هرگز جوابی دریافت کند. هیتلر خود را در وضعیتی ترحم برانگیز می دید، احساسی که تمایل نداشت هیچگاه در کسی برانگیزاند.

نگهبانان به نوجوان گریان نزدیک شدند. او را به نوشیدن یک فنجان شیرکاکائو در اتاق نگهبانی دعوت کردند. مرد جوان تمکین کرد اما در سکوت هم چنان به اشک ریختن ادامه داد.

بیرون آفتابی گرم در پهنه ی آسمان آبی، صاف و پُراز پرنده می درخشید. هیتلر به این نمایش طبیعت خیره شده بود و نمی توانست درک کند. نه انسان و نه طبیعت؟ آیا هیچ کس در کشیدن بار این زجر جانکاه با من هم صدا نمی شود؟ هیتلر شیرکاکائو را نوشید، مؤدبانه از نگهبانان سپاس گزاری کرد و تصمیم به رفتن گرفت. این ابراز هم دردی نیز مایه ی دلداریش نشده بود؛ مثل همه ی رفتارهای انسانی، واکنشی است عمومی و استوار بر معیارهایی مشخص: ارزش ها. تنها متوجه شخص او هم نیست، هیچ ارزشی ندارد. مدرسه ی عالی هنرهای زیبا را با گام های کوتاه و شانه هایی آویزان ترک کرد، رفت که لابه لای مردمِ وین گم شود. این شهر جادویی، پُرشور، پُرنقش ونگار و شکوهمند، صحنه ی آمال و آرزوهایش؛ حالا قابِ تنگِ ناکامی های او شده بود. آیا باز هم به این شهر عشق خواهد ورزید؟ آیا باز هم خود را خواهد ستود؟

آن چه که در روز 8 اکتبر 1908 گذشت. هیئتی از داوران متشکل از نقاش، حکاک، نقشه کش و آرشیتکت، بدون هیچ تردیدی، رأی خود را در مورد این جوان اعلام نموده بودند. پرداختِ ناشیانه، ترکیبِ مغشوش، بی اطلاعی از تکنیک، تخیلی پیش پاافتاده و سطحی. این کار تنها یک دقیقه از وقتشان را گرفته بود و بدون هیچ عذاب وجدانی اعلام کردند: این آدولف هیتلر فاقد آینده است.

چه اتفاقی می افتاد اگر که مدرسه ی عالی هنرهای زیبا تصمیمی متفاوت گرفته بود. چه می شد اگر در آن لحظه ی خاص، هیئت داوران آدولف هیتلر را می پذیرفت؟ این دقیقه می توانست مسیر یک زندگی را تغییر دهد، اما به همین روال می توانست جهان را به سمتی متفاوت هدایت کند. قرن بیستم بدون نازیسم چه گونه می بود؟ آیا جنگ دوم جهانی به وقوع می پیوست؟ آیا پنجاه وپنج میلیون انسان، از جمله شش میلیون یهودی، در جهانی که آدولف هیتلر تنها یک نقاش بود، کشته می شدند؟

 

پ.ن : سهم دیگری / لحظه هایی که مسیر تاریخ جهان را تغییر داد / اریک امانوئل اشمیت 

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :