از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
- ۱۳٩٢/۸/٢٩

هنوز ما را اهلیت گفتن نیست. کاشکی اهلیت شنیدن بودی.
تمام گفتن می‌باید و تمام شنودن!
بر دل‌ها مهر است. بر زبان‌‌ها مهر است. و بر گوش‌ها مهر است.

 

شمس تبریزی / خط سوم 

 
- ۱۳٩٢/۸/٢۸

آن بعد از ظهر ها بیشتر از آنچه اغلب در سرتاسر یک زندگی دیده می شود از رویداد های هیجان زا آکنده بود : رویداد هایی که در کتاب هایی که می خواندم پیش می آمد. درست است که آدم های آنها ، آنگونه که فرانسواز می گفت واقعی نبودند. اما همۀ احساس هایی که خوشی یا بدبختی یک آدم واقعی در ما برمی انگیزد فقط به واسطۀ تصویری از آن خوشی یا بدختی است، نبوغ نخستین رمان نویس در درک این نکته بوده است که چون در دستگاه عواطف ما تصویر تنها عنصر اساسی است، می توان خیلی ساده و آسان شخصیت های واقعی را حذف کرد و با این ساده سازی به کمالی بسیار مهم رسید. 

یک موجود واقعی را ، هر اندازه هم که دوستی مان با او ژرف باشد، بیشتر به وسیلۀ احساس هایمان درک میکنیم، یعنی این که برای ما حالتی مات داد، وزنۀ بیجانی است که حساسیت ما نمی تواند آن را بلند کند. اگر اتفاق بدی برایش پیش بیاید، تنها در بخش کوچکی از برداشت کلی که از او داریم ممکن است دستخوش اندوه شویم ، از این هم بیشتر ، خود او هم تنها در بخشی از برداشتی کلی که از خودش دارد می تواند احساس غصه کند. 

ابتکار رمان نویس این بوده است که به جای چنین بخش هایی که روان ما نمی تواند آنجا نفوذ کند، به اندازه مساوی بخش های غیر عادی بنشاند، یعنی آنچه روان ما می تواند دریابد، در این صورت ، دیگر چه اشکالی دارد که کارها و احساس های این انسانهای نوع تازه در نظر ما واقعی جلوه کندف چون ما آنان را از خومان کرده ایم ، چون در درون ماست که پدید می آیند، و در حالی که بیتابانه کتاب را ورق می زنیم آهنگ نفس زدن ما و چگونگی نگاه کردنمان را تعیین میکنند. و همین که رمان نویس ما را در این حالت قرار می دهد که مانند همۀ حالت های صرفا درونی هر احساسی را ده برابر میکند، و کتابش همانند یک رویا اما رویایی روشن تر از آنهایی که در خواب می بینیم ما را برمی انگیزد و یادش دیرتر می پاید، در طول یک ساعت توفانی از همه خوشی ها و بلاهای شدنی در درون ما برپا می شود که در زندگی عادی سال های سال طول خواهد کشید تا برخی شان را ببینیم 

در جستجوی زمان از دست رفته/ ج اول: طرف خانه سوان/ ص: 158

- ۱۳٩٢/۸/٢۸

اثری دیگر از میلان کوندرا با ترجمه فروغ پوریاوری در ایران منتشر شد. کتاب «مواجهه» نوشته میلان کوندرا، نویسنده مطرح چک با ترجمه فروغ پوریاوری در نشر آگه به چاپ رسیده است. پیش تر به قلم پوریاوری، کتاب های «میهمانی خداحافظی»، «وصیت خیانت شده»، «بی خبری» و «شوخی» میلان کوندرا به فارسی ترجمه و منتشر شده بود. معروف ترین اثر این نویسنده چک، رمان «بار هستی» است که به قلم پرویز همایون پور به فارسی ترجمه شده است.
    

خبرگزاری ایسنا 

- ۱۳٩٢/۸/٢٧

ما در کتاب‌ها با خردمندان سخن می‌گوییم و در زندگی روزانه با بی‌خردان... بعضی از کتاب‌ها را فقط باید چشید، برخی دیگر را باید یک‌مرتبه بلعید و فقط بعضی کتب نادر هست که باید خوب جوید و هضم کرد.

 

فرانسیس بیکن : کلیک کنید 

- ۱۳٩٢/۸/٢۱

از تو همین مانده برای من. یک عکس یادگاری، که همان دم که از عکاس باشی درکه گرفتیم، کهنه بود. یادم است تو می خواستی بیشتر درس بخوانی من می خواستم زودتر درس بدهم. تو می خواستی بروی کفاشی دالاهو یک جفت کفش دست سوز چرم سفارش دهی من می خواستم کتانی با شلوار جین بپوشم. تو می خواستی بروی سفر تا دور دنیا بچرخی من می خواستم دوری در محل بزنم. زیاد که می خواستم دور بروم تا پیچ شمیران بود. تو می خواستی ببینی آن طرف دنیا به جای چایی شیرین صبح ها و کاهو سکنجبین تابستان ها، چه می خورند من می خواستم دستور پخت کله جوش را از مادربزرگت بپرسم. تو می خواستی بروی آینده را بیاوری به اینجا. من می خواستم حال کنم همین جا. تو می خواستی زودتر بزرگ شوی و دور شوی از کوچه های بن بست تهران، من می خواستم زودتر بروم این عکس را به مادرم نشان دهم، که هنوز عکاس باشی پولش را نگرفته، کهنه بود. حالا از تو همه جا می نویسند و من از خودم برای تو می نویسم. حالا اگر از حال من خواسته باشی باید بگویم ملالی نیست جز دوری و آلودگی هوا و ترافیک چهارراه ولیعصر و سردرگمی دوربرگردان میدان توحید. مادرم می گوید این ها را بنویس و برایش بنویس حالا که برگشتی، پیش ما هم برگرد. سری هم به ما بزن. من به مادرم می گویم این ها را هرگز نمی نویسم. مادرم می گوید پس چه می ماند برای گفتن، برای نوشتن. می گویم برایش می خواهم بنویسم حالا اگر از حال من خواسته باشی باید بگویم از تو همین مانده برای من یک عکس یادگاری که یادت نیست و لعنت به این زندگی و همه دردم هم همین است که حتا این عکس، این یادگاری که یادت نیست، فقط یاد من است، پیش من است. به مادرم می گویم یعنی از من چیزی نمانده برای او؟ یعنی که از دنیای او رفته ام؟ یعنی که گندش بزند. مادرم نمی گوید این ها را بنویس. خودم می نویسم.

دخترها به راحتی نمی توانند درکش کنند/ پوریا عالمی، توکا نیستانی

- ۱۳٩٢/۸/٢٠

اتواتنوگرافی (Auto ethnography )یا «خود مردم نگاری» به مثابه یک رویکرد روش شناسانه در مطالعات حوزه علوم انسانی، اجتماعی و فرهنگی است.

به تعبیر گافمن در کتاب «بازنمایی خود در زندگی روزمره»، تجربه های شخصی زندگی ما به مثابه داده یا دیتا برای فهم فرهنگ و زندگی اجتماعی به کار گرفته می شود.  از همین رو باید گفت که تبارشناسی مطالعات مربوط به اتواتنوگرافی به دهه  60و 70 بازمی گردد که کسانی مانند اروینگ گافمن و... در علم جامعه شناسی و البته پیش از آنان، آنتروپولوژیست ها یا مردم شناسان به صورت گسترده ای از زندگی شخصی خود به عنوان داده استفاده می کردند؛ به گونه ای که ما بتوانیم کارهایی را که در زندگی روزمره خود انجام می دهیم، تجربه هایی را که به عنوان یک شهروند کسب می کنیم، فعالیت هایی را که به عنوان فعالیت های شغلی یا فراغتی است، یا نقش های اجتماعی که به عنوان پدر، مادر، همسر، معلم و... در زندگی ایفا می کنیم به عنوان «داده» برای «تولید دانش» به خدمت بگیریم. 

«نادیده انگاری خود»؛ پیش فرض رویکرد پوزیتیویسم 

اهمیت بحث اتواتنوگرافی در این واقعیت نهفته است که عمده روش های حاکم بر مطالعات علوم انسانی- اجتماعی در تمام رشته ها اعم از اقتصاد، مدیریت، آموزش و پرورش، جامعه شناسی، تاریخ و... مبتنی بر نوعی حذف خود، نادیده انگاری «خود»، انکار «خود» و بعضاً ستیز با «خود» شکل گرفته اند. 
در رویکردهای بسیار کلاسیک ارتودکسی پوزیتیویسم یا تحصل گرایی این موضوع یعنی «حذف خود» آنقدر عریان و بدیهی است که نیاز به توضیح ندارد؛ زیرا پیش فرض رویکرد پوزیتیویسم یا تحصل گرایی این بود که دانش باید به شیوه objective یا عینی به دست آید و مفهوم عینیت در واقع مفهومی بود که موجب می شد فرد برای پرهیز از ارزش داوری، پرهیز از دخالت های عاطفی یا احساسی، پرهیز از تعصب و اشکال گوناگون جانبداری های ایدئولوژیک، تا آنجایی که ممکن است از «خود» فاصله بگیرد. 
نخستین شکل بارز این حذف «خود» در آکادمی های مدرن این بود که «I» یا «من» فاعلی باید سرکوب می شد و محقق زمانی که به عنوان یک انسان دانشگاهی مقاله ای را می نویسد نباید بگوید «من»؛ چرا که او در دستگاه علم چه کسی باشد که بخواهد ابراز وجود کند! در نثر آکادمیک مرسوم پوزیتیویستی ما باید بگوییم گفته می شود که...، می گویندکه...، باید با زبان مجهول صحبت کنیم. آتوریته یا اقتدار دانش به «من گوینده» یا «فاعل شناسا» بازنمی گشت بلکه به «روش» بازمی گشت. «من» دارم روش مند حرف می زنم، به این معنا که «من» دیگر حرف نمی زنم و یک دستگاه مکانیکی به نام «روش» می خواهد تمام حقیقت را بر ملاکند. 
    
«فرمالیزم روش زدگی»؛ بزرگ ترین بحران علم است 

به همین دلیل مهم ترین کاری که محقق دانشگاهی باید می کرد، حذف «من» از تمام نوشته های خود بود و این حذف، حذفی بسیار خشونت بار در تاریخ علم است. چرا که زمانی که «من» فاعلی در نوشته حذف می شود تنها من نویسنده نیستم که حذف می شوم بلکه تمام تجربه های تاریخی، جمعی و قومی یک ملت است که حذف می شود. 
«من محقق» به عنوان یک فرد نیستم که می اندیشم؛ بلکه به عنوان یک روشنفکر، به عنوان وجدان بیدار جمعی و به تعبیر گلدمن به عنوان کسی که حداکثر آگاهی ممکن از ارزش ها، نگرش ها، ایدئولوژی و تجربه گروه اجتماعی خود را دارم باید حذف شوم؛ و این به این معناست که «گروه من» باید حذف شود که این حذف به تدریج بحرانی را در علم به وجود می آورد که من به آن می گویم «حاکمیت فرمالیزم روش شناختی». 
حاکمیت فرمالیزم روش شناختی یعنی این که محتوای علم در خدمت صورت آن قرار می گیرد؛ دیگر مهم نیست «من» چه می گویم یا چه می اندیشم؛ «من» کیستم یا چیستم؛ درباره چه کسی صحبت می کنم و حتی مهم نیست که مخاطب من کیست، بلکه مهم این است که «من»، قواعد صوری دانش را رعایت کرده ام. این همان چیزی است که برخی به آن «روش زدگی» می گویند. صورت مشروع به پدیده ای دادن، بزرگترین بحران علم است؛ که مانند تمام بحران های دیگر مدرنیته، در کشورهایی همچون کشور ما بیشتر خود را نشان می دهد. 
 ما در فرایند مدرن شدن، آسیب های مدرنیته را به کمال به دست می آوریم بدون این که لزوماً پیامدهای سازنده آن را در حد کمال به دست آوریم. در آسیب های آن با همه دنیای غرب شریک هستیم، اگرچه در مواهب آن شریک نیستیم. یکی از آسیب های علم مدرن، «فرمالیزم روش زدگی» است. که این به علت حذف «من محقق» یا «فاعل شناسا» از درون چارچوب علم و آتوریته علم است. ...


علم از پشت عینک «من» /دکتر نعمت الله فاضلی / روزنامه ایران : شماره 5506 
    

- ۱۳٩٢/۸/۱٩

خیلی نفرت انگیز است که همیشه قلب یا بدنت کار کوچکی انجام بدهند و گدایی ِ عکس العمل ِ متقابل افراد را بکنی. کاملا قانع شدم که اگر باد، کلاه آقای " الف " را وقتی خوش خوشک دارد توی خیابان قدم می زند، ببرد، این وظیفۀ دوستانۀ آقای " ب " است که آن را از روی زمین بردارد و بدون برانداز کردن صورت الف یا خیره شدن به آن برای دریافت تشکر،به او بدهد. خدایا، این توان را به من بده که دلتنگ خانوادۀ عزیزتر از جانم باشم، بدون این که آرزوی دلتنگی آن ها را برای خودم در عوض داشته باشم. 

 

شانزدهم هپ ورث ، 1924 / جی دی سلینجر/ ترجمه علی شیعه علی 

- ۱۳٩٢/۸/۱٧

وقتی غذا خودش ذاتا بد نباشد ولی بدون ذره ای علاقه یا الهام قلبی پخته شده باشد، هر دانۀ لوبیا سبز و تکۀ هویج توی بشقاب هر فرد توی اردوگاه، کاملا از روح کوچک و گیاهی اش خالی است.

مطمئن باشید اگر آقا و خانم " نلسون" - همان آشپزها - زن و شوهر - با یک ازدواج ظاهرا وحشتناک - فقط خیال کنند که هر پسری که به غذاخوری افتضاحشان می آید، بچۀ دوست داشتنی خودشان است ( صرف نظر از این که پائین تنۀ چه کسی، آن بچه را به این دنیا فرستاده است)، وضع غذای شان در یک چشم برهم زدن تغییر می کند، با این حال اگر شما موقعیت عذاب آوری برای چند دقیقه صحبت با آن دو نفر را به دست آوردید، بدانید که این یک آرزوی محال است. 

یک جور بی حالیِ بی نام و نشان در وجود آن ها خودش را پنهان کرده است که یکی در میان جایش را با نوعی خشم عوض می کند و آن دو نفر را از هر خواسته یا آرزویی برای درست کردن یک غذای قابل قبول و سرشار از محبت یا حتی چیدن بی عیب و نقص و تر تمیز ظروف فلزی روی میز ها خالی می کند. 

 

شانزدهم هپ ورث ، 1924 / جی دی سلینجر/ ترجمه علی شیعه علی 

- ۱۳٩٢/۸/۱٦

هنوز قلاده و بند را محکم در دهانش می گیرد و برایت می آورد. درحالی که دمش را تکان می دهد، کنار تخت منتظر می ماند. فقط حس می کند یک جای کار می لنگد؛ وقتی نگاهش به پاهای مصنوعی ای که به ویلچر تکیه داده اند می افتد، زوزه ای می کشد. یک بمب کنار جاده ای در گرگ ومیش غروبی در عراق. اولین هفته ای است که به خانه برگشته ای و از بیرون رفتن طفره می روی. هفت صبح است و مادرت وارد اتاق خوابت می شود. لبخندی می زند. بدون اینکه چیزی بگوید، قلاده و بند را برمی دارد و او را برای قدم زدن صبحش بیرون می برد. مادر می گوید: «آفرین پسر خوب! آفرین پسر خوب!»

 

پ.ن : هفت صبح / مکس روبک / مترجم : هادی عظیمی / روزنامه شرق، شماره 1873

- ۱۳٩٢/۸/۱٥

در برخورد با زیبایی از حاکم ترین تمایلات ناگهانی، میل به دستیابی به آن است: که آن را مالک شویم و در زندگی مان به آن وزنه ای بدهیم. نیازی که بگوییم " من آنجا بودم، این را دیدم و برایم مهم بود".

لیکن زیبایی فرّار است، اغلب در مکان هایی یافت می شود که ممکن است هرگز به آنها باز نگردیم و یا نتیجۀ لحظه ای خاص از فصلی ،نوری و هوایی مشخص است. پس چگونه می شود آن را مالک شد، چطور می توان به قطاری در حال حرکت، آجر های حلوا شکل و ... دست یافت.

دوربین عکاسی یک راه حل است. عکاسی می تواند میل به مالکیت رابا هر کلیک عدسی کاهش دهد یا چه بسا بتوانیم جسما خود را در مکانی زیبا ثبت کنیم، به امید آن که با حضور بیشتر خودمان در آن، حضور آن را در خود  بیفزاییم. ...

جان راسکین، متولد لندن بود، در فوریه 1819. بخش عمدۀ آثارش گِرد این پرسش نوشته شد که چگونه می توانیم زیبایی مکان ها را مالک شویم.

راسکین از طریق علاقه اش به زیبایی و میل به مالکیت به آن، به پنج راه حل اساسی دست یافت. نخست، این که زیبایی حاصل مجموعه ای از عوامل پیچیده است که از نظر روانی و دیداری بر ذهن تاثیر می گذارد. دوم ، این که انسان گرایش درونی نسبت به زیبایی و میل به مالکیت آن واکنش نشان می دهد. سوم، این که، روش های کاهش این تمایل، می تواند از خرید اشیاء گرفته تا کندن نام خود بر یادبوی و گرفتن عکس باشد. چهارم، این که فقط یک راه برای تملک درست زیبایی وجود دارد و آن نیز  از طریق درک آن است، با خود آگاه شدن نسبت به عواملی( روانی و دیداری) که مسئول آن هستند و سرانجام این که، موثرترین روش پی گیری درک این خودآگاهی تشریح مکان های زیبا از طریق هنر است، با نوشتن یا نقاشی، بدون در نظر گرفتن این که استعدادش را داشته باشیم یا نداشته باشیم .

بین سال های 1856 تا 1860، نخستین کارورزی فکری راسکین این بود که به مردم طراحی بیاموزد.لزوم طراحی چه بود؟ راسکین بیان می کرد که تلاش من به این منظور نیست که از نجار نقاش بسازم، بلکه هدفم این است که او را نجار شادتری بکنم.

طراحی آن هم وقتی توسط اشخاص بی استعداد کشیده شود چه ارزشی دارد؟ برای راسکین ارزش داشت زیرا ( به زعم او) به ما می آموخت که ببینیم: به عوض نگاه کردن متوجه بشویم. هدف او فقط آموزش دیدن بود.راسکین از این که مردم تا این حد به جزئیات بی توجه اند رنج می برد. از کوردلی و شتاب جهان گردان مدرن نفرت داشت، به خصوص آنها که مفتخر بودند اروپا را ظرف یک هفته با قطار پیموده اند.راسکین میل به سفر عجولانه و مقصد های دور را با عدم قابلیت ِ درست لذت بردن مرتبط می دانست، نتیجه اش لذت نبردن از جزئیات بود، مانند ندیدن دسته ای جعفری ِ آویخته از سبد. او اظهار داشت که فناوری احتمالا دستیابی به زیبایی را آسانتر کرده، لیکن روند مالکیت و تحسین آن را ساده تر نکرده است.

در این صورت اشکال دوربین عکاسی در چیست؟

راسکین در اصل با آن مشکلی نداشت. دربارۀ اختراع " لویی ژاک ماند" در سال 1839 چنین نوشت: " میان تمام سم های مکانیکی ای که این قرن نوزدهم وحشت آور بر سر ما ریخته، حداقل یک نوشدارو هم فراهم کرده "

ولیکن زمانی که راسکین مشاهده کرد عکاسی چه مشکلات شیطانی برای اکثر کاربران آن به وجود می آورد شور و شوقش فرو نشست.عکاسان به عوض استفاده از عکاسی به عنوان مکملی بر دیدن فعال و خودآگاه، آن را به عنوان جایگزین به کار می گرفتند، توجه شان به جهان از قبل کمتر شده بود، زیرا عکاسی به طور خودکار مالکیت آن را برایشان تثبیت می کرد.

یک بار راسکین در تشریح عشق اش به طراحی ، اشاره کرده بود که ناشی از یک نیاز است، " نه برای شهرت و نه خوش آمدن دیگران، بلکه غریزی است، مانند نیاز به خوردن و آشامیدن". در کودکی راسکین به قدری عاشق تماشای علف بود که می گفت اغلب می خواهد آن را بخورد، ولی به تدریج کشف کرد که بهتر است آن را طراحی کند.

درحالیکه، مالکیت واقعی یک صحنه منوط به تلاشی آگاهانه در توجه به عوامل و درک ساختار آن است. ما تنها با باز کردن چشمانمان می توانیم زیبایی را ببینیم، لیکن این زیبایی تا کی در حافظه مان باقی بماند بستگی به این دارد که چه اندازه به عمد آن را درک کرده ایم.

دوربین عکاسی فاصلۀ میان تماشا و توجه کردن، میان دیدن و مالکیت را تار میکند: فرصت دانش واقعی را به ما می دهد، اما به نظر می رسد که ندانسته تلاش دستیابی به آن را پوچ می نمایاند. انگار به سادگی با عکس گرفتن کار را تمام کرده ایم، در حالی که خوردن صحیح یک مکان، مثلا جنگلی، سبب می شود پرسش هایی بپرسیم مانند " ساقه ها چگونه به ریشه متصلند؟"، "مِه از کجا می آید"، "چرا درختی از درخت دیگر پر رنگ تر است؟" – پرسش هایی که به سادگی در حین طراحی پرسیده می شوند، اینگونه پاسخ می یابند.

 

آلن دوباتن/ هنر سیر و سفر : در باب مالکیت زیبایی 

- ۱۳٩٢/۸/۱۳

در جهان همیشه بیش از آنچه انسان ها قادر به دیدن هستند، دیدنی وجود دارد، مشروط بر این که آرام تر قدم بردارند; در حرکت سریع بهتر نمی بینند. چیزهای با ارزش را باید دید و تعمق کرد، نه این که با شتاب از کنارشان عبور کرد. گلوله ای که به سرعت می رود لطفی ندارد و انسان ، اگر واقعا انسان است، از حرکت آرام زیانی نمی بیند، چون سربلندی اش ابداّ در رفتن نیست، بلکه در بودن است.

ما تنها با باز کردن چشمانمان می توانیم زیبایی را ببینیم، لیکن این زیبایی تا کی در حافظه مان باقی بماند بستگی به این دارد که چه اندازه به عمد آن را درک کرده ایم. 

 

آلن دوباتن/ هنر سیر و سفر : در باب مالکیت زیبایی

- ۱۳٩٢/۸/۱۱

از آنجا که تاریخ دقیق ظهور بشر در روی زمین هرگز مشخص نخواهد شد، بگذارید به طور دل بخواه حدس بزنیم که این ظهور در حدود یک ملیون سال پیش صورت گرفت. بعد بیایید فرضاً تاریخ بشر را با تقویم یک سال معمولی، تشبیه و تطبیق کنیم. در این تقویم، هر روزِ سال، مساوی با چهار هزار سال تاریخ بشر است.

 در این طرح تقویم، روز اول ژانویه، تاریخ ظهور نژاد نیاکان اولیه ما یعنی پیدایش انسان های میمون نمای «هومو هابیلیس» است او می توانست روی دوپا راست راه برود و او بود که اولین ابزار بَدَوی از تراشیدن چوب و سنگ را به کار بُرد. او در شکارِ دسته جمعی شرکت می کرد ولی زبان تکلم به صورت امروز را نداشت؛ اگر چه بدون شک علائم و صداهایی برای بعضی ارتباطات لازم را داشت.

تکمیل زبان، آنچنان که ما امروز به کار می بریم طی سه ماه اول سال، یعنی ژانویه، فوریه و مارس، انجام گرفت در این دوره، پیشرفت تکاملی بشر حتی در بهترین مواقعش هم بسیار سخت بود.

 آتش در ابتدا برای حمایت از سرما و دفاع در مقابل حیوانات وحشی بود و بعدها برای پختن از آن استفاده شد. ابزاری که از تراشیدن سنگ ساخته می شد، فنون و مهارت های شکار، تمرکزِ آهسته و پیچیده شدن قشرِ مُخ به تدریج صورت می گیرد و تابستان بدین منوال آمد و رفت و پاییز هم بیشترش گذشت تا اینکه آدم «نئاندرتال» اوایل نوامبر ظهور کرد. در این نوع نژاد بشری، اولین آثار عقاید مذهبی در ماه دسامبر یا آخرین ماه تقویم ما ظاهر شد. سپس اولین مراسم تدفین بر اساس این عقاید در روز هفدهم دسامبر انجام گرفت. تا حدود 24ام دسامبر سال فرضی ما، تمام انواع و اقسام نژادهای غیر «ساپینس» یا فرم های بَدَوی از بین رفته یا به وسیله ی نژادِ برترِ آدمِ نوع «کرومانیون» جذب شده بودند. زراعت از روز 28 دسامبر آغاز شد و سپس تمام دوره ی کوتاه تمدن مُدرن ما، یعنی حدود 8 هزار سال اخیر که ما برای آن تاریخ مدوّن داریم در این دو سه روز آخر سال گنجانیده شده است. سقراط، افلاطون و ارسطو در ساعت نه صبح روز 31ام دسامبر تولد یافتند. مسیح در ساعت دوازده ظهر و کریتسف کلمب در ساعت 9 و نیم شب.

آخرین ساعت شب سی و یکم ماه دسامبر، تمام رویدادهای دو قرن نوزده و بیست را در بر دارد.

 

 وضعیت آخر/ تامس ای هریس/ ص 300

- ۱۳٩٢/۸/٩

در یک روز زمستانی، در بازگشتم به خانه، مادرم که می دید سردم است پیشنهاد کرد تا برخلاف عادتم برایم کمی چای بگذارد.اول نخواستم، اما نمی دانم چرا نظرم برگشت. فرستاد تا یکی از آن کلوچه های کوچک پف کرده ای بیاورند که پتیت مادلن نامیده می شوند و پنداری در قالب خط خطی یک صدف " سن ژاک" ریخته شده اند و من، دلتنگ از روز غمناک و چشم انداز فردای اندوهبار، قاشقی از چای را که تکه ای کلوچه در آن خیسانده بودم بی اراده به دهان بردم. اما در همان آنی که جرعۀ آمیخته با خرده های شیرینی به دهنم رسید یکه خوردم، حواسم پی حالت شگرفی رفت که در درونم انگیخته شده بود. خوشی دل انگیزی خود در خود ( خود به خود) بی هیچ شناختی از دلیلش مرا فرا گرفت. یکباره مرا از گوهره ای گرانبها انباشت و کشمکش های زندگی را برایم بی اهمیت، فاجعه هایش را بی زیان و گذرایی اش را واهی کرد، به همان گونه که دلدادگی می کند: یا شاید این گوهره در من نبود، خود من بودم دیگر خودم را معمولی، بود و نبود یکی، میرا حس نمی کردم. این شادمانی نیرومند از چه می توانست باشد؟

حس می کردم با مزۀ چای و کلوچه رابطه دارد، اما بینهایت از آن فراتر می رفت، نمی توانست از همان جنس باشد. از کجا می آمد؟ چه مفهومی داشت؟ آن را کجا باید جست؟

جرعۀ دومی می نوشم و چیزی بیشتر از اولی در آن نمی یابم و سومی اندکی از دومی کم اثرتر است. باید دیگر دست بکشم، پنداری کرامت نوشاک کاهش می یابد. روشن است که حقیقتی که میجویم در آن نیست، در من است.نوشاک آن را در من بیدار کرده است، اما نمی شناسدش، و همۀ آنچه می تواند این است که آن گواهی را تفسیرش نمی توانم کرد و دستِ کم دلم می خواهد بتوانم آن را اندکی بعد دوباره به کمال ار او باز بخواهم و در اختیار داشته باشم تا بتوانم مفهوم قطعی اش را دریابم پیاپی و با شدتی کم تر و کم تر تکرار کند.

فنجان را میگذارم و به ذهنم رو میکنم. اوست که باید حقیقت را بیابد. اما چگونه؟ چه تردید دشواری هربار که ذهن حس می کند که از خودش عقب می افتد: هنگامی که او، جوینده، خود سرتاسرِ همان سرزمینی ناشناخته ای است که باید در آن بجوید و کوله بارش آنجا هیج به کارش نمی آید.

جستجو؟ نه فقط: آفریدن. ذهن در برابر چیزی است که هنوز نیست و تنها او می تواند به وجودش آورد، و سپس آن را درون روشنایی خود جا دهد. و دوباره از خود می پرسم چه می توانست باشد آن حالت ناشناس، که هیچ شاهد منطقی از خود به دست نمی داد، اما شادمانی ژرف و حقیقتش ، حقیقتی که در برابرش حقیقت های دیگر محو می شدند، بدیهی بود.

می خواهم به بازیافتنش کوششی بکنم. در فکرم به لحظه ای که نخستین قاشق چای را خوردم پس می روم. همان حالت را، بی روشنایی تازه ای، باز می یابم. از ذهنم می خواهم کوشش دیگری بکند، یک بار دیگر حسی را که می گریزد باز گرداند و برای آن که هیچ چیز از نیروی جهش او برای این جستجو کم نکند هر مانعی ، هر اندیشۀ دیگری را، از سر راهش کنار میزنم، گوشم و توجهم را از صداهای اتاق کناری در امان می دارم. اما چون حس می کنم که ذهنم بی موفقیتی خود را خسته میکند، برعکش وادارش می کنم تا فراغتی را که نمی دهمش خود بگیرد، به چیز دیگری بیاندیشد، پیش از واپسین کوشش نفسی تازه کند. سپس، برای دوم بار، راهش را باز کنم، طعم هنوز تازۀ این نخستین جرعه را پیش رویش می گذارم و لرزۀ چیزی را حس میکنم که در درونم جا به جا می شود، می خواهد سر بکشد، چیزی که در ته ژرفا لنگر بر می چیند: نمی دانم چیست، اما آهسته آهسته بالا می آید: مقاومت راهی را که می پیماید حس می کنم و آواهایش را می شنوم.

البته آنی را که در ژرفای من این گونه می تپد باید تصویر خاطره ای دیداری باشد که با این طعم پیوسته است و می کوشد همراه با آن خود را به من برساند. اما جنبشش در جایی بیش از اندازه دور، بی اندازه گنگ است: آنچه که به زحمت در می یابم تنها بازتاب خنثایی از چرخش دست نیافتنی رنگ هایی در هم آمیخته است: اما نمی توانم شکل آن را باز شناسم، و از او به عنوان تنها ترجمان ممکن بخواهم که گواهی همزاد جدانشدنی اش طعم را برایم برگرداند، از او بخواهم به من بگوید که سرو کارم با چه وضعیت ویژه، با کدام دوره ای از گذشته است.

آیا این خاطره، این لحظۀ کهن که کشش لحظۀ همسانی از این همه مسافت فراز آمده است تا آن را بیانگیزد، به لرزه در آورد و از ژرفای درونم برخیزاند، تا به سطح آگاهی ام خواهد رسید؟ نمی دانم . اکنون دیگر هیچ چیز حس نمی کنم، باز ایستاده است، شاید دوباره پایین می رود: نکند دیگر هرگز از تاریکستانش بالا نیاید؟ ناگزیرم ده بار دیگر از سر بگیرم، رو به سوی او کنم. و هر بار، همان بی همتی که ما را از هر کار دشوار و هر کوشش مهمی باز می دارد پندم می دهد این همه را وابگذارم، چایم را بخورم و به غم های امروزم بیاندیشم و به خواست های فردایم که بی زحمتی می توان مزه مزه شان کرد.

و ناگهان خاطره سر رسید. آن مزه از آنِ کلوچه ای بود که صبح یکشنبه در کومبره هنگامی که به اتاق عمه لئونی می رفتم تا به او صبح بخیر بگویم در چای یا زیزفون می خیساند و به من می داد... 

 

در جستجوی زمان از دست رفته/ ج اول: طرف خانه سوان/ ص: 111-114

- ۱۳٩٢/۸/٩

برایم کتابی بخوان
کتابی که هر واژه‌اش عطر مخصوص دارد
و هر صفحه‌اش ابتدای بهار است
و هر فصل آن، شاخه‌ای از رسیدن.

کتابی که بوسیدنت را
به باران بدل می‌کند
و خندیدنت را
به دریای آرام.
برایم کتابی بخوان با سرانگشت‌هایت.

 

به قلم سید علی میرافضلی

- ۱۳٩٢/۸/٩

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم – که می شوم – مهم نیست ، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد

ماهی سیاه کوچولو / صمد بهرنگی 

- ۱۳٩٢/۸/٦

 سلام استاد
    - سلام خانم خانما. چطوری؟
    - به لطف شما بد نیستم. چه می کنید؟
    - الان یا اصولا...
    - ... .
    - همین الان دارم یه مقاله می خونم درباره اینکه «چرا دیگر کتاب نمی خوانم».
    - مال کیه؟
    - آرتور کریستال ترجمه احسان لطفی.
    - نشنیدم.
    - عنوان اصلی مقاله «آوای دوردست ورق هاست».
    - چه قشنگ.
    - بعله. بذار چند سطرشو برات بخونم؛ جالبه.
    - لطف می کنید.
    - «ممکن است به نظر خیلی ها این اعتراف؛ چندان تکان دهنده نباشد اما برای کسی که لابه لای کتاب ها بزرگ شده، کسی که اولین دوست هایش کسانی بودند که می توانسته درباره کتاب ها با آنها حرف بزند و کسی که... خسته شدی؟
    - نه بفرمایید. داشتم گوش می دادم.
    - و کسی که نوشتن و خواندن و درس دادن کتاب ها برایش محترم و ناگزیر بوده است؛ بی علاقه شدن به ادبیات دست کمی از دیگر عاشق نبودن ندارد.»
    - عاشق نبودن؟
    - آره جالبه؛ میگه «عاشق بودن و بعد عاشق نبودن عملابه معنای تغییر بنیادین شخصیت است؛ ما نه تنها ارتباط مان را با دیگری از دست می دهیم بلکه در رابطه با خودمان هم چیزی را گم می کنیم. به یک روایت؛ هویت پیشین مان؛ کسی که سابق بودیم حالادیگر وجود ندارد.»
    - و این نویسنده...
    - آرتور کریستال.
    - ایشان چرا دیگر به ادبیات علاقه ندارند؟
    - دلیلشو مفصل بررسی کرده.
    - اتفاقا الان داشتم با محمود تلفنی صحبت می کردم.
    - کدوم محمود؟
    - همون که با هم دایی وانیا را کار کردیم.
    - خب.
    - تمام مثال های ما از دایی وانیا بود. اصلاانگار هرآنچه را که قبلافقط بلغور می کردیم الان جزو تجربیات خودمان شده.
    - جالبه. در یک جای این مقاله میگه؛ ما فقط کتاب ها را نمی خواندیم به آنها تبدیل می شدیم. ما کتاب ها را به درون مان می بردیم و همان طور که تو گفتی؛ اونم میگه «آنها را به سرنوشت خودمان تبدیل می کردیم.»
    - خیلی دوست دارم این مقاله را بخوانم و اینکه چرا الان دیگه به ادبیات علاقه نداره.
    - گفتم که مفصل توضیح داده؛ باید بخونی. راستی محمود چکار می کنه؟
    - استاد برای همین زنگ زدم من نگرانشم.
    - چی شده؟
    - حالش خوب نیست. آدمی با آن همه استعداد بیکار و بی مصرف در خونه پدری اش به قول خودش روزارو می مالونه.
    - روزها را می مالاند. چه اصطلاح جالبی. نشنیده بودم.
    - خیلی غم انگیزه.
    - مگه زن و بچه نداشت؟
    - داره با زنش متارکه می کنه.
    - خب از دست من چه کاری برمی آید؟
    - میشه شما باهاش صحبت کنید. شاید از خر شیطان پیاده بشه.
    - هیهات. به قول نصرت رحمانی از ما گذشت باید به ابر بیاموزیم تا از عطش نمیرد. باید به قفل ها بسپاریم با بوسه گشوده شوند بی رخصت کلید.
    - جریان به این سادگی ها نیست.
    - بله روزگار پیچیده ای است.
    - یعنی نمیشه کاری کرد؟
    - جلو دو چیز را نمی توان گرفت یک عشق، دو دعوا.
    - آخه گاهی حرفای یک شخص فهیم می تونه راهگشا باشه.
    - فهیم؟ پسرم میگه کل کتابخونه من در یک سی دی جا می گیره.
    - پسر منم میگه به جای این نمایش های بی سرانجام اگر یک پل عابرپیاده بسازید حداقل می دونید مردم از روش رد میشن و زیر ماشین نمیرن.
    - چه بامزه. پسرت چندسالشه؟
    - 26سال.
    - عجب زمان زود می گذرد.
    - ...
    - رشته خودش فنی است؟
    - بله.
    - چه کار خوبی کردی نذاشتی تئاتر بخونه.
    - شما فرمایشی ندارین.
    - سلام برسون. عنوان مقاله آوای دوردست ورق هاست. یادت نره.

 

 استاد/ سوسن مقصودلو /  روزنامه شرق / شماره 1867

- ۱۳٩٢/۸/٤

در این زندگی، زندگان بسیار اندک اند و مردگان بسیارند. مرده کسی است که هیچ گاه خویشتن را رها نمی کند و نمی تواند در دوست داشتن یا خندیدن از خود دور شود.

دوری از دنیا/ کریستین بوبن

- ۱۳٩٢/۸/٤

آنچه گفته می شود هیچ گاه آن طور که گفته شده است شنیده نمی شود: یک بار که این نکته را باور کردیم می توانیم به آسودگی وارد گفتار شویم بی آن که کوچک ترین دغدغه ای در مورد درست شنیده شدن یا نشدن داشته باشیم. بدون هیچ دغدغه ای، جز این که گفتار خویش را هرچه نزدیک تر به زندگی نگاه داریم.

دوری از دنیا/ کریستین بوبن

- ۱۳٩٢/۸/٢

پسر: پدر، چارلی گفت خواهرش می گوید، عشق باید مجانی باشد!
پدر بدون تمرکز: دیگه چه چیز قرار است مجانی شود؟
پسر: عشق !
پدر : عشق؟ عشق که همیشه مجانی است... یا خواهر چارلی میل دارد در این مورد کمک مالی کند؟ فکر کنم بهتر است این موضوع  را بدون هیچ تفسیری تمام کنیم.
پسر: اما خواهر چارلی می گوید که عشق به اصطلاح نباید قیمت داشته باشد
پدر : شنیدم، یعنی بدون نرخ. یا هر چیز دیگری که منظور اوست.
پسر: او می گوید، هر انسانی باید به خاطر خودش دوست داشته شود!
پدر : " به خاطر خودش" !  عجب !  و این را یک نظریۀ فوق العاده می داند، نه ؟
پسر: گوش کن پدر...
پدر: حقیقت دارد! همیشه آن دهان و گشاد و ناگهان چنین کشفی! اگر یک انسان " به خاطر خودش" دوست داشته نشود، پس به خاطر مادر بزرگش دوست داشته می شود؟
پسر: نه، اما شاید به این دلیل که همیشه کاری را که از او خواسته اند، انجام داده است.
پدر: اینکه روش غلطی نیست، انجام کاری که دیگران را خوشحال می کند، نه؟ یا اینکه فکر می کنی مردم کسی را دوست دارند که همواره عکس آن کاری را که از او انتظار می رود، انجام می دهند؟
پسر: پدر! تو همیشه همه چیز را عوض می کنی! موضوع چیز دیگری است...
پدر : اصلا صحبت راجع به کیست؟ بچه ها ؟
پسر: بله ،  چون از آن جا شروع می شود و چون آنها اصلا نمی فهمند، چه اتفاقی برایشان می افتد.
پدر : در عوض، والدین به جای آنها می فهمند چه اتفاقی می افتد! زیرا اگر کودکان کاری را که به آنها گفته می شود، انجام ندهند، سر و صدا می شود، خرد می شود و آتش می گیرد!
پسر: طوری حرف می زنی که انگار تمام بچه ها خانه شان را آتش می زنند!
پدر: اگر والدین حواسشان جمع نباشد، حتما همیشه اتفاقاتی می افتد. تو خودت سطل کاغذ را به اتش کشیدی، چون دوباره...
پسر: ... تو هم درخت کریسمس را آتش زدی!
پدر: یعنی چه ، چه، تو هم؟ مگر من مسئول درخت کریسمس هستم؟
پسر: خوب. اینها که اتفاق است. در هر صورت، چارلی گفت، خواهرش می گوید، عشق نباید نوعی جایزه باشد ; چون آدم کار خاصی را انجام داده است.
پدر: بچه ها که اکثر اوقات کاری که خودشان می خواهند انجام می دهند، نه چیزی که والدین از آنها خواسته اند. با این احوال، پدر و مادر آنها را دوست دارند.
پسر: جدی می گویی؟
پدر: بله معلوم است.
پسر: پس چرا این را به بچه ها نمی گویند؟
پدر : چه فکر می کنی؟ شاید باید به تو بگویم. امروز در خانه می مانی و انشایت را می نویسی و اگر به حرفم گوش نکنی و به منزل چارلی بروی، نگران نباش، من ترا همچنان دوست خواهم داشت؟
پسر: نه! این طوری که نه. منظورم در مورد تکالیف مدرسه و این جور چیزها نیست. منظورم مسائل مهم است. مثل جریان آنیا.
پدر: آنیا کیست؟
پسر: همکلاسی ام، خیلی خوب پاتیناژ بلد است. بهت که گفته بودم.
پدر : آه بله می دانم. خوب چه اتفاقی برایش افتاده است؟
پسر: دیگر نمی خواهد پاتیناژ کند. می گوید دیگر حتی تحمل دیدن زمین یخی را ندارد!
پدر: پس باید این کار را ول کند.
پسر: جرات نمی کند. چون در این صورت، مادرش طوری رفتار میکند که انگار بهتر بود اصلا بچه دار نمی شد!
پدر: این دیگر یک غلو بزرگ است...
پسر: اصلا. باید می دیدی وقتی آنیا گفت برای تمرین خیلی بی حال است، چطور مادرش نگاهش کرد، بعد فورا حساب کرد که تمریناتش چقدر خرج برمی دارند!
پدر: غیبت در تمرینات همیشه واقعا ناراحت کننده است. با این وجود، اگر این بچه به جای انجام حرکات ظریف روی یخ، بخواند در آینده در زمین فوتبال ورجه ورجه کند، مادرش از دوست داشتن او دست نخواهد کشید.
پسر: فکر نکنم.
پدر: پس من هم دیگر نمی توانم به تو کمک کنم.
پسر: آنیا هم این طور فکر نمی کند. و تمام دختران ژیمناستیک هم همین طور.
پدر: کدام دختران ژیمناستیک؟
پسر: همان هایی باید روی خرک و پارالل معلق بزنند. یا سالتوی پیچ و تمام آن چیز ها را انجام دهند، تا بتوانند جایزه ای بگیرند!
پدر: خوب، باید اقرار کنم که تمرین بسیار مشکلی است. ولی از جهتی کسی نمی تواند این کودکان را مجبور کند
پسر: معلوم است می تواند آنها را مجبور کند! اگر مرتب به آنها گفته شود نباید کسی را ناامید کنند! که اگر به این کار ادامه دهند، دیگر کسی آنها را دوست ندارد!
پدر: خوب دیگر این قدر دراماتیک نباش، خدای من!
پسر: اما این ناراحت کننده است. خواهر چارلی می گوید، این درست مانند قفس حیوانات است. قند و شلاق و این جور چیزها  !
پدر: اولا حیوانات درنده قند نمی خورند، ثانیا در ورزش به کسی شلاق نمی زندد و ثالثا برعکس حیوانات، بچه ها زبان دارند، کافی است؟
پسر: اگر جرات نداشته باشند، زبان به چه دردشان می خورد؟ پدر تو واقعا فکر می کنی بچه ای سر خود شانزده ساعت در یک کانال، احمقانه شنا می کند؟ این را فقط بزرگ ها می خواهند!
پدر: بهتر نیست کم کم بس کنی؟
پسر: خواهر چارلی می گوید همۀ اینها سر از دست دادن عشق است !
پدر آه بلندی می کشد
و پسر ادامه می دهد که : اگر آدم روی این خط افتاد، همین طور ادامه می دهد.
پدر : چطور ادامه می دهد؟
پسر: بعد کاری را انتخاب می کند که اصلا نمی خواهد- با کسی ازدواج می کند که اصلا دوست ندارد و با مردمی مهربان می شود که اصلا از آنها خوشش نمی آید و از این قبیل چیزها. خواهر چارلی می گوید، چون آدم فکر میکند که باید لایق دوست داشتن باشد. طبیعت انسان طوری است که تا دم مرگ فرزندش را دوست دارد، حتی اگر دائما ناامیدش کند! چرا والدین ناامیدش می شوند؟
پدر: آنها وقتی پیشرفت و رفتار فرزندانشان مطابق آرزوهایشان نباشد، ناامید می شوند.
پسر: چرا پدر و مادرها همیشه آرزوهایی دارند. هان ؟
پدر: چون انسان بدون آرزو نمی تواند زندگی کند، به این دلیل.
پسر: خوب پس چرا کمی صبر نمی کنند تا ببینند خود بچه ها چه می کنند؟
پدر: چون این کار، اساس یک تربیت طبیعی نیست.
پسر: هوم. ولی بچه ها هیچ وقت پدر و مادرشان را تربیت نمی کنند.
پدر: کسی هم این کار را نمیکند.
پسر: باید چیزی به تو بگویم ...
پدر: دیگر چی؟ دیگر چکار کردی؟
پسر: نه فقط اسمم را خط زدم ...
پدر: کجا خط زدی؟
پسر: کلاس ویولن.
پدر: این ... یک خودسری غیرقابل باور است! فکر می کنی برای چه، این قدر.... تو که کاملا موافق بودی، ویولن زدن یاد بگیری! تا به ارکستر مدرسه بروی.
پسر: بودم. اما پدر صداش وحشتناک اس!
پدر: چی؟ طنین ویولن وحشتناک است؟
پسر: نه ، وقتی من میزن، وحشتناک به نظر می رسد! واقعا قابل تحمل نیست!
پدر: پس آن قدر تمرین کن که قابل تحمل شود!
پسر:  اصلا نمی توانم فکر کنم که روزی بهتر شود. ...،  حالا از دست من عصبانی هستی؟
پدر: بله ، انتظار دیگری داشتی؟ حالا خواهش می کنم خودت بگو با تو په باید کرد؟ هان ؟
پسر: همان کاری که من با تو میکنم....
پدر: یعنی چه؟
پسر: تو هم نمی توانی ویولن بزنی و با این جود، من تو را دوست دارم!

 

قیمت عشق چقدر است؟ / ارسلاهاوکه

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :