از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
- ۱۳٩۳/۱٠/٢٧
حتی صمیمی ترین آدمها هم دچار دو رویی اند و عقیده شان را دربارۀ آدمی که حضور دارد بیان نمی کنند و همین که رفت به زبان می آورند

..........

so strong an element of hypocrisy is there in even the most sincere of men, who cast off, while they are talking to anyone, the opinion they actually hold of him and will express when he is no longer there ...

.........

Tant les gens les plus sincères sont mêlés d'hypocrisie et dépouillent en causant avec une personne l'opinion qu'ils ont d'elle et expriment dès qu'elle n'est plus là ...

 

 در جستجوی زمان از دست رفته /مارسل پروست /ص : 223


- ۱۳٩۳/۱٠/٢٧

شاید بتوان ترس را مهمترین احساسی نامید که بر تفکر و تعقلِ درست، سایه می‌افکند و آن را به شدت تحت تاثیر قرار می‌دهد. از طرفی ترس احساسی است که در تکامل انسان نقش به سزایی داشته است، چرا که یکی از بن مایه های بقا برای نژاد انسان است.

اما ما تا چه حد باید بترسیم؟ ترس چه چیزهایی را حفظ می کند و چه چیزهایی را از ما می‌گیرد؟ چرا با اینکه زندگی‌های ما اینقدر امن شده است باز ترس بر زندگی ما سایه افکنده است؟ چرا ترس برخی مواقع جذاب است؟ وجود سایه ترس و هراس در جامعه چه تاثیری دارد؟ رابطه قدرت و ترس چیست؟

در این کتاب لارس اسوندسن نویسنده جوان نروژی، ترس را از جنبه‌های مختلف به پرسش می‌گیرد و به واکاوی آن می‌پردازد. به زعم نویسنده، این کتاب حمله‌ای است به این گرایش که عملا همه پدیده‌ها را باید از منظر ترس مورد توجه قرار داد. یک ویژگی فرهنگ ترس این است که ترس درست زمانی سر بر آورده است که با احتساب همه جوانب، زندگی ما نسبت به هر دوره تاریخی دیگر امن تر است. با این حال مهمترین انگیزه‌ی نویسنده در حمله علیه فرهنگ ترس، آن است که این فرهنگ، آزادی ما را کمتر و کمتر می‌کند.

بخشی از مقدمه کتاب در معرفی فصل های آن:

«کتاب هفت فصل دارد.


در فصل اول شرح و گزارش مختصری از فرهنگ ترس ​به دست می دهیم، یعنی اینکه چگونه ترس از نظر فرهنگی بدل به عینکی ذره بینی شده است که ما جهان را از پشت آن می‌نگریم. 


در فصل دوم، می کوشیم توصیفی به دست دهم از اینکه ترس چه جور پدیده‌ای است و شماری از رویکردها و نگرش های مختلق از نوروبیولوژی تا پدیدارشناسی را در بر می‌گیرد. 


در فصل سوم به بررسی نقش ترس در جامعه خطرخیز ​می پردازم و نشان می دهم تلاش های ما برای به حداقل رساندن خطر حاوی چه جنبه های غیرعقلانی زیادی است.


در فصل چهارم سروکارمان با این واقعیت است که ما غالبا داوطلبانه به دنبال چیزهای ترسناک می‌رویم - مثل ورزشها و سرگرمی های دیوانه وار - نکته منتاقض اینجاست که ما معمولا سعی می‌کنیم از هرچه ترس آفرین است پرهیز کنیم. 


در فصل پنجم نگاهی می‌اندازیم به مفهوم اعتماد و این نکته را به بحث می‌گذاریم که فرهنگ ترس تاثیری مخرب و تضعیف کننده بر اعتماد دارد - و همین متقابلا و به نوبه خود دامنه ترس را افزایش می‌دهد. وقتی اعتماد عمومی کاهش پیدا می‌کند، این کاهش تاثیری متلاشی کننده بر روابط اجتماعی می‌گذارد، اگر چه ترس به نوبه خود می‌تواند تاثیری یکپارچه کننده هم داشته باشد. این نقش یکپارچه کننده ترس در شماری از فلسفه‌های سیاسی اهمیت دارد، خصوصا در فلسفه سیاسی ماکیاولی و هابز. 


در فصل ششم من به همین نقش ترس که بنیان برخی از فلسفه‌های سیاسی است می‌پردازم و در عین حال نشان می‌دهم از ترس در همین سال های اخیر در جنگ علیه تروریسم چه بهره برداری‌های سیاسیی شده است.
سرانجام در فصل پایانی این پرسش را مطرح می‌کنم که آیا راهی برای برون رفت از ترس وجود دارد یا نه، آیا ما می‌توانیم این جو ترسی را که امروزه ما را احاطه کرده است بشکنیم یا نه.»

 

فلسفه ترس / لارس اسوندسن

- ۱۳٩۳/۱٠/٢٤

Tout à coup, je m’arrêtai, je ne pus plus bouger, comme il arrive quand une vision ne s’adresse pas seulement à nos regards, mais requiert des perceptions plus profondes et dispose de notre être tout entier. Une fillette d’un blond roux, qui avait l’air de rentrer de promenade et tenait à la main une bêche de jardinage, nous regardait, levant son visage semé de taches roses. Ses yeux noirs brillaient et, comme je ne savais pas alors, ni ne l’ai appris depuis, réduire en ses éléments objectifs une impression forte, comme je n’avais pas, ainsi qu’on dit, assez « d’esprit d’observation » pour dégager la notion de leur couleur, pendant longtemps, chaque fois que je repensai à elle, le souvenir de leur éclat se présentait aussitôt à moi comme celui d’un vif azur, puisqu’elle était blonde : de sorte que, peut-être si elle n’avait pas eu des yeux aussi noirs – ce qui frappait tant la première fois qu’on la voyait – je n’aurais pas été, comme je le fus, plus particulièrement amoureux, en elle, de ses yeux bleus.

Je la regardai, d’abord de ce regard qui n’est pas que le porte-parole des yeux, mais à la fenêtre duquel se penchent tous les sens, anxieux et pétrifiés, le regard qui voudrait toucher, capturer, emmener le corps qu’il regarde et l’âme avec lui ; puis, tant j’avais peur que d’une seconde à l’autre mon grand-père et mon père, apercevant cette jeune fille, me fissent éloigner en me disant de courir un peu devant eux, d’un second regard, inconsciemment supplicateur, qui tâchait de la forcer à faire attention à moi, à me connaître !

 

ناگهان ایستادم، نتوانستم از جا بجنبم، مانند زمانی که مشاهده ای نه تنها نگاه ما را به سوی خود می کشد، که ادراکی ژرف تر می طلبد و همه وجودمان را می گیرد. دخترکی با گیسوان بور سرخ، که پنداری از گردش برمی‌گشت و بیلچه‌ی باغبانی به دست داشت، چهره‌ی پوشیده از خال‌های گلگونش را افراشته بود و ما را نگاه می‌کرد. چشمانِ سیاهش می‌درخشید و از آنجا که در آن زمان نمی‌دانستم و بعدها هم نیاموختم چگونه احساس نیرومندی را در عنصرهای عینی‌اش خلاصه کنم، از آنجا که به اصطلاح روحیه‌ی نظاره‌گر نداشتم که بتوانم به درکی جداگانه از رنگ آن چشمان برسم، تا مدت‌ها هر بار که به او فکر می‌کردم رخشندگی آن‌ها را آبی روشن به یاد می‌آوردم چون موهایش بور بود: به گونه‌ای که شاید اگر او چشمانی آن‌چنان سیاه نداشت، _ که در نخستین باری که دیده می‌شد بسیار شگرف بود _ من آن اندازه در او به ویژه به چشمانِ آبی‌اش دل نمی‌بستم که بستم...‏

نگاهش می کردم، در آغاز با نگاهی که چیزی جز سخنگوی چشمان نیست،‌اما از پنجره اش همه حس ها، نگران و برجا سنگ شده، سرک می کشند، نگاهی که دلش می خواهد پیکری را که می بیند و روح همراه آن را لمس کند و بگیرد و ببرد، سپس، از وحشت این که هر لحظه ممکن بود پدربزرگم و پدرم با دیدن دخترک دورم کنند و بگویند که پیشاپیششان بدوم، با نگاه دومی ناخودآگاه التماس آمیز می نگریستمش که می کوشید او را وادارد به من نظری بیندازد و مرا بشناسد! 

 

Suddenly I stood still, unable to move, as happens when something appears that requires not only our eyes to take it in, but involves a deeper kind of perception and takes possession of the whole of our being. A little girl, with fair, reddish hair, who appeared to be returning from a walk, and held a trowel in her hand, was looking at us, raising towards us a face powdered with pinkish freckles. Her black eyes gleamed, and as I did not at that time know, and indeed have never since learned how to reduce to its objective elements any strong impression, since I had not, as they say, enough 'power of observation' to isolate the sense of their colour, for a long time afterwards, whenever I thought of her, the memory of those bright eyes would at once present itself to me as a vivid azure, since her complexion was fair; so much so that, perhaps, if her eyes had not been quite so black—which was what struck one most forcibly on first meeting her—I should not have been, as I was, especially enamoured of their imagined blue.

I gazed at her, at first with that gaze which is not merely a messenger from the eyes, but in whose window all the senses assemble and lean out, petrified and anxious, that gaze which would fain reach, touch, capture, bear off in triumph the body at which it is aimed, and the soul with the body; then (so frightened was I lest at any moment my grandfather and father, catching sight of the girl, might tear me away from her, by making me run on in front of them) with another, an unconsciously appealing look, whose object was to force her to pay attention to me, to see, to know me.

 

در جستجوی زمان از دست رفته / مارسل پروست 

- ۱۳٩۳/۱٠/٢٤

 

یاد بعضی نفرات، روشنم می‌دارد

اعتصام، یوسف

حسن رشدیه

قوتم می‌بخشد

راه می‌اندازد، و اجاق کهن سرد سرایم

گرم می‌آیداز گرمی عالی دمشان

یاد بعضی نفرات

رزق روحم شده‌است.وقت هر دلتنگی

سویشان دارم دست

جراتم می‌بخشد.روشنم می‌دارد...

 

نیما یوشیج

- ۱۳٩۳/۱٠/٢۳

 

و دیدن یک شقایق تنها که مشعل افروخته بر فراز دکل افراشته اش در باد بالای شناور سیاه چربش می درخشید، دلم را چون دل مسافری ب تپش می انداخت که به کناره ای چشمش ب نخستین قایق به خاک نشسته ای بیفتد، قایقی که کارگری قیراندودش میکند، و او پیش از آن که هنوز آب را دیده باشد فریاد بزند: «دریا!»

 

طرف خانه سوان / مارسل پروست / ص 221

- ۱۳٩۳/۱٠/٢۳

داشتن روابط، یک چیز خوب و در واقع از بنیاد خوب را به زندگی ما اضافه می کند. اما این نوعی از خوبی است که برای آن جانشین هایی وجود دارد. داستان های عاشقانه بی شماری وجود دارندکه از بهتر شدن زندگی حکایت می کنند. اما این بُعد عاشقانه می تواند وجود نداشته باشد. خاطرات کارن آمسترانگ یک نمونه است. او نه رابطه عاشقانه نزدیکی دارد، نه فرزندی و نه حتی دوستان نزدیکی. هلن کلر هرگز ازدواج نکرد و فرزندی هم نداشت. کوته نظرانه خواهد بود اگر فکر کنیم که این زندگی ها به دلیل فقدان روابط نزدیک، معیوب بوده اند.
*
نمی توان گفت که بچه داشتن همواره بسیار بهتر از بچه نداشتن است. هر یک از این دو حالت مزایای خاص خودش را دارد. مسلما یک نوزاد پدیده ای حیرت انگیز است. اما در دنیای بیش از حد شلوغ ما فرزند نداشتن، عملا می تواند باعث بروز هزاران تفاوت در جهت بهتر شدن زندگی باشد. در نتیجه ی این تصمیم، در آینده فشار روی منابع طبیعی اندکی کاهش می یابد و شلوغی بیش از حد مدارس هم قدری کمتر می شود. این منافع در هر یک مورد بسیار اندک اند، اما با هم جمع می شوند. اندکی بهبود در زندگی گروه کثیری از مردم طی سال های متمادی، می تواند به اندازه ی آفرینش یک زندگی جدید، خوب باشد. هنگامی که وقت مان را با شغل پدر و مادر بودن پر نمی کنیم، نتیجه ی آن اغلب ایجاد فضای بیش تر برای چیزهای خوب دیگر است، خواه لذت بردن از ازدواج بدون فرزند باشد، یا تولید آثار هنری بیش تر و بهتر، مراقبت از حیوانات و یا پرداختن بیش تر به حدیث نفس.


وزن چیزها/ عباس مخبر

- ۱۳٩۳/۱٠/٢۱

 

- مردمان دُژآگاه باستان، جهان را یک دستگاه نشناخته، از این رو خدا را بیش از یکی می پنداشته اند.

ﺁﻧﭽﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺨﺪﺍ ﺭﺍﻩ ﻣﻴﻨﻤﺎﻳﺪ ﺍﻳﻦ ﺟﻬﺎﻧﺴﺖ ﻛﻪ ﻣﻴﺮﺳﺎﻧﺪ ﻫﺴﺖ . .. از چه بود خدا و از آغاز آفرش کسی را دانشی نیست و نتواند بود، و باید به خاموشی گرایید و دنبال گمان و پندار را نگرفت

 

ورجاوند بنیاد/احمد کسروی

- ۱۳٩۳/۱٠/٢۱

 

- شما اگر زیست دو پرستوک را بسنجید، ناگزیرید بخدا خستوان باشید 

رشتۀ خواهشها در دست خداست ... 

- ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺍﺭﻭﭘﺎ، ﭼﻮﻥ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺭﺍ ﺟﺰ ﻧﺒﺮﺩ ﺯﻧﺪﮔﺎﻥ، ﻭ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺟﺰ ﻧﺒﺮﺩﮔﺎﻩ ﺁﻧﺎﻥ ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﻪ ﺍﻧﺪ،. ﺍﻳﻨﺎﻥ ﻧﻴﺰ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺟﺰ ﻧﺒﺮﺩﮔﺎﻩ ﺁﻧﺎﻥ ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﻪ ﺍﻧﺪ،. ﺍﻳﻨﺎﻥ ﻧﻴﺰ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﻴﺰﺍﺭﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ، ﺍﻳﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺷﻮﭘﻨﻬﺎﻭﺭ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﻧﺪ: بهترین چاره برای آدمیگری، خودشکی یا زن ناگرفتنست "

- نیچه و شوپنهاور و ولتر و اینگونه دانشمندان اروپایی با دروغ جنگیدند ولی به راست نرسیدند

- دانشها گفتگو از کارگاه می کنند و ما دارنده کارگاه را در پشت سر آن می بینیم 

 

ورجاوند بنیاد/احمد کسروی

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :