از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/۱٠

امروز تو تاکسی نشسته بودم و داشتم می رفتم خونه. رادیوی ماشین روشن بود، داشت یه برنامه ای پخش می کرد. خیلی حواسم بهش نبود. یه جای دیگه ای بودم طبق معمول. یه درمیون یه چیزی به گوشم می خورد. مجریه یهو گفت: «شما چقدر از خودتون راضی هستین؟» منظورش غرور و ازخود راضی بودن نبود. چون خودش توضیح داد، دارم می گم. منظورش بیشتر رضایت داشتن بود. اولش گفتم چه خوب، چه با حال، بذار ببینم ملت چی می گن. بعد یهو از خودم پرسیدم تو چی؟ تو خودت چقده از خودت رضایت داری؟ بَدَم میاد از این چیزهایی که آدم یهو بیخودی می اُفته توش. خیلی فراری ام از این حالت ها. اما خُب آدم گاهی ام می اُفته توش دیگه. برای اینکه حال خودمم نگیرم، گفتم««فانِ» دیگه. حالابگو. به خودت می گی. به کس دیگه که نمی گی». صادقانه بگم که نه، اصلن از خودم راضی نیستم. چی میگن؟ از این حرف ها که مثلن چی می خواستیم بشه و چی شد. حالامنظورم فقط خودم نیستم ها. خیلی از آدم ها امروز دیگه این جوری ان. کی بود می گفت دیگه هیشکی از کار خودش راضی نیست؟ شغل رو می گفت. می گفت آبدارچی هام حالامی خوان مدیرکل باشن. من مشکلی با این ها ندارم. هر کسی می تونه امروز یه چیز باشه، فردا یه چیز دیگه. قدیمی ها چی می گفتن؟ «بشر قابل ترقیه.» منظور من این احساس نداشتن تعلقه. من امروز یه چیزی می خوام که نمی تونم داشته باشم، توانایی داشتن اش رو دارم، اما هزارتا مانع نمی ذاره من به اون چیزی که می خوام، برسم. این یعنی اینکه من جایی که الان هستم نباید باشم. می فهمین چی می گم دیگه؟ من به اینجایی که هستم تعلق ندارم. جای من یه جای دیگه س. اما مجبورم همین جا باشم. حتی این رو نمی دونم تا کی و تا چه وقت. بعد نگاه می کنم می بینم یه کس دیگه اونجاییه که من می خواستم باشم. حسودی نمی کنم ها. فقط می پرسم اون آدمه برای اونجا بودن چیکار کرده؟ خیلی وقت ها می بینم هیچ کار. بعد تازه می بینم اون آدمم از جایی که هست راضی نیست. خرتوخره، نه؟ ما می گیم تو خوابه که کابوس می بینیم، اما اینکه بیداریه. هیشکی اونجایی که باید باشه نیست. به این چیزها که فکر می کنم، می بینم من از خودم رضایت دارم، اما از اونجایی که هستم رضایت ندارم. من جون لامصب خودم را کَندم. سعی کوفتی ام رو کردم، اما... . از همه بدترش می دونین چیه؟ من اگه جای بدتری از اینم بودم که هستم، بازم باهاش کنار می اومدم. این بَده نه؟

 

پ.ن: قسمتی از نمایشنامه «کابوس های خنده دار برای شب و چندتایی هم برای روز» / محمد چرمشیر

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :