از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
- ۱۳٩۳/۱۱/٩

شاید هیچ کس را نتوان یافت که با همه پارسایی، روزی بر اثر چیرگی شرایط انسانی ناگزیر از همراهی با گناهی نشود که بیش از همه طردش می کند - البته بطوریکه بتواند به طور کامل واقعیت های ویژه ای را که گناه در پس آنها پنهان شده است تا به او نزدیک شود و رنجش دهد، بازشناسد: گفته های شگرف، حرکتی نامفهوم که شبی از کسی که بسیار دلیل ها برای دوست داشتنتش دارد، سر میزند. 

اما برای آقای ونتوی، بیش از هرکس دیگری، کنار آمدن با یکی از آن وضعیت هایی که به خطا می پنداریم تنها نصیب مردمان بی بند و بار میشو دردناکتر بود: چنین وضعیت هایی هربار که گناهی نیاز به تهیه مکان و امنیت ضروری برای خود داشته باشد پیش می آید، گناهی که خود طبیعت در کودک می پروراند و گاهی به آسانی و فقط با در هم آمیختن فضایل پدر و مادر ، آنگونه که رنگ چشمان.

واقعیت ها به دنیای اعتقادات ما راهی ندارند، پدید آورندۀ انها نبوده اند پس نمی توانند خرابشان کنند، هر اندازه پیگیرانه که انکارشان کنند باز سستشان نمی توانند کرد، و حتی اگر بهمنی از بدبختی و بیماری پی در پی بر خانواده ای فرو ببارد، در باور آنها به لطف خداوند یا کاردانی پزشک خانواده خلل نمی افتد ...

 

طرف خانه سوان / پروست /ص 232

- ۱۳٩۳/۱۱/٥
" اگر توانایی ارضای نیازها همانند خود نیازها در انسان تعبیه شده بود، دیگر مسئله ای به نام مشکلات روان شناختی وجود نداشت "

 

واقعیت درمانی / ویلیام گلسر / ص 77

 

- ۱۳٩۳/۱۱/۳

ساعت شنی ِ کتاب از طلای خود تهی شده، اما دانه ی این جمله همچنان در حباب بالایی ساعت باقی مانده است ، آنچنان که گویی زمان تاثیری بر سادگی آن نگذاشته است. روزی آن را در دفترچه ای یادداشت می کنید تا از نزدیک، بهتر آن را ببینید :

"هنگام بازگشت، هم‌چنان که زاغ‌ها را بر دشت‌های پوشیده از برف نظاره می‌کردم، به خود می‌گفتم: «می‌باید از موفقیت بپرهیزی!»"

این جمله حرکتی بی پایان دارد. حرکت آمد و شد میان قلبی فسرده و برف سپید. خلوص برف سبب گشته که مردی که به تماشای آن نشسته، خواسته ی خویش را به یاد اورد، خواسته ای چندان نیرومند که یارای پایداری برابر آن را از کف داده و از آن اندوهگین گشته است. این دلتنگی برخاسته از برفی است که زاغ های سیاه آن را لکه لکه کرده اند. در این جمله نور انتشار دارد. مانند شیره ی نباتی درخت که در دایره هایی که به تدریج بزرگ و بزرگ تر می شوند، جریان دارد. در این جمله روح و دنیا نشانه های خود را تا به ابد با یکدیگر مباده می کنند: 

خالصی در ما به سان ِ "برف" است. "زاغ ها" مانند سرزنشی روی برف نشسته اند. مخاطب این جمله معشوقه نیست، حتی اگر نامه برای اون نوشته شده باشد. مخاطب این جمله کسی است که ساکت و آرام آن را بر زبان آورده و یکه و تنها روی صندلی قطار نشسته است. این جمله از فرانتس کافکا به سوی فرانتس کافکا می رود و در میانه ی راه ، از دشت های پوشیده از برف می گذرد. این جمله ی یک شاعر است . پس جمله ی کسی است که وجود ندارد.

در قطار مسافران زیادی هستند. مثلا یک دانشجوی جوان شیمی که می رود تا به نامزدش بپیوندد، مزرعه داری که از محضر باز می گردد، کودکی در آغوش مادر به خواب رفته و لمس شانه های جاوادنه ، او را آرامش بخشیده است. سه نظامی که به مرخصی می روند، اشخاصی دیگر و البته مرد جوانی که در اداره ی بیمه کار می کند. اما از شاعر اثری نیست . جرا که هیچکس شاعر نیست . زیرا سرشت آدمی در میانه است . ناتوانی او یا ظرافت او . تنها شعر وجود دارد . 

شعر به سان دشتها، به سان برف، به سان فصول وجود دارد. اما هیچکس شعر نمی سازد، همچنان که هیچکس نمی تواند رگبارهای بهاری یا برف های زمستانی را بر ما ارزانی دارد . شعر حیات زلالی است که در وجود ما گام می نهد تا آن را بشناسیم، شناختی اثیری، ظریف، همانند شناختی که مادر از فرزند یا عاشق از معشوق دارد: بیش از آنکه دانستن باشد، لبخند است. بیش از آنکه سخن باشد، سکوت است. شعر چیزی نیست جر تردی این شناسایی و بیداری خلوص در ما که بسی والاتر از ماست . این خلوص از زیبایی یک نوشتار سرچشمه نمی گیرد ، بلکه از شفافیت یک زندگی پدید می آید .

و شاعر اگر به راستی باید این واژه را نگاه داشت، کسی است که نفس خود را در سینه حبس می کند و برای زمانی کمابیش طولانی، تبدیل به هیچکس می شود. غرابت او از آن روست که در عین خاموشی گویاست. روی سخن او با دیگران نیست. روی سخن او با خودش است ،انچنان که گویی با دیگری سخن می گوید، و کلام او چندان ضعیف است که به هدف خود نمی رسد و به سوی او باز نمی گردد و مانند بخاری بر دنیا می نشیند. این کلام در دشتها سرگردان است و در هوا پراکنده است، گوهر هر شعر است و این گوهر به سوی هیچ کس نمی آید و از این روست که به یقین ما را لمس نمی کند. آنگاه که روی سخن مستقیما با ماست چیزی نمی شنویم، زیرا چیزی برای شنیدن وجود ندارد، زیرا نیتی جز مطیع کردن ما درمیان نیست. هر کلام سر آن دارد که در دنیا به پیروزی رسد و بر ما فرمان راند، حتی کلامی که از فروتنی حکایت دارد و از قضا این کلام ها بی از همه سر فرمانورانی دارند. آنچه خطاب به ما گفته می شود ،ما را می نگرد تا مجابمان سازد یا بفریبدمان. 

ما تنها آن چیزی را می توانیم نیک بشنویم که ما را نمی نگرد: کلامی که از ما هیچ نمی خواد، کلامی ضعیف که بر فراز دشت ها به رقص در می آید و در زمزمه ای حل می شود: " می باید از موفقیت بپرهیزی : آن "موفقیت" ی که کافکا در این نامه از آن یاد کرده ، موفقیت ِ معامله ای به سرانجام رسیده است، با حاصلی بیش از آنچه در ابتدا از ان انتظار می رفت. اما طنین این جلمه در شما آنقدر شیرین و دراز است که تصاویر بسیاری را در زیر این سخن بر شما آشکار می سازد: پیروزی یک تاجر، یک نویسنده، و ای بسا سرمستی یک عاشق. تمام این تصاویر ِ موفقیت ، مظاهر دنیا هستند، چرا باید از آنها پرهیز کرد؟

این نکته بر شما بدیهی می نماید که جز آنچه بر ما زیان می رساند، نمی پرهیزیم. آنچه در دنیا فرادست می آوریم . آن نیز به نوبه خود مار را فرادست می آورد. انسان مال اندور مغلوب مالی است که اندوخته است. نویسنده در هیاهوی تقدیس شدنش، فراموش میگردد و عاشق؟ عاشق فرق می کند- این را خوب می داند . این بسته به اوست و قلب پویشیده از برف او ... 

 

کریستین بوبن/ کتاب بیهوده .

- ۱۳٩۳/۱۱/۳

همه ی ما تنها در جستجوی یک چیز در زندگی هستیم: که ار آن لبریز شویم - که بوسه ی یک نور را در قلب یخ زده مان دریافت کنیم، ملایمت عشقی فناناپذیر را تجربه کنیم. زنده بودن یعنی دیده شدن، یعنی ورود به نور نگاهی پرمحبت.هیچ کس از این قانون مستثنی نیست. حتی خدا، خدایی که در حقیقت از هر قانونی مستثنی است، چرا که او را حقیقت همه چیز می دانند.

تورات چیزی جز نتیجه تلاش های خدا نیست. تلاش هایی خارج از محدوده عقل ما. تلاش برای آنکه دیده شود. حتی برای یک ثانیه، حتی تنها توسط یک آدم، حتی اگر این آدم، انسانی بی مصرف باشد، یا یک بزچران که از تنهایی و شراب بد خرف شده است. این، همه چیز را دربرمی گیرد. خدا، همه چیز را برای جلب توجه ما به سوی خودش مناسب می داند. از دستگاههای بزرگ ِ طوفان و رگبار با سر و صدای مهیب شان، تا ناله ی نوزادی که به زحمت قابل شنیدن است. 

 

کریستین بوبن / غیرمنتظره

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :