از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/۱٤

آقای محمود احمدی نژاد، در آخرین اجرای زنده تلویزیونی خود، در شبکه اول سیما، از تاسیس یک دانشگاه غیرانتفاعی خبر داد و گفت که به زودی برای کمک شهروندان به این دانشگاه، شماره حسابی اعلام خواهد کرد. 
    فرداش، برخی سامانه های پیامکی که پیش از این دستاوردهای دولت احمدی نژاد را از طریق ارایه آمارهای مقایسه ای با دوران سابق، پیامک می کردند، شماره حساب 95/74016864 (شعبه فلسطین شمالی) را برای کمک شهروندان به «دانشگاه ایرانیان» برای مشترکان تلفن همراه فرستادند. (منبع: عصرایران/ تسنیم) 
    
    احمدی نژاد وارد می شود
    خب، آنکه آقای احمدی نژاد بود هشت سال طول کشید تا سبک سنگین کند که شماره حساب بدهد تا مردم برایش پول بریزند. 
    از خدا پنهان نیست، از اداره مالیات هم که پنهان نیست، از سازمان های دیگر هم که پنهان نیست، پس از شما چه پنهان، من هم مثل آقای احمدی نژاد از بچگی می نشستم و از این فکر و خیالات می کردم که اگر از هر ایرانی یک تومان بگیرم می شود 45میلیون تومان و بارم را می بندم و تا آخر عمر چایی می خورم. الان 45میلیون تومان چیزی نیست، بچگی من، طرف دو میلیون تومان داشت میلیونر محسوب می شد. 
    
    عالمی وارد می شود
    خلاصه، حالاکه آقای احمدی نژاد بابش را باز کرده، من هم شماره حسابم را اعلام می کنم. خداوکیلی دانشگاه غیرانتفاعی هم نمی خواهم بزنم. هیچ بساط تعاونی و صندوق قرض الحسنه هم راه نمی اندازم. قول می دهم. قول می دهم همین کارهایی را که الان می کنم بکنم. یعنی هیچ کاری نکنم. راه بروم توی خیابان و دنیا را تماشا کنم و چایی بخورم. همین. آیا به حساب من پول می ریزید؟ 
    این هم شماره حسابم: 
    6274129003208785 دروغ گفتم. شماره کارتم است. کارت به کارت کنید. هم شما راحت ترید هم من. باشد؟ 
    نمی ریزید؟ چی؟ چرا؟ برای دانشگاه احمدی نژاد پول می ریزید برای من نمی ریزید؟ بریزید دیگر. جان عزیزتان بریزید. شما بگیر 75میلیون نفر. اگر از دم نفری صدتا تک تومان هم بریزید می شود 7،500،000،000 و من بارم را می بندم. از راه درست که نشد ببندیم. راستش را بخواهید از راه درست حتی نشد باز کنیم چه برسد ببندیم، بارمان را می گویم. حالااگر شما نفری صدتا تک تومان بریزید، من بارم را می بندم و یهو به آرزوهام می رسم. بریزید ها. یادتان نرود. سر کار نگذارید. بریزید واقعا. روش حساب کردم. رو حساب حرف شما، الان با اینجاهایی هم که کار می کنم، تماس گرفتم و گفتم دیگر از فردا نمی آیم. بریزید ها. نگویید فردا ها. همین الان بریزید. نمی ریزید؟ بریزید. یعنی نه به حساب من می ریزید. نه به حساب آقای احمدی نژاد؟ واقعا؟ یعنی من فرقی با آقای احمدی نژاد ندارم؟ اصلابرای جفتمان بریزید. اصلاباید آقای احمدی نژاد طنزنویس می شد، یا اجرای برنامه می کرد، من می رفتم رییس جمهور می شدم... راستی ها... چرا کاندیدا نشوم؟ پول برایم بریزید تا دوره بعد کاندیدای ریاست جمهوری شوم و کشور را برایتان عین عروس کنم. پول را ریختید؟ شماره حسابم را اشتباه نزنید ها... اصلاوقتی پول را ریختید برام ایمیل هم بزنید و بگویید چقدر ریختید. این هم ایمیلم:alami.pouria@gmail.com ببینید، هر کی بیشتر پول بریزد بعد توی کابینه ام سفره بیشتری می تواند پهن کند. نگویید که نگفتی ها. بعد نگویی چرا تک خوری می کنم ها. همین الان بریزید. نفری یک میلیون تومان بریزید. چیزی نیست که. اگر از دم نفری یک میلیون تومان برام بریزید می شود 75،000،000،000،000تومان. حتی از پول خاوری هم بیشتر می شود. بریزید ها. می خواهم بروم بغل همه خواننده ها، خانه بگیرم و همسایه شوم... 
    
    سردبیر وارد می شود
    در همین فکر و خیالات بودم که سردبیر روزنامه آمد و گفت: «پوریا جان، کجایی؟ توی عالم هپروتی؟ پاشو برو خانه باباجان، خودت را ول کنی یکهو دیدی هشت سال توی همین خیالات سیر کردی ها...». گفتم: «داوود جان، آقای محمدی، سردبیر من، نازنینم، می دانی اگر نفری یک میلیون تومان برایم بریزند چه کارها می توانم بکنم؟ اول از همه می روم بغل سلین دیون... به شما هم پنج میلیون می دهم ماشینت را عوض کنی...». که سردبیر گفت: «به قول قدیمی ها اینها حساب های کوره است. برو رو یخ بنویس خودت هم بشین روش که کسی پاکش نکند.»
    به علت رسیدن به پایان ستون روزنامه مطلب را تمام می کنیم، متاسفانه. وگرنه به جان عزیزم، همچین وقتی آدم خیالبافی می کند فاز می دهد که نه تنها می تواند یک ستون روزنامه را با شخم زدن پر کند که هشت سال تمام هم می تواند باغبانی کند و آب از آب تکان نخورد. بهتر است تا گرد و خاک بیشتری نکردیم ستون را درز بگیریم که همه چیز بی ضرر بماند. بای عزیزانم. تا فردا. بریزید ها. شوخی نکردم ها. نفری صدهزارتومان بریزید خب. جون عزیزهاتون بریزید... مرگ من بریزید... ریختی؟ بریز دیگه. بوس. 

 

از هر نظر بی خطر/ پوریا عالمی/ روزنامه شرق . شماره 1799
    

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :