از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: کتابدوست - ۱۳٩٢/٥/٩

پسر کوچکی بود به نام ارنست

که دخترها را دوست داشت (اذیت کند)؛

و بیشتر از همه سالومه را.

و دختر کوچکی بود به اسم سالومه

که همه کارهایی را که ارنست انجام می داد برای مادرش تعریف می کرد.

همه چیز را؛

اینکه موهایش را کشیده؛

کلاهش را برداشته

و عمدا باعث شده عینکش بیفتد.

مادرش گفت

که ارنست مطمئنا می خواهد با سالومه بازی کند

اما نمی داند چگونه از او این را بخواهد.

علاوه بر این مادر گفت

بدون شک ارنست می خواهد عاشق سالومه باشد.

 در مدرسه

پولین پرسید:

«عاشق سالومه... عاشق چیست؟»

سالومه هم نمی دانست که این قاشق چه جور قاشقی است.

اَبِل می دانست که ما می افتیم؛

ما در دام عشق می افتیم.

 سالومه زیاد از دوچرخه می افتاد اما هرگز از قاشق نیفتاده بود.

 «عشق فقط در داستانهاست.»

اتین گفت.

- آه بله!

- برای شاهزاده ها؟

- پیراهن های زیبا؟

- شمشیرها؟

- شاه و ملکه

- و اژدها؟

«پس عاشقان همیشه غیرواقعی هستند؟» این را سالومه از خودش پرسید.

جاستین فکر می کرد که  ما عاشق هستیم

چون غمگینیم...

زمانی که خجالت می کشیم...

- یا اگر صورتمان سرخ شود.

- «زمانی که هیپنوتیزم شده ایم.»

سالومه فهمید که ما کمی دیوانه هستیم وقتی که عاشقیم.

نوآی کوچک شنیده بود که می گویند آتش عشق

«عاشق آتش است.»

- می سوزاند

- مثل یک جرقه

- مثل رعد و برق

- پس باران می آید یعنی؟

سالومه با خودش گفت که برای عاشق بودن بهتر است یک چتر داشته باشد.

آریستید گفت که عاشقی در قلب است.

- می خواهی بگویی قلب آدم درد می گیرد؟

- تب هم می کنیم؟

- ضعیف می شویم؟

مریض هستیم یعنی؟

 سالومه آه کشید. «چقدر عاشقی خسته کننده است!» 

«باید دو نفر بود برای عاشقی!»

سِلِست این را گفت.

- تنهایی هم می شود؟

- یا سه نفری؟

- یا چهار مثلا؟

- آه! آه! ... ای عاشقان... 

«پس بالاخره بهتر است چند نفر باشیم؟» سالومه از خودش پرسید.

 زِلی بزرگ می دانست که عاشقی حتما برای ازدواج است.

- برای آقاهاست.

-  برای خانم ها

- برای والدین

- نه برای بچه ها. 

سالومه اضافه کرد: «برای عاشق بودن باید بزرگ بود.»

« عاشقی هیچ وقت اتفاق نمی افتد.» این را ماریوس ناامیدانه به زبان آورد.

- چرا همیشه اتفاق می افتد!

- و برای همیشه!

- یا برای پنج دقیقه؟

- برای همه زندگی!

سالومه زیر لب گفت: «اوه... اما این کمی طولانی است. نه؟»

 توماس (بزرگ) با تحکم گفت: «عاشقی خیلی مهم است.»

- برای خانم معلم است.

- برای بهترین دوستت!

- یعنی فقط برای دخترها؟

- اوه نه!

 سالومه فریاد زد: «نه، فقط برای پسرهاست!» 

امیلی خندید و گفت که باید همدیگر را ببوسیم وقتی عاشقیم.

- دست هم را بگیریم!

- عاشقی برای این است که بچه به بیاوریم.

- اوووه! اوووه!

«تصادفا نباید کاملا برهنه باشیم تا کسی عاشقمان شود آیا؟» این را سالومه پرسید. 

توماس (کوچک) گفت: «عاشقی مثل یک رویاست.»

- مثل پرواز در آسمان

- با گل ها

- بال بال زدن یعنی؟ پوف!

 سالومه نتیجه گرفت که ما یک فرشته هستیم وقتی که عاشقیم. 

اما وقتی ارنست (عاشق) بازگشت

سالومه را یک بار دیگر محکم هل داد،

کیفش را انداخت و کف کفشش را با پالتوی سالومه تمیز کرد.

عمدا... 

دیگر کسی چیزی نگفت! 

و سالومه فکر کرد که اینها هیچ چیز از عاشقی نمی دانند!

 

  L'amoureux نوشته Rébecca Dautremer/ ترجمه  عتیق ِ عزیز

تصویر سازی کتاب 

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :