از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
- ۱۳٩٢/٥/۳۱

- مومو تو زیاد تقلا می کنی. اگر می خواهی رفیق پیدا کنی نباید این قدر تقلا کنی.

آدم زندگی رو فقط در دو جا می‏گذرونه: یا توی تخت خوابش یا توی کفش‏هاش.

عشق تو به او مال خودته. بگذار عشقت را نخواد، ..... بازنده اونه مومو، چیزی که تو می دی،تا ابد مال تو می مونه. اما چیزی رو که می خواهی برای خودت نگه داری برای همیشه از دستش دادی!

وقتی می خوای بدونی تو محله ی پولدارا هستی یا وسط گداها ، به زباله هاشون نگاه کن . اگه نه اثری از زباله دیدی نه از سطلش بدون که اهل محل خیلی پولدارن . اگه سطل دیدی اما اثری از زباله نبود مردم پولدارن ولی نه خیلی !اگر زباله ها کنار سطل ها ریخته بود معلومه که مردن نه پولدارن نه گدا . اگر فقط زباله دیدی و اثری از سطل نبود ، مردم فقیرن و اگه مردم توی زباله ها می لولیدن خیلی گدان.
 
ما خیلی تفریح می کردیم . چشمهای مرا می بست و به اماکن عبادت می برد و من از بوی محل مذهب حاکم در ان مکان را حدس می زدم . 

" اینجا بوی شمع می یاد حتما کلیسای کاتولیکه "
"درست گفتی سنت آنتوانه "
" اینجا بوی کندر می یاد ، باید کلیسای ارتدکس باشه . "
"درست گفتی ، سنت سوفیاست "
" اینجا بوی پا می یاد ، حتما مسجده . عجب بوی تندی !" 

- وقتی وارد شدیم گفتم : " عجب دانسینگی !"
" اینجا تکیه است . دانسینگ نیست . یک جور دیره ، مومو ! کفشات رو در آر . "
و آنجا بود که اولین بار دیدم آدم ها می چرخند . درویش ها خرقه های گشاد و نرم و سنگین به تن داشتند و صدای دف در فضا می پیچید و درویش ها فرفره می شدند .

 

پ.ن: ابراهیم آقا و گل‌های قرآن / اریک امانوئل اشمیت

دانلود

 

- ۱۳٩٢/٥/۳٠

شبیه ، مشابه را جذب می کند/  Like  attracts  like

 پ.ن : پندار / ریچارد باخ 

-----------------------------

طالب خود مطلوب است ، اگر نجویندش نجوید و اگر آگاهش نکنند آگاه نشود. 

پ.ن : تمهیدات/ عین القضات همدانی/ ص 20

- ۱۳٩٢/٥/۳٠

Learning is finding out what you already know.

Doing is demonstrating that you know it.

Teaching is reminding others that they know just as well as you.

You are all learners, doers, teachers.

Your only obligation in any lifetime is to be true to yourself.

Being true to anyone else or anything else is not only impossible, but the mark of a fake messiah.

The simplest questions are the most profound.

Where were you born? Where is your home?

Where are you going?

What are you doing?

Think about these once in a while, and watch your answers change.

You teach best what you most need to learn.

 

 

ILLUSIONSThe Adventures of a Reluctant Messiah / Richard Bach

 Download 

 

 

- ۱۳٩٢/٥/٢۸

باید عشق به کسانی را حفظ کنم که نه به قدر کافی زیبا بودند و نه به قدر کافی سرگرم کننده و نه به قدر کافی جالب که به طور طبیعی نظر دیگران را جلب کنند، عشق به افراد دوست نداشتنی را. دوست داشتن دیگری تا حد پذیرفتن او حتی در حماقت


پ.ن : انجیل‌های من / اریک امانوئل اشمیت

 

- ۱۳٩٢/٥/٢٧

1- استادی بر سیاره ی زمین گام نهاد. در سرزمین مقدس ایندیانا زاده شد و در میان تپه های پر راز و رمز فورت وین پرورش یافت.

2- استاد در مدارس عمومی ایندیانا دانسته هایی را درباره ی این جهان آموخت و به تدریج در حالی که بزرگ تر می شد، به یک مکانیک ماشین تبدیل شد.

3- اما استاد، از سرزمین های دیگر، مدارس دیگر و از زندگی های دیگری که پشت سر نهاده بود، دانشی فرا گرفته بود. او این دانش را با خِرد و نیروی فراوان به حافظه ی خویش باز می خواند، چنان که دیگران با مشاهده ی قدرت او، برای مشورت به نزدش می شتافتند.

4- استاد به این موضوع ایمان داشت که برای هر فردی مفید است اگر به خویشتن به عنوان فرزند خداوند بیندیشد و به دلیل این ایمان بود که فروشگاه ها و گاراژ هایی که در آنها کار می کرد از اجتماع مردم، کسانی که آموزه ها و تماس نزدیکش را جست و جو کی کردند، انباشته می شد. خیابان های پیرامون لبریز از مردمی بود که مشتاق بودند که تنها در حال عبور استاد، سایه ی او را بر سر خویش احساس کنند و در کنار او راه بروند.

5- ازدحام جمعیت موجب شد که تعدادی از مدیران فروشگاه ها دستور دادند که استاد ابزارهایش را کنار بگذارد و به راه خود برود، زیرا اجتماع مردم آنچنان انبوه بود که نه او و نه دیگر مکانیک ها، جایی برای کار کردن روی اتومبیل ها نداشتند.

6- بدین جهت او از شهر بیرون رفت و مردمی که پیرو او بودند، او را رهایی بخش، مسیحا و صاحب معجزات نامیدند و به دلیل ایمان آنان، این چنین بود.

7- اگر به هنگام سخنرانی او، توفانی عبور می کرد، حتی قطره ای باران سر شنوندگان را خیس نمی کرد. در انتهای صف، مردم کلمات او را به روشنی ردیف های نخست می شنیدند و به غرش رعد و برق اهمیتی نمی دادند. او همواره با آنان به زبان تمثیل ها سخن می گفت.

8- و خطاب به آنان گفت: در درون هر یک از ما توان سازگاری با سلامت و بیماری، با فقر و توانگری، با آزادی و بردگی نهفته است. این ما هستیم که آنها در سلطه داریم و نه دیگران.

9- آسیابانی گفت: استاد این ها برای تو واژه های ساده اند، زیرا تو هدایت شده ای و ما نیستیم، تو به کار پر زحمت نیازی نداری، اما ما داریم. هر انسانی باید برای امرار معاش خود در این جهان کار کند.

10- استاد در پاسخ گفت: زمانی در دهکده ای، در قعر رودخانه ای بزرگ و کریستال گونه، آفریده هایی زندگی می کردند.

11- جریان رود، در سکوت از روی همه ی آنان – پیر و جوان، توانگر و فقیر، خوب و بد – می گذشت. جریان به راه خود می رفت و تنها خود کریستالی خویش را می شناخت.

12- هر آفریده ای به روش خاص خودش محکم به شاخه ها و صخره های قعر رودخانه چسبیده بود، زیرا چسبیدن، شیوه ی زندگی آنان به شمار می رفت و مقاومت در برابر رودخانه، چیزی بود که آنان از هنگام تولد آموخته بودند.

13- اما سر انجام یکی از آفریده ها گفت: من از چسبیدن خسته شده ام، گرچه جریان را به چشم نمی بینم. اما اعتماد دارم که می داند به کجا می رود. خود را رها می کنم و می گذارم مرا به هر کجا می خواهد ببرد. با چسبیدن از ملامت خواهم مرد.

14- آفریده های دیگر خندیدند و گفتند: نادان! اگر رها شوی، جریانی را که می پرستی تو را بر صخره ها می کوبد و خُرد و متلاشی می کند و تو پیش از مرگ از ملامت، خواهی مرد.

15- اما او به آنها اعتنایی نکرد، نفس عمیقی کشید و خود را رها کرد و بی درنگ به وسیله ی جریان بر صخره ها کوبیده شد.

16- اما با گذشت زمان، پس از آن که آفریده بار دیگر از چسبیدن خودداری کرد، جریان او را از عمق رودخانه به سوی بالا رها کرد و پیکرش ساییده و کبود شد، اما صدمه ی چندانی ندید.

17- و آفریده های ساکن در بخش پایین تر رود، که او برایشان غریبه بود، فریاد زدند؛ نگاه کنید یک معجزه! آفریده ای این جاست که همانند ماست اما پرواز می کند! مسیحای رهایی بخش را تماشا کنید، بیا و همه ی ما را نجات بده!

18- و آن یگانه ی رونده در جریان گفت: من، بیش از شما نجات دهنده نیستم. اگر فقط جرات رفتن را به خود بدهیم، رودخانه از این که ما را رها کند شادمان خواهد گشت. کار حقیقی ما همین سفر است، این ماجراجویی.

19- اما آنها بیش از پیش فریاد زدند:ای رهایی بخش، و در همین حال به صخره ها چسبیده بودند. وقتی که دوباره نگاه کردند، او رفته بود. و آنها را تنها بر جای گذارده بود که از یک نجات دهنده، افسانه هایی بیافرینند.

20- و بدین ترتیب، استاد دید که هر روز و هر لحظه، جمعیت بیشتری، فشرده تر و نزدیک تر و پر شور تر از پیش پیرامونش گرد می آیند. زمانی دید که مردم او را زیر فشار قرار دادند که بی وقفه آنها را شفا بخشد و همواره با معجزات خویش تغذیه شان کند، به جای آنان بیاموزد و در وجودشان زندگی کند. آن روز، او تنها بر تپه ای در اطراف رفت و بر فراز آن به دعا کردن پرداخت.

21- و او در قلب خویشتن زمزمه کرد: ای وجود تابناک ابدی، اگر که این خواست توست، بگذار از این هدیه ات بگذرم، بگذار که این وظیفه ی ناممکن را کنار بگذارم، نمی توانم زندگی یک فرد دیگر را به جایش زیست کنم، حال آ« که ده هزار درخواست برای این نوع زندگی، از من صورت گرفته است. متاسفم که اجازه دادم همه ی این ها روی دهد. اگر این خواسته ی توست، بگذارم به سوی موتورها و ابزارم بازگردم و اجازه بده همچون سایرین زندگی کنم.

22- و صدایی بر فراز آن تپه با او سخن گفت، صدایی که نه زن بود و نه مرد، نه بلند بود و نه آهسته، صدایی با مهربانی بی پایان. و صدا خطاب به او گفت: نه خواسته ی من بلکه خواسته ی تو برآورده خواهد شد. زیرا خواسته ی تو هر چه باشد، همان خواسته ی من برای توست. همچون سایر انسان ها به راه خویش برو و بر روی زمین شادمان باش.

23- با شنیدن این صدا، استاد رهایی بخش به وجد آمد و سپاس گذاری کرد و در حالی که آوازی از دوران مکانیکی را زمزمه می کرد، از تپه فرود آمد. جمعیت شگفت زده به سویش هجوم آوردند و از او درخواست کردند آنان را شفا بخشد، به جای آنان بیاموزد و از ادراک خویش همواره تغذیه شان کند و با معجزات خود موجب تفریحشان گردد، آن گاه او به جمعیت لبخندی زد و با لحنی دلپذیر گفت: من دست کشیده ام.

24- برای لحظه ای، جمعیت از فرط تعجب، گنگ شده بود.

25- و او خطاب به آنان گفت: اگر انسانی به خداوند بگوید که بیش از هر چیز مایل است به جهان رنج کشیده کمک کند، به پاداش عمل خود نیز اهمیتی نمی دهد و خداوند در پاسخ، راه و روش را به او نشان دهد، آیا این فرد باید به آنچه که به او گفته شده، عمل کند یا خیر؟

26- آنها فریاد زدند: به طور یقین، استاد. اگر خداوند اراده کند، آن فرد باید حتی رنج شکنجه های دوزخ را نیز به جان بخرد!

27- مهم نیست آن شکنجه ها چگونه باشند و نیز آن وظیفه چه قدر مشکل باشد.

28- آنها گفتند: به دار آویخته شدن افتخار است، میخ کوب شدن به درخت و سوزانیده شدن شکوهمند است، اگر این چیزی باشد که خداوند خواسته است.

29- استاد خطاب به جمعیت گفت: و چه می کردید اگر خداوند به طور مستقیم به خود شما می گفت، من فرمان می دهم تا زمانی که زنده ای، در این جهان شادمان باشی. آن گاه شما چه می کردید.

30- جمعیت خاموش بود. هیچ سخن یا صدایی از اطراف تپه و دره های محل ایستادنشان شنیده نمی شد.

31- و استاد در آن سکوت به آنها گفت: در مسیر شادی مان، آیا نباید آموزه ای بیابیم که بدان دلیل این دوره از زندگی را برگزیده ایم. پس این همان چیزی است که من امروز فرا گرفتم و برگزیدم که شما را ترک گویم تا در مسیر خودتان که به شما رضایت می بخشد گام بگذارید.

32- و او از میان جمعیت گذشت و به راه خویش رفت و آنان را ترک گفت و به جهان روزمرۀ انسان ها و ماشین ها بازگشت.

 

پ.ن : پندار ( اوهام ) / فصل اول/ ریچارد باخ 

دانلود

 

- ۱۳٩٢/٥/٢٦

خاطرات یک ترم تدریس در برزیل 

 

"ریچارد فاینمن" (Richard Feynman) فیزیکدان نامی معاصر است که  در سال 1965 میلادی به همراه همکارانش جی- اسکوینجر (J-Schwinger) از امریکا و اس. آی. توموناجا (S.I. Tomonaga) از ژاپن، به خاطر ایجاد اولین یگانگی موفقیت‌آمیزِ نسبیت خاص و مکانیک کوانتومی موفق به دریافت جایزه نوبل در رشته ی فیزیک شد. فاینمن فیزیکدان شوخ‌طبعی بود و از شیرین‌کاری‌های او باز کردن در گاوصندوق‌ها بود که در این کار مهارت خارق‌العاده‌ای داشت! همچنین او به خاطر توانایی‌اش در انتقال مفاهیم پیچیده‌ی فیزیک به زبان ساده به دانشجویان مشهور است.

فاینمن و نانو

فاینمن در سال1959 مقاله‌ای را درباره قابلیت‌های فناوری نانو در آینده منتشر ساخت. فاینمن درآن سال در یک مهمانی شام که توسط انجمن فیزیک آمریکا برگزار شده بود، سخنرانی کرد و ایده فناوری نانو را برای عموم مردم آشکار ساخت.

عنوان سخنرانی وی این بود «فضای زیادی در سطوح پایین وجود دارد» باوجود موقعیت‌هایی که توسط بسیاری تا آن زمان کسب‌شده بود، ریچارد. پی. فاینمن را به عنوان پایه گذار این علم می‌شناسند.

سخنرانی او شامل این مطلب بود که می‌توان تمام دایره‌المعارف بریتانیکا را بر روی یک سنجاق نگارش کرد. یعنی ابعاد آن را به اندازه 25000/1 ابعاد واقعیش کوچک کرد. او همچنین از دوتایی‌کردن اتم‌ها برای کاهش ابعاد کامپیوترها سخن گفت (در آن زمان ابعاد کامپیوترها بسیار بزرگتر از ابعاد کنونی بودند اما او احتمال می‌داد که ابعاد آنها را بتوان حتی از ابعاد کامپیوترهای کنونی نیز کوچکتر کرد) او همچنین در آن سخنرانی توسعه بیشتر فناوری نانو را پیش‌بینی نمود. وی در پایان سخنرانیش 1000 دلار برای اختراع اولین الکتروموتوری که ابعادش حداکثر 64/1اینچ مکعب باشد، پیشنهاد داد. جایزه‌ای که برای اولین کسی که بتواند ابعاد یک صفحه کتاب را به اندازه ابعاد اصلیش کوچک کند، تعیین کرد. ابعاد این صفحه کتاب می‌بایست به اندازه‌ای باشد که بتوان آن را به کمک یک میکروسکوپ الکترونی خواند. این ایده‌ها در سال‌های 1960 و 1985 تحقق یافتند و جایزه‌های آنها نیز پرداخت شد.

فاینمن در برزیل

فاینمن در سال 1951، بعد از جدا شدن از دانشگاه کُرنل و قبل از پیوستن به دانشگاه کلتک، در چارچوب یک برنامة مبادلات فرهنگی به مدت شش ماه در بریل اقامت داشته است. هدف اصلی‌اش از این سفر دنیاگردی و ماجراجویی بوده ـ چنان که جز تقویت زبان پرتقالی‌اش در جشنوارة سالانه موسیقی خیابانی در ریدوژانیرو، که رویداد مهمی در این کشور است، در یک گروه کاملاً حرفه‌ای با مهارت طبلکِ بانگو زده است. برای خالی نبودن عریضة گزارش سفرش، یک ترم هم در دانشگاه برزیل تدریس کرده است. ببینید که «آموزش عقب‌مانده» چه سابقة درازی دارد.

 

(‌ شاید شبیه ایران ) 

.... و اما آن یک ترم تدریس در برزیل و مشاهدة وضعیت آموزش در این کشور برایم تجربة خیلی جالبی بود. دانشجویانی که به‌شان درس می‌دادم بیشترشان عاقبت معلم می‌شدند چون که در آن سال‌ها در برزیل چندان امکانی برای مشاغل دیگر در اختیار فارغ‌التحصیلان رشته‌های علمی نبود. این دانشجویان قبلاً خیلی از درس‌های فیزیک را گذرانده بودند و درس من قرار بود پیشرفته‌ترین درس‌شان در الکترومغناطیس باشد ـ معادلات ماکسول و این قبیل چیزها. دانشگاه در چندین ساختمان اداری در سراسر شهر پخش بود و کلاس من در ساختمانی رو به خلیج برگزار می‌شد.

در این کلاس پدیدة خیلی عجیبی کشف کردم: گاهی سؤالی می‌کردم که دانشجوها فی‌الفور به آن جواب می دادند اما دفعة بعد که به نحوی همان سؤال را مطرح می‌کردم اصلاً نمی‌توانستند جواب بدهند ! مثلاً، یک‌‌بار که داشتم دربارة نور قطبیده صحبت می‌کردم به همه‌شان یک ورقه پولاروید دادم. پولاروید فقط نوری را عبور می‌دهد که بردار الکتریکی‌اش در جهت معینی باشد، بنابراین توضیح دادم که چطور از تاریک یا روشن بودن صفحة پولاروید می‌شود فهمید که نور در کدام جهت قطبیده است.

اول دو ورقة پولاروید را آن قدر روی هم چرخاندیم که بیشترین نور ممکن از مجموعة آنها عبور کند. از این مشاهده نتیجه گرفتیم که در این حالت راستای قطبشِ دو ورقه یکی است، یعنی نوری که از اولی عبور کرده از دومی هم عبور می‌کند. ولی وقتی از آنها پرسیدم که چطور می‌توانیم جهت مطلق قطبش یک ورقة پولاروید را فقط با استفاده از همان ورقه تعیین کنیم، هیچ کس نظری نداشت.

می‌دانستم که برای پاسخ به این سؤال باید قدری ابتکار به خرج داد، پس برای اینکه راهنمایی‌شان کرده باشم گفتم: «به نوری که آن بیرون از دریا منعکس می‌شود نگاه کنید.» باز هم هیچ کس چیزی نگفت.

بعدش پرسیدم: «هیچ‌وقت چیزی از زاویة بروستر به گوش‌تان خورده؟» «بله استاد، زاویه بروستر زاویه‌ای است که در آن نورِ بازتابیده از یک محیطِ شفاف کاملاً قطبیده است.»

خُوب، حالا این نور بازتابیده در چه راستایی قطبیده است؟

در راستای عمود بر صفحة بازتابش، استاد.

هنوز هم برایم عجیب است، آنها مثل تیر جواب این سؤال‌ها را می‌دادند. حتی این را هم می‌دانستند که تانژانت زاویة بروستر برابر با ضریب شکست محیط است. گفتم: خُوب، حالا چه می‌گویید؟

اما باز هم سکوت. هنوز هم هیچ حرفی برای گفتن نداشتند. همین چند لحظة پیش، خودشان به من گفته بودند که نور بازتابیده از یک محیط شفاف ـ مثل همین دریایی که جلوی چشم‌شان بود ـ قطبیده است؛ حتی گفته بودند که در چه راستایی قطبیده است.

بالاخره بی‌طاقت شدم و گفتم: از پشت پولاروید به دریا نگاه کنید و حالا پولاروید را کم‌کم بچرخانید.

صداشان بلند شد که: اِ، چه جالب، قطبیده است! بعد از کلی کلنجار رفتن، بالاخره به این نتیجه رسیدم که اینها همه چیز را حفظ کرده‌اند ولی معنی هیچ کدام از حفظیات‌شان را نمی‌دانند. مثلاً، وقتی می‌گویند: نوری که از یک محیط شفاف بازتابیده است، نمی‌دانند که منظور از محیط یک محیطِ مادی مثل آب است. نمی‌دانند که «جهت نور» در واقع همان جهتی است که نگاه می‌کنید تا چیزی را ببینید، و الی آخر. همه چیز را تمام و کمال «از بر» کرده بودند، ولی هیچ چیز معنی‌داری از این «معلومات»‌شان بیرون نمی‌آمد. پس همین بود که وقتی می‌پرسیدم: زاویة بروستر چیست؟ فی‌الفور، مثل کامپیوتری که این کلمات قبلاً به خوردش داده شده باشد، جواب می‌دادند؛ ولی اگر می‌گفتم «حالا به آب نگا کنید» هیچ اتفاقی نمی‌افتاد ـ چیزی با عنوان «به آب نگاه کنید» برای این کامپیوتر تعریف نشده بود!

یک روز اجازه گرفتم رفتم سر یک کلاس در دانشکدة مهندسی. درس دادنِ استاد این طوری بود که داشت ـ اگر به زبان خودمان ترجمه‌اش کنیم ـ می‌گفت: دو جسم را.... معادل می‌گوییم... اگر تحت تأثیر... گشتاورهای مساوی.... شتاب‌های مساوی بگیرند. دو جسم را معادل می‌گوییم اگر تحت گشتاورهای مساوی، شتاب‌های مساوی بگیرند. دانشجوها گوش تا گوش نشسته بودند و داشتند در واقع دیکته می‌نوشتند. استاد هر جمله‌ای را که بُریده بُریده گفته بود یک بار هم سریع و پشت سر هم تکرار می‌کرد و دانشجوها مواظب بودند تا چیزی را جا نیندازند. و بعد به همین ترتیب جمله‌های بعدی را می‌نوشتند. من توی آن کلاس تنها کسی بودم که می‌دانستم استاد دارد دربارة اجسامی با لختیِ دورانی یکسان صحبت می‌کند، که البته فهمیدنش با این جور عبارت‌ها آسان هم نبود.

نمی‌فهمیدم که دانشجوها چطور ممکن است از این حرف‌ها چیزی یاد بگیرند. درس راجع به لختی دورانی بود اما هیچ صحبتی از این نبود که مثلاً باز کردن دری که پشتش وزنة سنگینی گذاشته باشند چقدر سخت است، ولی اگر جای وزنه خیلی نزدیک به لولای در باشد چقدر آسان!

بعد از کلاس، با یکی از دانشجوها صحبت کردم: این جزوه‌ای که نوشتی به چه دردت می‌خورد؟

خُوب، می‌خوانمش. باید امتحان بدهیم.

فکر می‌کنی امتحان‌تان چه جوری است؟

خیلی آسان، می‌توانم یکی از سؤال‌ها را از همین الان برای‌تان بگویم.

آن وقت نگاهی به دفترچه‌اش کرد و گفت: چه وقتی دو جسم معادل‌اند؟ جوابش هم این است که دو جسم را معادل می‌گوییم اگر تحت گشتاورهای مساوی شتاب‌های مساوی کسب کنند.

خُب، می‌بینید که اینها می‌توانند در امتحان هم قبول بشوند، می‌توانند همة این خزعبلات را «یاد بگیرند» ولی هیچ چیز جز همان حفظیات حالی‌شان نباشد.

یک بار هم رفتم سر جلسة امتحانِ ورودی دانشکدة مهندسی. این امتحان شفاهی بود و من اجازه داشتم گوش کنم. یکی از داوطلب‌ها معرکه بود؛ به همة سؤال‌ها خیلی قشنگ جواب می‌داد. ازش پرسیدند دیامغناطیس چیست و او به طور کامل جواب داد. آن وقت پرسیدند: وقتی نور به طور مورب از محیطی با ضریب شکست معلوم و ضخامت معلوم عبور می‌کند چه اتفاقی برایش می‌افتد؟

پرتو نور به موازاتِ خودش جا‌به‌جا می‌شود.

چقدر جابه‌جا می‌شود؟

 

نمی‌دانم، ولی می‌توانم حساب کنم. و حسابش هم کرد. شاگرد خیلی خوبی بود، ولی من هم کم‌کم داشتم به اوضاع بدگمان می‌شدم.

 

بعد از امتحان رفتم پیش این جوانِ تیزهوش و برایش توضیح دادم که از آمریکا آمده‌ام و می‌خواهم چند تا سؤال ازش بپرسم که به هیچ وجه در نتیجة امتحانش تأثیری ندارد. اولین سؤالم این بود که «می‌توانی برای مادة مغناطیسی چند تا مثال برایم بزنی؟»

نخیر.

بعد پرسیدم: فرض کن این کتاب از جنس شیشه است و من دارم از توی آن به یک چیزی روی این میز نگاه می‌کنم. حالا اگر من این کتاب را کمی به طرف خودم کج کنم چه اتفاقی برای تصویر می‌افتد؟

تصویر منحرف می‌شود؛ به اندازة دو برابر زاویه‌ای که کتاب را چرخانده‌اید.

گفتم: فکر نمی‌کنی با آینه قاطی کرده باشی؟

نه استاد.

این جوان همین چند دقیقه پیش در امتحان گفته بود که نور به موازات خوش جابه‌جا می‌شود و بنابراین تصویر قدری به یک طرف منتقل می‌شود؛ حتی حساب کرده بود که چقدر منتقل می‌شود. اما حالا نمی‌فهمید که یک تکه شیشه هم ماده‌ای با ضریب شکست است و تشخیص نمی‌داد که سؤال من هم همانی است که در امتحان جوابش را داده است.

در دانشکدة مهندسی درس روش‌های ریاضی در فیزیک و مهندسی را هم تدریس کردم. سعی کردم به‌شان یاد بدهم که چطور می‌شود مسائل را با روش آزمون و خطا حل کرد. این چیزی است که دانشجویان معمولاً یاد نمی‌گیرند، و بنابراین من کار را با مثال‌های ساده‌ای از حساب شروع کردم تا روش را توضیح بدهم. برایم عجیب بود که از حدود هشتاد نفر دانشجو فقط هشت نفر اولین تکلیف را تحویل دادند. برای‌شان سخنرانی آتشینی کردم در این باره که باید خودشان عملاً با مسائل کلنجار بروند نه این که فقط لم بدهند و تماشا کنند که من چه جوری حل می‌کنم.

 

بعد از آن جلسه چند تا از دانشجوها به نمایندگی بقیة کلاس به دفترم آمدند و گفتند که من از زمینة تحصیلی‌شان بی‌خبرم و معلومات‌شان را دست کم گرفته‌ام؛ که می‌توانند درس را بدون حل مسئله هم یاد بگیرند؛ که قبلاً  به قدر کافی ریاضیات خوانده‌اند؛ که خلاصه سطح مطالبی که من می‌گویم برای‌شان پایین است.

 

به هر حال درس را ادامه دادم، اما به مطالب سطح بالاتر و سخت‌تر هم که رسیدیم باز هم دریغ از یک مسئله که کسی حل کند و بیاورد. و البته علتش برای من معلوم بود: نمی‌توانستند حل کنند.

چیز دیگری هم که هیچ وقت نتوانستم به آن وادارشان کنم سؤال کردن بود. سرانجام یکی‌شان برایم توضیح داد که: اگر من موقع درس از شما سؤالی بپرسم، بعد از کلاس همه می‌ریزند سرم که چرا وقت کلاس را تلف می‌کنی؟ ما داریم زحمت می‌کشیم یک چیزی یاد بگیریم، و تو با این سؤال کردنت نمی‌گذاری...

سال تحصیلی که تمام شد، دانشجوها ازم خواستند که برای‌شان از احساسی که از تدریس در برزیل داشته‌ام حرف بزنم. گفتند که علاوه بر دانشجوها، استادهای دانشگاه و چند تا از مقامات دولتی هم به این سخنرانی خواهند آمد. ازشان قول گرفتم که بتوانم هر چه دلم خواست بگویم. گفتند: البته که می‌توانید. اینجا یک کشور آزاد است.

روز موعود، یک جلد کتاب درسی فیزیکی عمومی‌ای را که آنجا در سال اول کالج تدریس می‌شد زیر بغل زدم و به تالار سخنرانی رفتم. تصورشان این بود که این کتاب ، کتاب خیلی خوبی است، چون که مثلاً با حروفِ متنوع چاپ شده بود ـ چیزهایی خیلی مهم با حروف سیاه بزرگ محض حفظ کردن، و مطالب کم‌اهمیت‌تر با حروف نازک‌تر و کوچک‌تر، و از این قبیل چیزها.

همان دمِ در یکی گفت: چیز بدی که از این کتاب نمی‌خواهید بگویید، نه؟ مؤلف کتاب هم توی جمعیت است، و همه فکر می‌کنند که این کتاب کتابِ درسی خوبی است.

قول‌شان را یادآوری کردم....

تالار کاملاً پر بود. در شروع حرف‌هایم گفتم که علم در واقع درک رفتار طبیعت است. بعد پرسیدم: چرا آموزش علوم اهیمت دارد؟ واضح است که هیچ کشوری نمی‌تواند خودش را متمدن حساب کند مگر این‌که... وِر وِر وِر وِر. همه داشتند سر تکان می‌دادند، چون که من داشتم همان حرف‌هایی را می‌زدم که می‌دانستم قبولش دارند.

آن وقت ادامه دادم که «اینها البته همه‌اش مزخرفات است. برای این که اصلاً چرا ما باید فکر کنیم که لازم است از کشور دیگری عقب نیفتیم؟ لابد باید یک دلیلِ خوب داشته باشد، یک دلیلِ معقول ـ نه صرفاً به این دلیل که کشورهای دیگر هم همین فکر را می‌کنند.» بعدش از فواید علم صحبت کردم و از سهمی که در بهبود اوضاعِ بشر دارد، و از این قبیل افاضات ـ راستش، یک کمی سربه‌سرشان گذاشتم.

بعد گفتم: هدف اصلی‌ام از این حرف‌ها این است که نشان‌تان بدهم در برزیل اصلاً علم آموزش داده نمی‌شود! دیدم که چه ولوله‌ای دارد در جمعیت به پا می‌شود.

به‌شان گفتم که یکی از اولین چیزهایی که در برزیل بر من تأثیر گذاشت دیدن بچه‌های دبستانی در کتاب‌فروشی‌ها بود که داشتند کتاب‌های مربوط به فیزیک می‌خریدند. این همه بچه دارند در برزیل فیزیک می‌خوانند، و این مطالعه را خیلی زودتر از بچه‌های امریکایی شروع می‌کنند. آن وقت خیلی عجیب است که شما چندان فیزیکدانی در این کشور پیدا نمی‌کنید ـ چرا چنین است؟  این همه زحمت و فعالیت این همه کودک هیچ حاصلی ندارد.

بعد برای‌شان آن محققِ یونانی را مثال زدم، که عاشق زبان یونانی بود و متأسف از این که در کشورِ خودش زیاد نستند جوان‌هایی که زبان یونانی می‌خوانند. یک وقتی می‌رود به یک کشور دیگر و بسیار مشعوف می‌شود وقتی می‌بیند آنجا همه دارند یونانی می‌خوانند، حتی بچه‌های دبستانی. می‌رود به جلسة امتحان دانشجویی که می‌خواهد مدرک زبانِ یونانی‌اش را بگیرد، و از او می‌پرسد، «نظر سقراط دربارة رابطه میان حقیقت و زیبایی چه بود؟» و دانشجو نمی‌تواند جواب بدهد. باز می‌پرسد، «در سمپوزیوم سوم سقراط به افلاطون چه گفت؟» این گُل از گُل دانشجو وا می‌شود و بلافاصله مثل تیر جواب می‌دهد ـ کلمه به کلمة چیزهایی را که سقراط گفته بود، به زبان یونانی فصیح ، بیان می‌کند.

اما چیزی که سقراط در سمپوزیوم سوم گفته بود همان رابطة میان حقیقت و زیبایی بود!

چیزی که این محقق کشف می‌کند این است که شاگردها در کشورِ دیگر برای یاد گرفتنِ یونانی اولش تلفظ کردن حرف‌ها، بعد تلفظ کردن کلمه‌ها، و بعد هم تلفظ کردن جمله‌ها و پاراگراف‌ها را یاد می‌گیرند. می‌توانند کلمه به کلمه عین گفته‌های سقراط را از حفظ تکرار کنند، غافل از این که این الفاظِ یونانی در واقع یک معنایی هم دارند. در نظر شاگردها همة این‌ها صرفاً اصواتِ ساختگی‌اند. هیچ وقت کسی این الفاظ را برای‌شان به کلمات و عباراتِ مفهوم ترجمه نکرده است.

گفتم: من وقتی علم یاد دادن شما به بچه‌های مردم را در برزیل می‌بینم یاد همین چیزهایی که تعریف کردم می‌افتم. (ولولة عظیم در جمیعت!)

بعد آن کتاب فیزیک مقدماتی را که کتاب درسی‌شان بود بالا گرفتم و گفتم که در هیچ جای این کتاب هیچ نتیجة تجربی ذکر نشده، جز یک جا که توپی روی سطح شیبداری می‌غلتد، و می‌خواهد نشان بدهد که توپ بعد از یک ثانیه، دو ثانیه، و غیره به کجا رسیده. مقادیری که برای مسافت‌ها نوشته شده‌اند «خطا» دارند ـ یعنی اگر به آنها توجه کنید می‌بینید که از آزمایش به دست آمده‌اند، چون که این عددها کمی کمتر یا کمی بیشتر از مقادیر نظری‌اند. در کتاب حتی از لزوم خطاهای تجربی هم صحبت شده ـ که البته هیچ اشکالی ندارد. مشکل اینجاست که وقتی با این مقادیر شتاب حرکت را محاسبه می‌کنید به  همان جواب درست برای حرکت ذره می‌رسید. اما توپی که از سطح شیبدار پایین می‌غلتد، عملاً لختی دورانی دارد و برای دورانش هم نیازمند انرژی است. به همین علت، اگر آزمایش را عملاً انجام بدهید، می‌بینید شتابی که توپ می‌گیرد، به خاطر همین انرژی اضافی‌ای که صرف دوران می‌شود، تنها پنج هفتمِ شتاب نظری ذره‌ای است که روی سطح شیبدارِ صاف به پایین می‌لغزد. پس «نتایج» تجربی این یک دانه مورد هم حاصل از یک آزمایش جعلی است. معلوم است که هیچ کس این توپ را نغلتانده، چون اگر غلتانده بود هیچ وقت چنین نتایجی به دست نمی‌آورد!

به‌شان گفتم که یک چیز دیگر هم دستگیرم شد. اگر همین‌طور شانسی کتاب را باز کنم و جملات توی صفحه‌ای را که آمده است بخوانم، آن‌وقت می‌توانم نشان‌تان بدهم که مشکل چیست ـ که اینها علم نیست، و صرفاً برای حفظ کردن است. بنابراین شجاعتش را دارم که همین حالا، جلوی چشم همه شماهایی که اینجا نشسته‌اید، انگشتم را الله بختکی توی صفحات فرو ببرم و همان جایی را که آمده است برای‌تان بخوانم تا ببینید چه خبر است.

همین کار را هم کردم، و مطلب آن صفحه را بلند خواندم: درخششِ اصطکاکی: درخشش اصطکاکی نوری است که هنگام خرد شدن بلورها گسیل می‌شود....

آن وقت گفتم: خُوب حالا شما به این می‌گویید علم؟ نخیر! این فقط معنی کردن یک کلمه برحسب کلمه‌های دیگر است. هیچ چیزی دربارة طبیعت گفته نشده است ـ چه بلورهایی موقع خُرد شدن نور تولید می‌کنند؟ اصلاً چرا نور تولید می‌کنند؟ تا حالا دیده‌اید که دانشجویی رفته باشد خانه‌اش این پدیده را آزمایش کرده باشد؟ حتماً ندیده‌اید ـ چون با این اوضاع اصلاً نمی‌تواند که چنین کاری بکند. اما اگر به جای این حرف‌ها مثلا نوشته شده بود که «اگر یک تکه قند را توی تاریکی با قندشکن خرد کنید، می‌توانید ببینید که نورِ تقریباً آبی رنگی تولید می‌شود، و این پدیده در بعضی از بلورهای دیگر هم اتفاق می‌افتد. علتش را هنوز کسی نمی‌داند، اما اسمش درخششِ اصطکاکی است»، در این صورت حتماً یک عده‌ای می‌روند پدیده را امتحانش می‌کنند و در واقع تجربه‌ای از طبیعت به دست می‌آورند.

من برای نشان دادنِ اوضاع کتاب از این مثال استفاده کردم، ولی در واقع هیچ فرقی نمی‌کرد که انگشتم را روی کدام صفحه بگذارم؛ همه جایش همین طوری بود.

دست آخر هم گفتم که من نمی‌توانم بفهمم که چطور ممکن است کسی در چنین نظامی چیزی یاد بگیرد؟ در سیستم خودزایی که در آن افرادی درس‌هایی را می‌گذرانند و به افراد دیگری یاد می‌دهند که درس‌هایی بگذرانند، اما هیچ کس چیزی سرش نمی‌شود، ادامه دادم: ولی شاید هم در اشتباه باشم؛ دو تا از شاگردان کلاسم نتایج خیلی خوبی گرفتند، و یکی از فیزیکدان‌هایی که این‌جا می‌شناسم درسش را تا آخر در برزیل خوانده است. پس لابد باید برای بعضی‌ها ممکن بوده باشد که در این نظام، با تمام اشکالاتش، پیشرفت کنند.»

بعد از تمام شدن حرف‌هایم، رئیس بخش آموزش از جایش بلند شد و گفت: «آقای قاینمن به ما چیزهایی گفت که شنیدنش برای‌مان خیلی سخت بود، اما معلوم است که او عاشق علم است و انتقادش هم صمیمانه است. بنابراین فکر می‌کنم که باید به حرفش گوش کنیم. من وقتی به این سخنرانی آمدم می‌دانستم که نظام آموزشی ما بیمار است، اما حالا فهمیدم که بیماری‌اش سرطان است» ـ و نشست.

بعد از شنیدن حرف‌های رئیس بقیه هم دل و جرأت پیدا کردند که ابرازِ نظر کنند و هیجان شدیدی به پا شد. هر کسی بلند می‌شد و پیشنهادی می‌کرد. دانشجوها دور هم جمع شدند و کمیته‌هایی برای تکثیر متن سخنرانی‌ها و کارهای دیگری از این قبیل تشکیل دادند.

بعد اتفاقی افتاد که کاملاً برایم غیرمنتظره بود. دانشجویی بلند شد و گفت «من یکی از دو دانشجویی هستم که دکتر فایمن در آخر صحبت‌هاشان اشاره کردند. می‌خواستم بگویم که من در برزیل درس نخوانده‌ام، در آلمان درس خوانده‌ام و تازه امسال به برزیل آمده‌ام.»

آن یکی دانشجویی هم که خوب امتحان داده بود یک چیزهای مشابهی گفت. آن استادی هم که مثال زده بودم بلند شد و گفت: درس خواندن من در برزیل مقارن با سال‌های جنگ بود ـ دورانی که همة استادها دانشگاه را ترک کرده بودند ـ و به همیت علت خوشبختانه من همه چیز را تنهایی پیش خودم خواندم. بنابراین واقعش این است که از نظام آموزشی برزیل مستفیض نشده‌ام.»

انتظارِ این یکی را نداشتم. می‌دانستم که نظامِ آموزشی بدی است، و حالا می‌دیدم که خیلی بد است ـ وحشتناک است.

برزیل رفتنِ من در چارچوب طرحی بود که دولت آمریکا منابع مالی‌اش را تأمین می‌کرد. بنابراین، وقتی برگشتم، وزارت امور خارجه ازم خواست گزارشی از سفرم بنویسم. من هم کلیات و مطالب مهم‌تر از سخنرانی‌ام در برزیل را برای‌شان نوشتم. بعدها از جایی شنیدم که در وزارت خارجه‌ یکی‌شان گفته بود : «وقتی یک آدم ساده‌لوح و خطرناک را بفرستی برزیل همین می‌شود دیگر؛ مردک احمق! فقط بلد است دردسر درست کند. اصلاً نمی‌فهمد چه مشکلاتی هست». کاملاً برعکس! به گمانِ من این یارو وزارت خارجه‌ای خودش ساده‌لوح بوده که خیال می‌کرده هر جایی به اسم دانشگاه، با فهرستی از رشته‌ها و درس‌ها و غیره، واقعاً دانشگاه است.

 

خاطرات فایمن در برزیل / ترجمة محمدرضا بهاری

 

 

- ۱۳٩٢/٥/٢٦

آدولف هیتلر، مردود.

اعلام نتیجه همان اثر را داشت که ضربۀ خط کش فلزی روی دست کودک.

 آدولف هیتلر، مردود.

پرده ی آهنین. تمام شد. دیگر راه عبوری نیست، برو بگذار باد بیاد. بیرون.

هیتلر نظری به اطراف افکند. ده ها نوجوان، گوشها به رنگ خون، چانه ها منقبض، تن ها کشیده و روی نوک انگشتان پا، زیربغلها خیس از اضطراب، به نگهبانی گوش می دادند که سرنوشت آنان را از درون پوشه ای بیرون می کشید. هیچ کس توجهی به او نداشت. هیچ کسی متوجه عظمت کلامِ اعلام شده نبود؛ نزول فاجعه در سالن مدرسه ی عالی هنرهای زیبا، ترکشی که کائنات را لرزاند: آدولف هیتلر مردود شده.

در مقابل بی تفاوتی این جمع، هیتلر به شک افتاد که آیا درست شنیده است. من عذاب می کشم. شمشیری سرد به سینه ام فرو رفته، درونم را می درد، خون از پیکر من جاری ست و حتا یک نفر هم متوجه این امر نیست؟ هیچکس بدبختی آوارشده در وجود من را نمی بیند؟ با این همه فشار، آیا روی این کره ی خاکی من تنهاترینم؟ آیا همه ساکنان یک جهانیم؟

نگهبان خواندن نتایج را به پایان برده بود...آدولف هیتلر، مردود ....سال گذشته، باز هم همین عبارت هولناک را تکرار کرده بود. ولی پارسال، چنین اثر وخیمی نداشت. هیتلر، زحمت زیادی نکشیده بود؛ اولین بار بود که در امتحان شرکت می کرد. در حالی که امروز، این عبارت در حکم نابودی و فنا بود: بیش از دو بارحق شرکت در این امتحان را نداشت.

هیتلر از نگهبان، که حالا دیگر با بقیه ی مشغول شوخی و خنده بود، چشم برنمیداشت. بلوزی خاکستری، حدوداً سی ساله، از نظر هیتلرکه فقط نوزده سال داشت؛ پیرمرد. برای آن ها روزی عادی بود، روزی دیگر، روزی که به پایان رساندن آن توجیهی برای دریافتِ حقوق آخر ماه بود. برای هیتلر اما، این روز، پایان دوران کودکی اش بود؛ آخرین روزی که او هنوز می توانست بپذیرد شاید رؤیا و واقعیت با یک دیگر هم سان و هم ساز شوند.

تنها هیتلر آن جا مانده بود، بی حرکت، بی حس و برافروخته. یک باره نگاهی از بیرون به خود انداخت، مثل شخصیت یک رمان: سال هاست که پدرش مرده است، مادرش را هم زمستان گذشته از دست داد، تنها صد کورون در جیب، سه پیراهن و یک مجموعه ی کامل از آثار نیچه در چمدان دارد؛ فقر و سرما بر در ایستاده اند، و همین چند لحظه پیش او را از داشتن یک حرفه نیز محروم نمودند. اندوخته اش چیست؟ هیچ.

پیکری استخوانی، پاهایی بزرگ و دستانی کوچک. دوستی که هرگز جرأت نخواهد داشت از ناکامی اش با او بگوید، از بس که نزد او لاف زده بود. استفانی، نامزدی که هرازچندی برایش نامه ای می نویسد بدون این که هرگز جوابی دریافت کند. هیتلر خود را در وضعیتی ترحم برانگیز می دید، احساسی که تمایل نداشت هیچگاه در کسی برانگیزاند.

نگهبانان به نوجوان گریان نزدیک شدند. او را به نوشیدن یک فنجان شیرکاکائو در اتاق نگهبانی دعوت کردند. مرد جوان تمکین کرد اما در سکوت هم چنان به اشک ریختن ادامه داد.

بیرون آفتابی گرم در پهنه ی آسمان آبی، صاف و پُراز پرنده می درخشید. هیتلر به این نمایش طبیعت خیره شده بود و نمی توانست درک کند. نه انسان و نه طبیعت؟ آیا هیچ کس در کشیدن بار این زجر جانکاه با من هم صدا نمی شود؟ هیتلر شیرکاکائو را نوشید، مؤدبانه از نگهبانان سپاس گزاری کرد و تصمیم به رفتن گرفت. این ابراز هم دردی نیز مایه ی دلداریش نشده بود؛ مثل همه ی رفتارهای انسانی، واکنشی است عمومی و استوار بر معیارهایی مشخص: ارزش ها. تنها متوجه شخص او هم نیست، هیچ ارزشی ندارد. مدرسه ی عالی هنرهای زیبا را با گام های کوتاه و شانه هایی آویزان ترک کرد، رفت که لابه لای مردمِ وین گم شود. این شهر جادویی، پُرشور، پُرنقش ونگار و شکوهمند، صحنه ی آمال و آرزوهایش؛ حالا قابِ تنگِ ناکامی های او شده بود. آیا باز هم به این شهر عشق خواهد ورزید؟ آیا باز هم خود را خواهد ستود؟

آن چه که در روز 8 اکتبر 1908 گذشت. هیئتی از داوران متشکل از نقاش، حکاک، نقشه کش و آرشیتکت، بدون هیچ تردیدی، رأی خود را در مورد این جوان اعلام نموده بودند. پرداختِ ناشیانه، ترکیبِ مغشوش، بی اطلاعی از تکنیک، تخیلی پیش پاافتاده و سطحی. این کار تنها یک دقیقه از وقتشان را گرفته بود و بدون هیچ عذاب وجدانی اعلام کردند: این آدولف هیتلر فاقد آینده است.

چه اتفاقی می افتاد اگر که مدرسه ی عالی هنرهای زیبا تصمیمی متفاوت گرفته بود. چه می شد اگر در آن لحظه ی خاص، هیئت داوران آدولف هیتلر را می پذیرفت؟ این دقیقه می توانست مسیر یک زندگی را تغییر دهد، اما به همین روال می توانست جهان را به سمتی متفاوت هدایت کند. قرن بیستم بدون نازیسم چه گونه می بود؟ آیا جنگ دوم جهانی به وقوع می پیوست؟ آیا پنجاه وپنج میلیون انسان، از جمله شش میلیون یهودی، در جهانی که آدولف هیتلر تنها یک نقاش بود، کشته می شدند؟

 

پ.ن : سهم دیگری / لحظه هایی که مسیر تاریخ جهان را تغییر داد / اریک امانوئل اشمیت 

- ۱۳٩٢/٥/٢۳

- اسکار چی میشد به خدا نامه می نوشتی؟

- هه، شما دیگه نه مامان صورتی .

-  چرا من نه ؟

- شما نه ، فکر می کردم دروغگو نیستین.

-  من به تو دروغ نمیگم.

- برای چی با من از خدا صحبت میکنین؟ داستان بابانوئل رو برام تعریف کردن . یه بار کافیه.

- اسکار بابانوئل هیچ ربطی به خدا نداره .

- چرا داره، هر دو زورکی تو کله فرو می رن.

- می تونی تجسم کنی که من ، یه کچ کار قدیمی ، که از 165 مسابقه 160 تاشو برنده شدم و 43 تاشو هم ناک اوت کردم ، من ، خفه کنندۀ لانگدوک بتونم بابانوئل رو باور کنم ؟

- نه

- خب. بابانوئل رو باور ندارم اما خدا رو چرا.

-  اینجوری دقیقا همه چی عوض میشه ... چرا به خدا نامه بنویسم ؟

-  خودتو کم تر تنها احساس می کنی.

- کم تر تنها! با کسی که وجود ندار؟

- به وجودش بیار

-  هر بار که باورش کنی کمی بیشتر وجود خواهد داشت ،اگه اصرار و پایداری کنی کاملا  وجود خواهد داشت

- چی می تونم براش بنویسم ؟

-  هرچی که دلت بخواد . چیزایی که به کسی نمی گی . فکرایی که وزن دارند  و رسوب میکن. سنگین و بی حرکتت می کنن. جای فکرای تازه تو میگیرن و فاسدت میکنن. اگه حرف نزنی تبدیل به یه زباله دونی از فکرای کهنه می شی

- بسیار خوب

-  بعدم این که ، می تونی هر روز از خدا یه چیز بخوای، یادت باشه فقط یکی

-  مامان صورتی، خدای شما هیچ و پوچه، علاء الدین از غول چراغ جادو، حقِ سه تا آرزو داشت.

-  یه آرزو در روز بهتر از سه تا آرزو تو همۀ زندگی ، نه ؟

- باشه ، پس می تونم همه چی ازش بخوام ؟ اسباب بازی و آبنبات ، ماشین ؟

-  نه اسکار، خدا بابانوئل نیست ، از خدا فقط میتونی چیزای ذهنی و روحی بخوای

-  مثلا؟

- مثلا شهامت، صبر ، روشن دلی.

-  خوب فهمیدم

-  و همین طور می تونی لطفِ خدا رو برای دیگران هم آرزو کنی.

-  مامان صورتی، یه آرزو در روز ، بی شوخی، اول برای خودم نگه می دارم.

- خدایا بفرما، به مناسبت ِ این اولین نامه ، کمی از وضع زندگی ام را در این جا  ،بیمارستان ، نشانت دادم  ،مرا مثل مانعی در پزشکی می بینند. دوست دارم که برایم روشن کنی آیا من خوب خواهم شد ؟ جوابم را بده . آره یا نه. خیلی سخت و پیچیده نیست. آره یا نه؟ کلمه های بد و بیهوده را خط بزن

- تا فردا، اسکار . می بوسمت

 

پ.ن :‌ اسکار و خانم صورتی / اریک امانوئل اشمیت / ترجمه مهتاب صبوری 

 

دانلود 

 

 

- ۱۳٩٢/٥/٢۳

- مامان صورتی ،‌به نظرم می رسه که هیچ کس به من نمی گه که دارم می میرم. نگاهم می کند. آیا حالت و رفتارِ او هم مثل دیگران خواهد بود؟

- خواهش می کنم خفه کنندۀ لانگدوک، دندون رو جگر بذار و خوب گوش کن . اسکار برای چی میخوای چیزی رو که می دونی بهت بگن؟

اوه پس او هم شنیده است.

- مامان صورتی به نظرم این بیمارستان اونی که بایست باشه نیس. مگه بیمارستان جایی نیس که آدما میان تا حالشون خوب بشه. در حالی که این جا برا مردن هم میان. 

- حق با توئه اسکار، فکر می کنم همین اشتباه رو هم برا زندگی می کنیم . ما فراموش میکنیم که زندگی شکستنی و گذراست. همه تظاهر می کنیم که انگار همیشگی هستیم 

 

پ.ن : اسکار و خانم صورتی / اریک امانوئل اشمیت / ترجمه مهتاب صبوری 

- ۱۳٩٢/٥/٢۳

خدای عزیز ،

اسم من اسکار است، ده سال دارم. من گربه ، سگ و خانه را آتش زدم ( فکر کنم که حتی ماهی قرمزها را هم کباب کرده ام ) و این اولین نامه ای است که برایت می نویسم. چون تا حالا به خاطر درس و مشق وقتش را نداشتم. 

قبل از هر چیز بگم که من از نوشتن وحشت دارم. مگر این که مجبور باشم. چون که نوشتن دسته گٌل است. منگوله است، لبخند و روبان و غیره است. نوشتن چیزی نیست جز چاخان که رنگ و لعاب می زند و خوشگل میکند. چاخان و شامورتی بازی بزرگترهاست. 

دلیل میخواهی؟ بفرما مثلا همین شروعِ نامۀ من " اسم من اسکار است، ده سال دارم. من گربه ، سگ و خانه را آتش زدم ( فکر کنم که حتی ماهی قرمزها را هم کباب کرده ام ) و این اولین نامه ای است که برایت می نویسم. چون تا حالا به خاطر درس و مشق وقتش را نداشتم" 

می توانستم به جای این ها بنویسم : " مرا کله تخم مرغی صدا می کنند، هفت ساله به نظر می رسم و به خاطر سرطانم در بیمارستان بستریم و هیچ وقت هم با تو حرفی نداشتم چون که حتی باور ندارم تو وجود داری" 

اگر این جوری بنویسم خیلی بد می شود و تو کمتر به من محل می گذاری، در حالیکه احتیاج دارم که تو به من توجه کنی ...

 

پ.ن : اسکار و خانم صورتی/ اریک امانوئل اشمیت/ ترجمه: مهتاب صورتی 

- ۱۳٩٢/٥/٢٢

بگذار خداوند ما را با فرمان های شخصی که به هیچ کدام مان نداده ،‌ رهین منتش کند ! اگر میلی داشتی این نامه را بخوانی و خواندی -خدای عزیز -  مطمئن باش که می دانم چه می گویم ! 

اصلا لازم نیست روی سرنوشتم عسل بپاشی و شیرینش کنی! با فرمانهای خوشحال کننده و شخصی و میان برهان معرکه ، رهین منتت نکن ! 

از من نخواه که به سازمان های مخصوص برگزیدگان فانی که به روی همه باز نیست، ملحق بشوم !...

 

پ.ن : شانزدهم هپ ورث، 1924 / جی دی سلینجر / ترجمه علی شیعه علی 

- ۱۳٩٢/٥/٢۱

با غلبه بر کشمکش درونی ،‌ روحتان در نبرد نهایی با ذهنتان پیروز می شود . 

 

پ.ن : نمایش قدرت / سوزان گریک 

- ۱۳٩٢/٥/٢۱

  از وقتی مجتبی کار درست و حسابی پیدا نکرده، حمام های دو، سه دقیقه ای من بیشتر طول می کشد، اینقدر که با سنگ پای سیاه و نسبتا مخروطی شکل مرغوبی که از بازار روبه روی دادسرا خریده ام مشغول سابیدن کف دست هایم می شوم. مجتبی وقتی دید کاری مرتبط با رشته اش پیدا نمی کند، افتاد دنبال موضوعات و پدیده هایی که مردم بیشتر به آنها علاقه دارند، چون روش تحقیق بلد بود و حوزه کتاب و نشر را می شناخت رفت سراغ تحقیق در مورد کتاب هایی که مردم بیشتر می خوانند، نتیجه اش این شد که بیشترین چاپ و تجدیدچاپ مربوط به کتاب های طالع بینی و تعبیرخواب و کف بینی است. مجموعه کتاب های این حوزه را خرید، به اندازه دو ترم فشرده هر روز و هرشب ترجمه کرد و خواند و تحقیق کرد. مجبتی، دکترای علوم سیاسی دارد، در دوره لیسانس اول شده، در فوق لیسانس رتبه دوم داشته و در دکترا هم بین هم دوره ای هایش شاگرد اول بوده. در طول دوران تحصیل هم چندتایی کتاب ترجمه کرده و جایزه برده، خدا به دادش رسید وقتی برای استخدام سراغ وزارتخانه های مرتبط با رشته اش رفت، آنقدر دیپلمه و فوق دیپلم و مهندس و پزشک و دکترای راه و ساختمان و معماری در حوزه های سیاسی و بین المللی مشغول کار شبانه روزی و ارایه تز و آنتی تز بودند که هیچ کاری برایش نداشتند. چرا خدا به دادش رسید؟ خب با این اوضاع واحوال که کسی چیزی گردن نمی گیرد، می آمدند و می گشتند مرتبط ترین مدرک تحصیلی با حوزه کاری را پیدا می کردند و آن وقت، همان نیم درصد سوءمدیریت، شاید هم کمتر، را می انداختند گردن مجتبی. کف دستم را می بیند، از نقطه ای بالای کف دست، دو خطی که شکل هشت فارسی درست کرده اند به هم رسیده اند و متصل به هم رفته اند تا بالا. می گوید این خط ها که به هم وصل شده اند نشانه وابستگی به خانواده و دوستان است، کف دست خودش هم همین طوری است، از نقطه ای تقریبا وسط دستش خط ها به هم رسیده اند، یعنی که خیلی وابسته است. از روزی که کف دستم را دیده حمام هایم بیشتر طول می کشد، چندتایی سنگ پای مرغوب قزوینی از بازار خریده ام، با وجود اینکه قیمت چینی اش خیلی کمتر بود بیشتر هزینه کردم تا خط های انتهای هشت فارسی کف دستم بهتر پاک شود، تا بلکه وابستگی و دلبستگی که این خط ها نگه داشته اند از بین برود. دیشب سنگ پا را با چکش تکه تکه کردم، به مجتبی که نمی توانستم چیزی بگویم. بعد از اینکه من نیمی از خط های کف دستم را تراشیده ام می گوید نتیجه آخرین تحقیقات هندی ها که دیروز به دستش رسیده نشان می دهد که این خط های به هم پیوسته انتهای هشت کف دست، نشانه این است که صاحب آنها به مقامات بالامی رسد. حالانه وابستگی به کسی برایم مانده نه به مقامات بالامی رسم! بلکه حداقل این روزها یک کاری برای مجتبی پیدا شود. 


آدم ها/ شهاب طباطبایی / روزنامه شرق .شماره 1804

- ۱۳٩٢/٥/٢۱

- خوبید؟ 
    - ای... امروز حال غریبی دارم. می دانی که آدمی است دیگر؛ از خودش می پرسد کیستم؟ آمدنم بهر چه بود. به قول آقای «چکناواریان»؛ شاید حکمت آمدنم این بود که نابینایی را از این سر خیابان به آن سر ببرم. او در مورد خودش می گفت ولی من چه... از قضا دو، سه ساعت پیش اتفاقی افتاد که خیلی دلم می خواست راجع به آن صحبت کنم؛ از جلوی دانشگاه می گذشتم؛ رفته بودم برای «یکلیا» کتاب درسی بخرم. دخترخانمی توجهم را جلب کرد. ویژ گی خاصی نداشت. میکروفن در دستش بود و داشت با مردم مصاحبه می کرد. من از دور توجهم جلب شد. ابتدا خواستم از گوشه ای عبور کنم. می دانید که اینجور مواقع آدم دلش نمی خواهد دیده شود؛ ولی ایستادم. با آدم ها حرف می زد. سرش گرم کار خودش بود. به هیچ چیز دیگر توجه نداشت. انگار امروز صبح از خانه بیرون آمده بود که فقط همان کار را انجام دهد. آرام در پیاده رو شلوغ ایستاده بود و مردم را دعوت به مصاحبه می کرد. شاید این آرامش غریبش توجه مرا جلب کرد. از خودم تعجب می کنم. رفتم جلو و به شوخی گفتم: «با پیرزن ها مصاحبه می کنید.» گفت: «سواد دارید؟» به شوخی گفتم: «در حد اکابر.» گفت: «موضوع صحبت ما خاقانی است.» فکر می کنم 10دقیقه بی وقفه درباره قصاید خاقانی صحبت کردم. دختر خنده اش گرفته بود. گفتم: «چرا می خندید.» گفت: «می شود سوال اولتان را دوباره تکرار کنید که ما ضبط کنیم؛ اینکه با پیرزن ها هم مصاحبه می کنیم؟» چه بگویم... هر وقت از جلوی دانشگاه رد می شوم یاد خودم می افتم که دختر جوانی بودم و در دانشکده ادبیات درس می خواندم؛ اغلب چشم هایم پر اشک می شود... بگذریم داشتم می گفتم... کجا بودم؟ آهان – پرسیدی خوبم – نه! به قول «ریلکه» همه ما به طرز وصف ناپذیری تنهاییم.در واقع همه عمر همین کار را کرده ام. یک روز برای «ماهدخت» که سوئد است باقلوا و قطاب می خرم و پست می کنم. یک روز به سفارش نوه ام کتاب درسی باید پیدا کنم. پریروز برای دمپایی که «شهرزاد» سفارش داده بود تا بازار تجریش رفتم. زن های فامیل غبطه می خورند می گویند: «خوش به حالت دوروبرت شلوغ است.» اما من در واقع در خیابان های شلوغ تنهایی خودم را پنهان می کنم... صدایی نمی آید قطع شد؟ 
    - نه؛ داشتم گوش می کردم. 
    - تو هم دست کمی از شخصیت رمان میکاییل هانتکه «مومو» نداری. او هم سنگ صبور همه بود. 
    - می فرمودین؛ آن دختر چه شد؟ 
    - یک بار دیگر هم من چنین عوالمی پیدا کردم. خدا رحمت کند رفتگان شما را... چند سال پیش مادرم را می بردم به کلینیک یک بیمارستان. او باید هرازگاهی سونوگرافی می شد. این اتفاق دو ماه قبل از مرگ مادرم افتاد. ساعت یک ونیم- دو بعدازظهر بود. 
    من و مادرم به همراه تعدادی؛ منتظر خانم دکتری بودیم که باید سونوگرافی را انجام دهد. با وجود جوانی بسیار در کارش حاذق بود. گفتند رفته ناهار. من از پنجره کوچک طبقه چهارم داشتم به حیاط بیمارستان نگاه می کردم و منتظر بودم. خانم دکتر را دیدم که از دور می آید. یاد شعر«ژاک پره ور» افتادم؛ همان که کارگری در یک روز آفتابی به قصد رفتن به سرکار از خانه بیرون می آید؛ سرش را به سمت آسمان بلند کرده می گوید:«حیف نیست چنین روز قشنگی را به یک کارفرما بدهم.» پس راهش را کج می کند. اما او ظاهرا داشت لذت می برد. ناگهان به باغچه که رسید خم شد. با دقت دست روی چمن کشید. بعد بلند شد و به سمت ساختمان آمد. به ما که رسید چیزی را با پرستار زمزمه کرد. کنجکاو شدم رفتم جلو. مشت هایش را باز کرد به پرستار چند گل بسیار ریز بنفش رنگ را نشان داد و گفت: «می دانی اسم این گل ها چیست؟» پرستار گفت: «نه»
     گفت: «گل فراموشم مکن.» داستان قشنگی هم دارد می گویند روزی که خداوند گل ها را خلق کرد برای هر کدام اسمی گذاشت ولی این گل به قدری کوچک بود که آن را ندید. گل گفت: «پس نام من چه می شود؟» گفت: «اسم تو را فراموشم مکن می گذارم که در خاطر بمانی.»... چقدر حرف زدم. باید بروم دنبال مهسا؛ چون مادرش امروز شیفت است. تو چیزی لازم نداری؟

 

دارم های تلفنی / سوسن مقصودلو 
    

- ۱۳٩٢/٥/٢۱

به بهانه سالروز تولد " اروین شرودینگر" 

 

گربه شرودینگر یک آزمایش فکری در فیزیک کوانتمی است که در سال ۱۹۳۵ توسط اروین شرودینگر، فیزکدان اتریشی، ابداع شد. گاهی این آزمایش به صورت تضاد تعریف می‌شود. سناریوی آزمایش ارائه یک گربه‌است که بسته به یک رویداد تصادفی زودتر، ممکن است مرده باشد یا زنده.

آزمایش چنین است: فرض کنید گربه‌ای در جعبه‌ای دربسته زندانی است. در این جعبه یک شیشه گاز سیانور، یک چکش، یک حسگر پرتوزا و یک منبع پرتوزا نیز وجود دارد. ذرات پرتوزا بصورت نامنظم تابش می‌کنند و به همین دلیل برای آن‌ها نیمه عمر در نظر می‌گیرند. حال فرض کنید حسگر و چکش طوری تنظیم شده باشند که در صورت تابش موج پرتوزا بین ساعت ۱۲ و ۱۲:۰۱، چکش شیشه حاوی گاز را شکسته و گربه بمیرد. اگر در ساعت ۱۲:۰۱ در جعبه را باز کنید چه خواهید دید؟ اگر از طریق فرمول نیمه عمر منبع، احتمال تابش بین ساعت ۱۲ و ۱۲:۰۱ را ۵۰٪ پیش بینی کنید. گربه داخل جعبه در هنگام برداشتن درب جعبه ۵۰٪ مرده‌است و ۵۰٪ زنده است. اما وقتی درب جعبه را برمی‌دارید خواهید دید که گربه یا مرده و یا زنده‌است. نمی‌توان گفت ۵۰٪ سلولهای بدن گربه مرده‌اند و ۵۰٪ آنها زنده‌اند. در فاصله یک لحظه، احتمال به یقین تبدیل خواهد شد. این امر کاملاً متضاد با مکانیک کوانتومی می‌باشد. همانطور که گفتیم هیچگاه نمی‌توان موقعیت یک سیستم را به دقت اندازه‌گیری نمود. اما در این مثال کاملاً این امر ممکن شده‌است.

این گونه پارادوکس‌ها در مکانیک کوانتومی بسیار زیادند. اما با این همه مکانیک کوانتومی در پیش‌بینی نتایج بسیاری از آزمایش‌ها به طور درخشانی موفق بوده‌است و زمینه تقریباً تمامی علم و فن نوین است. بر رفتار ترانزیستورها و مدارهای مجتمع که جزء اساسی وسایلی نظیر تلویزیون و رایانه‌اند، فرمان می‌راند و نیز بنیاد شیمی و زیست‌شناسی نوین می‌باشد.

شرح کپنهاک از مکانیک کوانتوم اشاره بر این دارد که بعد از مدتی گربه به طور همزمان هم مرده‌است و هم زنده. هنوز وقتی به داخل جعبه نگاه می‌کنیم، گربه را می‌بینیم که یا زنده‌است یا مرده نه هر دوی این‌ها. این آزمایش آنچه را که او به عنوان مشکل از تفسیر کپنهاک از مکانیک کوانتومی اعمال شده به اشیاء روزمره را نشان می‌دهد، که تضاد با عقل سلیم است.

شرودینگرآزمایش ذهنی خود را به عنوان یک مقاله eprبعد از نویسنده‌های آن انشتین؛ پودولسکی؛ روزندر سال ۱۹۳۵ نامگذاری کرد. این مقاله طبیعت عجیب درگیری کوانتومی را برجسته کرد. که یکی از ویژگی‌های یک حالت کوانتومی است که ترکیبی از وضعیت دو سیستم است. (برای مثال دو ذره ریز) که یک بار با هم تعامل دارندو پس از آن از هم جدامی شوند و در حالت وضعیت قطعی نیستند.

 

منبع : ویکی پدیا 

- ۱۳٩٢/٥/۱٩

The answer to that question is yes, according to the school of thought which states that all living things are energy. They give off an energy field, or an aura, which pulses. This energy operates on frequencies. The higher the frequency, the more cosmic, angelic, or God-like energies are experienced.

The soul has been characterized as an indefinable specter living inside the human body. In actuality, the human race is no more than spirit having a human experience. It has to have somewhere to live, where it can enjoy ever higher frequencies.

Science has proven that both lobes of the brain are capable of this higher frequency. Since the major religions state that to attain Godhead one must put self, or the ego frequency, aside, science appears to agree with the religions. The idea is that in subduing the self, a higher frequency is attainable.

Brain damage resulting from accidents isn’t the only arena being studied. Clerical persons accustomed to meditation have been studied, also. In both groups, the suborning of both left and right brains have been found to increase spirituality, thus increasing frequency and proving undeniably that there is a soul in the human body, residing in the brain.

Christof Koch

Here

- ۱۳٩٢/٥/۱٩

Most philosophers delve into deep subjects. In fact, when thinking about reality and life, most philosophers think about consciousness. However, this is a difficult subject to thinkabout as it is present in our everyday experiences. Here are three famous philosophers who delved into consciousness.


Sigmund Freud: The father of psychoanalysis thought that the libido controlled every aspect of a human. While he was influential and provided people with a lot of reading material, many of his ideas are not taken seriously in modern times.

href=’http://indianajen.com/2013/07/26/happy-birthday-carl-jung-check-out-the-online-exhibit-at-the-library-of-congress/’>This/tag helps explain it more.


Alan Watts: This British philosopher drew most of his ideas from Eastern ideas. Though he was not a Buddhist or a Taoist, he felt that life was a dance and that everyone is God. While not popular in the United States while he was alive, he has managed to gain following from young people who seek more from life.


Carl Jung: This Swiss psychotherapist diverged from Freud in a lot of areas. Again, like Alan Watts, he felt that everyone was God in disguise and consciousness was like a mirror.


In reality, most people do not understand consciousness. In fact, people who study the brain still cannot explain even basic ideas or concepts about lie and the universe.

 

Christof Koch

 

 

- ۱۳٩٢/٥/۱۸

در بهار ١٧٩٠، فرانسویِ بیست‌وهفت ساله‌ای، با نامِ گزاویه دو متر، سفری به گِردِ اتاق‌خوابش کرد، و گزارش آن‌چه را دیده بود، سفری در اطرافِ اتاق‌خوابم عنوان کرد. دو متر در سال ١٧٩٨، سرخوش از تجربه‌اش، سفرِ دیگری را آغاز کرد. این‌بار، همان سفر را در شب انجام داد و گزارشِ آن‌را گشت‌وگذارِ شبانه در اطرافِ اتاق‌خوابم نامید.

سفر او به تنها چیزی که نیاز داشت «یک‌دست پیژامه‌ی آبی و صورتیِ نخی» بود و وقتی داشت آماده‌ی این ‌عجیب‌ترین (و شاید خلّاقانه‌ترین) سفرِ تاریخ می‌شد، نوشت «میلیون‌ها آدم که پیش از من هرگز جرأتِ سفر نکرده‌اند، بسیاری که قادر به سفر نبوده‌اند و کسانی بیش‌تر که حتّا فکرِ سفر هم به مخیّله‌شان خطور نمی‌کرد، اکنون می‌توانند روشِ مرا دنبال کنند. حالا دیگر دلیلی ندارد که تنبل‌ترینِ افراد هم نتوانند لذّتی را کشف کنند که برای‌شان نه هزینه‌ای دارد و نه تلاشی.

اثرِ دو متر، از دیدگاهی عمیق و پُرانگیزه سرچشمه گرفته: این‌که لذّتی که از سفرهای‌مان می‌بریم، بیش‌تر بستگی به قصدِ ذهنی‌مان از سفر دارد تا مقصدی که به آن سفر می‌کنیم... پس، قصدِ سفر چه حکمتی دارد؟ می‌شود گفت خاصیتِ اصلیِ آن پذیرفتن است. ما با فروتنی به مکان‌های جدید نزدیک می‌شویم. هیچ تصوّرِ خاصی درباره‌ی این‌که چه‌چیزی جالب است نداریم. با ایستادن در میانِ خیابان و کوچه‌های باریک، مزاحمِ افرادِ محلّی می‌شویم، و چیزهایی را تحسین می‌کنیم که به‌نظر آن‌ها جزئیاتِ عجیبی هستند... در شهرِ خودمان، امّا، توقعات‌مان برآورده شده‌اند. مطمئنیم که هرچیزِ جالبِ محلّه‌مان را کشف کرده‌ایم، در درجه‌ی اوّل به‌دلیل این‌که مدّتی طولانی آن‌جا زیسته‌ایم. قابلِ قبول نیست در محلّه‌ای که ده‌سال، یا بیش‌تر، ساکنِ آن بوده‌ایم، چیزِ جدیدی کشف کنیم. عادت کرده‌ایم، و لاجرم کور شده‌ایم.

واکنش‌های ما نسبت به جهان، بسته به این‌که با کی هم‌ سفریم شکل می‌گیرد، کنجکاوی‌مان را با انتظاراتِ دیگران وفق می‌دهیم. آن‌ها ممکن است نظرِ خاصی داشته باشند که ما که هستیم و لاجرم، نهانی مانع شوند که ساحت‌های دیگرِ ما بروز کنند... گزاویه دو متر با پیژامه‌ای آبی و صورتی، در کمالِ رضایت از بودن در محدوده‌ی اتاق‌خوابش، با ظرافت می‌خواست به ما حالی کند پیش از آن‌که عازمِ سفری به دورِ دنیا شویم، به چیزهایی که تاکنون دیده‌ایم بیش‌تر ‌توجّه کنیم.

 

پ.ن : هنر سیر و سفر / آلن دوباتن 

- ۱۳٩٢/٥/۱٧

تجربه آگاه، آشناترین و در عین حال رازآمیزترین چیز در جهان است. دانش ما به هیچ چیز، بی‌واسطه‌تر از دانش ما به آگاهی نیست. با این حال وفق دادن آگاهی با چیزهای دیگری که می‌شناسیم، به طرز غیرعادی‌ای مشکل است. چرا آگاهی وجود دارد؟ چه کاری انجام می‌دهد؟ چگونه ممکن است که حاصل فرایند‌های عصبی در مغز باشد؟ اینها از جمله خیره‌کننده‌ترین پرسش‌ها در تمام عرصه دانش هستند. 
از منظر عینی، مغز نسبتا قابل شناخت است. وقتی به این صفحه نگاه می‌کنید، فرایندهای زیادی صورت می‌گیرد: فوتون‌ها شبکیه چشمتان را تحریک می‌کنند، سیگنال‌های الکتریکی از اعصاب نوری و قسمت‌های مختلف مغزتان می‌گذرند و نهایتا ممکن است شما به عنوان پاسخ لبخند بزنید، اخم کنید یا چیزی بگویید. اما یک جنبه ذهنی- سابجکتیو- هم وجود دارد. هنگام نگاه کردن به این صفحه شما از آن آگاهی دارید، کلمات و تصاویر را مستقیما به مثابه بخشی از حیات ذهنی‌تان تجربه می‌کنید. در همان حال که تاثرات روشنی از گل‌های رنگارنگ و آسمان آبی دارید، ممکن است احساساتی هم داشته باشید و در حال شکل دادن به افکاری نیز باشید. این تجربه‌ها با هم، آگاهی را می‌سازند: حیات سابجکتیو و درونی ذهن. 
محققانی که بر روی مغز و ذهن مطالعه می‌کنند، سال‌ها از آگاهی می‌گریختند. دیدگاه رایج این بود که علم مبتنی بر عینیت است، پس نمی‌تواند با چیزی این چنین ذهنی (سابجکتیو) مثل آگاهی کنار بیاید. رفتارگرایی به عنوان نهضت مسلط روان‌شناسی در اوایل قرن بیستم، بر روی رفتار خارجی متمرکز شده بود و سخن گفتن درباره فرایندهای ذهنی و درونی را مجاز نمی‌دانست. بعدها پیدایش علوم شناختی توجه را به فرایندهای درونِ سر جلب کرد. اما هنوز بحث از آگاهی محدود بود. 
اما در چند سال اخیر تعداد فزاینده‌ای عصب‌شناس، روان‌شناس و فیلسوف منکر غیرقابل مطالعه بودن آگاهی شده‌اند و درصددند که به درون معمای آگاهی راه پیدا کنند. چنان‌که از یک رشت? این چنین نوپا می‌توان انتظار داشت، توده‌ای از نظریات متفاوت و متناقض، اغلب مفاهیم پایه را به گونه‌ای ناسازگار به کار می‌گیرند. برای کمک به گشودن این توده در هم تنیده، نیاز به بحث و استدلال فلسفی است. 
دیدگاه‌های بی‌شماری در این حوزه ـ از نظریه‌های تقلیل‌گرا گرفته که بر طبق آن آگاهی را می‌توان بر اساس روش‌های استاندارد عصب‌شناسی و روان‌شناسی توضیح داد، تا رازباوری که بر اساس آن هرگز آگاهی را نخواهیم شناخت ـ وجود دارد. من بر این باورم که بر اساس تحلیل دقیق می‌توان نشان داد که این هر دو دیدگاه به خطا رفته‌اند و حقیقت، چیزی میان این دو است. علیه تقلیل‌گرایی چنین استدلال خواهم کرد که ابزارهای عصب‌شناسی اگر چه چیزهای زیادی برای عرضه دارند، اما نمی‌توانند تبیین کاملی از تجربه آگاه فراهم کنند؛ و علیه راز باوری نیز استدلال می‌کنم که یک نوع نظریه جدید ممکن است که آگاهی را توضیح دهد. جزئیات چنین نظریه‌ای هنوز در دسترس نیست اما تفکر دقیق و استنتاج پخته قادر است چیزهایی از ماهیت کلی آن را آشکار کند. برای مثال، این نظریه احتمالا قوانین بنیادی جدیدی را شامل می‌شود و مفهوم اطلاعات در آن نقشی اساسی خواهد داشت. این نشانه‌های مبهم، حاکی از آن است که یک نظریه آگاهی ممکن است پیامدهای شگرفی بر دیدگاه ما درباره جهان و نیز خودمان داشته باشد. ....

 

پ.ن : معمای تجربه آگاه / دیوید چالمرز

دانلود

- ۱۳٩٢/٥/۱٧

آقای مجری : شعری که بلدی رو بخون 
فامیل دور : که با این درد اگر در بند در مانند ، درمانند. 
مجری : اینوکه ۳۰ بار خوندی . معنیش چیه؟ 
فامیل دور : اشاره داره به درهایی که واقعا در نیستن ، مثل نقاشی در روی دیوار. یعنی این دردها مارو شبیه اون درها میکنه . 
جیگیر : گفتم غم تو دارم ، گفتا غمت سرآید، گفتی یا نگفتی ؟ گفتی یا نگفتی؟ 
گفتی یا نگفتیـــــی؟ 
مجری : شاعر گفته به ما چه؟ 
ببعی : It's nice to be important, but it's more important to be nice 
مجری: نه شعر فارسی بخون 
ببعی : در گلستانه چه بوی علفی می آمد ، به به . 
کلاه قرمزی : دستم استخون نداره ، نون خورده و جون نداره ، دیلا دیلای لالای لای لای... 
پسرعمه زا : این بی‌تو پسر نمی‌شود یعنی چی؟ 
مجری : میگه بی تو به سر نمی‌شود، یعنی بدون تو نمی‌تونم زندگی کنم. 
فامیل دور : وای آقای مجری منو میگی؟ من از بچی آرزوم بود شما بگی بی تو نمیتونم زندگی کنم 

 

مجموعه کلاه قرمزی 

- ۱۳٩٢/٥/۱٧

امروز، روز خبرنگار است. ما در یکی از تحریریه های پایتخت ایران هستیم. در این تحریریه خبرنگارانی مشغول به کارند. خبرنگارانی سر کارند. خبرنگارانی تو کار خبرنگارانی دیگرند. خبرنگارانی کار بلدند اما ابزار کار ندارند. چه کسی در را قفل کرد؟ کلیددار چه کسی است؟ در این لحظه خبرنگاری از آن ته فریاد می کشد: کلید قلبمو دادم بهت گم نکنی، سر به هوای من. خبرنگاران دیگر یکصدا می گویند: روحانی مچکریم. در این اقلیم به علت آب وهوای خاص و شرایط عجیب ومهیب جغرافیایی درخت گردو و خبرنگار دیر ریشه می دهند اما اگر بدهند می دهند ها. دیده شده خبرنگار را به مناطق خوش آب وهوای شمال تهران منتقل می کنند. اما خبرنگار آنجا ریشه نمی دهد. کارشناسان معتقد هستند باید خبرنگار را در فصل درختکاری جابه جا کرد و برای این کار برنامه ریزی مناسب داشت. در تصویر، چند خبرنگار دیده می شوند. یکی از آنها پدرش هم دربیاید خبر را از دست نمی دهد. یکی از آنها پدرت را درمی آورد تا خبری به دست بیاورد. یکی از آنان نیز پدرش هم دربیاید ازش خبری درنمی آید. اما کمی دورتر، شبه خبرنگاری دیده می شود که مشغول زدوبند و فروختن تیتر و گزارش است. این خبرنگار مورد بی مهری همکاران خود قرار می گیرد و از تحریریه کنار گذاشته می شود. سپس می رود «بولتن» درمی آورد و در نهایت توی یک وزارتخانه خودش را جا می کند. خبرنگاران به این خبرنگار حرف بدی می زنند که فیلمبردار و صدابردار ما هر چه تلاش کردند موفق به ضبط آن نشدند. امروزه روز، خبرنگار به یک شیء تزیینی بدل شده است. در این منطقه که موسوم به نشست مطبوعاتی است یک مدیر و مقام مسوول می شود که چند خبرنگار را دورش جمع کرده تا مسخره بازی دربیاورد و جوک بگوید. برخی مقامات به وفور خبرنگار در نشست مطبوعاتی با هم چشم رو هم چشمی دارند، اما اصولاخبرنگاران را سر بزنگاه دور می زنند، کلک ها. امروز روز خبرنگار است. تعدادی از خبرنگاران به علت شرایط بد نگهداری افسرده شدند. نسل آنها در حال انقراض است و شکارچیان بعد از شکار آهو و خرگوش به شکار این گونه علاقه زیادی نشان می دهند. در حالی که خبرنگار برخلاف آهو نسلش منقرض نمی شود و هر چه بیشتر برایش تله بگذارند او مثل کرگدن پوستش کلفت تر می شود. اوه... اوه... چطور شد. کمک... ما خودمان به تله افتادیم... کات... 

 

پ.ن : پوریا عالمی/ روزنامه شرق . شماره 1802

- ۱۳٩٢/٥/۱٧

هر مسأله ای که من مطرح کردم ،اگر مسأله ی علمی بسیار بزرگی بود ،اگر مسأله فلسفی بود ،اگر مسئله تکنیکی بود ،اگر حتی مسأله ی پیشرفت جامعه و زندگی بود ،اما » خود آگاهی انسانی « و » خودآگاهی اجتماعی « نداشت ،دعوتی است شوم و فریبنده و دروغین و در پایان ،به بردگی و به ذلت افتادن و به استحمار دچار شدن ،و به یک نوع خواب مغناطیسی مدرن فرو رفتن! چه فرق می کند » برده مدرن « بودن یا » برده ی قدیمی « بودن ؟ » کنیز مدرن « بودن یا » کنیز قدیمی « بودن ؟ فرقی ندارد ،فقط تعارفات فرق می کند . آن یکی می گوید » ضعیفه « ،این یکی هم می گوید » لطیفه « و هر دو معنی » آدم نیستی «!

بنابر این ،استحمار یعنی ، انحراف ذهن آدم ،آگاهی و شعور آدم ،جهت آدم – چه فرد و چه جامعه – از » خود آگاهی انسانی « و » خود آگاهی اجتماعی «. هر عاملی که این دو »آگاهی « را منحرف کند ،یا فردی را ،نسلی را و جامعه ای را ،از این دو » خودآگاهی « دور کند ، آن عامل ،عامل استحمار است ،ولو مقدس ترین عامل ها باشد ؛و هر اشتغالی جز این دو اشتغال ،و پرداختن به هر چیزی جز پرداختن به این دو » خودآگاهی « یا آن چه در مسیر این دو » خود آگاهی « است ،دچار خواب خرگوشی شدن ،دچار بردگی شدن ،قربانی قدرت دشمن و به استحمار مطلق درآمدن است ،ولو هم دعوت و پرداختن به یک چیز مقدس باشد «.

 

پ.ن : خود آگاهی و استحمار / علی شریعتی

دانلود  

- ۱۳٩٢/٥/۱٧

 نمی خواهم نصیحت اخلاقی کنم ،مسأله ی انسان است ، که دارد قربانی می شود ،و هر روز که می گذرد ،ارزش ها ی انسانی قربانی تر می شود ،بزرگ ترین ارزش های انسانی که انسان با آن شروع می شود امکان نفی است ،امکان » عصیان « است ،که بتواند بگوید : نه! حضرت آدم هم با این شروع شد : گفتند که از این میوه نخور ،خورد ،و بعد آدم شد ، انسان شد ،به زمین آمد ؛ اگر نه ،مثل این همه فرشته بی معنی که هست ،یک فرشته پر خور و بی مصرف می شد همین جا ؛بعد دیگری ، » آدم « می شد و او می بایست پیش او به سجده می افتاد ،ولی خودش عصیان کرد و خودش » آدم « شد !

 و آدم در زندگی روزمره ، اولین چیزی را که ویران می کند ، از دست می دهد ، فدا می کند ، » عصیان « است ، عصیان ، حتی این عصیان را ، که انسان را شبیه خداوند در عالم می کند ، از دست می دهد به خاطر چه ؟ گاه به خاطر قسط : دو سال ،سه سال ، پنج سال ، سفته امضا کرده ، دیگر از جایش تکان نمی تواند بخورد !هر بدبختی که بر سرش بیاورند ، باید بگوید : » بله چشم « ! برا ی این قسط ها که بر اساس حقوق و درامد اوست . بر اساس وضع موجود اوست ! می بینیم ، » خدا گونه بودن آدمی « فدای یک یخچال ، یک خانه ، یا یک اتومبیل شده ،و بعد این آدم نمی فهمد که چه چیزی را از دست داده و در برابرش چه چیزی را بدست آورده ، نمی فهمد از چه چیز لذت می برد . داشتن این اتومبیلی که عصیان فدایش شده ،امکان و استعداد خدایی بودن و نماینده ی خدا در زمین مسلماً بودن فدایش شده ،چقدر لذت می دهد که معادل لذت ( عصیان و نفی باشد) ؟ !

 کسی که مزه ی لذت عصیان را ، مزه لذت نفی را ، مزه ی خالق بودن را ،مزه ی لذت آگاه بودن را ،چشیده باشد ، به هیچ قیمتی در برابر هیچ چیزی ، عوضش نمی کند ، ولی چه شده که به سادگی عوض می کنیم ؟ به خاطر این که ما » خودآگاهی « نداریم .

دستی ، دست نیرومندی ، و یا تازیانه ی بی رحمی باید همواره در زندگی باشد ،که در موقعی که سخت مشغولیم ، در شب و روز که در گیریم ، - که حتی در خواب هم ، خواب زندگی اداری و شغلی و خانوادگی و لباس و ... می بینیم – در چنان حالتی باید گریبان مارا بگیرد و تکانمان دهد ، از این » البیرنت « احمقانه ای که هی ما را می چرخاند و سر گیجه مان گرفته و متوجه نیستیم که اصالً چه قدر وقت صرف شده ، در کجا ی عمر هستیم ، تا مرگ چه قدر فاصله داریم ، و چه قدر امکانات را از دست داده ایم ، و چه قدر لذت ها ، ارزش ها ، کمال ها ، در زندگی بوده ، که ما بدست نیاورده ایم ، به خاطر این که به این چیز ها مشغول بوده ایم ، از عمق این لجن بیرونمان کشد ، توی آفتاب نگهمان دارد ، خشکمان کند ، و تکانمان بدهد ، محکم به دیوارمان بکوبد ، و بگوید که : » تویی « ! » تویی «

 

پ.ن : خود آگاهی و استحمار / علی شریعتی

دانلود

- ۱۳٩٢/٥/۱٧

«چگونگی ظهور چیز چشمگیری مثل حالت آگاهی در نتیجهٔ انگیزش بافت‌های عصبی درست به اندازهٔ ظهور غول از مالش چراغ علاءالدین تبیین‌ناپذیر است»

 

پ.ن : Huxley 1866

- ۱۳٩٢/٥/۱٦

گناهش این بود که خدا را در او دید.

گناهش این بود که خدا را معشوق و در معشوق دید.
او همه ی حرفش از عشق بود،
و گناهش این بود که با همه علم ندانست که در چنان وانفسایی، معشوق که خودعاشق نباشد، قدر "این عشق" بجا نتوان آورد.

عشق چیره بر وجود عاشق است و نه الزاما بر معشوق.
تفریق میان معشوق و عشق و عاشق شدنی ست ، اما میان عاشق و عشق محالاست.
معشوق می تواند عاشق باشد یا نباشد ، می تواند حتی خبرش از عاشق نباشد ، امانه در " این عشق ".
گناهش این بود که ندانست خدا معشوق نمی تواند بود.ندانست که منزلت عاشقبسی برتر از معشوق است و لذت عاشقی بسی بیشتر.

کدامین معشوق می تواند گفت " صدبار اگر توبه شکستی، باز آ " ...

زنهار اما که او مکار عاشقی ست از معشوق چهره می پوشاند تا بیازمایدش؛آزمایشی سخت و تعقیبی بی امان.


پ.ن :کیمیا خاتون / سعیده قدوس   

- ۱۳٩٢/٥/۱٦

حس کردم روی من خم شد گیس های بافته ام را از روی سینه ام برداشت. دگمه های پیراهنم را باز کرد . با دست های اثیری اش به نرمی و بی درد پوستم را شکافت و تکه پاره های قلبم را جمع کرد.

سینه ام را از همه دردها و اندوه های عالم شست و جلا داد و بعد آن را بست و دگمه هایم را انداخت و گردنبندی از یاس بر گردنم آویخت. درد از جانم رخت بربسته بود و آرامش به تدریج مثل جویبار زلالی درون تنم جریان داشت.

نمیدانم همه کس و همه چیز در اطرافم ساکت شده بودند یا من از میانه رفته بودم. با دستم به دنبال دامنش گشتم که به آن درآویزام تا دیگر مرا به آن زندگی پردرد باز نگرداند. دستانم را در دستانش که مثل گلبرگ های گل سرخ مخملی بودند گرفت.

پرسیدم: تو فرشته یاس ها هستی ؟

گفت : نه من کیمیا هستم ، هاجرم ، مریم ام ، رابعه ، کرا، اوجی ، دایه ، آیا ، زن. با تو زاده شده ام اما با تو نمی میرم . تا گم شده ام را نیابم نمی میرم. سوالی دارم در جستجوی جواب می پویم و می جویم . به درود ای جان خسته آرام گیر در جاودانگی...

-

آرام مثل نسیم دست های پرنیانی اش را از دستانم بیرون لغزاند و بوی عطرش دوری گرفت. ...

-
بی اختیار می چرخیدم و می رفتم... بدون حس بدون فکر بدون مقاومت بدون درد بدون ترس و بدون پایان.

-

هیچ جا نبود که من به آن متعلق باشم و هیچ چیز نبود که به من متعلق باشد. کم کم بار هستی سبک و سبک تر می شد با همان آهنگ که از بدو تولد رفته رفته سنگین تر شده بود.

-
اینکه اما من تو را بخشیده ام. تو هم مرا ببخش . هر چه شد نه گناه تو بود و نه گناه من . گناه از پرده هاست و عزم پرده دار. ببین! ما را به اینجا کشانیده اند که ببینیم! همین جا! سرّ اعظم ، همین جا در دل اقیانوس بی رنگ و بی موج و عظیم و بسیط پنهان است. حقیقت در میان صدف بی رنگی خلوص و سادگی است. هر چه از نوع دیگر گفتیم و شنیدیم همه رنگ و فریب.

-

داستان بیش تر انسان ها حدیث آهوی ختن نیست که رایحه خود باز ندانست. حکایت را سوی بیچاره است که گندِ خود گم کرده بود و به این و آنش نسبت می داد. تو هنوز نفهمیده ای که آن راه ها تنها به دیارانت می رسانند نه به یارانت. عمری رفته ای و باز می گویی که می روی ! به کجا ، بنگر که کجای کارت خراب بود که ما بردند و تو هنوز برجایی؟

آه می دانم که صدای مرا دیگر کسی نمی شنود اما تو واگویشان کن:

حقیقت به همین سادگی به همین زیبایی و به همین نزدیکی است دریغا که زمین دل مشغول این همه بازی است: عوام در سودای خود ، عالم در سودای خود. شیخ در سودای خود ، صوفی در سودای خود. موکّل زمان و رنگ ها نیز سخت در کار خود. مبادا دیرمان شده باشد! تو بازشان گوی که کجا گرفتارند. وادارشان کن که فقط برای معرفت ، برای دانستن ، برای دیدن ورای رنگ ها دعا کنند و نه هیچ چیز دیگر. زیرا که هرگز برابر نبودند ، نیستند و نخواهند بود آنان که می دانند با آنان که نمی دانند.

 

پ.ن : کیمیا خاتون / سعیده قدس 

- ۱۳٩٢/٥/۱٥
سه روز بعد اعلام شد با آنکه هرچه امکان داشت برای معالجه باکسر کوشش شد، باکسر در مریضخانه ولینگدن مرد. خبر را سکوئیلر اعلام کرد و گفت شخصا در آخرین ساعات حیات باکسر بربالینش حضور داشته است. سکوئیلر یک پا را بلند کرد و اشک چشمانش را خشک کرد و گفت: «تاثرانگیز‌ترین منظره‌ای بود که در عمرم دیده‌ام. من تا دم واپسین کنارش بودم باکسر در آخرین لحظات زندگی با صدای ضعیفی که مشکل شنیده می‌شد در گوشم گفت که تنها غمش این است که قبل از اتمام آسیاب بادی جان می‌دهد». سکوئیلر اضافه کرد، آخرین جملاتش: رفقا به پیش! به نام انقلاب به پیش! زنده باد فلسفه حیوانات! زنده باد رفیق ناپلئون و حق همیشه با ناپلئون است!، بود.

‏در اینجا یک مرتبه رفتار سکوئیلر تغییری کرد. پس از درنگ مختصری و قبل از آنکه به گفتارش ادامه دهد چشمان ریزش را با نگاه مشکوک و با سرعت به اطراف چرخاند و گفت به او گزارش شده که موقع عزیمت باکسر شایعه احمقانه و زننده‌ای در میان بوده و بعضی از حیوانات دیده‌اند که بارکش مال سیموندز گاوکش بوده و نتیجه گرفته‌اند که باکسر پیش سلاخ فرستاده شده است. باور کردنی نیست که حیوانی تا این پایه بی‌شعور باشند. دمش را جنباند و از سمتی به سمتی جهید و با خشم و غضب فریاد کشید: «رفقا شما باید رهبر خود را تا حالا شناخته باشید! توضیح مطلب بسیار ساده است. بیمارستان، بارکشی را که قبلا متعلق به سلاخی بوده خریده و هنوز نوشته‌های روی آن را پاک نکرده است و همین امر سبب توهم شما شده است.»
 
پ.ن : قلعه حیوانات / جرج اورول
- ۱۳٩٢/٥/۱٥
گفت: "نمی‌دونم ... این روزها انگار نمی‌تونم منظورمو برسونم. فقط نمی‌تونم. هروقت می‌خوام چیزی بگم، غلط فهمیده می‌شه. یا این جوره، یا آخرش طوری می‌شه که خلاف نظرمو می‌گم. هرچه سعی می‌کنم درستش کنم، بیشتر گند می‌زنم. گاهی حتی یادم نمی‌یاد اول چی می‌خواستم بگم. انگار تنم دونیم شده و نصفش دنبال نصف دیگه‌ش دور ستون بزرگی می‌چرخه. هی دورش می‌دوم. اون نصفه‌ی دیگه کلمات درُستو در دسترس داره، اما هیچ‌وقت بهش نمی‌رسم."
پ.ن : گربه‌های آدمخوار / هاروکی موراکامی
- ۱۳٩٢/٥/۱٤

 

http://musictimes.ir

 

عنوان از کتابِ  فرسودگی / کریستین بوبن 

- ۱۳٩٢/٥/۱٤

- ستاد جشنواره تئاتر شهرداری؟ 
    - شما؟ 
    - رفتگرم. 
    - خسته نباشید. 
    - جسارتا نام خانوادگی ام رفتگره. 
    - امرتون؟ 
    - من یه متن نمایشی دارم... 
    - خب؟ 
    - دیروز به این شماره زنگ زدم یه آقایی گفت... 
    - ما اینجا آقا نداریم. 
    - یعنی چه؟ 
    - اینجا همه خانمن. آقا نداریم. 
    - مگه میشه. 
    - اینجا قسمت تئاتر بانوانه. 
    - ببخشید اگه یه آقا بخواد کاری انجام بده تکلیف چیه؟ 
    - زنگ بزنید به قسمت مربوطه. 
    - اسم قسمت مربوطه چیه؟ 
    - قسمت عمومی. 
    - نمره هم دارید؟ 
    - منظورتون؟ 
    - منظورم اینه که شماره ای از اونا دارین؟ 
    - زنگ بزنین به اطلاعات، وصل می کنن. 
    - چشم. شما اطلاع دارین چند نسخه از متن باید بیارم؟ 
    - دفه اوله متن ارایه می کنید؟ 
    - بله. 
    - تشریف بیارید راهنمایی تون کنن. 
    - اطاعت. کی بیام؟ 
    - هروقت دلتون خواست. 
    - همیشه باز هستین؟ 
    - در وقت اداری مراجعه کنید. 
    - چشم – ببخشید... آمدم؛ بگم با قسمت عمومی آقایان کار دارم؟ 
    - کار شما برای افراد بزرگساله یا کودک؟ 
    - کودک. 
    - تشریف بیارید. راهنمایی تون کنن. 
    - باید برم پیش کودکان؟ 
    - نفهمیدم؟ 
    - وقتی در قسمت تئاتر بانوان؛ خانم ها هستند، در بخش تئاتر کودکان؛ بچه ها به ارباب رجوع جواب می دن؟ 
    - ... 
    - چرا قطع کردین؟ من هنوز آدرس نگرفتم. 

 

درامهای تلفنی/ سوسن مقصودلو/ روزنامه شرق. شماره 1799
    

- ۱۳٩٢/٥/۱٤

آقای محمود احمدی نژاد، در آخرین اجرای زنده تلویزیونی خود، در شبکه اول سیما، از تاسیس یک دانشگاه غیرانتفاعی خبر داد و گفت که به زودی برای کمک شهروندان به این دانشگاه، شماره حسابی اعلام خواهد کرد. 
    فرداش، برخی سامانه های پیامکی که پیش از این دستاوردهای دولت احمدی نژاد را از طریق ارایه آمارهای مقایسه ای با دوران سابق، پیامک می کردند، شماره حساب 95/74016864 (شعبه فلسطین شمالی) را برای کمک شهروندان به «دانشگاه ایرانیان» برای مشترکان تلفن همراه فرستادند. (منبع: عصرایران/ تسنیم) 
    
    احمدی نژاد وارد می شود
    خب، آنکه آقای احمدی نژاد بود هشت سال طول کشید تا سبک سنگین کند که شماره حساب بدهد تا مردم برایش پول بریزند. 
    از خدا پنهان نیست، از اداره مالیات هم که پنهان نیست، از سازمان های دیگر هم که پنهان نیست، پس از شما چه پنهان، من هم مثل آقای احمدی نژاد از بچگی می نشستم و از این فکر و خیالات می کردم که اگر از هر ایرانی یک تومان بگیرم می شود 45میلیون تومان و بارم را می بندم و تا آخر عمر چایی می خورم. الان 45میلیون تومان چیزی نیست، بچگی من، طرف دو میلیون تومان داشت میلیونر محسوب می شد. 
    
    عالمی وارد می شود
    خلاصه، حالاکه آقای احمدی نژاد بابش را باز کرده، من هم شماره حسابم را اعلام می کنم. خداوکیلی دانشگاه غیرانتفاعی هم نمی خواهم بزنم. هیچ بساط تعاونی و صندوق قرض الحسنه هم راه نمی اندازم. قول می دهم. قول می دهم همین کارهایی را که الان می کنم بکنم. یعنی هیچ کاری نکنم. راه بروم توی خیابان و دنیا را تماشا کنم و چایی بخورم. همین. آیا به حساب من پول می ریزید؟ 
    این هم شماره حسابم: 
    6274129003208785 دروغ گفتم. شماره کارتم است. کارت به کارت کنید. هم شما راحت ترید هم من. باشد؟ 
    نمی ریزید؟ چی؟ چرا؟ برای دانشگاه احمدی نژاد پول می ریزید برای من نمی ریزید؟ بریزید دیگر. جان عزیزتان بریزید. شما بگیر 75میلیون نفر. اگر از دم نفری صدتا تک تومان هم بریزید می شود 7،500،000،000 و من بارم را می بندم. از راه درست که نشد ببندیم. راستش را بخواهید از راه درست حتی نشد باز کنیم چه برسد ببندیم، بارمان را می گویم. حالااگر شما نفری صدتا تک تومان بریزید، من بارم را می بندم و یهو به آرزوهام می رسم. بریزید ها. یادتان نرود. سر کار نگذارید. بریزید واقعا. روش حساب کردم. رو حساب حرف شما، الان با اینجاهایی هم که کار می کنم، تماس گرفتم و گفتم دیگر از فردا نمی آیم. بریزید ها. نگویید فردا ها. همین الان بریزید. نمی ریزید؟ بریزید. یعنی نه به حساب من می ریزید. نه به حساب آقای احمدی نژاد؟ واقعا؟ یعنی من فرقی با آقای احمدی نژاد ندارم؟ اصلابرای جفتمان بریزید. اصلاباید آقای احمدی نژاد طنزنویس می شد، یا اجرای برنامه می کرد، من می رفتم رییس جمهور می شدم... راستی ها... چرا کاندیدا نشوم؟ پول برایم بریزید تا دوره بعد کاندیدای ریاست جمهوری شوم و کشور را برایتان عین عروس کنم. پول را ریختید؟ شماره حسابم را اشتباه نزنید ها... اصلاوقتی پول را ریختید برام ایمیل هم بزنید و بگویید چقدر ریختید. این هم ایمیلم:alami.pouria@gmail.com ببینید، هر کی بیشتر پول بریزد بعد توی کابینه ام سفره بیشتری می تواند پهن کند. نگویید که نگفتی ها. بعد نگویی چرا تک خوری می کنم ها. همین الان بریزید. نفری یک میلیون تومان بریزید. چیزی نیست که. اگر از دم نفری یک میلیون تومان برام بریزید می شود 75،000،000،000،000تومان. حتی از پول خاوری هم بیشتر می شود. بریزید ها. می خواهم بروم بغل همه خواننده ها، خانه بگیرم و همسایه شوم... 
    
    سردبیر وارد می شود
    در همین فکر و خیالات بودم که سردبیر روزنامه آمد و گفت: «پوریا جان، کجایی؟ توی عالم هپروتی؟ پاشو برو خانه باباجان، خودت را ول کنی یکهو دیدی هشت سال توی همین خیالات سیر کردی ها...». گفتم: «داوود جان، آقای محمدی، سردبیر من، نازنینم، می دانی اگر نفری یک میلیون تومان برایم بریزند چه کارها می توانم بکنم؟ اول از همه می روم بغل سلین دیون... به شما هم پنج میلیون می دهم ماشینت را عوض کنی...». که سردبیر گفت: «به قول قدیمی ها اینها حساب های کوره است. برو رو یخ بنویس خودت هم بشین روش که کسی پاکش نکند.»
    به علت رسیدن به پایان ستون روزنامه مطلب را تمام می کنیم، متاسفانه. وگرنه به جان عزیزم، همچین وقتی آدم خیالبافی می کند فاز می دهد که نه تنها می تواند یک ستون روزنامه را با شخم زدن پر کند که هشت سال تمام هم می تواند باغبانی کند و آب از آب تکان نخورد. بهتر است تا گرد و خاک بیشتری نکردیم ستون را درز بگیریم که همه چیز بی ضرر بماند. بای عزیزانم. تا فردا. بریزید ها. شوخی نکردم ها. نفری صدهزارتومان بریزید خب. جون عزیزهاتون بریزید... مرگ من بریزید... ریختی؟ بریز دیگه. بوس. 

 

از هر نظر بی خطر/ پوریا عالمی/ روزنامه شرق . شماره 1799
    

- ۱۳٩٢/٥/۱٤

هر چقدر که دو نفر بیشتر با هم حرف داشته باشند به همان اندازه آهسته تر در کنار هم راه می روند.

 

مرد داستان فروش / یوستین گردر 

- ۱۳٩٢/٥/۱٤

در هر کتاب راستین ، همواره دو کتاب هست. کتاب نخست صرفا مکتوب است. اما کتاب دوم است که خوانده می شود، در کتاب زیرین است که خواننده آنچه را که از تعلق نویسنده  و او به یک اجتماع واحد خاموش گواهی می دهد، باز می شناسد

 

کریستین بوبن/ فرسودگی 

- ۱۳٩٢/٥/۱٢

آنه! تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت  

وقتی روشنی چشم هایت، در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود

با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات

از تنهایی معصومانه دست هایت

آیا میدانی که در هجوم درد ها و غم هایت

و در گیر و دار ملال آور دوران زندگی ات

حقیقت زلالی دریاچه آب های نقره ای نهفته بود؟

آنه! اکنون آمده ام تا دست هایت را

به پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپاری

در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی

و اینک آنه!

شکفتن و سبز شدن در انتظار توست

در انتظار توست 

 

پ.ن : آن شرلی دختری با موهای قرمز

- ۱۳٩٢/٥/۱٢

در خلوت مباش و فرد باش !

 

مقالات شمس تبریزی/ شمس الدین محمد تبریزی 

- ۱۳٩٢/٥/۱٢

پگاه- دلم می خواد یهو وسط این بدو بدو واسم. واسم و هیچ کاری نکنم. شاید این جوری بتونم یه کم زندگی کنم. 
    آرزو- من اگه یه جایی بدتراز اینم بودم، که هستم، باز آخرش بیخیال می شدم. باز با وضع ام کنار می اومدم. ما دایما داریم با همه چی کنار می آیم. 
    ستاره- من این رو می دونم که هر روز باید یه عالمه کار تکراری بُکُنم. این تکراری بودن هر روز خیلی حال گیریه. 
    مریم- من یه آدم مودب ام. من باید دیگرون رو دوست داشته باشم. حتی آدم هایی رو که ظالمانه به من آسیب می زنن. این کار منه. من باید همیشه بخندم. 
    ناز- من اضطراب دارم. شب ها دارم زیاد کابوس می بینم. این احساس ناجوریه که آدم فکر کنه باید دایم یه کاری کُنه برای دیده شدن. 
    فاطی- من نمی خوام چیزهای مُرده تو کله ام زنده بشن. اگه دست خودم بود الآن یه عالمه از چیزهایی که تو سَرَم وُل می خورن رو می ریختم دور. 

 

محمد چرمشیر/ روزنامه شرق/ شماره 1797
    

- ۱۳٩٢/٥/۱٢

 نتایج تحقیقات پژوهشگران انگلستان نشان داده که مسواک زدن به پیشگیری از آلزایمر کمک می کند. 
    مشکل اینجاست که ما یادمان می رود مسواک بزنیم. بعد مسواک بزنیم که یادمان نرود؟ آیا انگلستان نباید از نتایج تحقیقات خود خجالت بکشد و رسما عذرخواهی کند؟

 

از هر نظر بی خطر/ پوریا عالمی/روزنامه شرق 

- ۱۳٩٢/٥/۱٢

فهمیده‌ام که همهٔ بدبختی انسان‌ها ناشی از این است که به زبان صریح و روشن حرف نمی‌زنند. از اینرو من تصمیم گرفته‌ام که صریح حرف بزنم و صریح رفتار کنم تا در راه درست بیفتم.

طاعون / آلبر کامو

- ۱۳٩٢/٥/۱٢

وقتی که از تلف کردن آن لذت می بری وقت تلف شده نیست!

 

برتراند راسل 

- ۱۳٩٢/٥/۱٢
دوستت داشته ام ، دوستت دارم ، دوستت خواهم داشت . برای زاده شدن تنها جسم کافی نیست ، این کلام نیز لازم است .
رفیق اعلی/ کریستین بوبن 
- ۱۳٩٢/٥/۱٢
تمام مشکلات روحی من از دوره تحصیلات ابتدایی شروع شد، چون والدینم به اشتباه مرا در مدرسه ای ثبت نام کردند که ویژه معلمان عقب مانده ذهنی بود.

وودی آلن
- ۱۳٩٢/٥/۱٢

زندگی مثل کابوسه، سیاه و دردآور و پوچ . به نظر من تنها راه چاره برای شادبودن، سرخود کلاه گذاشتنه. هممون باید برا زنده موندن یه داستان خیالی ببافیم. اگه بخوایی رک و راست باشی زندگی کوفتت می شه و نمی تونی تحملش کنی.

وودی آلن

- ۱۳٩٢/٥/۱٢

فراق پزنده است.

 

پ.ن :‌ مقالات شمس / شمس تبریزی

- ۱۳٩٢/٥/۱٢

زندگی من، وقتی که دختر کوچولو بودم، در انتظار بیهوده ی خود زندگی گذشت. گمان می کردم که یک روز یک دفعه زندگی شروع خواهد شد، و خودش را در دسترس من قرار خواهد داد، مثل بالا رفتن پرده ای، یا شروع شدن چشم اندازی...

هیچ خبری از زندگی نمی شد! خیلی چیزها اتفاق می افتاد، اما زندگی نمی آمد. باید قبول کرد که من هنوز هم همان دختر کوچولو هستم. چون همچنان در انتظار آمدن زندگی هستم ...

 

پ.ن : کاناپۀ قرمز/ میشل لبر 

- ۱۳٩٢/٥/۱٠

هایدگر آن حکیم ژرف‌اندیش

مرگ را کار خر شمرده زپیش

پند او را بگیر نیک به گوش

خر نشو، تو بمیر، لیک به هوش


پ.ن : خداحافظ گاری کوپر/ رومن گاری

- ۱۳٩٢/٥/۱٠

لنی با جوانی که انگلیسی نمی دانست رفیق شده بود. به همین دلیل رابطه شان با هم بسیار خوب بود. اما سه ماه نگذشته بود که جوان شروع کرد مثل بلبل به انگلیسی حرف زدن و فاتحه رابطه شان خوانده شد. فورا دیوار زبان میانشان بالا رفته بود. دیوار زبان وقتی کشیده می شود که دو نفر به یک زبان حرف می زنند. آن وقت دیگر مطلقا نمی توانند حرف هم را بفهمند.



پ.ن : خداحافظ گری کوپر/ رومن گاری

- ۱۳٩٢/٥/۱٠

اندوه عمیق نهفته در ترانه‏های شکسپیر و به طور کلی شعر غنایی آن‏زمان از آنجاست که در آن روزها عشق همیشه با سیفلیس متداعی بود. هفتاد درصد مردم به آن مبتلا بودند. زنگ عمیق اندوه اشعار عاشقانه به همین دلیل بود. چون عاقبتش دیوانگی بود یا کوری و هیچ علاجی هم نداشت. بنابر این عشق چیزی بود فوق‏العاده مهم، درست مسألۀ مرگ و زندگی. امروز در ادبیات مدرن اثری از عشق نمی‏بینید، اهمیت و رنگ تراژیک خود را از دست داده است چون حسابش از کوفت جدا شده است.

خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری

- ۱۳٩٢/٥/۱٠
از همین می‌ترسم. به یه چیزی یا کسی عادت می‌کنی، اونوقت اون چیز یا اون کس قالت می‌گذاره. اون وقت دیگه چیزی برات باقی نمی‌مونه. می‌فهمی چی می‌خوام بگم؟.... اونهایی رو که می‌گذارن و می‌رن دوست ندارم. اینه که اول خودم می‌گذارم می‌رم.این‌جوری خاطر جمع‌تره

خداحافظ گاری کوپر/ رومن گاری
 
- ۱۳٩٢/٥/۱٠

آیا من خدا را باور دارم؟ تا قبل از تصادف مادرم، داشتم. مادرم پایش روی پیراشکی گوشت سٌرید و زمین خودر و طحالش را سوراخ کرد او ماه ها در خالت اغماة بود و هیچ کاری نمی توانست بکند به جز خواندن آواز «گرانادا» برای یک ماهی کیلکای خیالی. چرا این زن در بهترین سال های زندگیش، این قدر مصیبت زده و بدبخت بود – چون در جوانی اش جرات کرده بود آداب و رسوم عرفی را نادیده بگیرد و روز عروسی اش، یک پاکت کاغذ قهوه ای را روی سرش کشیده بود. و چطور می توانم خدا را باور داشته باشم وقتی همین هفته ی گذشته، زبانم لای غلتک یک ماشین تحریر برقی گیر کرد؟ من گرفتار شک ها و شبهه ها هستم، اگرهمه چیز توهم باشد و هیچ چیزی وجود نداشته باشد چه؟ اگر این طور باشد آن وقت مسلما" بهای گزافی برای خرید فرشم پرداخته ام، ای کاش خدا نشانه ای واضح و روشنی از وجود خودش به من می داد! مثل یک حساب پس انداز بزرگ در یکی از بانک های سوئیس.

 

پ.ن : بی بال و پر/  از دفتر یادداشتهای وودی آلن 

- ۱۳٩٢/٥/۱٠

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست ،
نگفتم: عزیزم، این کار را نکن .
نگفتم: برگرد
و یک بار دیگر به من فرصت بده .
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ،
رویم را برگرداندم.
حالا او رفته
و من
تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم.
نگفتم: عزیزم متاسفم ،
چون من هم مقّصر بودم.
نگفتم: اختلاف‌ها را کنار بگذاریم ،
چون تمام آنچه می‌خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.
گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده‌ای ،
من آن را سد نخواهم کرد.
حالا او رفته
و من
تمام چیزهایی را که نگفتم می‌شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشک‌هایش را پاک نکردم
نگفتم: اگر تو نباشی زندگی‌ام بی‌معنی خواهد بود.
فکر می‌کردم از تمامی آن بازی‌ها خلاص خواهم شد.
اما حالا، تنها کاری که می‌کنم
گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم .
نگفتم: بارانی‌ات را درآر ...
قهوه درست می‌کنم و با هم حرف می‌زنیم .
نگفتم: جاده بیرون خانه
طولانی و خلوت و بی‌انتهاست .
گفتم: خدانگهدار، موفق باشی، خدا به همراهت.
او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم.

 

شل سیلور استاین

                                                       

- ۱۳٩٢/٥/۱٠

دیشب خواب می دیدم دارم «هولاهوپ» می زنم. همچین باحالم می زدم. داشتم کیف می کردم. هی این حلقه هه رو دور کمرم می چرخوندم و می شمردم. رسیده بودم به 60- 350. داشتم فکر می کردم اگه همینجوری پیش برم می تونم برم تو رکوردهای«گینس». نمی دونستم رکوردش چندتاس، اما فکر می کردم می تونم رکوردش رو بشکنم. بعد یهو خسته شدم. مسخره اس، اما من زیاد تو خواب هام یهو خسته می شم. به خودم گفتم دیگه «هولاهوپ» زدن بسه. اما فهمیدم که لعنتی از این خواب هاس که«لوپ»اَن. از اون ها که یه شب تا صبح تکرار می شن. تو همون خواب به خودم گفتم بیچاره شدی. تا صبح باید همین جوری «هولاهوپ» بزنی. بعد با خودم اُفتادم به خنده. من زیاد این کارو می کنم تو خواب. گفتم فکرکن داری همین جوری«هولاهوپ» می زنی و رانندگی می کنی. یا مثلن رفتی یه جا مهمونی و داری بگو، بخند می کنی و همین جور«هولاهوپ» می زنی. خرید می کنی و«هولاهوپ»می زنی. تو خواب داشتم از خنده می مُردم. من زیاد این جوری می شم تو خواب. گفتم اگه احتمالن بابام من رو این جوری ببینه، اول شروع می کنه ادام رو درآوردن. بعد می گه شورش رو درنیار. بعد می گه ول کن دیگه. بعد می گه. بعد می گه. بعد می گه. همین جوری رفتم تا هرجا که می شد برم. فکر کردم جالبه ها همه به آدم یه همچین چیزی می گن، اما یکی شون نمی آد جلوی آدم رو بگیره. یعنی اصلن هیچ اقدامی برای وایسوندن آدم نمی کنن... اقدام رو خوب اومدم ها... به هر حال دیشب که خیلی خوشحال می شدم یکی می اومد جلوم رو می گرفت. همون موقع یه فکر چندشی کردم. فکر کردم تا صبح زدن این «هولاهوپ» بهتره یا مثلن خوردن یه چیزی که دوست دارم، مثلن بستنی لواشکی. می دونی این هی تکرار شدن، با هرچی که باشه، بدجوری حال گیریه. یه چیز خواب دیشب بدتر از همه بود. به خودم می گفتم تو که می دونی این خوابه. تو که می دونی فردا از خواب پا می شی و دیگه هیچ «هولاهوپ»ی در کار نیست، اما اینم می دونی که فردا باز باید یه عالمه کار تکراری بُکنی. خیلی حالم بد شد از این فکر خودم. 

 

پ.ن : قسمتی از نمایشنامه «کابوس های خنده دار برای شب و چندتایی هم برای روز»/ محمد چرمشیر

- ۱۳٩٢/٥/۱٠

امروز تو تاکسی نشسته بودم و داشتم می رفتم خونه. رادیوی ماشین روشن بود، داشت یه برنامه ای پخش می کرد. خیلی حواسم بهش نبود. یه جای دیگه ای بودم طبق معمول. یه درمیون یه چیزی به گوشم می خورد. مجریه یهو گفت: «شما چقدر از خودتون راضی هستین؟» منظورش غرور و ازخود راضی بودن نبود. چون خودش توضیح داد، دارم می گم. منظورش بیشتر رضایت داشتن بود. اولش گفتم چه خوب، چه با حال، بذار ببینم ملت چی می گن. بعد یهو از خودم پرسیدم تو چی؟ تو خودت چقده از خودت رضایت داری؟ بَدَم میاد از این چیزهایی که آدم یهو بیخودی می اُفته توش. خیلی فراری ام از این حالت ها. اما خُب آدم گاهی ام می اُفته توش دیگه. برای اینکه حال خودمم نگیرم، گفتم««فانِ» دیگه. حالابگو. به خودت می گی. به کس دیگه که نمی گی». صادقانه بگم که نه، اصلن از خودم راضی نیستم. چی میگن؟ از این حرف ها که مثلن چی می خواستیم بشه و چی شد. حالامنظورم فقط خودم نیستم ها. خیلی از آدم ها امروز دیگه این جوری ان. کی بود می گفت دیگه هیشکی از کار خودش راضی نیست؟ شغل رو می گفت. می گفت آبدارچی هام حالامی خوان مدیرکل باشن. من مشکلی با این ها ندارم. هر کسی می تونه امروز یه چیز باشه، فردا یه چیز دیگه. قدیمی ها چی می گفتن؟ «بشر قابل ترقیه.» منظور من این احساس نداشتن تعلقه. من امروز یه چیزی می خوام که نمی تونم داشته باشم، توانایی داشتن اش رو دارم، اما هزارتا مانع نمی ذاره من به اون چیزی که می خوام، برسم. این یعنی اینکه من جایی که الان هستم نباید باشم. می فهمین چی می گم دیگه؟ من به اینجایی که هستم تعلق ندارم. جای من یه جای دیگه س. اما مجبورم همین جا باشم. حتی این رو نمی دونم تا کی و تا چه وقت. بعد نگاه می کنم می بینم یه کس دیگه اونجاییه که من می خواستم باشم. حسودی نمی کنم ها. فقط می پرسم اون آدمه برای اونجا بودن چیکار کرده؟ خیلی وقت ها می بینم هیچ کار. بعد تازه می بینم اون آدمم از جایی که هست راضی نیست. خرتوخره، نه؟ ما می گیم تو خوابه که کابوس می بینیم، اما اینکه بیداریه. هیشکی اونجایی که باید باشه نیست. به این چیزها که فکر می کنم، می بینم من از خودم رضایت دارم، اما از اونجایی که هستم رضایت ندارم. من جون لامصب خودم را کَندم. سعی کوفتی ام رو کردم، اما... . از همه بدترش می دونین چیه؟ من اگه جای بدتری از اینم بودم که هستم، بازم باهاش کنار می اومدم. این بَده نه؟

 

پ.ن: قسمتی از نمایشنامه «کابوس های خنده دار برای شب و چندتایی هم برای روز» / محمد چرمشیر

- ۱۳٩٢/٥/٩

آنها که فکر میکنند شیطان طرفدار بدی و فرشته ها مدافع خوبی اند، عوامفریبی فرشته ها را می پذیرند.... فرشته ها نه طرفدار خوبی، بلکه طرفدار آفرینش پروردگارند. از سوی دیگر، شیطان تمام مفهوم منطقی دنیای پرودگار را انکار میکند. ... حاکمیت بر جهان میان شیاطین و فرشته ها تقسیم شده است.مصلحت جهان، اما، ایجاب نمی کند که این یک بر آن دیگری تفوق یابد.... دنیا فقط به موازنۀ قدرت نیاز دارد. اگر در روی زمین بیش از اندازه معنای مخالف ناپذیر وجود داشته باشد( حاکمیت فرشته ها ) بشر زیر بار مسئولیت خرد می شود ، اگر دنیا کل معنای خود را از دست بدهد( حاکمیت شیاطین) زندگی واقعا غیر ممکن می شود...

چیزهایی که ناگهان از معنای مفروض خود، از جایی که در نظم ظاهری امور به آنها اختصاص یافته محروم شوند( مارکسیست تربیت شده در مسکو که به طالع اعتقاد دارد)، ما را به خنده می اندازند. به همین دلیل، خنده اساسا به حوزۀ شیطان تعلق دارد. یک شیطنتهایی در آن وجود دارد( چیزها با آنچه می کوشند بنمایند تفاوت دارند)، اما آرامش خیال سودمندی هم در آن هست( چیزها از آنچه به نظر می آید، راحت ترند، و در زیستن با آنها آزادی بیشتری داریم، سنگینی شان آزارمان نمی دهد) 

نخستین بار که فرشته ای صدای خنده شیطان را شنید وحشت کرد. این ماجرا در میانۀ جشن شلوغی اتفاق افتاد و همه حاضران، یکی پس از دیگری، به خنده شیطان پیوستند. خنده به شدت مسری بود. فرشته به خوبی میدانست که هدف خنده ضدیت با خداوند و شگفتی آفریده های اوست . می دانست که باید به سرعت یک کاری بکند ،اما احساس کرد ضعیف و بی دفاع است. ناتوان از چاره اندیشی بسادگی از تدابیر جنگی دشمن بر ضد خود او استفاده کرد . دهان خود را گشود و صدایی لرزان و منقطع در زیرترین پردۀ صدای خود بیرون داد و به آن معنایی متضاد بخشید. در حالی که خندۀ شیطان به بی معنایی چیزها اشاره داشت، فریاد فرشته از این که همه چیز در جهان به گونه ای منطقی و متقاعد کننده سازمان یافته و زیبا و خوب و معقول است ، ابراز شادمانی می کرد. 

شیطان و فرشته، رو در رو ، با دهانهای باز ایستادند ، هر دو بیش و کم یک صدا در می آوردند، اما هر یک خود را باطنینی بی مانند بیان می کرد- تقابل مطلق. شیطان با دیدن فرشتۀ خندان، بیشتر، بلندتر و آشکار تر خندید، زیرا فرشتۀ خندان بی نهایت خنده دار بود. 

خندۀ خنده دار توفانی است و با این حال، فرشته ها از آن، چیزی کسب کرده اند. آنها با خندۀ معنایی خود همه مان را فریب داده اند. خنده تقلیدی آنها و خندۀ اصیل ( خندۀ شیطان) یک نام دارد. امروزه مردم دیگر حتا متوجه نمی شوند که یک پدیدۀ خارجی واحد دو وضعیت درونی کاملا متضاد را در بر دارد. دو نوع خنده وجود دارد و ما برای متمایز کردن آنها از یک دیگر واژه هایی در اختیار نداریم 

 

پ.ن : کتاب خنده و فراموشی / میلان کوندرا

- ۱۳٩٢/٥/٩

هر شخصی باید به درون خود کشیده شود؛ جایی که حقیقت سکونت دارد

 

پ.ن: قدیس آگوستین

- ۱۳٩٢/٥/٩

از میلیون ها سنگ همرنگ 

که در بستر رودخانه بر هم می غلتند

فقط سنگی که نگاه ما بر آن می افتد

زیبا می شود.

 

عباس صفاری.

- ۱۳٩٢/٥/٩

انسان همیشه ندانسته، حتی در لحظه های عمیق ترین پریشانی ها ، زندگیش را طبق قوانین زیبایی میسازد....می توان به راستی انسان را ملامت کرد که طی زندگی روزمره در برابر این اتفاقات بی اعتناست و بدین ترتیب بعد زیبایی را از زندگی خود سلب می کند

 

پ.ن: بار هستی / میلان کوندرا

- ۱۳٩٢/٥/٩

بهتر است خیال برت ندارد، آدم‌ها چیزی برای گفتن ندارند. واقعیت این است که هر کس فقط از دردهای شخصی خودش با دیگری حرف می‌زند. هر کس برای خودش و دنیا برای همه. عشق که به میدان می‌آید، هرکدام از طرفین سعی می‌کنند دردشان را روی دوش دیگری بیندازند، ولی هر کاری که بکنند بی‌نتیجه است و درد‌هاشان را دست نخورده نگه می‌دارند و دوباره از سر می‌گیرند، با ز هم سعی می‌کنند جایی برایش پیدا کنند. می‌گویند: شما دختر قشنگی هستید. و زندگی دوباره آن‌ها را به چنگ می‌گیرد تا وقتی که دوباره‌‌ همان حقه را سوار کنند و بگویند: شما دختر خیلی قشنگی هسید. وسط این دو ماجرا به خودت می‌نازی که توانسته‌ای از شر دردت خلاص بشوی، ولی عالم و آدم می‌دانند که ابدا حقیقت ندارد و دربست و تمام و کمال نگهش داشته‌ای. مگر نه؟

 

پ.ن: سفر به انتهای شب/لویی فردینان سلین

- ۱۳٩٢/٥/٩

خوب‌ها بهتر می‌خوابند، در حالی که به نظر می‌آید بد‌ها از ساعات بیداری لذت بیشتری می‌برند.

وودی آلن

- ۱۳٩٢/٥/٩

God made mud.
God got lonesome.
So God said to some of the mud, "Sit up."
"See all I've made," said God. "The hills, the sea, the sky, the stars."
And I, with some of the mud, had got to sit up and look around.
Lucky me, lucky mud.
I, mud, sat up and saw what a nice job God had done.
Nice going God!
Nobody but you could have done it God! I certainly couldn't have.
I feel very unimportant compared to You.
The only way I can feel the least bit important is to think of all the mud that didn't even get to sit up and look around.
I got so much, and most mud got so little.
Thank you for the honor!
Now mud lies down again and goes to sleep.
What memories for mud to have!
What interesting other kinds of sitting-up mud I met!
I loved everything I saw

[Vonnegut 1963].

- ۱۳٩٢/٥/٩

ابنای بشر به هیچ چیز به اندازه ناراضی بودن علاقه مند نیستند. دلایل ناراضی بودن بسیارند: ضعف و سستی بدن ها ، ناپایداری عشق ها، تزوریر و ریا در زندگی اجتماعی ، بی اعتباری دوستی ها و تاثیر مرگبار عادت ها، در مقابل این همه ناملایمات دائمی طبیعی است متوقع باشیم که هیچ حادثه ای به اندازۀ فرارسیدن مرگ خوش آیند نباشد 

...... 

پروست عاشق تختوابش است، بیشتر اوقاتش را در آن می گذراند و آن را به میز تحریر و دفتر کارش تبدیل می کند. آیا تختخوابش وسیله ای دفاعی در مقابل جهان غدار بیرون است؟ وقتی غمگین هستیم بهترین کار این است که در گرمای مطبوع تختخوابمان دراز بکشیم و در آنجا که تمام تلاش ها و درگیری ها پایان می یابد، بهتر است حتی سرمان را زیر پتو کنیم و با تمام وجود خود را به دست امواج گریه بسپاریم، همچون شاخه ای در باد پاییزی...

 

پ.ن : پروست چگونه می تواند زندگی شما رو دگرگون کند؟ / آلن دوباتن

- ۱۳٩٢/٥/٩

وقتی دیدید یواش یواش میخواهید دختری را برای همیشه در بغل داشته باشید بدونید وقتش رسیده که جا خالی کنید. من درسی ندارم به شما بدم، اما این رو از من داشته باشید: عشق دروغ نیست. چیز وحشت آوری نیست. به خلاف آنچه می گویند به فیلمهای ترسناک هم شباهت نداره. حقیقت داره. قشنگ غرقتون میکنه... وقتی دختری داشت روی شما طوری اثر میگذاشت که تمام اصول زندگی تان را به هم بریزه باید به چاره ای فوق العاده متوسل شد. عشق فقط هماغوشی نیست. اگر اینطور بود میشد کاری کرد. عشق زندگی است که میخواد تو رو دوباره گرفتار خودش بکنه اون موقع است که باید فرار کنید.

 

پ.ن :‌خداحافظ گری کوپر/ رومن گری

- ۱۳٩٢/٥/٩

اگر والدین می دانستند که تاثیرشان در ساخته شدن فرزند تا چه اندازه ناچیز است , به وحشت می افتادند ! چند تصویر فیلم و چند جمله کتاب بیش از تمام عوامل دیگر زندگی من را رقم زد .

فیلمی با عنوان " روزی ، روزگاری توکای آواز خوانی بود" ... روزی بر من آشکار ساخت که تنها شغلی که از میان شغلها در پیش خواهم گرفت، چه خواهد بود

نام دقیق این کار را نمی دانم. شاید شغل کسی که در ارکستر تنها کار او ضربه زدن به ساز مثلث است، نامی نداشته باشد. شاید هم او همان کسی باشد که نواختن را بر عهده داردو اما من علاقه اندکی به کوبش های زرین سنج دارم و زنگ خیال ساز مثلث را دوست تر می دارم. 

در این فیلم جوانی را دنبال میکنیم که تمام روز در خیابانهای شهر خود پرسه می زند.اینجا و انجا می رود. وارد مغازه ها می شود و چیزی نمی خرد، با رهگذران گفت و گو می کند و با لطافت واژه یا لبخندی به هر انکه بر می خورد قوت قلب میدهد. سپس حدود ساعت 9 شب، می بینیم که از پلکان یک اپرا 4 پله یکی بالا می رود و در حال به تن کردن اسموکینگ، به پشت صحنه می شتابد و نفس زنان، در جای خود در ارکستر قرار می گیرد. درست سر وقت برای آنکه ساز مثلث خویش را به طنین درآورد. 

این دقیقا همان کاری است که دوست داشتم در ارکستر بزرگ دنیا بکنم ، نه بیشتر و نه کمتر : روزی یک ثانیه ساز مثلث نواختن و بقیه اوقات را به اتلاف وقت خویش در دوستی با هوا گذراندن. 

نویسندگی این کار خیالی است. هر کتاب، یک زنگ ساز مثلث است. بقیه امور در جایی دیگر روی می دهد ،در زمان آمیخته با زمان، در زمان افزوده بر زمان که گاه تا حد ملال پیش می رود. 

از ملول گشتن بیمی به دل راه نمی دهم . بیم من از آن چندان اندک است که نیازمند آن هستم ، به همان اندازه که نیازمند تنهایی هستم. ملال خاطرم از عشقی است که مهیای خاموشی است.

 

پ.ن : فرسودگی / کریستین بوبن

- ۱۳٩٢/٥/٩

پسر کوچکی بود به نام ارنست

که دخترها را دوست داشت (اذیت کند)؛

و بیشتر از همه سالومه را.

و دختر کوچکی بود به اسم سالومه

که همه کارهایی را که ارنست انجام می داد برای مادرش تعریف می کرد.

همه چیز را؛

اینکه موهایش را کشیده؛

کلاهش را برداشته

و عمدا باعث شده عینکش بیفتد.

مادرش گفت

که ارنست مطمئنا می خواهد با سالومه بازی کند

اما نمی داند چگونه از او این را بخواهد.

علاوه بر این مادر گفت

بدون شک ارنست می خواهد عاشق سالومه باشد.

 در مدرسه

پولین پرسید:

«عاشق سالومه... عاشق چیست؟»

سالومه هم نمی دانست که این قاشق چه جور قاشقی است.

اَبِل می دانست که ما می افتیم؛

ما در دام عشق می افتیم.

 سالومه زیاد از دوچرخه می افتاد اما هرگز از قاشق نیفتاده بود.

 «عشق فقط در داستانهاست.»

اتین گفت.

- آه بله!

- برای شاهزاده ها؟

- پیراهن های زیبا؟

- شمشیرها؟

- شاه و ملکه

- و اژدها؟

«پس عاشقان همیشه غیرواقعی هستند؟» این را سالومه از خودش پرسید.

جاستین فکر می کرد که  ما عاشق هستیم

چون غمگینیم...

زمانی که خجالت می کشیم...

- یا اگر صورتمان سرخ شود.

- «زمانی که هیپنوتیزم شده ایم.»

سالومه فهمید که ما کمی دیوانه هستیم وقتی که عاشقیم.

نوآی کوچک شنیده بود که می گویند آتش عشق

«عاشق آتش است.»

- می سوزاند

- مثل یک جرقه

- مثل رعد و برق

- پس باران می آید یعنی؟

سالومه با خودش گفت که برای عاشق بودن بهتر است یک چتر داشته باشد.

آریستید گفت که عاشقی در قلب است.

- می خواهی بگویی قلب آدم درد می گیرد؟

- تب هم می کنیم؟

- ضعیف می شویم؟

مریض هستیم یعنی؟

 سالومه آه کشید. «چقدر عاشقی خسته کننده است!» 

«باید دو نفر بود برای عاشقی!»

سِلِست این را گفت.

- تنهایی هم می شود؟

- یا سه نفری؟

- یا چهار مثلا؟

- آه! آه! ... ای عاشقان... 

«پس بالاخره بهتر است چند نفر باشیم؟» سالومه از خودش پرسید.

 زِلی بزرگ می دانست که عاشقی حتما برای ازدواج است.

- برای آقاهاست.

-  برای خانم ها

- برای والدین

- نه برای بچه ها. 

سالومه اضافه کرد: «برای عاشق بودن باید بزرگ بود.»

« عاشقی هیچ وقت اتفاق نمی افتد.» این را ماریوس ناامیدانه به زبان آورد.

- چرا همیشه اتفاق می افتد!

- و برای همیشه!

- یا برای پنج دقیقه؟

- برای همه زندگی!

سالومه زیر لب گفت: «اوه... اما این کمی طولانی است. نه؟»

 توماس (بزرگ) با تحکم گفت: «عاشقی خیلی مهم است.»

- برای خانم معلم است.

- برای بهترین دوستت!

- یعنی فقط برای دخترها؟

- اوه نه!

 سالومه فریاد زد: «نه، فقط برای پسرهاست!» 

امیلی خندید و گفت که باید همدیگر را ببوسیم وقتی عاشقیم.

- دست هم را بگیریم!

- عاشقی برای این است که بچه به بیاوریم.

- اوووه! اوووه!

«تصادفا نباید کاملا برهنه باشیم تا کسی عاشقمان شود آیا؟» این را سالومه پرسید. 

توماس (کوچک) گفت: «عاشقی مثل یک رویاست.»

- مثل پرواز در آسمان

- با گل ها

- بال بال زدن یعنی؟ پوف!

 سالومه نتیجه گرفت که ما یک فرشته هستیم وقتی که عاشقیم. 

اما وقتی ارنست (عاشق) بازگشت

سالومه را یک بار دیگر محکم هل داد،

کیفش را انداخت و کف کفشش را با پالتوی سالومه تمیز کرد.

عمدا... 

دیگر کسی چیزی نگفت! 

و سالومه فکر کرد که اینها هیچ چیز از عاشقی نمی دانند!

 

  L'amoureux نوشته Rébecca Dautremer/ ترجمه  عتیق ِ عزیز

تصویر سازی کتاب 

- ۱۳٩٢/٥/٩

این پیشرفت عظیمی است. میلیاردها نفر به تماشای حمله‌ها، پاس‌ها و حملات انحرافی می‌نشینند، میلیاردها نفر مارادونا را هنگامی که گل را آن قدر هوشمندانه با دست به ثمر می‌رساند که حتی داور متوجه نمی‌شود، و در نتیجه، تیم مارادونا به فینال راه می‌یابد و در دنیا بهترین می‌شود تماشا می‌کنند. به احتمال اکثر تماشاگران این بازی شوکه شدند، و برای یک لحظه عذاب شدید ناشی از تردید، نوعی خاطره‌ی کودکی و دنیای قصه‌های پریان را احساس کردند، که در آن‌ها حقیقت پیروز می‌شود، دروغ برملا می‌شود، و فریب و تقلب به مجازات می‌رسد. اما یک میلیارد انسان این را هم یاد گرفتند که چیزهایی از این قبیل فقط در قصه‌های پریان اتفاق می‌افتند، و دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم به مارادونا ارج می‌نهد. و در میان ما دانشجویان سخت‌کوش بیشتری به این نتیجه رسیدند که هر کاری که به پیروزی منجر شود سرانجام توجیه خواهد شد.
... چه سزاوار است که مارادونا گل خود را با دست به ثمر می‌رساند، وناوراتیلووا هفت تا اتومبیل دارد. هر دوی آن‌ها قهرمان‌های عصر مایند، و هر عصری همان قهرمان‌هایی را دارد که شایسته‌ی آن است.

 

روح پراگ / ایوان کلیما

- ۱۳٩٢/٥/٩

آمپاس : از واژه آلمانی Engpass در فارسی وارد شده که به معنای "تنگنا" میباشد. مترادف انگلیسی آن Bottleneck میباشد

لغز خوندن : لُغاز خواندن . عیب کردن از روی عناد و حسد و پرادعائی

ان قلت : منظور از عبارت ان قلت که به معنای اگر بگویی واگر اشکال کنی است ، بیان اشکال و ایراد بر مطلب و سخنی است که مطرح شده وجواب دهنده از این اشکال در جواب می گوید : قلت یعنی من به این اشکال چنین جواب می دهم . 

قمپز در کردن : قمپز نوعی توپ جنگی سَرپُر بود که دولتِ امپراطوری عثمانی در جنگهاش با ایران مورد استفاده قرار میداد. این توپ اثرتخریبی نداشت چون گلوله ای در کار نبود بلکه مقدار زیادی باروت درش میریختند و پارچه های کهنه و مستعمل رو با سُنبه توش جا می دادند و میکوبیدند تا کاملا سفت و محکم بشه. این توپها رو در مناطق کوهستانی که صدا میپیچید و پژواک داشت به طرف دشمن شلیک می کردند. صداش بقدری مهیب و ترسناک بود که تمام کوهستان رو به لرزه در می آورد و تا مدتی صحنه جنگ رو تحت الشعاع قرار می داد ولی در واقع هیچ تخریب و تلفاتی مانند یک توپ جنگی نداشت. در جنگهای اولیه بین ایران وعثمانی صدای عجیب و مهیبِ قمپز، در روحیه سربازان ایرانی اثر می گذاشت و از پیشروی اونا جلوگیری می کرد ولی بعدها که ایرانی جماعت به ماهیت و توخالی بودن اون پی بردند هر وقت صدای گوشخراشش رو می شنیدند به همدیگه می گفتند :«نترسید! قمپز درمی کنند.» و امروزه در فارسی شهری ، افه ی انجام کاری را آمدن ولی در عمل از انجام آن ناتوان بودن را می گویند !

آچمز : آچمز عمومی ترین تاکتیک در شطرنج است. "آچمز" یک واژه ی ترکی به معنی "میخکوب" است که از زمان پادشاهان قاجار - که ترک تبار بودند- در میان شطرنج بازان ایرانی رواج یافته است.

در زبان های فرنگی، آچمز معادل سوزن چرخ خیاطی است به این مفهوم که نخ تنها در صورتی از آن سوی سوزن میگذرد که سوزن را صاف و ثابت نگه داریم.

 

 

 
- ۱۳٩٢/٥/۸

- تکه نانی را شکستن، قطعه ای از موسیقی موزارت را گوش کردن، زیر بارانی با طراوت راه رفتن، در همین لحظه افرادی هستند که از انجام کارهایی تا این حد ساده منع شده اند ، به این دلیل که بیمار هستند یا زندانی یا شاید آن قدر فقیر که تکه نانی برای آنها حکم گنجی را دارد.

- خداوند به همان راحتی به زمین می آید که موسیقی موزارت به آسمان، اما گوش شنیدن آن را نداریم. 

 

پ.ن : موزارت و باران/ کریستین بوبن 

- ۱۳٩٢/٥/۸

آنچه گفته می شود، هیچ گاه آنطور که گفته شده است، شنیده نمی شود. یک بار که این نکته را باور کردیم، می توانیم به آسودگی وارد گفتار شویم. بی آنکه کوچکترین دغدغه ای در مورد درست شنیده شدن یا نشدن داشته باشیم، بدون هیچ دغدغه ای جز این که گفتار خویش را هرچه نزدیک تر به زندگی نگه داریم 

 

پ.ن : دوری از دنیا / کریستین بوبن 

- ۱۳٩٢/٥/۸

زنی عشقی را برای مردی به ارمغان می آورد. زیبایی این زن به سبب عشقی است که نثار میکند. این زیبایی را مرد می پذیرد، بی آنکه درکش کند. مرد موجودی است سنگین. موجودی است ابله. می نگرد، شگفت زده می شود: دلدار او همه جا هست. در آبیِ آسمان ها ، در آبی رویاها. درون، بیرون. همه جا. 

همچون چشمه ساری جاری در دیدگان اوست. که به هر آنچه می بیند، طراوت می بخشد. ما با اوییم، با این مردعاشق. در نخستین روز دنیا. در دل کتاب. با او می بینیم که عافیتی نیست جز تب. که کلامی نیست جز آواز . آنگاه دیگر چیزی نمی بینیم. به یک جست، با یک جمله ، به شیب دیگر داستان برده می شویم، شیب تیره و تار، زمین بد. عشقی که آمده بود، رفته است.

عشق به سوی این مرد آمده بود و این مرد نتوانست آن را نگاه دارد. پیش از آن دو تن بودند. اینک، جز یک تن برجای نمانده است. منظره باز میگردد. اما دیگر همان منظره پیشین نیست. دیگر همان منظره فصل نخستین نیست. آسمان سنگین است. رنگ ها فسرده اند. در خانه ها مردگان خفته اند. در دشتها جانوران در خاک ماوا گزیده اند. در دل عاشق، روز خاموش گشته است.... 

 

پ.ن : کریستیان بوبن / کتاب بیهوده 

- ۱۳٩٢/٥/٧

- برتراندراسل در شرح حال زندگی خویش می گوید: تا آنجا که بیاد دارم، پیوسته سه احساس ساده، ولی بسیار شدید بر زندگی من حکمفرما بوده است. تمایل به عشق، تحقیق در علم و تاثر نسبت به الام و مصائب بشریت. این سه همانند تندبادهای شدیدی پیوسته بنابر تمایل خویش مرا بدین سو و بدان سو کشانیده، به ژرفای اقیانوس عمیقی از غم و غصه ام فرو برده و به کرانه یاس و نا امیدی ام انداخته اند.

- من به چند دلیل پیوسته در جستجوی عشق بوده ام، اول به خاطر آنکه عشق برای انسان نشات و سرور می آورد آنچنان که من اغلب زندگی خود را ایثار بدست آوردن چند ساعت وجود و نشاط کرده ام. دوم، من همیشه در جستجوی عشق بوده ام. زیرا عشق رنج نهایی را از بین می برد. تنهایی وحشت آوری که سردی و خاموشی آن انسان را به لرزه در می آورد و دنیا برای او تبدیل به مغاک سرد و بی روحی می کند که تنها چاره رهایی از آن توسل به عشق است. و بالاخره من همیشه پوینده راه عشق بوده ام زیرا رویاهای آسمانی شعرا و مقدسین را من در جذبه عارفانه ای که اتحاد دو انسان به خاطر عشق ایجاد می کند به چشم دیده ام. این هدفی است که پیوسته من در جستجویش بوده ام و هر چند طلب عشق ممکن است برای زندگی بشر مصلحت انگیز نباشد اما در هر حال من سرانجام به چنین حقیقتی رسیده و این نتیجه را برای عشق طلبی حاصل کرده ام.

- به همین نسبت نیز من به تحقیق در علم علاقمند بوده ام . من آرزو داشته ام که قلوب بشر را درک کنم. میل داشتم بدانم چرا ستارگان می درخشند و کوشش کرده ام بفهمم چرا به عقیده طرفداران فیثاغورث، اعداد بر تغییرات و تحولات جهان حکومت می کنند؟

- عشق و علم تا آنجایی که امکان داشت، مرا قادر ساختند تا در آسمانها به پرواز در آیم. اما پس ازاینکه بر اثر جذبۀ عشق و علم در آسمانها به پرواز در آمدم، انعکاس ناله ها و ضجه های افراد رنج دیده و مصیبت زده در قلبم طنین افکندند و مرا با آه و افسوس به زمین بازگردانید

-این ناله ها و ضجه های رنج آور عبارت بودند از : ناله های اطفالی که عفریت شوم قحطی به قلب آنها پنجه فرو کرده، حیات آنها را تهدید می کرد. شیون افراد مسن و سالخورده ای که فرزندانشان آنها را سرباز نفرت آور زندگی خود دانسته و آنان را از زندگی خود رانده بودند، همیشه آرزو داشتم که نیروهای زشتی و اهریمن را تضعیف کنم، اما از عهده این کار بر نمی آیم و خودم هم از شرارت آنها رنج می برم 

- این روش زندگی من بوده است . من این روش را شایسته زندگی دانسته ام و هرگاه عمری برایم باقی بماند به همین روش ادامه خواهم داد .

 

شرح حال برتراند راسل به قلم خودش 

دانلود کتاب

- ۱۳٩٢/٥/٧

One of the most helpful ways to strengthen the Adult for the task of examining Parent data (which data can be extremely overpowering to the Child, particularly on the subject of religion) is to stand back for greater perspective, the broader view. I gained a helpful broader view from a 'calendar' of the evolution of man which was written by Robert T. Francoeur:

"" Arbitrarily, for the exact date of man's appearance will never be known, let us estimate that appearance at about one and a half million years ago. Then let us propose a comparison of mankind's history with a calendar year in which one 'day' equals four thousand years of human history. 

In this scheme January first would witness the appearance of our Homo habilis ancestors. Homo habilis could walk erect and use the most primitive tools. Hunting in bands, he probably could not talk as we do, though he undoubtedly had some method of communication. Speech, as we know it today, evolved very gradually during the first three months of our 'year'. Man's evolutionary progress was at best tedious and halting: fire first for protection from the cold and wild animals, and only much later for cooking; tools chipped from stone; the skills of hunting; the slow concentration and involutions of the cerebral cortex. Summer came and went, and the fall was two-thirds through its course when Neanderthal man finally appeared around November 1st. The first indications of a religious belief can be seen in the burial sites of the later Neanderthaloids, around December 17th in our scheme.

By December 24th of our hypothetical year, all the nonsapiens or primitive forms of man had died out or been absorbed by the more progressive and modern Cromagnon man.

Agriculture began around December 28th and the whole of our historical era, the brief six to ten thousand years for which we have records, is nestled in the last two days of our 'year's Socrates, Plato, and Aristotle were born about 9 am on December 31st, Christ at noon andColumbusabout 9.30 pm. The final hour of December 31st, from 11 pm to midnight New Year's Eves embraces all of the nineteenth and twentieth centuries. ""

 

In this perspective we recognize rather dearly that our particular brand of 'old-time religion", with its claims of ultimate and exclusive knowledge about God and his creation,is not so old after all.

Faith, Trueblood says, is not a blind leap into nothing but a thoughtful walk in the light we have. Part of that light is the recognition that the world which 'God so loved' is considerably larger than our own personal comprehension of it. If nothing else, this recognition should make us modest and rule out our claims to exclusive truth.

 Tomas A. Harris,M.D. / I'm ok-You are ok

 

- ۱۳٩٢/٥/٧


- الو. 
    - بفرمایید. 
    - سلام دخترم. 
    - سلام؛ بفرمایید. 
    - آموزشگاه موسیقی؟ 
    - بله. 
    - می تونم با آقای کیا صحبت کنم؟ 
    - ایشون تشریف ندارن. 
    - چطور؟ 
    - چی چطور؟ 
    - چرا تشریف ندارن؟ 
    - امروز؛ روز کاریشون نیست. 
    - آهان فکر کردم خدای نکرده گرفتاری براشون پیش آمده. 
    - شما امری داشتین؟ 
    - ببخشید! شما به ساز واردید؟ 
    - برای نوه تون می خواین؟ 
    - نه؛ برای خودم. 
    - چه خوب. 
    - می خوام بدونم کی درس میده؟ 
    - چه سازی؟ 
    - ساکسیفون. 
    - ...
    - دارین می خندین؟ 
    - ... 
    - الو؟ 
    - هاها – نه؛ ببخشید. آب دهنم پرید توی گلوم. 
    - نفرمودید؟ 
    - چی رو؟ 
    - کی ساکسیفون درس میده؟ 
    - اینجا؟ 
    - خب آره دیگه. 
    - اینجا کسی ساکسیفون درس نمیده. 
    - پس چرا آقای کیا اینهمه تعریف آموزشگاه را می کرد. 
    - نظر لطفشونه. ولی شما مستحضرید که... 
    - که چی؟ 
    - که ساکسیفون ساز سنتی نیست. 
    - شما سنتی کارید؟ 
    - بله ما در اینجا بیشتر سازهای ایرانی را آموزش می دیم. 
    - کی گفته ساکسیفون غربیه؟ 
    - ... 
    - اصلاشما ریشه همه چیز را جست وجو کنید؛ سر از ایران درمیاره. 
    - شاید حق با شما باشه. 
    - حتما حق با منه. من هشتادسال موهامو توی آسیاب سفید نکردم. 
    - درسته. حالاچرا ساکسیفون؟ 
    - دوست دارم. 
    - آخه ساکسیفون احتیاج به نفس قوی داره چون ساز بادیه. 
    - از قدیم گفتن دود از کنده بلند میشه. 
    - حتما... برام جالبه چرا از میون اینهمه ساز ساکسیفون را دوست دارین و چرا اینقدر دیر به فکر یادگیری افتادین؟ 
    - چون الان فراغت دارم. 
    - برای چی؟ 
    - برای اینکه واسه دلم زندگی کنم. طوریه؟ 
    - ... 
    - بچه که بودم واسه دل پدرومادرم زندگی کردم. بزرگ شدم واسه دل شوهر و بعد بچه و بعد نوه. حالاکه همه رفتن سی خودشون تا نوبت دل عزراییل نشده، می خوام واسه دل خودم زندگی کنم. 

 

درام های تلفنی / سوسن مقصودلو / روزنامه شرق 
    

- ۱۳٩٢/٥/٦

مگر این زمین از تو باشد تهی 

که باید تو را در سماوات جست؟

به کوری نظرها کنند و تو را 

نبینند و بینی نظرها به توست

 

پ.ن : ترجمه اشعار منصور حلاج/ بیژن الهی

- ۱۳٩٢/٥/٦

بشر به جستجوی خود ادامه خواهد داد ، ولی فقط تا زمانی که با علاقۀ شور انگیزی ترغیب شود و این علاقه شور انگیز براساس عقیده ای (غیرقابل اثبات به وسیلۀ علم ) استوار خواهد بود که جهان جهت و مقصدی پیدا می کند. 

 

پ.ن : پدیدۀ انسان/تیار دوشاردن

- ۱۳٩٢/٥/٦

They say that God is everywhere, and yet we always think of Him as somewhat of a recluse.

امیلی دیکنسون / شاعر امریکای 

- ۱۳٩٢/٥/٦

من خیلی نمی خوابم. اصلن این جوری بگم که از خوابیدن خیلی خوشم نمی آد. این مال حالانیست. از اول جوونی ام هم همینطور بودم. کم خواب بودم اولش، بعد بی خواب شدم. می دونی به وضعیتی که بهش می گیم خواب، کُلَن، احساس خوبی ندارم. از اینکه باید براش یه لباس دیگه ای، غیر از لباس های معمول، بپوشیم تا طرز ولو شدن اش و این از خود بیخود شدن اش بیزارم. من طبیعتن این جوریم که دوست دارم هوشیار باشم، به خودم مسلط باشم. راستش بیشتر دوست دارم متوجه اطرافم باشم. واقعن صحبتم فضولی و این چیزها نیست. مساله ام به هوش بودنه. بدَم می آد این مردها و زن هایی که تو ماشین می خوابن رو نگاه کنم. چیه این تکون تکون خوردن، کج شدن روی دیگرون، این آب دهنی که از گوشه لب هاشون راه می افته. دارم تو ماشین رو مثال می زنم تا منظورم رو بهتر بگم. فکر می کنم خودِ خوابه که این خاصیت رو داره وگرنه جایی که آدم می خوابه زیاد مساله ای نیست. یعنی فرقی نمی کنه آدم توی ماشین یه اینجوری باشه یا توی تخت خواب. از خواب دیدن هم بَدَم می آد، نه، می ترسم. می دونی خواب چه جوریه دیگه؟ یه چیزایی توی سر آدم هست که همینجوری تو هشیاری از آدم دورن، اما تو خواب یهو سر بلند می کنن و به یاد آدم می آن. من خیلی دلم نمی خواد این چیزها به خاطرم بیان. من نمی خوام چیزهای مُرده تو کله ام زنده بشن. راستش اگه دست خودم باشه الآن یه عالمه از این چیزهایی که تو سَرَم وُل می خورن رو می ریزم دور. می خوام چیکار یادم باشه توی 10سالگی ام یا 20 سالگی ام چه اتفاقی افتاده. این اسم ش فراموش کردن نیست. دور ریختن اضافه هاست. مثل دور انداختن یه لباس به درد نخور از توی چمدون. من دلم می خواد فقط به امروزم فکر کُنم. 

 

قسمتی از نمایشنامۀ کابوس های خنده دار برای شب و چندتایی هم برای روز

 

- ۱۳٩٢/٥/٦

شازده اسدالله: از دست دادن لیلی خیلی مهم نیست، مهم اینه که تو عشق رو شناختی!

پ.ن: دایی جان ناپلئون / ایرج پزشکزاد

- ۱۳٩٢/٥/٦

از بابا پرسیدم بچه چه جوری میاد توی شکم مامانش؟ بابا کمی فکر کرد. بعد گفت بیا بریم توی حیاط. به حیاط رفتیم بابا یکی از بته های گل سرخ رو نشون داد و گفت:
- این بته اول یک تخم کوچیک بوده. بعد این تخم رو تو زمین کاشتیم. بعد بهش آب دادیم و بعد از مدتی بزرگ شد و حالا شده این بته بزرگ که می‌بینی. منم تخم تو رو توی شکم مامانت کاشتم و بعد تو آمدی... 
-با دست کاشتی یا با بیلچه ؟ 
بابا کمی رنگ به رنگ شد و گفت:
- با یک جور بیلچه مخصوص
- پای من آب هم دادی ؟
- آره٬ آب هم دادم.
- با آب پاش دادی یا با شلنگ ؟
بابا نگاه تندی به من کرد.چرا عصبانی شده بود ؟ ولی من باید بدونم.
- با شلنگ پسرم
- بابا٬ خودتون آب دادین یا مش رضا باغبون؟ بابا یک دفعه برگشت و یک چک زد تو گوشم و گفت:
- برو گمشو پدر سوخته کره خر !!!


پ.ن: آسمون و ریسمون / ایرج پزشک‌زاد
- ۱۳٩٢/٥/٦

خیلی چیزها بود که بر من منع شده بود و به خاطر همین چیزها بود که من به فریب دادن دیگران عادت کردم و این عادت تا بیست و یک سابگی از سرم نیفتاد . این طبیعت ثانوی من شده بود که فکر میکردم هر کاری که می کنم باید پیش خودم بماند و من هنوز هم نتوانسته ام این عادت را ترک کنم که وقتی یک نفر وارد اتاق می شود، آنچه را می خوانم قایم نکنم امروز فقط با تلاش اراده (بالغ) است که می توانم این عادت غریزی را از سر خود بیاندازم .

شرح حال برتراند راسل از زبان خودش

دانلود از کتابناک  

- ۱۳٩٢/٥/٥

 میان همه‌ی شیوه‌های پرورش عشق، همه‌ی ابزارهای پراکنش این بلای مقدس، یکی از جمله‌ کاراترین‌ها همین تندباد آشفتگی است که گاهی ما را فرا می‌گیرد. آنگاه، کار از کار گذشته‌ است، به کسی که در آن هنگام با او خوشیم دل می‌بازیم. حتا نیازی نیست که تا آن زمان از او بیشتر از دیگران، یا حتا به‌ همان ‌اندازه، خوشمان آمده بوده باشد. تنها لازم است که گرایشمان به او منحصر شود. و این شرط زمانی تحقق می‌یابد که -هنگامی که از او محرومیم- به جای جستجوی خوشیهایی که لطف او به ما ارزانی می‌داشت یکباره نیازی بیتابانه به خود آن کس حس می‌کنیم، نیازی شگرف که قوانین این جهان برآوردن‌اش را محال و شفایش را دشوار می‌کنند - نیاز بی‌معنی و دردناک تصاحب او

 

پ.ن:‌جستجو/ مارسل پروست

- ۱۳٩٢/٥/٥

یکی از آقای کوینر پرسید، خدایی وجود دارد یا نه؟
آقای کوینر گفت: به تو توصیه می کنم در این باب تأمل کن که آیا رفتارت با دانستن جواب این سوال تغییر خواهد کرد یا نه. اگر تغییر نکرد این پرسش خود به خود منتفی است. اگر تغییر کرد دستِ کم می توانم کمکت کنم و به تو بگویم: تو دیگر تصمیم خودت را گرفته ای، تو به یک خدا احتیاج داری

 

پ.ن : فیل،داستانک های فلسفی/ برتولت برشت

- ۱۳٩٢/٥/٥

چگونه از عقاید نادرست بپرهیزیم؟برای پرهیز از انواع عقاید نادرستی که نوع بشر مستعد آن است، نیازی به نبوغ فوق بشری نیست. چند قاعده ساده شما را اگر نه از همه خطاها، دست کم از خطاهای مهلک تر بازمیدارد.
اگر موضوع چیزی است که با مشاهده روشن میشود، مشاهده را شخصاً انجام دهید. ارسطو میتوانست از این باور اشتباه که خانمها دندانهای کمتری از آقایان دارند با یک روش ساده پرهیز کند: از خانمش بخواهد که دهانش را باز کند تا دندانهایش را بشمارد. او این کار را نکرد چون فکر میکرد میداند. تصور کردن این که چیزی را میدانید در حالی که در حقیقت آن را نمیدانید، خطای مهلکی است که همه ی ما مستعد آن هستیم. من باور دارم که خارپشتها سوسکهای سیاه را میخورند، چون به من این طور گفته اند؛ اما اگر قرار باشد کتابی درباره عادات خارپشتها بنویسم، تا زمانی که نبینم یک خارپشت از این غذای اشتهاکورکن لذت میبرد، مرتکب چنین اظهار نظری نمیشوم. درهرحال، ارسطو کمتر از من محتاط بود. نویسندگان باستان و قرون وسطا اطلاعات جامعی درباره تکشاخها و سمندرها داشتند. با وجود آن که هیچکدامشان حتا یک مورد از آنها را هم ندیده بودند، یک نفر هم احساس نکرد لازم است از ادعاهای جزمی درباره آنها دست بردارد. اغلب موضوعات از این ساده تر به بوته ی آزمایش درمیآیند. اگر مثل اکثر مردم شما ایمان راسخ پرشوری نسبت به برخی مسائل دارید، روشهایی وجود دارد که میتواند شما را از تعصب خودتان باخبر کند. اگر عقیده مخالف، شما را عصبانی میکند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه میدانید که دلیل مناسبی برای آنچه فکر میکنید، ندارید. اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه دو میشود پنج، یا این که ایسلند در خط استوا قرار دارد، شما به جای عصبانی شدن، احساس دلسوزی میکنید، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن قدر کم باشد که این حرفها در افکار شما تزلزل ایجاد کند.اغلب بحثهای بسیار تند آنهایی هستند که طرفین درباره موضوع مورد بحث دلایل کافی ندارند.شکنجه در الاهیات به کار میرود، نه در ریاضیات؛ زیرا ریاضیات با علم سر و کار دارد، اما در الاهیات تنها عقیده وجود دارد. بنابراین هنگامی که پی میبرید از تفاوت آرا عصبانی هستید، مراقب باشید؛ احتمالاً با بررسی بیشتر درخواهید یافت که برای باورتان دلایل تضمین کننده ای ندارید.یک راه مناسب برای این که خودتان را از انواع خاصی از جزمیت خلاص کنید، این است که از عقاید مخالفی که دوستان پیرامونتان دارند آگاه شوید. وقتی که جوان بودم سالهای زیادی را دور از کشورم در فرانسه، آلمان، ایتالیا و ایالات متحده به سر بردم. فکر میکنم این قضیه در کاستن از شدت تعصبات تنگ نظرانه ام بسیار مؤثر بوده است. اگر شما نمیتوانید مسافرت کنید، به دنبال کسانی بگردید که دیدگاههایی مخالف شما دارند. روزنامه های احزاب مخالف را بخوانید. اگر آن افراد و روزنامه ها به نظرتان دیوانه، فاسد و بدکار میآیند، به یاد داشته باشید که شما هم از نظر آنها همینطور به نظر میرسید. با این وضع هر دو طرف ممکن است بر حق باشند، اما هر دو نمیتوانید بر خطا باشند. این طرز فکر زاینده نوعی احتیاط است. برای کسانی که قدرت تخیل ذهنی قوی دارند، روش خوبی است که مباحثه ای را با شخصی که دیدگاه متفاوتی دارد در ذهن خود تصور کنند. این روش در مقایسه با گفتگوی رودررو یک فایده و تنها یک فایده دارد و آن این که در معرض همان محدودیتهای زمانی و مکانی قرار ندارد. مهاتما گاندی راه آهن و کشتیهای بخار و ماشین آلات را محکوم میکرد، او دوست میداشت که تمام آثار انقلاب صنعتی را خنثی کند. شما ممکن است هرگز این شانس را نداشته باشید که با شخصی دارای چنین عقایدی روبرو شوید، زیرا در کشورهای غربی اغلب مردم با دستاوردهای فن آوریهای جدید موافقند. اما اگر شما میخواهید مطمئن شوید که در موافقت با چنین باور رایجی بر حق هستید، روش مناسب برای امتحان کردن این است که مباحثه ای خیالی را تصور کنید و در نظر بگیرید که اگر گاندی حضور میداشت چه دلایلی را برای نقض نظر دیگران ارائه میداد. من گاهی بر اثر این گونه گفتگوهای خیالی واقعاً نظرم عوض شده است؛ به جز این، بارها دریافتم که با پی بردن به امکان عقلانی بودن مخالفان فرضی، تعصبات و غرورم رو به کاستی میگذارد.
نسبت به عقایدی که خودستایی شما را ارضاء میکند، محتاط باشید. از هر ده نفر، نه نفر چه مرد و چه زن قویاً معتقدند که جنسیتشان برتری ویژه ای دارد . دلایل زیادی هم برای هر دو طرف وجود دارد. اگر شما مرد باشید میتوانید نشان دهید که اغلب شعرا و بزرگان علم مرد هستند؛ اگر زن باشید میتوانید پاسخ دهید که اکثر جنایتها هم کار مردان است. این پرسش اساساً حل شدنی نیست، اما خودستایی این واقعیت را از دید بسیاری از مردم پنهان میکند.
همه ما، اهل هر جا که باشیم، متقاعد شده ایم که ملت ما برتر از سایر ملتهاست. ما با وجود دانستن این که هر ملتی محاسن و معایب خاص خودش را دارد، معیارهای ارزشیمان را به گونه ای تعریف میکنیم که ثابت کنیم ارزشهایمان مهمترین ارزشهای ممکن هستند و معایبمان تقریباً ناچیزند. دراینجا دوباره انسان معقول میپذیرد که با سوآلی روبروست که ظاهراً جواب درستی برای آن وجود ندارد. دشوارتر از آن، این است که بخواهیم مراقب خودستایی بشر به واسطه بشر بودنش باشیم، زیرا ما نمیتوانیم با ذهن غیربشری مباحثه کنیم. تنها راهی که من برای برخورد با این نوع خودبینی بشر سراغ دارم، این است که به خاطر داشته باشیم بشر جزء ناچیزی از حیات سیاره کوچکی در گوشه کوچکی از این جهان است و همانطور که میدانیم در دیگر بخشهای کیهان هم ممکن است موجوداتی باشند که نسبت بزرگیشان به ما مثل نسبت بزرگی ما به یک ستاره دریایی است.

 

چگونه از عقاید نادرست بپرهیزیم ؟ / برتراند راسل

- ۱۳٩٢/٥/٥

اگر از چیزهایی که در زندگی اهمیت دارند، نگه داری کنیم، اگر با کسانی که دوستشان داریم درست و مطابق با ایمانمان رفتار کنیم، زندگی مان از لرزش دردناک کارهای ناتمام مصیبت نمی بیند.

پ.ن : ذره ای ایمان داشته باش /میچ آلبوم

- ۱۳٩٢/٥/٤

  شطح کلمه ای است که تعریف علمی آن محال است. "گزاره ای" است "هنری و عاطفی." این گونه گزاره های هنری و عاطفی ظاهری غامض و پیچیده دارند و معنای آن برای بعضی قابل قبول است و برای بعضی دیگر غیرقابل قبول. همه کسانی که در طول تاریخ ستایشگران "اناالحق" حلاج و "سبحانی" بایزید بوده اند، کسانی بوده اند که این گزاره ها ایشان را اقناع کرده است و تمامی کسانی که به کشتن حلاج و آواره کردن بایزید کوشیده اند، و در طول تاریخ منکران ایشان بوده اند، کسانی بوده اند که این گزاره ها آنان را اقناع نکرده است. کسی را که این گزاره ها اقناع نکرده باشد با هیچ دلیل علمی و منطقی نمی توان به پذیرفتن آنها واداشت و برعکس نیز اگر اقناع شده باشد با هیچ دلیل منطقی نمی توان او را از اعتقاد بدان بازداشت. رد و قبول "شطح" رد و قبول "علمی و منطقی" نیست. رد و قبول "هنری" و "اقناعی" است. 
    
    در ساختار شطح های معروف نوعی بیان نقیضی و پارادوکسی نهفته است. اگر به چهار شطح معروف تاریخ عرفان ایران که همه جا نقل می شود و از زبان چهار عارف برجسته برجوشیده است بنگریم، این ویژگی بیان پارادوکسی و نقیضی را می توان، به نوعی، مشاهده کرد:
    
    1) سبحانی ما اعظم شانی (بایزید متوفی 261)
    
    2) اناالحق (حلاج مقتول در 309)
    
    3) الصوفی غیرمخلوق (ابوالحسن خرقانی متوفی 425)
    
    4) لیس فی جبتی سوی الله! (ابوسعید ابوالخیر متوقی 440)
    
    تناقضی که در جوهر این گزاره ها نهفته است، چنان آشکار است که نیازی به توضیح ندارد: قطره ای که دعوی اقیانوس بودن کند، دعوی او یاوه است و گزافه. اما همین گزاره های یاوه و گزافه را اگر از دید دیگری بنگریم، عین حقیقت خواهد بود. مگر دریا جز مجموعه بی شماری از قطره هاست؟ اینجا مجال مته به خشخاش گذاری های معمول نیست. فقط می توان گفت این چشم انداز یا کسی را "اقناع" می کند یا نمی کند. اگر اقناع کرد، این چهار شطح پذیرفتنی است و اگر نکرد ناپذیرفتنی درست به همان گونه که شما از شنیدن یک سمفونی یا لذت می برید یانه. اگر لذت نمی برید تمام براهین ریاضی و منطقی عالم را هم که برای شما اقامه کنند، بر همان حال نخستین خویش باقی خواهید ماند و کمترین تغییری در شما ایجاد نمی شود. شطح از خانواده هنر است و هنر را با منطق نمی توان توضیح داد. البته هر هنری منطق ویژه خویش را دارد که با همه منطق ها و برهان ها متفاوت است. 

 

پ.ن : دفتر روشنایی(از میراث عرفانی بایزید بسطامی) / ترجمه: محمدرضا شفیعی 

- ۱۳٩٢/٥/٤

عرفان، نگاه هنری به الاهیات و دین است و این نگاه هنری، با تحولات تاریخی و فرهنگی جامعه دگرگونی می پذیرد و همانگونه که تجربۀ جمال شناسانه و هنری امری است شخصی،  تجربۀ عرفانی نیز امری شخصی و غیر قابل انتقال به دیگری و غیر قابل تکرار است...

... همانگونه که ما در هنر با عناصری از قبیل ِ تخیّل و رمز ،چند معنایی و ... مواجه هستیم، در عرفان نیز با همین مسائل روبه رو خواهیم شد...

عارف بودن امری است نسبی... هر تجربه دینی در آغاز خود تجربه ای ذوقی و هنری است

 

پ.ن :  دفتر روشنایی(از میراث عرفانی بایزید بسطامی) ترجمه: محمدرضا شفیعی 

- ۱۳٩٢/٥/۳

( از پنجره توی حیاط را نگاه می کند) ای دوره کودکی! ای دوره بی گناهی و معصومیتم! در این اتاق بچه ها می خوابیدم.از اینجا توی باغ را نگاه می کردم. صبح که بیدار می شدم شادمانی در من جان می گرفت. و باغ آلبالو درست همین طور بود که الان هست. هیچ چیز آن تغییر نکرده است( از خوشی می خندد) همه آن، سر تا پای آن از شکوفه سفید است. ای باغ آلبالوی من بعد از پاییز تیره و تار و بارانی، و زمستان سرد،باز جوانی را از سر گرفته ای.از خوشی سرشار هستی و فرشتگان آسمانی تو را ترک نگفته اند. اگر من می توانستم این بار سنگین را از روی دلم بردارم و شانه ام را از زیر این باغ خالی کنم و گذشته ام را از یاد ببرم...

 صحنه آخر :‌ بی حرکت دراز می کشد. صدایی از دور مثل اینکه از آسمانها شتیده می شود.صدای سیم تاری است که پاره شده. صدا خاموش می شود.ناله ای است . سکوتی همه جا را می گیرد و فقط از دور، از باغ آلبالو، صدای گنگ تبری که درختها را می اندازد شنیده می شود.

 

پ.ن :‌نمایشنامه باغ آلبالو /  آنتوان چخوف 

- ۱۳٩٢/٥/۳

نفسم، عمرم، امیدم، دشتی ام، علیرضا جانم، افتخاری ام ببخش که پاسخ به نامه ات دیر شد. راستش الان سه روز است با کمک دیکسیونری و دیکشنری های فارسی قدیم به فارسی منسوخ، فارسی محله شما به فارسی امروز ایران، بنگلادشی به فارسی میانه، اوستایی به فارسی قدیم و همچنین تاریخ طبری به تاریخ هجری شمسی مشغول ترجمه نامه ات هستم. راستش را بگو، دفتر انشای کلاس ششمت را پیدا کردی؟ مرسی پسرم. کار خوبی کردی. ولی آخه چرا؟ عزیزم، پاسخ نوشتن به نامه ات برای من خیلی زحمت داشت. ببین، بالاغیرتا فقط بوخون، دیگه ننویس. 
    اما پاسخ نامه ات؛ 
     نوشته ای «ما آجر نیستیم که بمانیم.» 
    آجر نیستیم؟ آهکیم؟ گچ گچسریم؟ سیمان سمنانیم؟ سنگ دهبیدیم؟ مصالح ساختمانی سنگستانی و پسران، به جز علیرضاییم؟ ما چیستیم؟ از وقتی تو گفتی ما آجر نیستیم من به فکر فرو رفته ام که ما چیستیم؟ آیا اگر در مصالح ساختمانی آجر نیستیم در جاهای دیگر چی نیستیم؟ در سبزیجات هویج نیستیم؟ چغندر نیستیم؟ در لوازم منزل آباژور نیستیم؟ در وسایل ماشین ترمزدستی نیستیم؟ در ابزار و یراق لولانیستیم؟ در ساعات روز لنگ ظهر نیستیم؟ واقعا چرا آجر نیستیم؟ داری ساختمان می سازی و ذهنت درگیر شده؟ چیزی شده بگو. 
    نوشته ای «باید هر کدام در نوای هم بخوانیم.»
     آفرین. تا حالابه ذهن من نرسیده بود. زنگ زدم تالار وحدت و هماهنگ کردم. قرار شد آخر هفته یک کنسرت بگذاریم نوایی نوایی، در نوای هم بخوانیم. خوبه؟ 
    نوشته ای «ما باید اسم همدیگر را صدا بزنیم.» 
    راست می گویی. دوتا استاد که به هم برسند دیگر به هم استاد نمی گویند. می زنند روی پای هم، لپ هم را می کشند و شوخی ملموس می کنند. باشد. حرفی نیست. اما اجازه بفرما تو مرا ممدرضا صدا کنی. حتی مملی. اما من چگونه تو را به نام کوچکت صدا بزنم استادا؟ استادا آزموده را آزمودن خطاست. 
    نوشته ای «ما باید همایون هم باشیم.» 
    پس همایون چی؟ اگر ما همایون هم باشیم، همایون نسبتش با ما چه می شود؟ یعنی من بشوم همایون؟ بعد ثبت احوال ایراد نمی گیرد که چرا خودم همایون، پسرم همایون، استاد افتخاری هم همایون؟ بعد فردا کنسرت بگذاری، می خواهی بگویی کنسرت همایون؟ ای کلک. اگر راست می گویی چرا افشاری هم نباشیم؟ یا بیات ترک؟ 
    نوشته ای «ما نباید ورود را از هم بپوشانیم...» 
    به جون همایونم هنوز نفهمیدم یعنی چی. من کی ورود را از تو پوشاندم؟ ورود پوشاندنی است؟ یا پوشیدنی؟ شاید منظورت این است که به هم نوعی لباس بپوشانیم؟ چون دو روز است دارم ورود را می پوشانم، ولی از هرکسی می پرسم می گوید ورودت پوشیده نیست. 
    نوشته ای «چرا هوا را آنچنان برای هم سرد کرده ایم که باید در دیدارهایمان با پالتوی زمستانی باشیم.»در رو بستم استاد. 
    نوشته ای «نباید دیگران برای ما تصمیم بگیرند، کدام طرف برو، کدام طرف نرو.» 
    الان داری برای من تصمیم می گیری؟ 
    نوشته ای «حیف کسی نیست برای خودمان شعر بگوید.» 
    حیف کسی نیست یعنی چی؟ یعنی کسی برای ما شعر بگوید حیفش است؟ یا یک کاما بعد از حیف است؟ داری افسوس می خوری کسی نیست برایت شعر بگوید؟ اتفاقا ریچارد براتیگان گفته بود همه دختران باید شعری داشته باشند، که برای آنان نوشته شده باشد. 
    نوشته ای «کسی نیست ترقه ای به زمین بزند تا همه از حصاری که سرمای وجودمان را احاطه کرده، بیدار شویم.»
     راستش من تا حالااز حصار بیدار نشدم. آن هم حصاری که سرمای وجودم را احاطه کرده باشد. بنابراین اگر ترقه هم بزنی من از حصارم بیدار نمی شوم. 
    نوشته ای «من چرا در گذر وجود شما از کنار جدول های دسته جمعی بگذرم، آن هم غریب و تنها.» 
     جان ممدرضا، کتاب متاب چی می خونی؟ 
    نوشته ای «دوست دارم یکی مرا صدا بزند با اسم کوچک رضا، رضا، رضا!» 
    رضا... رضا... رضا... خوبه؟ نه؟ رضا... رضا... رضا... استادا... 
    نوشته ای «ما ته خط رسیدیم.» 
    یعنی می خواهی من را هم با خودت بکشانی؟ یا به زور خط پایان را بکشی جلو؟ یعنی هر جا کم آوردی آخر خطه؟ 
    نوشته ای «کمی پای گرمای هم بنشینیم. این بهترین یادگاری است که برای هم می نویسیم.» 
    چیزی برای گفتن ندارم. 
    نوشته ای «محمدرضا شجریان دوستت داریم. اما نه با پیغام.» 
    من هم دوستت دارم عزیزم. 
    نوشته ای «خود را در لای یادداشت وزینت نپیچ. غریبی نکن.» 
    اول، من کی یادداشت نوشتم برات آخه؟ دوم اینکه نه عزیزم، لای یادداشت آخه چطوری بپیچم خودم رو؟ ولی با خواندن نامه ات تب و لرز کردم و الان خودم را لای پتو پیچیدم. 
    نوشته ای «بیا سکوت را بشکن با نوای خود.» 
    رضا... رضا... رضا... من کنسرت نمی تونم برگزار کنم بابا. سکوت نکردم. بای هانی. 

 

پ.ن: پوریا عالمی / روزنامه شرق / از هر نظر بی ضرر

- ۱۳٩٢/٥/۳

بالای تپه که می ری، از وسطای راه، بارون شبیه یه پرده سنگین روی پارکینگ می شه و تقریبا ناپدیدش می کنه. نمی خوام پایین برگردم، پیش نگاه های پر از رقت پسرم، صدای ملایم زنش، یا لبخندهای زورکی که مثل شیاری روی صورت های مصنوعی شون هستن. اصلانمی خواستم اینجا بیام، ولی اگه مجبور بودم، دلم می خواست تنهایی بیام. نه، بهم اجازه نمی دن. حالادیگه باید تحت مراقبت باشم، انگاری اگه ازم چشم بردارن، دود می شم می رم هوا. 
    اینو بخور، اونو نخور، لباس گرم بپوش. خدای من، هرکی ندونه فکر می کنه بچه ام. یه بچه بیچاره به درد نخور. حالاکه ساکت ترم چی؟ حالاکه بعضی وقتا تو فکرم غرق می شم و خیلی نمی خندم چی؟ دلم براش تنگ شده. از من چی می خوان؟ همه اش احساساتی بشم؟ من اون جوری نیستم، هیچ وقت نبودم. اون از کسایی که کولی بازی درمی آوردن خوشش نمی اومد. هیچ وقت اهل فیلم بازی کردن نبودیم؛ این یکی از چیزایی بود که ما رو به عنوان زن و شوهر به هم پیوند می داد، هردومون نسبت به خوشی یا ناراحتی بی تفاوت بودیم. اینا باید اینو بدونن. 
    نمی خواستم خاکسترش رو پخش کنم. می خواستم نگهش دارم. نه، این عجیب غریبه. قضیه درخت فکر اینا بود، همون درختی که تو این سال ها تک تک مردم شهر اسمشونو روش حک کردن. دیگه بیشتر از اونقدری که برای بقیه، برای اونا، خاصه، برای من و اون نیست. باهاشون بحث نکردم. بحث کردن دیگه فایده ای نداره. وقتی سعی می کنم بهشون بگم چه احساسی دارم یا اینکه چی می خوام، سراشون همچین یه طرفی کج می شه که می ترسم بیفته. خلاصه امروز بیشتر از حد همیشگی از تپه بالامی رم و خودمو خیس عرق می کنم- حتی این توفان رو پیش بینی نکرده بودن- و گلدونی رو که هر چی از اون مونده رو توش داره، بغلم گرفتم. خاکستر. از خاکستر متنفر بود. قلبم می لرزه. قلب. همه چی برمی گرده به قلب. قلب های روی درخت. قلب اون. قلب به درد نخور اون که دیگه به درمان جواب نداد. دستامو روی شِکلای حک شده روی پوست درخت می کشم. تو گذر زمان شکستن، همشون. وقتی مطمئنم که کسی منو نمی بینه، پلاستیک خالی ساندویچ رو از جیبم درمیارم، زیر درخت پناه می گیرم و محتوای گلدون رو خالی می کنم. پلاستیک رو محکم می بندم و می ذارمش توی جیبم. یه خنده کوتاه تو گلوم می پیچه و باید آب دهانم رو محکم قورت بدم تا نذارم در بره. باید وقتی می رم پایین ظاهرم غمگین به نظر بیاد. اما از وقتی اون رفته، این اولین باریه که احساس سرزندگی می کنم. گلدون خالی رو زیر بغلم می گیرم، دستامو تو جیبام می کنم و می رم به طرف پایین تپه. انگشتامو دور پلاستیک نرم می پیچم. اونو پیش خودم نگه می دارم و اونم کمک می کنه حالم بهتر شه. و یه روز، می تونم اسمشو دوباره بگم. 

 

قلب های به درد نخور/کارن جونز/ هادی عظیمی

- ۱۳٩٢/٥/۳

من تازگی ها متوجه شدم قوز می کنم. شکم ام رو هم هی می دم جلو. وقت حرف زدنم، ته هر جمله ام، با دهنم یه صدای تَق درمی آرم. نمی دونم چرا این جوری شده م. حتی نمی دونم از کی شروع کردم به این کارها. یه چیزی می گم جالب، حتی نمی دونم چه جوری شد که یهو این چیزها رو فهمیدم. فقط این رو می دونم که کسی این ها رو به هم نگفت. همه شون رو خودم فهمیدم. همین هم ناراحتم کرده. هیشکی نفهمیده که من یه تغییراتی کردم. هیشکی نیومده به من بگه چرا این جوری شدی. انگار هیشکی اصلن من رو ندیده. نمی دونم چیزی رو که می خوام بگم می تونم برسونم یا نه. 
    من مثلن رفتم موهام رو بی رنگ کردم. دوستم می آد می گه: «موهات رو بی رنگ کردی؟» حالااصلن به هم می آد یا نمی آد مطرح نیست. مساله اینه که موهای بی رنگ شده من رو می بینن، اما قوز من رو نمی بینن. انگار تا چیزی دُرشت نباشه، بزرگ نباشه، دیده نمی شه. خب، این بده. حس بدی به آدم می ده. انگار آدم فقط وقتی دیده می شه که مثه میخ بره تو چشم مردم. احساس ناجوریه که آدم فکر کنه باید دایم یه کاری کنه برای دیده شدن. واقعن نصف این ملت امروز دارن همین کارو می کنن. من می گم نشه که من فردا مجبور بشم دماغم رو مثه خرطوم فیل بُکُنم تا یکی من رو ببینه. من به این چیزها فکر می کنم و خیلی می ترسم. می رسونم چی می خوام بگم؟ من اضطراب دارم. شب ها دارم زیاد کابوس می بینم. این بَده که خواب های من پُرشدن از چیزهایی که همه ش برای دیده شدنه.

 

قسمتی از نمایشنامۀ کابوس های خنده دار برای شب و چندتایی هم برای روز

- ۱۳٩٢/٥/۳

  کلاس سوم ابتدایی بودم که کتاب یوسف و زلیخا را خریدم و این ماجرا مربوط به سال 1330 می شود. البته این کتاب ها را یواشکی می خریدم چون آن زمان اصلاکتابی برای کودکان وجود نداشت و حرکتی که در ایران در دهه 1350 یا اندکی پیش تر آغاز شد و کانون پرورش فکری کودکان آغاز به کار کرد در زمان ما نبود و کتاب هایی هم که بود برای بزرگسالان بود و وقتی ما آن کتاب ها را می خریدیم با مخالفت بزرگ تر ها روبه رو می شدیم. در آن زمان در خانواده ما و بسیاری از خانواده ها یک حس بدبینی نسبت به مدرسه وجود داشت زیرا آنها فکر می کردند مدرسه جایی است که در آن اشخاص در معرض بی دینی قرار می گیرند و علت شکل گیری مدارسی مانند علوی و جامعه تعلیمات اسلامی هم همین دغدغه ها بود. این بدبینی نسبت به کتاب هم وجود داشت و خانواده ها در آن زمان معتقد بودند که خواندن کتاب غیردرسی برای بچه ها مناسب نیست. من یادم هست در کلاس ششم معلم مان آقای جلال مروج بود که بعد ها از دانشگاه تهران هم دکترای ادبیات فارسی گرفت، من به ایشان گفتم که می خواهم کتاب داستان های نویسنده های خوب را بخوانم که ایشان به من چند کتاب از جمله کتاب «آیینه» محمد حجازی و آثار صادق هدایت را معرفی کردند و من بلافاصله با زحمت زیادی این کتاب را از شاه آباد تهیه و با خوشحالی رفتم مدرسه، همین که آمدم مدرسه، مدیر مدرسه گفت این چیه تو دستت؟ و من گفتم کتاب «آیینه»؛ گفتن نام کتاب همان و یک فصل کتک سیر خوردن هم همان! مدیر مدرسه همان روز من را به دلیل در دست داشتن کتاب حجازی، فلک کرد تا خاطره این کار همیشه با من همراه باشد!

-----------------------------------------------------------------------------------

 مجموعه ای از دلایل که مهم ترینش علم آموزی و افزایش آگاهی بود من را به این نتیجه رساند که برای ادامه تحصیل به خارج از کشور بروم. من سال 1341 به ایالت ورمونت نزدیک به کانادا و بعد به دانشگاهی در تگزاس رفتم و بعد از سه ترم به سانفرانسیسکو رفتم و تحصیل فلسفه را آغاز کردم و در حدود پنج سال در آمریکا به سر می بردم. در علوم انسانی در ابتدای ورود به این رشته، کمی نادانی نسبت به اینکه این رشته دقیقا چیست و درباره چه مواردی بحث می کند، وجود دارد مخصوصا اگر شما رشته هایی مثل ریاضی یا تجربی خوانده باشید و در دانشگاه بخواهید جامعه شناسی یا فلسفه انتخاب کنید، در این صورت خیلی برایتان روشن نیست که این رشته چه چیزی می تواند باشد. من هم کنجکاوی هایی در درون خودم و سوال هایی نسبت به خودم داشتم و دوست داشتم راجع به خودم بیشتر بدانم و فکر می کردم که ساده ترین راه کسب این دانش، تحصیل در رشته روانشناسی باشد. ولی بعد از مدتی متوجه شدم که علاقه من به چیز های دیگری غیر از روانشناسی است و حسن نظام دانشگاهی آمریکا این است که شما حق انتخاب موارد و رشته های مختلف را دارید و می توانید امتحان کنید که به این رشته علاقه دارید یا خیر. من هم که چند درس روانشناسی و ادبیات گرفته بودم، دست آخر به این نتیجه رسیدم که فلسفه را انتخاب کنم زیرا دانستم آن چیزی که من می خواهم و سال هاست پی اش می گردم، همین فلسفه است.

------------------------------------------------------------------------------

تا چند سال که در آمریکا بودم به فکر بازگشت به ایران نبودم ولی به هر حال در دهه 1960 که من در آمریکا بودم، در آن دهه یکسری وقایعی داشت اتفاق می افتاد و مرکز این وقایع هم نیویورک و سانفرانسیسکو یعنی جایی که من در آن درس می خواندم بود. در آن دهه در دنیا اتفاقاتی افتاد که سمت و سوی بسیاری از معادلات را به ناگهان تغییر داد. بعد از جنگ جهانی اول همگان فکر می کردند تمدن غرب در حال پیشروی به سمت جلوست و معنویت و آنچه در جهان شرق جریان دارد، منسوخ شده است و این با توجه به نگاه پوزیتیویستی بود که بر جهان مسلط بود و بشر مترقی را الزاما بشر غربی می دانست. اما بعد از جنگ جهانی دوم و این همه کشتاری که روی دست جهان متمدن گذاشت، درد و رنج و جنگ بیهوده ای که بر دوش این بشر مترقی سنگینی می کرد، یک سرخوردگی کلی در دنیا پدیدار شد. در کنار این رویداد شکست ایده آل های مارکسیسم لنینیسم و تبدیل آن به محاکمات و زندان ها و کشتارهای استالین مزید بر علت شده بود. ثمره این سرخوردگی را در دهه 60 می توان به روشنی دید، انقلاب فرهنگی ای که در خود آمریکا صورت گرفت و نگاه تازه ای نسبت به دین و شرق و به خصوص عرفان دوباره در دنیا جان گرفت. همه این مسایل باعث شد که عده ای این اعتمادبه نفس در آنها مجددا پیدا شود که دوباره در مورد دین و معنویت صحبت و از آن دفاع کنند. من که در کوران این حوادث مشغول تحصیل رشته فلسفه بودم، مجددا توجهم به دین بیشتر شد و یک نوع بازاندیشی نسبت به مسایل دینی و عرفانی در من به وجود آمد. در همان دوره نگاه آل احمد یا شریعتی یا کسان دیگری مانند دکتر نصر و شایگان که از بازگشت به شرق صحبت می کردند نیز تحت تاثیر اتفاقاتی بود که در اروپا و در دنیا در حال رخ دادن بود و در ایران دهه40 هم توجهاتی دوباره نسبت به دین را موجب بود، به طور مثال جلال آل احمد هیچ وقت نمی توانست در سال های قبل از این اتفاقات، چنین نگاه هایی داشته باشد، همچنین شریعتی نمی توانست آنگونه سخن بگوید. اینها نتیجه تغییر نگاهی بود که در کل جهان و در اثر تحولات بعد از جنگ جهانی دوم و شکست ایده آل های مارکسیستی در حال رخ دادن بود.

-------------------------------------------------------------------------

 در همه طریقه ها و ادیان برای رسید به معرفت راه هایی توصیه می شود. کارهایی می گویند کنید تا حکمت و معرفت پیدا کنید. یکی از آنها گرسنگی کشیدن یا رعایت رژیم های خاص است. روزه گرفتن هم همین است. مساله سلامت جسم نیست. مساله پیداکردن قرب است. چه کار کنید که قدرت شناخت و معرفت شما افزایش یابد. این را از قدیم همه گفته اند که گرسنگی باعث هوشیارشدن حواس شما می شود. اینها ممکن است الان توصیه نشود، سخن اینجاست که عده ای برای رسیدن به این امور این روش ها را در پیش می گرفتند و حالاممکن است گرایش های دیگری دنبال شود. مهم اصل بحث است و نیازی که بشر امروزی به عرفان و معنویت دارد. چه کار کنیم که او را بشناسیم و به او نزدیک شویم. دینی که مرا به او نزدیک نکند به چه درد می خورد و هر چه ما را به او نزدیک کند، باید دنبالش بود.
    

 

پ.ن : گفت و گو با نصرالله پورجوادی/ روزنامه شرق / شماره 1791

- ۱۳٩٢/٥/٢

بعضی از بزرگسالان هنوز در ته دل به همۀ ان چیزهایی که در بچگی به آنها یاد داده بودند اعتقاد دارند و وقتی پیچ و خمهای زندگی آنها مثلا با روحانیت سرودهایی که در ایام کودکی، روزهای یکشنبه در کلیسا می خواندند تطبیق نمی کند، احساس شرارت پیدا میکنند. 

لطمۀ وارد آمده تنها به خاطر بوجود آمدن شکافی بین شخصیت منطقی و اگاه [بالغ] و شخصیت کودکانه و ناآگاه [کودک]  نیست، بلکه لطمه در این واقعیت نهفته است که قسمتهای معتبر اخلاقی سنتی همراه با قسمتهای غیر معتبر آن همه یکجا از اعتبار افتاده اند. 

این خطر از سیستم تعلیمات جزمی مسیحی نیز جدا نیست. وقتی یه نوجوانی سیستمی را تلقین می کنند، به طور حتم وقتی به بلوغ فکری رسید آنها را دور می ریزد

 

پ.ن : چرا من یک مسیحی نیستم / برتراند راسل

دانلود زبان فارسی و اینجا 

- ۱۳٩٢/٥/٢
هزینه سیاسی
: دادا پس چی می‌گن زندانی سیاسی هزینه داره؟ اینجا که همه‌چی‌ش مجانی‌یه‌س. شام مجانی، ناهار مجانی، صبحونه مجانی، آب و برق مجانی، حموم مجانی. 
- یه‌تا چی دیگه هم هست شما از قلم انداختی. 
: چی‌چی‌یه‌س؟ 
- اینجا در قفله، وقت و بی‌وقت یه‌تا مهمون پا نمی‌شه شام و ناهار بیاد خونه آدم. 
: پس من زنگ بزنم منزل، بگم آ خانوم بچه‌ها فعالیت سیاسی کنند بیان اینجا، آ خیلی مقرون به صرفه‌س! 
 
انگیزه سیاسی
سین: شما چرا کار سیاسی می‌کنی؟ 
جیم: برای اینکه آمار بیکاری در کشور بیاید پایین. 
سین: پس چرا کار اقتصادی نمی‌کنی؟ 
جیم: چون فامیل‌هامون سیاستمدار نیستند. 
 
لایک سیاسی
زدن لایک سیاسی در این سایت ممنوع است. 
 
تغذیه سیاسی
سین: از کجا تغذیه می‌شدی؟ 
جیم: اوایل از مادرم. اما بعدها که بزرگ‌تر شدم از شیشه شیر. در این سال‌های اخیر هم از یخچال تغذیه می‌شدم. 
 
منبع سیاسی
سین: منبع شما کجا بود؟ 
جیم: ما منبع را روی پشت‌بام گذاشته بودیم. 
 
کلیه سیاسی
سین: کلیه اقدامات، کلیه روابط، کلیه اهداف، کلیه آمال، کلیه آرزوها و کلیه خاطرات خود را بنویسید. 
جیم: ببخشید این سوال چند نمره داره؟ 
سین: نیم نمره. 
 
ادای سیاسی
سین: کلیه دوستان خود را با رسم شکل توضیح دهید. 
جیم: ببخشید ما نقاشی‌مون خوب نیست. نمی‌شه اداشون‌رو دربیاریم؟ 
 
ضرب‌المثل سیاسی
بیرون زندان: کوه به کوه نمی‌رسد، دیوار به دیوار نمی‌رسد، آدم به آدم می‌رسد. 
در زندان: تنها کسی که به آدم می‌رسد و رسیدگی می‌کند دیوار است. 
پ.ن : خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد/ پوریا عالمی
- ۱۳٩٢/٥/٢

از زندگی مجرمانه خسته شده بودم... به چند پسر و دختر طراحی درس می‌دادم که مجاز نبود، برای طراحی از مدل زنده استفاده می‌کردم که مجاز نبود، سر کلاس صحبت‌هایی می‌کردم که مجاز نبود، بجای سریال‌های تلویزیون خودمان کانال‌هایی را تماشا می‌کردم که مجاز نبود، به موسیقی‌ای گوش می‌کردم که مجاز نبود، فیلم‌هایی را می‌دیدم و در خانه نگهداری می‌کردم که مجاز نبود، گاهی یواشکی سری به "فیس بوق" می‌زدم که مجاز نبود، در کامپیوترم کلی عکس از آدم‌های دوست‌داشتنی و زیبا داشتم که مجاز نبود، در مهمانی‌ها با غریبه‌هایی معاشرت می‌کردم که مجاز نبود، همه‌جا با صدای بلند می‌خندیدم که مجاز نبود، مواقعی که می‌بایست غمگین باشم شاد بودم که مجاز نبود، مواقعی که می‌بایست شاد باشم غمگین بودم که مجاز نبود، خوردن بعضی غذاها را دوست داشتم که مجاز نبود، نوشیدن پپسی را به دوغ ترجیح می‌دادم که مجاز نبود، کتاب‌ها و نویسنده‌های مورد علاقه‌ام هیچکدام مجاز نبود، در مجله‌ها و روزنامه‌هایی کار کرده بودم که مجاز نبود، به چیزهایی فکر می‌کردم که مجاز نبود، آرزوهایی داشتم که مجاز نبود و... درست است که هیچ‌وقت بابت این همه رفتار مجرمانه مجازات نشدم اما تضمینی وجود نداشت که روزی بابت تک‌تک آن‌ها مورد مؤاخذه قرار نگیرم و بدتر از همه فکر این‌که همیشه در حال ارتکاب جرم هستم و باید از دست قانون فرار کنم آزارم می‌داد

 

از وبلاگ توکا نیستانی

توکا فرزند منوچهر نیستانی شاعر درگذشته و برادر مانا نیستانی کاریکاتوریست است. وی در سال ۱۳۶۶ از دانشگاه علم و صنعت ایران در رشتهٔ معماری فارغ‌التحصیل شده‌است. او فعالیت حرفه‌ای خود را از سال ۱۳۵۸ با هفته‌نامه «کتاب جمعه» به سردبیری احمد شاملو آغاز کرد.توکا سابقهٔ همکاری با بیش از ۵۰ نشریه را در کارنامه‌اش دارد و تابه‌حال ۲ بار به‌عنوان بهترین کارتونیست در جشنوارهٔ مطبوعات ایران انتخاب شده‌است.توکا در سال ۱۳۸۹ از ایران رفت و در تورنتو، کانادا سکنی گزید.

- ۱۳٩٢/٥/۱

آقای ابر در کودکی بارها به‌خاطر این که شب‌ها تشکش را خیس می‌کرد، تنبیه شد. روانکاوها سعی داشتند بگویند که این موضوع ریشه در کودکی آقای ابر دارد و همیشه، وقتی خانواده‌ی آقای ابر به این مساله‌ی پیش‌پاافتاده اشاره می‌کردند که آقای ابر در سن کودکی است و ریشه‌ای در او نیست، روانکاوها همه‌ی کاسه و کوزه را سر "فروید" می‌شکستند و می‌گفتند این بچه مشکلات جنسی جورواجور دارد. البته آقای ابر بعدها فهمید نظریات "یونگ" برای ایرانی‌ها مناسب‌تر است. چون او معتقد بوده مشکلات جنسی ریشه در خود آدم و دم و دستگاهش دارد، برخلاف فروید که ریشه‌ی مشکلات جنسی را به هر قیمتی که شده، به کودکی پیوند می‌دهد و فکر آبروی آدم را نمی‌کند. این‌ها را بعدها آقای ابر می‌گفت.

پ.ن: آقای ابر هم برای خودش آدمی است دیگر/ پوریا عالمی

- ۱۳٩٢/٥/۱

آمد روبه‌رویم ایستاد. چشم‌هایش را بست. بعد پلکش را آرام باز کرد و به بالا نگاه کرد، سفیدی چشم‌هایش از سفیدی برف‌ها، یک‌دست‌تر و سبک‌تر بود. بعد سیاهی چشم‌هایش را دوخت به من. گفت: «دوستم داری هنوز؟». گفتم: «همیشه دوستت داشته‌ام». گفت: «فقط و فقط من را دوست داری؟». گفتم: «فقط و فقط تو را دوست دارم». گفت: «دروغ می‌گویی». گفتم: «راست می‌گویی!». آن‌وقت راهش را کشید و رفت. حالا من ایستاده‌ام این‌جا. منتظر دختری که درک کند یک عاشق دوست ندارد، هرگز روی حرف معشوقش حرفی بزند. این مساله‌ی خیلی مهمی است که دخترها نمی‌توانند به‌راحتی درکش کنند. عاشقی که دوست دارد وقتی معشوقش می‌گوید دروغ می‌گویی، دروغ گفته باشد.

پ.ن: دخترها به‌راحتی نمی‌توانند درکش کنند/ پوریا عالمی

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :