از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
- ۱۳٩٢/٦/٢۱

- احتمالا دوست داشتن ،بهترین شکل مالکیت است و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است.

- اگر از خویشتن خود بیرون نیایی هرگز کشف نخواهی نمود که کی هستی.

 

پ.ن: قصۀ جزیره ناشناخته / ژوزه ساراماگو

دانلود 

نقد داستان   

- ۱۳٩٢/٦/٢٠

پ.ن : حسین پناهی

منبع : یک عکاس بی دوربین 

- ۱۳٩٢/٦/۱٩

i stand corrected uploaded to CureZone by #39810

What you see is What you want to see1 

منبع عکس 

پ.ن1: از اینجا

- ۱۳٩٢/٦/۱٩

در شعرهای شما خیلی احساس تنهایی وجود دارد؛ چرا؟

خب، انسان به طور فلسفی تنهاست. من درباره این مقوله زیاد مطالعه کردم. به قول هاید‌گر: «انسان موجودی است پرتاب شده در هستی»؛ مثل کسی که پرتاب شده است در وسط دریا. این آدم دو تا راه دارد: یا داد و بیداد کند که من دارم غرق می‌شوم؛ یا اینکه به قول بودیست‌ها برود زیر آب و ببیند چه خبرهایی هست.

و شما راه دوم را انتخاب کردید؟
بله، وقتی تاریخ را بیشتر خواندم، دیدم تاریخ تنهایی آدم به شروع مدرنتیه برمی‌گردد.
چرا مدرنیته؟ مگر مدرنیته، عصر تکنولوژی و پیشرفت و حضور وسایل ارتباط جمعی نیست؟
چون تا قبل از مدرنیته، در عرصه اقتصادی و فرهنگی دو نهاد وجود داشت که تکلیف را روشن می‌کرد. در حوزه اقتصاد ارباب‌ها و در حوزه فرهنگ کلیسا. اربابیت، حوزه فعالیت‌ آدم‌ها را مشخص می‌کرد و کلیسا هم می‌گفت که این‌گونه زندگی کنید، بچه‌هایتان را این‌طور تربیت کنید و...


این فرم زندگی به تنهایی آدم‌ها دامن نمی‌زد؟ مثلا اینکه کسی آدم را نمی‌فهمد و...
نه! چون آدمی که به دنیا می‌آمد، زندگی برایش تعریف شده بود. در چارچوبی مشخص زندگی می‌کرد و بعد هم تمام می‌شد. این آدم‌ شاید اصلا به اینکه «زندگی یعنی چه» فکر نمی‌کرد و اگر هم کسی پیدا می‌شد و فکر می‌کرد، به سختی راه به جایی می‌برد. مدرنیته که آغاز شد، آدم‌ها آرام آرام قرار شد تشخصی پیدا کنند، حق و حقوقی داشته باشند و به قول معروف، هوای کلاهشان را خودشان داشته باشند.

یعنی آدمی تا قبل از مدرنیته تنها نبود چون به تنهایی فکر نمی‌کرد؟
نه، نبود! در تاریخ هنر هم اگر دقت کنید می‌بینید که هنر مدرن با مکتب رمانتیسیسم آغاز شد؛ یعنی با این تفکر که آدمی این حق را دارد که حس و حال شخصی‌اش را بیان کند و تکلیف‌اش را خودش با زندگی معلوم کند. تا جایی که ما می‌بینیم، این تنهایی با خودش وانهاد‌گی و اضطراب می‌آورد و هر چه جلوتر می‌رود این اضطراب و وانهاد‌گی بزرگ‌تر می‌شود؛ تا جایی که نمایشنامه بکت خلاصه می‌شود در همین چند کلمه: «من هیچ حرفی ندارم!» یا شما در آثار کافکا «مسخ‌شد‌گی» را می‌بینید، «تنهایی» را می‌بینید؛ عناصری که تقریبا در همه آثار مدرن وجود دارد.

 

پ.ن : گفتگو با شمس لنگرودی 

دانلود 

- ۱۳٩٢/٦/۱٩

می‌خواهیم دوستمان داشته باشند. خواستن دراین جمله اضافی است. آرزوی اینکه دوستمان داشته باشند را می‌پرورانیم. این واژه درست‌تر است: آرزو داریم. با صداقت، با سادگی تمام آرزو می‌کنیم دوستمان داشته باشند. چیزی است که به آن اعتقاد داریم. چیزی است که رؤیای آن را در سر می‌پرورانیم. با سادگی، با صداقت، اما در مورد اعتقادات و رؤیاهایمان خودمان را گول می‌زنیم. آرزویی که در سر می‌پرورانیم درحقیقت این است که محبوب‌ترین باشیم. دوستمان داشته باشند. بله، اما قدری بیشتر از دیگران. محبوب‌ترین باشیم.

یک کودک دوساله این مسأله را بدون هیچ زحمتی درک خواهد کرد و غیر از یک کودک دو ساله دیگر چه داریم. عشق و خواستن را اشتباه می‌گیریم. عشق و کمال را. عشق و آرامش را. برای محدود کردن این اغتشاش می‌بایست فکرمان را به حمام مرگ ببریم و در وجود کسانی که دوستشان داریم آنچه را که پس از مرگ آنها باقی خواهد ماند در آغوش بگیریم. نام ناب‌شان. احساسات قلبی آشکارشده‌شان. زندگی‌شان که اساساً با زندگی ما فرق دارد. با آن غریبه است و به آن وابسته نیست. عشق مانند مرگ ساده می‌کند. نام حقیقی عشق، سادگی است.

عشق مانند مرگ، باعث محو شدن ریزه کاری‌های کوچکی می‌شود که هر کدام از ما تا این حد به آن وابسته‌ایم و در عین حال به دیگری نسبت نمی‌دهیم. از زمانی که تو ناپدید شده‌ای همه‌ی مردگان اعضای فامیل من هستند. همه‌ی مردگان و نیز همه‌ی زندگان. از میان زندگان و مردگان برخی را ترجیح می‌دهم اما چیزی در من فراسوی این ترجیح پرواز می‌کند، به سوی عشقی ناب، ساده. عشق را با این حس که در مقابل آن ساده می‌شوم می‌شناسم، حتی اگر برای چند لحظه ساده شوم. در مقابل موزارت، در مقابل موسیقی، هیچ حس دیگری ندارم. گه‌گاه طعم زندگی به اندازه‌ی یک قطعه از موسیقی موزارت خالص می‌شود. نمی‌دانم دیگر چه می‌شود خواست. نمی‌دانم درباره‌ی چه چیزی می‌توان رؤیا پردازی کرد. واقعاً نمی دانم.

بین زمین و آسمان نردبانی است و بالای این نردبان سکوت است. گفتار یا نوشتار هر قدر قانع‌کننده باشند تنها مناطق میانی‌اند. باید پا را فقط به نرمی، بدون فشار، روی نردبان قرار داد. صحبت کردن دیر یا زود منجربه بازی زیرکانه‌ای خواهد شد. نوشتن دیر یا زود منجربه بازی زیرکانه‌ای خواهد شد. الان یا وقتی دیگر، به شیوه‌ای اجتناب ناپذیر، به گونه‌ای مقاومت ناپذیر.

تنها سکوت، بدون حیله است. سکوت، اولین و آخرین است. سکوت، عشق است و هنگامی که سکوت، عشق نیست، مسکینی بی‌نواتر از صداست. ساعات بدون صدا، ساعاتی هستند که آوایشان از هر صدایی شفاف‌تر است.

 

پ.ن :‌موزرات و باران / کریستین بوبن

- ۱۳٩٢/٦/۱۸

- انسان به دو روش می تواند خرد کسب کند، بی رنج و از طریق آموزگار یا توآم با رنج و از طریق زندگی

- قرائن حاکی از آن است که اگر غمگین باشیم بهتر است تا شاد، خوشی برای بدن ما لازم است اما اندوه است که قدرت ذهن را تقویت میکند. چه بسا طبیعی است که وقتی همه چیز بر وفق مردا است خِرِفت بمانیم. وقتی که اتومبیل ما بدون نقص است چه انگیزه ای وجود دارد که عملکرد پیچیده درون آن را یاد بگیریم ؟ عشق به زنی که به او نیازمندیم اما در عین حال رنج مان می دهد و احساسات گوناگونی را در ما متجلی می کند بسیار عمیق تر و حیاتی تر از مرد نابغه ای است که توجه مان را جلب میکند، رابطه عاشقانه دردناکی را دنبال کردن به مراتب بهتر از خواندن آثار افلاطون و اسپینوزاست. 

- حس کردن چیزها در سطوحی معادل دانش اندوزی است، یک مچ پای در رفته به سرعت به ما حفط تعادل بدن را می آموزد ، سکسکه مجبورمان می کند که به جنبه های تاکنون ناشناختۀ شبکۀ تنفسی مان توجه کنیم و در فراق معشوق بودن معرفی کاملی است از ساز و کارِ ِ وابستگی عاطفی.

- افکاری که بدون رنج حاصل شده اند فاقد منبع مهمِ انگیزه اند.... حافظه ای بی نقص ابزار کارامدی برای مطالعه پدیدۀ حافظه نیست 

- تحمل رنج به تنهایی کافی نیست ، مهمترین صفت رنج بردن این است که امکاناتی برای هوشمندی و کنجکاوی خلّاق فراهم آورذ . 

- کل هنر زندگی در این است که از افرادی که باعث رنجش خاطر ما می شوند استفاده کنیم 

- اندوه ها زمانی که به اندیشه و نظر بدل شوند، مقداری از قدرت مجروح کردن قلب ما را از دست می دهند. با این و جود، اغلب ، رنج کشیدن در ما تبدیل به اندیشه و نظر نمی شود و به عوض آنکه درک بهتری از واقعیت به ما بدهد ما را در مسیر کُشندۀ نیاموختن سوق می دهد، که نه تنها در معرض توهم های  بیشتری قرار می گیریم بلکه از زمان پیش از رنج بردن هم کمتر به تفکر می پردازیم ... این یعنی یک رنجبرِ بد شده ایم.

 

پ.ن: پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند/آلن دوباتن

- ۱۳٩٢/٦/۱٧
حالم خوب نیست زیرا موجود خوبی ساخته نشده‌ام
بدبخت تر و وحشتناک‌تر و مقصرتر از انسان موجودی نخوانده و ندیده‌ام هرگز
زندگی ما سراسر تضاد و تناقض است
 آیا از این رو نیست که حرف می‌زنیم؟

پ.ن: نامه‌هایی به آنا / حسین پناهی
 
- ۱۳٩٢/٦/۱٧

عشق آرمانی، این عشق 3 عنصر را کاملاً دارا می باشد. به گفتۀ اشترنبرگ رسیدن به این عشق بسیار سخت تر از نگه داشتن آن است.

صمیمیت

  صمیمت به احساس های نزدیک، ارتباط های صمیمانه و ضمانت شده در روابط عاشقانه اشاره می کند. همچنین قلمرویی از هیجانات که سبب بالا رفتن احساسات می شود را در بر می گیرد، که در واقع تجربه ای از گرما و شور و اشتیاق را در روابط عاشقانه میسر می سازد. اشترنبرگ و گرجک با تحقیق و بررسی در نتایج محققین دیگر نظیر رابین، 10 خوشۀ صمیمیت را به عنوان نتیجه مشخص نمودند که عبارتند از: 1- میل به افزایش رفاه معشوق 2- تجربۀ خوشحالی در کنار معشوق 3- احترام بالا برای معشوق 4- توانایی حساب کردن برمعشوق هنگام نیازمندی ها 5- فهم متقابل طرفین در رابطه 6- به اشتراک گذاری خود و مایملک دارایی طرفین عشق 7- کسب حمایت احساسی از معشوق 8- دادن حمایت احساسی و هیجانی به معشوق 9- ارتباطات صمیمانۀ طرفین 10- ارج نهادن به یکدیگر در طول زندگی

هوس

 هوس یا شور و اشتیاق سائقی است که انسان را به سوی عشق، جذابیت های بدنی، مقصد جنسی و وابستگی ها، به سوی پدیده های عاشقانه در روابط هدایت می کند. مولفه های هوس شامل قلمرویی از منابع انگیزشی و دیگر شکل های انگیختگی است که فرد را به سوی تجربۀ هوس و شور و اشتیاق در روابط عاشقانه هدایت می کند. در یک رابطۀ عاشقانه نیاز های جنسی ممکن است به خوبی تجربه شود. هر چند، دیگر نیازها مانند عزت نفس، یاری کردن، مهرورزی، وابستگی، سلطه گری،سلطه پذیری، خود شکوفایی ممکن است به تجربۀ هوس کمک کنند.

تعهد

تعهد در کوتاه مدت، تصمیمی است که فرد کسی را در میان دیگران دوست دارد و در طولانی مدت، تعهد برای نگهداری عشق است. این دو جنبه از تعهد لزوماً با یکدیگر همراه نیستند، در یکی، فرد می تواند تصمیم بگیرد که به کسی بدون داشتن تعهد عشق بورزد، اما در رابطۀ  طولانی مدت فرد می تواند به یک رابطه متعهد باشد، بدون ابراز اینکه یکی از طرفین شخص دیگری را دوست دارد. 3 مولفۀ عشق در ارتباط متقابل با یکدیگر نیز هستند، برای مثال، ممکن است صمیمیت بیشتر به سوی هوس بیشتر و یا تعهد هدایت می شود. اگر تعهد برتر از همه باشد، ممکن است به سوی صمیمیت بیشتر و یا( به احتمال کمتر) هوس زیادتر هدایت شود. با این وجود که این 3 مولفه با یکدیگر در تعامل هستند، از یکدیگر مجزا خواهند بود. اگرچه که هر 3 مولفه، قسمت های مهمی در روابط عاشقانه هستند، اما اهمیت آنها در هر رابطه ای با رابطۀ دیگر متفاوت خواهد بود. 

دانلود 

 

پ.ن : مثلث عشق/ اشترنبرگ

- ۱۳٩٢/٦/۱٧

کرم های شب تاب در آسمان پر سبزه و علف  و گودال های کوتاه ، فریبنده اند . در کف یک دست ، دیگر تقریبا جذابیتی ندارند و فقط نوری کم سو و اندک متصاعد می کنند. برخی اشخاص و برخی اشیا ، نیاز به فاصله دارند که آنها را از ما دور نگه می دارد و این فاصله ، عبور ناکردنی باقی میماند . آنها از این فاصله تغذیه میکنند. 

 

پ.ن: ابله محله/ کریستین بوبن

- ۱۳٩٢/٦/۱٧

شقایق های وحشی را باید با چشم دوست داشت، نه با دست

شقایق ها در چشمها، شعله ور می شوند

و

در دستها، پژمرده

 

پ.ن : ابله محله/ کریستین بوبن

- ۱۳٩٢/٦/۱٦
ما و آنها
همه مان روی هم رفته فقط آدم های معمولی هستیم
من و تو
فقط خدا می داند که دلخواه ما باشد
از پشت سر فریاد زد به پیش
و سربازهای خط مقدم به خاک افتادند
و ژنرال نشت و خط های نقشه
جا به جا شدند
سیا و کبود و زخمی و زیلی
هیچکس به هیچکس نیست شیر تو شیر عجیبی است
آخرش هم باید دور خودت بگردی و بگردی و بگردی
مرد پوستر به دست گفت
مگر نشنیده ای که این فقط یک جنگ زرگری است
مرد تفنگ چی گفت:گوش کن پسرم
آن تو برای تو هم جایی است
بی پول و پله
کاریش نمیشود کرد اما همه جا فراوان است
پولدار و بی پول
و کی انکار می کند که همه جنگ ها بر سر همین است
بیرون از راه روز شلوغ و پر کسب و کاری است
فکرهایی در سر دارم
پیرمرد که پول یک چای و یک تکه نان را نداشت مرد.
 
ترانه های پینک فلوید/ راجر واترز. سیدبارت/ ترجمه م.آزاد-ف.تمیمی
دانلود کتاب 
 
نابغه خودشیفته : به بهانه 70سالگی «راجر واترز»
روزنامه شرق : http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2808199
 

 

- ۱۳٩٢/٦/۱٤

- ناگهان ایستادم، نتوانستم از جا بجنبم... دخترکی با گیسوان بور سرخ، که پنداری از گردش برمی‌گشت و بیلچه‌ی باغبانی به دست داشت، چهره‌ی پوشیده از خال‌های گلگونش را افراشته بود و ما را نگاه می‌کرد. چشمانِ سیاهش می‌درخشید و از آنجا که در آن زمان نمی‌دانستم و بعدها هم نیاموختم چگونه احساس نیرومندی را در عنصرهای عینی‌اش خلاصه کنم، از آنجا که به اصطلاح روحیه‌ی نظاره‌گر نداشتم که بتوانم به درکی جداگانه از رنگ آن چشمان برسم، تا مدت‌ها هر بار که به او فکر می‌کردم رخشندگی آن‌ها را آبی روشن به یاد می‌آوردم چون موهایش بور بود: به گونه‌ای که شاید اگر او چشمانی آن‌چنان سیاه نداشت، -که در نخستین باری که دیده می‌شد بسیار شگرف بود- من آن اندازه در او به ویژه به چشمانِ آبی‌اش دل نمی‌بستم که بستم...‏

هرگز جز برای خود و برای آنانی که دوست می‌داریم نمی‌لرزیم.‏

دیگر جز به این نمی‌اندیشیدم که یک روز هم بی دیدنِ ژیلبرت نمانم (تا آنجا که یک بار که مادربزرگم در ساعت شام هنوز به خانه برنگشته بود بی‌درنگ این فکر ناخواسته به سرم زد که اگر وسیله‌ای او را زیر می‌گرفت و می‌کشت چندگاهی نمی‌توانستم به شانزه‌لیزه بروم. وقتی کسی را دوست داریم دیگر هیچکس را دوست نداریم)، لحظه‌هایی که در کنار او بودم و از روز پیش آن همه انتظارشان را کشیده بودم ، به خاطرشان به خود لرزیده بودم و آماده بودم هر چیزی را فدایشان کنم، به هیچ رو لحظه‌های خوشی نبودند، و این را خوب می‌دانستم، چون تنها لحظه‌هایی از زندگی‌ام بودند که همه‌ی توجهم را سرسختانه و وسواسیانه بر آن‌ها متمرکز می‌کردم و ذره‌ای شادکامی در آن‌ها نمی‌یافتم.‏


پ.ن : گزیده هایی از در جستجوی زمان از دست رفته/ مارسل پروست 

 

دانلود کتاب 

- ۱۳٩٢/٦/۱۳

 

I'm Nobody! Who are you?

Are you – Nobody – too?

Then there's a pair of us!

Don't tell! they'd advertise – you know!

How dreary – to be – Somebody!

How public – like a Frog – 

To tell one's name – the livelong June – 

To an admiring Bog!

 

By :  Emily Dickinson

- ۱۳٩٢/٦/۱٢

 بعضی از کتاب ها رو نمیشه هیچ اسمی روشون گذاشت. مجموعه داستان، گزیده گویی، مجموعه طنز... اینها اسم هایی هستن که منتقدها بعد از خوندن کارهای نویسنده ها، روشون می ذارن. چون بالاخره باید به یه اسمی صداش کنند و اونها رو تو قفسه های ذهنی شون طبقه بندی کنند و هر وقت که خواستند راجع به یه چیزی حرف بزنند تو قفسه ها دنبالش بگردند، اصلاً آدمیزاد دائم حرف جمع می کنه تا حرف بزنه. ولی نویسنده ها به این چیزها فکر نمی کنند، اصلاً اسمش چه اهمیتی داره؟

کار کورت توخولسکی به نام «بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن» یکی از همین کتاب هاست. مجموعه یی از نوشته های طنز و پرمایه یی که با وجود حجم کمی که داره، اصلاً نمیشه این کتاب کوچیک رو یه باره خوند و کنار گذاشت. یا حتی یکی از داستان ها یا طنزهاش رو خوند و رفت سراغ بعدی.
    
 هر بخش راجع به نکته یی یه، که به آدم واقعیت ها رو نشون می ده نه راه حل ( دونستن واقعیت ها مگه نصف راه حل نیست؟ اصلاً مگه میشه برای همه بشریت یه نسخه پیچید؟،) اون توی کتاب به ظاهر کوچیکش از خیلی چیز ها حرف می زنه، ولی نه خیلی زیاد. از جنگ گرفته تا حرفای جنین، فامیل، روابط و خیلی چیزهای دیگه. اون با لحن طنزش جوری درباره یه مساله در واقع بغرنج، حرف می زنه که انگار یه بچه داره راجع به اسباب بازی هاش حرف می زنه.توخولسکی توی کارش هیچ راهکار یا راه حلی را پیش روی آدم نمی ذاره، فقط از واقعیت هایی که حالاتبدیل به یک نکته تلخ یا طنز شدن حرف می زنه. وقتی درباره آدمیزاد حرف می زنه می گه:
    
آدمیزاد دو تا پا داره و دو تا اعتقاد: یکی برای وقتی که حالش روبه راهه و یکی هم برای موقعی که حالش خرابه.
.....  

از اون ساعتی که بهت پودر نوزاد می زنن تا اون ساعتی که تو قبر کرایه یی می ذارنت، تمام وقایع عمرت فقط و فقط بین دویست نفر آدم می مونه.
    
درباره جنگ و آدمکشی( اون جنگ و یه نوع آدمکشی می دونه حالاهر جنگی و به هر دلیلی) حرف های زیادی برای گفتن داره و خودش میگه: 
    
 تو زندگیم فقط یه آرزوی کوچولو دارم و اون اینه که یه بار چشامو باز کنم، ببینم زندونیای سیاسی آلمان و قاضیای اونا جاهاشون با هم عوض شده.
    
 این آرزوی کوچولو حرف های زیادی برای آدم ها داره، خصوصاً برای اون هایی که الان سر جای اون قاضی ها نشستن، و اون هایی که راه حل هر مشکلی رو پاک کردن صورت مساله می دونن، یعنی جنگ.
    
اون تو کارش خیلی چیزها رو زیر سوال می بره یا نگاه آدم و تیز می کنه: سقط جنین، رابطه با فامیل، جنگ و اینکه چرا بعضی آدم ها نمی تونن پولدار بشن یا اینکه اگه همه دنیا رو هم بگردی فقط می تونی با دویست تا آدم سر و کار داشته باشی و بالاخره اینکه اگر کسی یه خورجین داشت که فکر می کرد توش پر از جواهره هیچ وقت در خورجینش رو باز نکن،
    
 وقتی «بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن» رو می خونی ناخواسته یاد شعرهای هم ولایتی اون یعنی برشت می افتی. وقتی که راجع به سوپ خوردن حرف می زنه و جنگ رو یادآوری می کنه یا از پنچرگیری لاستیکی کنار جاده، سرگشتگی آدم ها رو نشون می ده. اینه که اسمش رو می ذارن هنر.
    
 نقل از مترجم: کورت توخولسکی به سال 1890 در خانواده یی یهودی به دنیا آمده است. او از سال 1909 در روزنانه ها مطالب طنز چاپ می کرد و بعد از جنگ جهانی در سال 1918 در برلین سردبیر مجله UIK شد که مجله یی طنز بود. در زمان هیتلر از آلمان گریخت و به سوئیس رفت. نازی ها کتاب های او را سوزاندند و حتی تابعیت آلمانی او را نیز لغو کردند. بعد به سوئد رفت و مدت ها تنها بود. توخولسکی در 21 دسامبر 1935 در آپارتمانش خودکشی کرد.«بعضی ها هیچ وقت نمی فهمند» با ترجمه محمدحسین عضدانلو توسط نشر افراز منتشر شده است
    
 مهدی فاتحی/ روزنامه اعتماد. شماره 1607

 دانلود کتاب 

 "طرف صحبت توخولسکی، اون دسته از خواننده هان که می خوان سر در بیارن بنی آدم واقعاً چه جوری هستن. اون معتقده که در این زمینه خاص کلا تا حالا خیلی کم فکر و کار شده. چیزی که تا به حال سرش کلی وقت و انرژی صرف شده اینه که به آدما فهمونده بشه که اونا چه جوری بایستی باشن . می شه گفت توی تمام آثار ادبی این روزنامه نگار المانی میل و هدفی جز نشون دادن "واقعیت آدما" به چشم نمی خوره. که البته این واقعیت ممکنه برای خیلی ها تلخ و ناگوار باشه. اینه که این کتاب فقط و فقط به افرادی توصیه میشه که کنجکاون و می خوان بفهمن توی ارگانیسمشون چه خبره و هورموناشون چه موجوداتی ازشون ساخته "

- ۱۳٩٢/٦/۱٢

عامه مردم یه نفر رو می خوان که از هر خطایی مصون باشه و هیچ وقت مرتکب اشتباه نشه

 

پ.ن : بعضی ها هیچ وقت نمی فهمند/ کورت توخلسکی

- ۱۳٩٢/٦/۱٢

«رسول یونان» شاعر مورد علاقه من است. چند وقت قبل رسول را دیدم، پرسید «برای فلان مجله حاضری مطلبی بنویسی؟»

گفتم: «حتما... وقتی تو بگویی حتما می‌نویسم» این قدر «یونان» و شعرهایش را دوست دارم که حواسم نبود به شدت درگیر کار هستم و اصلا وقت نوشتن ندارم.

چند بار از آن مجله تماس گرفتند و اس‌ام‌اس دادند ولی من به هیچ کدام جواب ندادم چون می‌دانستم فرصت نوشتن ندارم.

چند روز پیش منتظر تاکسی ایستاده بودم که خود رسول زنگ زد... ای داد بیداد... باید چه می‌کردم؟...

گوشی را برداشتم و گفتم «رسول جون سلام... شرمنده من بعد اون روز که با هم حرف زدیم رفتم شمال، هنوزم شمالم برای همین مطلب رو ننوشتم...»

یک تاکسی جلوی پایم بوق زد اشاره کردم مستقیم و عقب تاکسی سوار شدم... گوشی موبایل هنوز دستم بود و با رسول حرف می‌زدم 

«من یه هفته دیگه برمی‌گردم تا برگشتم...» جمله‌ام ناتمام ماند... توی تاکسی رسول یونان بغل دستم نشسته بود و من در حالی که کنارش نشسته بودم داشتم به او دروغ می‌گفتم. 

رسول گوشی به دست و در حالی که توی چشمهایم نگاه می‌کرد پرسید «کی از شمال بر می‌گردی؟»

گفتم «یه هفته دیگه» رسول لبخند زد و گفت «خوش بگذره بهت»

گفتم «قربونت برم... جات اینجا خیلی خالیه»

گفت: «پس برگشتی منتظر تماستم» و تلفن را قطع کرد. من هم تلفن را قطع کردم.

هر دو به روبه‌رو نگاه می‌کردیم و دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم.

حالا از شمال برگشته‌ام و سه تکه از سه تا از شعرهای رسول یونان را می‌نویسم

«وقتی تلفن زنگ می‌زند / یعنی از یاد نرفته‌ای / حتی اگر به اشتباه شماره‌ات را گرفته باشند / ببین دوست من! در این دنیا خیلی از آدم‌ها هستند که / شماره‌شان حتی به اشتباه گرفته نمی‌شود/ ... / هنوز از یاد نرفته‌ای / که مورچه‌ها کاری به کارت ندارند / اما از یاد خواهی رفت / اگر دنیا و آدم‌ها را از یاد ببری! و تکه‌ای از شعری دیگر هر کسی رفت / خودش را برد / هیچ کس نمی‌تواند / دیگری را با خود حمل کند.

پ.ن : سروش صحت

- ۱۳٩٢/٦/٤

- اکثر مردم دوست دارند با آدمهایی که هم قد و اندازهی خودشان باشند دوستشوند، چون این طوری گردنشان اذیت نمیشود. البته اگر بحث عشق و عاشقی در میان باشد موضوع فرق میکند چون در آن حالت، تفاوت سایز خیلی هم به نظر طرفین جذاب میرسد. معنیاش این است: من همه جوره با تو کنار میآیم.

زیر عنوان کتاب نوشته شده بود: زنده نگه داشتن عشق و دوستی در روابط متعهد و پایدار. من داشتم لغت به لغت روی کتاب کار میکردم. تا آن موقع بحث زنده نگه داشتن را خوانده بودم و تازه داشتم وارد بحث عشق میشدم. از این نگران بودم که وقتی به بحث روابط متعهد و پایدار برسم راههای زنده نگه داشتن را فراموش کرده باشم.

- آدم دائم حس می‌کند توی این دنیا تنهاست و بقیه با هم لیلی و مجنون‌اند، اما واقعا این‌طور نیست. عموما آدم‌ها خیلی همدیگر را دوست ندارند. در مورد دوستان هم همین‌طور است. گاهی وقت‌ها توی رختخواب دراز می‌کشم و سعی می‌کنم بفهمم واقعا کدام دوستانم برایم اهمیت دارند و همیشه هم به یک نتیجه می‌رسم: هیچ‌کدام. همیشه فکر می‌کردم دوستان فعلی‌ام یک‌جور دست‌گرمی‌اند و سر و کله‌ی دوست‌های واقعی بعدا پیدا می‌شود. اما نه. همین‌ها دوستان واقعی‌ام هستند.

آیا در زندگی تان دچار تردید شده اید ؟ فکر می کنید زندگی به اینهمه دردسرش نمی ارزد ؟ به آسمان نگاه کنید : مال شماست . به صورت آدم هایی که در خیابان از کنارتان رد می شوند نگاه کنید : همه ی این صورت ها مال شماست . و خود خیابان ، و زمین زیر خیابان ، و آن آتش مشتعل زیر زمین : همه مال شماست . شما هم دقیقاً به اندازه ی دیگران مالک همه ی این ها هستید . صبح هایی که بیدار می شوید و حس می کنید هیچ چیز واقعاً متعلق به شما نیست حتماً این موضوع را به خاطر داشته باشید . بلند شوید و به افق مشرق چشم بدوزید . حالا آسمان را ستایش کنید و نوری را که از وجود همه ی آدم های زیر این آسمان ساطع می شود . تردید داشتن اشکالی ندارد . اما همه چیز را ستایش کنید ، ستایش ، ستایش.


پ.ن :‌هیچ کس مثل تو مال اینجا نیست/ میراندا جولای

- ۱۳٩٢/٦/۳

کوچک که بودم پدرم بیمار شد. و تا پایان زندگی بیمار ماند.پدرم تلگرافچی بود.در طراحی دست داشت.خوش خط بود.تار می نواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تلگراف (مورس) را به من آموخت . در چنان خانه ای خیلی چیزها می شد یاد گرفت. 

من قالی بافی را یاد گرفتم و چند قالیچه ی کوچک از روی نقشه های خود بافتم . چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب می چیدم. طاق ضربی را درست می زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف،دنبال معماری نرفتم. 

در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا می رفتم. از پشت بام می پریدم پایین. من شر بودم. مادرم پیش بینی می کرد که من لاغر خواهم ماند.من هم ماندم. ما بچه های یک خانه نقشه های شیطانی می کشیدیم. 

روز دهم مه 1940 موتور سیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم، و مدتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتیم.از دیوار باغ مردم بالا می رفتیم و انجیر و انار می دزدیدیم.چه کیفی داشت! شب ها در دشت صفی آباد به سینه می خزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم. تاریکی و اضطراب را میان مشت های خود می فشردیم. تمرین خوبی بود.هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا می شود 

خانه ما همسایه صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت. پدر و عموهایم شکارچی بودند. همراه آنها به شکار می رفتم 

بزرگتر که شدم عموی کوچکم تیراندازی را به من یاد داد. اولین پرنده ای که زدم یک سبز قبا بود. هرگز شکار خوشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پیش از سپیده دم به صحرا می کشید و هوای صبح را میان فکرهایم می نشاند. در شکار بود که ارگانیزم طبیعت را بی پرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم!

اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت.

 

من سال ها نماز خوانده ام.

بزرگترها می خواندند، من هم می خواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند.

روزی در مسجد بسته بود.بقال سر گذر گفت:"نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید!"

مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سال ها مذهبی ماندم ، بی آن که خدایی داشته باشم!

 

پ.ن : هنوز در سفرم / سهراب سپهری 

دانلود

- ۱۳٩٢/٦/۳

آلن : انسانهایی که در غاری تاریک زندگی می کنند، هرگز نمی دانند که خورشید درخشان و تابانی در بیرون از غار می درخشد و تنها روشنایی را که می شناسند، نور اندک و لرزان شمع های کوچکی است که برای حرکت از آنها استفاده می کنند. 

آگاتون : شمع ها را از کجا آورده اند؟

آلن : خوب بگذارید ، فقط بگوییم " آنها را دارند" 

آگاتون: آنها در غار زندگی میکنند و شمع دارند؟ صحیح به نظر نمی رسد!

آلن : می شود از این موضوع بگذریم ؟

آگاتون: باشد ، پس می رویم سر اصل مطلب.

آلن : و یک روز ناگهان یکی از غارنشینان بیرون می رود و خورشید را می بیند.

سیمیاس: با همۀ روشنی و درخشندگیش؟

آلن : دقیقا با همه روشنی و درخشندگیش

آگاتون: اما وقتی سعی می کند به دیگران بگوید ، آنها حرفش را باور نمی کنند. 

آلن: خوب نه ، او به دیگران نمی گوید

آگاتون: نمی گوید؟

آلن : نه  ، یک مغازه قصابی باز می کند و با یک رقاصه ازدواج میکند و بر اثر خونریزی مغزی در 42  سالگی می میرد!

 

پ.ن : شوکران شیرین / داستان سوم : دفاعیه من / وودی آلن 

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :