از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
- ۱۳٩٢/٤/۳۱

فقط باید کتاب‌هایی را بخوانیم که مجبورمان می‌کنند باز به سراغشان برویم.

زنده‌ام که روایت کنم / گابریل گارسیا مارکز / کاوه میرعباسی

- ۱۳٩٢/٤/۳۱
یکی از دردناک‌ترین موقعیت‌هایی که پیشرفت‌های اخیر در علم به وجود آورده این است که هر یک از این علوم به ما می‌فهماند که کمتر از آن چه فکر می‌کردیم، می‌دانیم...امروزه دیگر آن ساده‌انگاری‌های قدیمی رنگ باخته‌اند؛ فیزیکدان‌ها به ما اطمینان می‌دهند که چیزی به عنوان ماده وجود ندارد و روانشناسان به ما اطمینان می‌دهند که چیزی به عنوان ذهن وجود ندارد. این رویداد بی‌سابقه‌ای است؛ تا کنون چه کسی شنیده که پینه‌دوز بگوید چیزی به عنوان چکمه وجود ندارد؟

مقاله‌ی "روح چیست؟" / برتراند راسل / علیرضا نجمی
 
- ۱۳٩٢/٤/۳۱

در سال‌های دور، داستانی نوشتم و بعد به قصد کار بر موسیقی کلام آن را ضبط کردم. شبی که داشتم به صدای خودم گوش می‌دادم، از لحن صدا دریافتم که راوی داستان عاشق شده است.

چرا داستان می‌نویسیم/ مجله‌ی کارنامه، شماره‌ی بیست و هفت/ هوشنگ گلشیری

- ۱۳٩٢/٤/۳۱

هر چقدر که دو نفر بیشتر با هم حرف داشته باشند به همان اندازه آهسته تر در کنار هم راه می روند.

مرد داستان فروش / یوستین گاردر / مهوش خرمی پور

- ۱۳٩٢/٤/۳۱

نیاز به زمان ساخت گرفته (Structured time) از نیاز به شناخته شدن سرچشمه میگیرد، که این نیز خود در نیاز انسان به " نوازش"  ریشه دارد. 

 

Thomas A. Harris

- ۱۳٩٢/٤/۳۱

اینکه انسان به خود اجازه دهد روح وحشی ِ دیگری او را برانگیخته کند ، چه بترسد و چه نترسد ، عملی ناشی از عمیق ترین عشق است. در جهانی که انسانها این قدر از ضرر کردن می ترسند، می بینیم که چه دیوارهای بلندی در برابر جذب شدن به سوی الوهیت روح ِ انسانی دیگر برپاشده است 1

 

پ.ن :‌ زنانی که با گرگها می دوند / کلاریسا پینکولا استس/ ترجمه : سیمین موحد

- ۱۳٩٢/٤/۳۱

کالین گفت : اگر ناخوش احوال باشی چیزی نمی بینی.

مری گفت : اگر از اتاقت بیرون نروی چیزی نمی بینی .

 

پ.ن :‌باغ مخفی / فرنسیس هاجسن برنت.

- ۱۳٩٢/٤/۳۱

آیا جبر نامعقول تر از اختیار نیست؟

اگر لحظۀ حاصل، شامل هیچگونه انتخاب زنده و خلاق نیست و کلا به طور مکانیکی محصول ماده و حرکت لحظه قبل است، پس آن لحظه نیز محصول لحظۀ پیش از خود و آن نیز به همین روال محصول لحظه قبل از آن و ... و بدین ترتیب ما به دوران سحاب باستانی نخستین می رسیم، که در این صورت علت العلل هر حادثۀ بعد در نمایشنامۀ شکسپیر ، علت العلل هر سطر از آن و تمام آلام روحی او خواهد بود و به این ترتیب سخنان تلخ هملت و اتللو و مکبث و لیرشاه و هر کلمه و عبارتشان، بر آسمانهای دور دست، بر ازل نوشته شده اند، آنهم به وسیلۀ سحاب افسانه ای. چه ساده لوحانه ... برای قیام بر ضد این نظریه مواد کافی موجود بود و اگر برگسون1 آنقدر سریع به شهرت دست یافت برای آن بود که شجاعت شک کردن را داشت ، حال انکه همه شکاکان کورکورانه اعتقاد یافتند.2

پ.ن 1: فیلسوف و نویسنده فرانسوی و برنده جایزه نوبل 1972

پ.ن 2: ویل دورانت / داستان فلسفه 

- ۱۳٩٢/٤/۳٠

ما ضرورتا بهتر است اول از همه یک زبان واحد و استاندارد برای ابراز هرگونه رفتار متقابل طبیعی افراد داشته باشیم. از میان این همه حرفهای شاعرانه، ترانه های موسیقی و نغمه های عاشقانه که می شنویم. کلماتی مثل "کمک" ، "پیشرفت"و "بهبود" برای وضع رفتار مردم، کمتر از همه به چشم میخورد .انسان می تواند لحظۀ دردناک کشف حقیقت را به تعویق بیاندازد اما یک روز بالاخره حقیقت بر ملا می شود. 

 

T.Leary/ Dewitt State Hospital/ Feb.23, 1960

- ۱۳٩٢/٤/٢٩


The point of philosophy is to start with something so simple as not to seem worth stating, and to end with something so paradoxical that no one will believe it.
[Leibniz] was always engaged in trying to construct such as mathematical logic as we have now... and he was always failing because of his respect for Aristotle... Whenever he invented a really good system, it always brought out that [Aristotle's logic] is fallacious... He could not bring himself to believe that it is fallacious, so he began again. That shows that you should not have too much respect for distinguished men.


I am sorry that I have to leave so many problems unsolved. I always have to make this apology, but the world really is rather puzzling and I cannot help it.
[The] belief in the physical world has established a sort of reign of terror. You have got to treat with disrespect whatever does not fit into the physical world. But this is really unfair to things that do not fit it. They are just as much there as the things that do.


The longer one pursues philosophy, the more conscious one becomes how extremely often one has been taken in by fallacies, and the less willing one is to be quite sure that an argument is valid if there is anything about it that is at all subtle or elusive, at all difficult to grasp.


I believe the only difference between science and philosophy is that science is what you more or less know and philosophy is what you do not know. Philosophy is that part of science which at present people choose to have opinions about, but which they have no knowledge about. Therefore every advance in knowledge robs philosophy of some problems which formerly it had.
The philosopher has an adventurous disposition and likes to dwell in the region where there are still uncertainties.


[Mathematical logic] makes [philosophy] dry, precise, methodical, and in that way robs it of a certain quality that it had when you could play with it more freely. I do not feel that it is my place to apologize for that, because if it is true, it is true. If it is not true, of course, I do owe you an apology; but if it is, it is not my fault, and therefore I do not feel I owe any apology for any sort of dryness or dullness in the world.


Acquire a taste for mathematics, and then you will have a very agreeable world.


Bertrand Russell, Philosophy of Logical Atomism, 1918

- ۱۳٩٢/٤/٢٩

کسانی که به آروزهای خودشان رسیده اند دایم این خطر آنها را تهدید می کند که آرزوهایشان را از دست بدهند

 

پ.ن : تئوری بزنگاه های تاریخی / احمد غلامی /روزنامه شرق .شماره 1786

لینک مطلب

- ۱۳٩٢/٤/٢۸

مری با خواهش گفت : باز هم به کمکم می آیی؟ مطمئنم من هم می توانم به تو کمک کنم. من می توانم زمین را بکَنم و علفها را بیرون بکشم و یا هر کاری که تو به من بگویی. دیکون ، می آیی؟

دیکون با قاطعیت پاسخ داد: اگر تو بخواهی، هر روز می آیم چه باران ببارد چه آفتابی باشد. این بهترین سرگرمی است که در زندگیم داشته ام – زندانی بودن در اینجا و باغی را زنده کردن.

 

باغ مخفی/ فرنسیس هاجسن برنت

- ۱۳٩٢/٤/٢۸

 “There’s lots of dead wood as ought to be cut out,” he said. “And there’s a lot of old wood, but it made some new last year. This here’s a new bit,” and he touched a shoot which looked brownish green instead of hard, dry gray.

Mary touched it herself in an eager, reverent way. “That one?” she said. “Is that one quite alive—quite?”

Dickon curved his wide smiling mouth. “It’s as wick as you or me,” he said; and Mary remembered that Martha had told her that “wick” meant “alive” or “lively.”

“I’m glad it’s wick!” she cried out in her whisper. “I want them all to be wick. Let us go round the garden and count how many wick ones there are.”

 

The secret garden / Frances Hodgson Burnett

 

- ۱۳٩٢/٤/٢۸

I don’t know anything about boys, she said slowly. “Could you keep a secret, if I told you one? It’s a great secret. I don’t know what I should do if any one found it out. I believe I should die!” She said the last sentence quite fiercely.

Dickon looked more puzzled than ever and even rubbed his hand over his rough head again, but he answered quite good-humoredly. “I’m keepin’ secrets all the time,” he said. “If I couldn’t keep secrets from the other lads, secrets about foxes’ cubs, and bird's nests, and  wild things holes, there’d be naught safe on the moor. Aye, I can keep secrets.”

Mistress Mary did not mean to put out her hand and clutch his sleeve but she did it. “I’ve stolen a garden,” she said very fast. “It isn’t mine. It isn’t anybody’s. Nobody wants it, nobody cares for it, nobody ever goes into it. Perhaps everything is dead in it already; I don’t know.” She began to feel hot and as contrary as she had ever felt in her life. “I don’t care, I don’t care! Nobody has any right to take it from me when I care about it and they don’t. They’re letting it die, all shut in by itself,” she ended passionately, and she threw her arms over her face and burst out crying—poor little Mistress Mary.

Dickon’s curious blue eyes grew rounder and rounder.“Eh-h-h!” he said, drawing his exclamation out slowly, and the way he did it meant both wonder and sympathy.

“I’ve nothing to do,” said Mary. “Nothing belongs to me. I found it myself and I got into it myself I was only just like the robin, and they wouldn’t take it from the robin.”

 

The secret garden / Frances Hodgson Burnett

- ۱۳٩٢/٤/٢۸

دیکون گفت : سینه سرخی که ما را صدا می زند، کجاست؟ صدای جیک جیک از بتۀ انبوه ختمی با گلهای سرخ می آمد و مری فکر کرد که صاحب این صدا را می شناسد.

مری پرسید: راستی راستی ما را صدا می زند؟

دیکون گفت : بله چنان که گویی این طبیعی ترین رخداد روی زمین باشید. او کسی را صدا می زند که با او دوست است. درست مثل اینکه بگوید" من اینجا هستم نگاهم کن. می خواهم کمی حرف بزنم" ...او در میان آن بته است. مال کیست؟!

مری پاسخ داد: سینه سرخ بن و درستاف(باغبان ) است اما تصور میکنم مرا هم کمی می شناسد.

دیکون با همان صدای آرامش گفت : بله تو را می شناسد و از تو خوشش می آید و او با تو دوست شده است. ظرف یک دقیقه همه چیز را در باره تو برایم خواهد گفت .

دیکون با حرکاتی آرام همانگونه که مری پیشتر دیده بود به بته ختمی نزدیک شد و صدایی همچون صدای سینه سرخ درآورد. سینه سرخ لحظاتی گوش داد و سپس چنان که گویی پاسخ سوالی را می دهد، به دیکون پاسخ داد.

مری شادمانه فریاد زدن : تو اینطور فکر میکنی ؟ تو فکر می کنی راستی راستی مرا دوست داد؟

دیکون پاسخ داد: اگر دوستت نداشت به تو نزدیک نمی شد . پرنده ها انتخاب کننده های عجیبی هستند و یک سینه سرخ بدتر از یک انسان  میتواند ریشخند کند و نادیده بگیرد. ببین دارد خودش را به تو نشان می دهد. او می گوید: نمی توانی چک و چونه منو ببینی؟

مری پرسید: هرچه پرندها بگویند تو می فهمی؟!

دیکون خندید وگفت : گمان می کنم که می فهمم و آنها هم تصور می کنند که من می فهمم. مدتهای درازی در خلنگزار با آنها بوده ام . من آنها را تماشا کرده ام که چطور تخمشان را شکسته اند و بیرون آمده اند. چگونه پر درآورده اند و پرواز کردن آموخته اند و شروع کرده اند به آواز خواندن.آنقدر که فکر میکنم یکی از آنها هستم. گاهی وقتها فکر میکنم شاید من یک پرنده هستم یا یک رویاه یا یک خرگوش یا یک سنجاب یا حتی یک سوسک، خودم هم نمی دانم . 

 

باغ مخفی/ فرنسیس هاجسن برنت

- ۱۳٩٢/٤/٢۸

یک روز، صبح، بن (باغبان)  سرش را که بلند کرد و مری را دید که در کنارش ایستاده است ، به او گفت : تو مثل سینه سرخی . هیچ وقت نمی دانم کی تو را خواهم دید و یا از کدام طرف آفتابی خواهی شد.

مری گفت : سینه سرخ حالا با من دوست است.

بن و درستاف (باغبان) با صدای بلند گفت : این عادت اوست ، دوستی با زنا جماعت فقط برای خودنمایی و جلوه فروشی . برای نمایش دادن و دم جنباندن کاری نیست که او نکند . او پر از غرور و نخوت است همانطور که تخم مرغ از پروتئین سرشار است. 

 

باغ مخفی/ فرنسیس هاجسن برنت

- ۱۳٩٢/٤/٢۸

مری گفت : مادرت چقدر چیز می داند، این طور نیست؟

مارتا گفت : آره زنی که دوازده بچه بزرگ می کند، چیزی بیش از الفبای بچه داری یاد می گیرد. بچه ها مثل محاسبات ریاضی برای کشف مسائل به شمار می آیند. 

باغ مخفی/ فرنسیس هاجسن برنت

- ۱۳٩٢/٤/٢۸

مری به شیوۀ سرد و خشک خود گفت : او از من خوشش نخواهد آمد. هیچ کس از من خوشش نمی آید.

مارتا به دقت نگاهش کرد و به آرامی چنان که گویی مشتاق دانستن است پرسید: تو از خودت خوشت می آید؟

او پاسخ داد: نه ، نمی دانم- راستش پیش از این هرگز به این فکر نکرده ام .

مارتا پوزخندی زد و خاطره ای آشنا به ذهنش رسید و گفت : این سوال یا مادرم یک بار از من پرسید. مادرم سر تشت رختشویی بود و من روحیۀ بدی داشتم و از همه بد می گفتم. مادرم رو به من کرد و گفت : تو دخترک بد اخلاق .تو ! چطور به خودت اجازه می دهی که بگویی از این خوشم نمی آید و از آن خوشم نمی آید! تو از خودت خوشت می آید؟ و من به خنده افتادم و در ظرف یک دقیقه سر عقل آمدم و روحیه ام را باز یافتم . 

 

باغ مخفی/ فرنسیس هاجسن برنت

- ۱۳٩٢/٤/٢۸

باغبان گفت : من و تو خیلی به هم شباهت داریم ، من و تو از یک خاک و گل هستیم . هیچ کداممان زیبا نیستیم و هردو نفرمان به همان عبوسی هستیم که نشان  می دهیم. هر دومان خشن و بد خلق هستیم ، هر دوی ما ، قسم میخورم .

این گفتگویی بی آلایش بود و مِری لناکس هرگز درباره خودش حقیقت را نشنیده بود. خدمتکاران بومی همواره به او احترام گذاشته بودند و هرکاری که کرده بود از او اطاعت کرده بودند. هیچ گاه در مورد ظاهر خود چندان فکر نکرده بود اما به این فکر فرو رفت که آیا به اندازۀ بن و درستاف ( باغچه بان ) نچسب بود و عبوس و ترشرو ؟ او ناگهان به این فکر کرد که مبادا عنق باشد و احساس  ناراحتی کرد. 

 

باغ مخفی/ فرنسیس هاجسن برنت

- ۱۳٩٢/٤/٢۸

مری پایش را برای پوشاندن کفش دراز کرد ،مارتا گفت : چرا کفشت را نمی پوشی؟ مری همچنان که به او زل زده بود گفت : دایه ام این کار را می کرد، این کار رسم بود.

مری اغلب تکرار میکرد: " این رسم بود"  و این جمله ای بود که خدمتکارها مدام به کار می برند. اگر کسی انجام دادن کاری را از آنها میخواست که اجدادشان هزاران سال بود که انجام نمی دادند، آنها خیره نگاه می کردند و می گفتند : این رسم نیست و شخص میدانست که این ختم مقال است. این رسم نبود که مری خانم کاری بکند، مگر این که بایستد و اجازه دهد مثل عروسک لباس تنش کنند. 

 

باغ مخفی/ فرنسیس هاجسن برنت

- ۱۳٩٢/٤/٢٧

پ.ن : کلیدر / محمود دولت آبادی / جلد یک 

 

- ۱۳٩٢/٤/٢٧

- عشق، همان نیروی لایزال که بنده و کدخدای نمی شناسد.ارزش شایان آدمی و ویژۀ خود اوست، از گریبان فقر هم عشق سر می کشد.

- بعضی مردها از عمری که دارند پیرترند. پیرتر که نه پخته تر

- روز رنگی دیگر می گیرد هنگامی که زورگار تو زیر و زبر شده است، غروب سرخ است یا تیره ؟ تو چگونه اش می بینی؟ تا چگونه اش ببینی؟شب نور باران است ، ان هنگام که قلب پرفروز باشد. غروب گنگ است اگر قلب و روح گنگ باشد. 

- آدم بیابان همچو عقاب است ، ازاد و ناپرابسته و هرگاه که او را به دام بیاندازند و میان چار دیواری تنگ بسته اش بدارند که همه افتاب را نتواند ببیند و همه نسیم را نتواند ببوید و همه نواهای بیگانه و اشنای دشت و بیابان را نتواند بشنود، در غمی دلازار ته نشین میشود. 

 

پ.ن : کلیدر / محمود دولت آبادی /جلد اول

- ۱۳٩٢/٤/٢٧

وقتی دارم از جایی میرم ، دوس دارم بدونم که دارم می رم. آدم اگه ندونه داره واسه همیشه از جایی میره  احساسش از خداحافظی هم بدتره 

 

ناتور دشت /  جی دی سلینجر / ص 8

لینک دانلود

- ۱۳٩٢/٤/٢٧

چیزی که راجع به کتاب خیلی حال می‌ده اینه که آدم وقتی کتابه رو می‌خونه و تموم می‌کنه دوس داشته باشه نویسنده‌ش دوست صمیمیش باشه و بتونه هر وقت دوس داره یه زنگی بهش بزنه. 1 

 

پ.ن1: ناتور دشت/ جی. دی. سلینجر

لینک دانلود

- ۱۳٩٢/٤/٢٧

دختره که هَمراش بود خیلی خوشگل بود. پسر، واقعاً خوشگل بود. ولی باید می‌شنیدی چی می‌گفتن. اولاً که هر دو پاتیل بودن. پسره داشت زیرمیزی انگولک می‌کرد و همون موقعَم داستانِ هم‌اتاقی‌شو تعریف می‌کرد که یه شیشه آسپیرین خورده بوده و می‌خواسته خودکشی کنه. دختره همه‌ش می‌گفت: «چه وحشتناک... نکن عزیزم. خواهش می‌کنم. نکن... این‌جا خوب نیس» فکرشو بکن، آدم یکی رو زیرِ میز انگولک کنه، همون‌موقعَم داستانِ خودکشی یکی دیگه رو براش تعریف کنه! حرف نداره. 1

 

پ.ن 1: ناتور دشت/ جی.دی.سلینجر

 

- ۱۳٩٢/٤/٢٧

علوم طبیعی، تصویری از جهان به دست می دهند که در آن ، انسان واقعی کنار گذاشته شده است و این درست در برابر علوم انسانی است. 1

 

پ.ن 1: فرد در جامعه امروزی/ یونگ 

- ۱۳٩٢/٤/٢٧

امیدوارم اگه واقعاً مُردم، یه نفر پیدا شه که عقل تو کله‌اش باشه و پرتم کنه تو رودخونه، یا نمی‌دونم، هر کاری بکنه غیر گذاشتن تو قبرستون. اونم واسه این‌که مردم بیان و یکشنبه‌ها گل بذارن رو شکمم و این مزخرفات. وقتی مُردی گل می‌خوای چی‌کار؟ 1

 

پ.ن1: ناتور دشت/جی. دی. سلینجر

- ۱۳٩٢/٤/٢٧
"تو تاریخ انداختمت چون اصلا هیچ‌چی بلد نیستی."
"می‌دونم آقا. پسر، می‌دونم. نمی‌شه کاریش کرد."
دوباره گفت "اصلا هیچی." این خونمو به جوش ‌می‌آره. این‌که مردم بعد از اینکه چیزی رو قبول کردی بازم تکرارش می‌کنن. 1
پ.ن 1 : ناتور دشت / جی. دی. سلینجر 
- ۱۳٩٢/٤/٢٧

من همیشه تصور می کنم که دو هزار تا بچه دارن توی دشت، کنار دره‌ای بازی می کنن که هر لحظه ممکنه یکی از اونا بیفته پایین. من اگه بخوام شغلی داشته باشم اینه که کنار دره وایسم و نذارم اینا پرت بشن توی دره. واسه همین، بهترین شغل واسه من اینه که ناتوردشت باشم.

پ.ن : ناتور دشت /جی دی سلینجر

- ۱۳٩٢/٤/٢٦

آری تنها عنصر وجود ما کسانی هستند که دوستشان داریم و دیگر هیچ.

زندگیِ مان هرچقدر هم که در سنگری مخفی باشد ، بر بلندی هایی سوخته از باد پنهان باشد، باز هم در چهره هایی که دوستشان داریم به ما نزدیک است، در فکری که متوجه آن هاست، در نفس کشیدن آنها برای ما، در نفس کشیدن ما برای آنها  1

 

پ.ن : غیر منتظره / کریسیتن بوبن 

- ۱۳٩٢/٤/٢٦

مرد یا زنی که به طور ناگهانی به این دنیا پرت شده اند ، باید از راه رفتن در طول خانه ها و ساختمان ها پرهیز کنند. برای این که همه چیز در حرکت است...

.... وقتی کسی موقع برآمدن خورشید از خانه اش خارج می شود، می دود و به درون ساختمانی که در آن کار می می کند می پرد ، پله ها را با سرعت بالا و پایین می رود، پشت میزی که دایره وار حرکت میکند ، کار میکند . در پایان روز با قدم های بلند به خانه اش بر می گردد. هیچ کس با کتابی زیر درخت نمی نشیند، هیچ کس موج های کوچک برکه ای را تماشا نمی کند، هیچ کس در ییلاق روی سبزه های انبوه دراز نمی کشد. هیچ چیز بی حرکت نیست.....

این همه پافشاری برای سرعت به چه دلیلی است ؟

برای اینکه در این دنیا، زمان از انسانهایی که در حرکت هستند آهسته تر پیش می رود . برای همین هرکسی با نهایت سرعت جابه جا می شود تا از وقتش حداکثر استفاده را بکند .

تاثیر سرعت وقتی معلوم شد که در آغاز برای حمل و نقل های سریع ، موتورهایی با سوخت داخلی اختراع شدند. در 8 سپتامبر 1889 ، آقای " راندولف ویگ " مادر زنش را در ماشین تازه اش که به سرعت آن را می راند به لندن برد. او با خوشحالی متوجه شد که فقط نصف زمانی را که در نظر گرفته بود برای این سفر صرف کرده است و زمانی به مقصد رسید که تازه بحثی را با هم شروع کرده بودند . او تصمیم گرفت این ماجرا را مورد بررسی قرار دهد . نتیجه پژوهشهایش را منتشر کرد واز آن پس دیگر با آهستگی جا به جا نشد....

چون زمان یعنی پول ، ملاحظات مالی ایجاب می کند که هر صرافی ، هر کارخانه داری ، هر خواربار فروشی آنقدر سریع پیش برود که از رقبا جلو بزند. ...

.... به همین دلبل خانه ها فقط به دلیل بزرگیشان و محلشان فروخته نمی شوند، بلکه به دلیل سرعتشان . برای این که هر خانه ای که تندتر جا به جا شود ، در داخل آن ، ساعت ها آهسته تر حرکت می کنند و ساکنانش زمان بیشتری در اختیار خواهند داشت . .... این وسواس سرعت در تمام طول روز و حتی شب ادامه دارد ، با خوابیدن می توان زمان با ارزشی را باخت ...... در تمام شب کوچه ها کاملا روشن اند...

 در این دنیا با سرعت زیاد ، کم کم پی به مسئله ای بردند. در ازای تکرار بیهوده که ضمنا منطقی هم هست ، اثر حرکت کاملا نسبی است . زیرا وقتی دو نفر در خیابان از هم جلو می زنند ، هر کدام آن یکی را در حال حرکت می بیند مانند این که در قطار ، از پنجره واگن ، درخت ها پشت سر هم تکان می خورند. در نتیجه هر کسی زمان دیگری را می بیند که آهسته تر می گذرد ، هر کس می بیند دیگری وقت بیشتری به دست می آورد ، این مبادله دیوانه کننده است ولی از آن هم گیج کننده تر این است که هر قدر تندتر برویم که از همسایه جلو بیفتیم باز هم به نظر می آید که همسایه تندتر می رود....

اما....

برخی ، محروم و دلسرد ، دیگر از پنجره شان نگاه نمی کنند. با کرکره های پایین ، آنها هیچ وقت نمی دانند که خودشان با چه سرعتی پیش می روند و همسایه هایشان و رقبایشان چه سرعتی دارند.... صبح از خواب بیدار می شوند. حمام می کنند. نان تست شده با ژامبون می خورند، در دفتر کارشان کار میکنند ، موسیقی گوش میدهند، با بچه هایشان حرف می زنند و  خوشبخت اند...     ۲۹ مه ۱۹۰۵  .....۱

 

پ.ن :  : رویاهای انیشتین / آلن لایتمن 

- ۱۳٩٢/٤/٢٦

- خیلی قشنگ میشه 

- می دونم ، اما اون شکلی دوست ندارم. مصری بزنین. قدش تا چونه ام برسه .

- نمی خوای یکم کوتاه ترش کنی؟ بزنم تا دمِ گوشات ؟

- فکر میکنین بهتر میشه ؟

- نه ، ولی اگه اون قدری بزنی قد موهات بیست سانت کوتاه می شه و بعد می تونیم بدیمش به موسسۀ مراقبت از مو. یه بنگاه خیریه است که واسه بچه های کچل کلاه گیس درست میکنه .

- شما واسه شون کار می کنین؟

- نه.

- به نظرم همون مصری خوبه.

- می تونی بذاری چند سانت دیگه بلند شه و بعد بیای برات مصری بزنم . این جوری به نفع هر دومونه.

- نه . همین امروز باید موهامو بزنم . امروز اولین روز از بقیه زندگیمه.

- اوه منم هفته پیش یه همچین روزی داشتم

- جدی ؟ چی کار کردین ؟

- صبح پاشدم و با خودم گفتم این اولین روز از بقیه ی زندگیمه.

- بعد چی شد ؟

- اومدم سرکار.

- آهان

- آره.

- یه کم از موهامو واسه ی بچه کچل ها نگه دار.

- وقتی شوهرم منو با مدل موی جدیدم دید طوری نگاهم کر که انگار نمیداند من کی هستم.۱

 

پ.ن : هیچ کس مثل تو مال اینجا نیست/ میراندا جولای

 

- ۱۳٩٢/٤/٢٦

"پس چرا مرغان بیشتری اینجا نیستند. در آنجا که پیش تر از این بودم.....

 

بزرگ امید سخن او را برید و آنوقت چنین گفت : " هزاران مرغ دریایی وجود دارد ... میدانم !  تنها جوابی که میتوانم به تو بدهم اینست که فراموش مکن که تو شاید میان یک میلیون مرغ دریایی تنها کسی بودی که طرز فکر متفاوتی داشتی. ما از یک دنیا به دنیای دیگر می رفتیم که به نظر شبیه یکدیگر می آمدند. بدون اینکه بخاطر بیاوریم که از کجا آمده ایم و اهمیت بدهیم به اینکه به کجا می رویم . تنها برای آن لحظه زندگی می کردیم. می دانی ما چند مرحله از حیات طی کردیم تا فهمیدیم که در عالم به غیر از خوردن ، جنگیدن و قدرت طلبی مرغان چیزهای دیگری نیز وجود دارد. ده هزار مرحله و بعد صدها مرحلۀ دیگر را طی کردیم تا آموختیم که تکامل وجود دارد و صدها سال دیگر را باید طی کنیم تا بفهمیم که هدف ما در زندگی یافتن تکامل و سپس نشان دادن آن راه به دیگران است! ما دنیای بعدی خود را از روی اصولی که در این دنیا می آموزیم برمیگزینیم. اگر هیچ نیاموزیم، دنیای بعدی نیز تاریک و پر از محدودیتها خواهد بود. ولی تو آذرباد، اینقدر سریع آموختی که مجبور نشدی از این هزاران مرحله عبور کنی و به اینجا برسی! "

"برناک این دنیا بهشت نیست  ،مگر نه ؟

برناک لبخندی زد و گفت : تو هنوز در مرجله آموختن هستی ، آذرباد

-از اینجا به بعد چه میشود؟ ما کجا خواهیم رفت ؟ آیا بهشتی وجود ندارد؟

-نه آذرباد، چنین جایی نیست.بهشت زمان و مکان نیست. بهشت به سر حد کمال رسیدن است .

- برناک پرسید : تو با سرعت زیاد پرواز میکنی ، اینطورنیست ؟ - بله من سرعت را دوست دارم

- تو وقتی به حد کمال سرعت برسی به بهشت نزدیک خواهی شد و این سرعت هزار کیلومتر در ساعت یا یک میلیون کیلومتر و یا سرعت مافوق نور نیست، زیرا تعیین حد و محدودیت یکی است و در مرحلۀ کمال محدودیت وجود ندارد. سرعت کامل یعنی رسیدن به آنجا که میخواهی، بهشت زمان و مکان نیست زیرا زمان و مکان معنی ندارد ، بهشت..."

" برای پرواز احتیاج به ایمان و اعتقاد نداری، بلکه باید پرواز را درک کنی و بیاموزی"

"کسی بالاتر را می بیند که بتواند بلندتر پرواز کند"

"هر یک از ما در واقع صورتی از مرغ حقیقت هستیم ، صورتی از آزادی مطلق"

"تنها قانون آن است که شما را به آزادی روحی برساند ، قانون دیگری وجود ندارد"

"آذرباد تنها در این را بکوش که  عشق بیاموزی"

"پیش از هز چیز باید درک کنید که مرغ حقیقت تصویری نامحدود و پایان ناپذیری است  از آزادی ....و سرتاسر کالبد  شما چیزی جز اندیشه تان نیست !"

"بله آذرباد درست است ، هیچ حدودی وجود ندارد" ۱

 

پ.ن : پرنده ای به نام آذرباد/ ریچارد باخ

- ۱۳٩٢/٤/٢٦

- تنها یک زن ، وقتی عاشق باشد، برای سرشار کردن زمین و آسمان کافیست .

-آلبن رازی در دل دارد ، یک راز مثل طلاست ، چیزی که در طلا زیباست این است که میدرخشد و برای اینکه بدرخشد نباید آن را در مخفی گاهی رها کرد. باید آن را در روز روشن بیرون اورد ، یک راز هم همینطور است ، وقتی که یک نفر تنها ، آن را در اختیار دارد ، هیچ ارزشی ندارد ، باید آن را فاش کرد تا یک راز شود .

-به چه فکر میکنی؟  معشوقه ها میخواهند صمیمی باشند (و این کمترین چیز است ) پس در نتیجه می خواهند باشعور و روشن فکر باشند . اما هرچه قدر هم که خود را روشن فکر تصور کنند ، ارزوی شنیدن جز یک جواب را به سوالشان ندارند و فقط یک جواب در خیال خود دارند : به تو فکر میکنم . عاشق های آنها اغلب از این سوال طفره می روند ، در حال فرار کردن جواب میدهند به هیچ چیز فکر نمیکنم ...

-وقتی ادم کسی را دوست دارد همیشه چیزی برای گفتن به او دارد ، تا آخر دنیا .

-این یک قانون قدیمی دنیاست ، قانونی نانوشته ، کسی که چیزی بیشتر دارد ، در همان حال چیزی کم دارد.

- دنیا همان چیزی ست که آلبن کم دارد . جایگاهش را در آن پیدا نمی کند ،خیلی جستجو کرد تا روزی که فهمید هرگز در آن جایگاهی ندارد . در این دنیا نبودن که مشکلی نیست ، فقط یک لطف است و لطف چیز نگران کننده ای نیست.

-بچه ها و کسانی که به شکلی مبهم ، آتش کودکی را در خود نگه میدارند : نابغه ها و دیوانه ها ، چیزی برای شنیدن در کلیساها ندارند

- اگر ادم برای مدتی طولانی چیزی را نگاه کند به ان چیز تبدیل میشود .

- به کسانی که می خواهند بله بشنود ، بله میگویید ، اول این بله انها را مطمئن میکند اما بعد عصبی شان میکند

- شما چیزی را می یابید و در واقع ان چیز شما را میابد و این چیز پایان نامیده می شود .

- فروختن آب در بیابان کار راحتیست همه میتوانند این کار را بکنند. هنرمند واقعی کسی است که به چادرنشینان صحرا ماسه می فروشد .

- شقایق ها را باید با چشم ها دوست داشت ، نه با دست ، آن ها در چشم ها شعله ور میشوند و در دست ها پژمرده .

-خوشبختی واقعی ، قول وفروش و قرارداد امضاء شده نیست . خوشبختی واقعی این است: چهره ای ناآشنا و این که چگونه صحبت کردن ، آرام آرام این چهره را روشن می کند ، این که آدم صمیمی ، نزدیک ، فوق العاده ، خالص شود. دیدن شنیدن دوست داشتن. زندگی هدیه ای ست که هر روز صبح به محض بیدار شدن بندهایش را باز میکنم ، زندگی گنجی ست که هر شب از پشت پلکها ، زیباترینش را کشف می کنم.

-زندگی شبیه جریان رودخانه است ، آلبن شناگر خوبی نیست . دنبال کار درخشانی نمیگردد و همه چیز به نظرش شاهکار است . سخت کار کردن ، ساعت های کاری را رعایت کردن و به آینده فکر کردن ، اینها همه منشاء میگرن است ، آلبن در آب گریزان روزها شنا نمیکند ، نه حتی بر خلاف ان . اگر هم شنا کند بهتر است بگوییم به پشت شناور است .

- وجودمان گرسنه است ، بیرون مقدار بی پایان  خوراکی ها ، فراتر از حد عقل وجود دارد.

- آلبن بدون دلبستگی می تواند همه چیز را دوست داشته باشد. او نیازی ندارد چیزی را که دوست دارد تصاحب کند . دیدن و شنیدن برای عشق آلبن کافیست .

- هیچ چیز سبکسرانه تر از فلسفه نیست.

- سی کارمند دارم ، صبح ها همیشه نفر اول به کارخانه میرسم در را هل می دهم و همین........برده های واقعی رئیس ها هستند.

-پول ماده ای است بسیار سبک ، حتی فرّارتر از آب.

- تابلو را از در اویزان کرد : "غایب به علت ..." علتش با مداد نوشته شده، عهد کرده که هیچ وقت دلیلی تکراری برای غیبتهایش نیاورد . با متداول ترین چیزها شروع کرد ... به علت عزا یا عروسی...بعد ها چیزهایی ابداع کرد . غایب به علت مطالعه ی روزنامه ، حمام طولانی، خیال بافی، بی حوصلگی ، میگرن ، خوشبختی. تمام محل به غیبتهایش عادت کرده بودند ، عابرین فقط برای خواندن تابلو نزدیک می شوند و حتی کسانی هم هستند که او را برای این که اغلب اوقات نوشته را عوض نمیکند ، سرزنش میکنند.

-ژه در حال رفتن چیزی برجای می گذاشت . او بهترین چیزی را که داشت برجای میگذاشت ، اما شایذ بهترین چیز ما، به ما تعلق ندارد. شاید ما جز نگهبانانی برای این چیز نیستیم ، چیزی که وقتی ناپدید می شویم ، باقی می ماند ... همان لبخند ژه . دقیقآ همان. ۱

 

پ.ن ۱:  ژه/ کریستین بوبن

- ۱۳٩٢/٤/٢٦

 من کشته مرده ی این نیستم که خودمو قربونی ایده های سر خرمن حضرات عالیه کنم. بالعکس ، وقتی فکرش رو میکنم دلم از همین الان به حال پسرم میسوزه که یه روزی باید رٌل مدافع سرزمین آبا و اجدادی رو بازی کنه . اگه نویسنده بودم میزدم رو دست خانم سوتنر، کتابی به مراتب بهتر علیه جنگ می نوشتم . هرچی که باشه جنگ در نهایت یعنی ادم کشی مجاز. وقتی آدمایی که راس کارن ، گیر می کنن و دیگه نمی دونن چه سیاستی رو پیاده کنن و مشکلات اقتصادی رو چه جوری حل کنن. از پشت پستو عروسک میهن پرستی رو در می آرن . کفش و کلاهش هم می کنن تا مترسکشون جور جور شه : آخه مترسک میهن پرستی یه پاپوش به اسم دشمن ِ خونی و یه سرپوش به اسم شهامت طلبی لازم داره.معلومم هست که بعدش همه شون میگن راهشون راه حقه و پای خداهاشونو می کشن وسط .آخر سر هم این پدرا و مادرا و بچه های از دنیا بی خبرن که بایست تاوان جنگ رو بدن. جناب اقای ارتشبد هفت تا مدال و یه ملک اربابی میگیره ،  اون وقت بازمانده های بینوای کشته ها اگه سه مارک ماهونه ای که بابت از دست دادن باباشون می گیرن نباشه . کارشون ساخته س . بابت پسرا هم پولی به کسی نمیدن . اونا مجانی ان . ۱

 

پ. ن ۱: بعضی ها هیچ وقت نمیفهمن / نامه بابام / کورت توخولسکی

- ۱۳٩٢/٤/٢٦

غالباً فکر می‌کردم که اگر مجبورم می‌کردند در تنه درخت خشکی زندگی کنم و در آنجا هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به کل آسمان بالای سرم نداشته باشم، آنوقت هم کم کم عادت می‌کردم. آنجا هم به انتظار گذشتن پرندگان و یا به انتظار ملاقات ابر‌ها، وقت خود را می‌گذراندم. مثل اینجا در زندان که منتظر دیدن کراوتهای عجیب وکیلم هستم و همانطور که در دنیای آزاد، روز شماری می‌کردم که شنبه فرا برسد و اندام ماری را در آغوش بکشم. درست که فکر کردم در تنه یک درخت خشک نبودم و بدبخت‌تر از من هم پیدا می‌شد. وانگهی این یکی از عقاید مادرم بود و آن را غالباً تکرار می‌کرد که انسان بالاخره به همه چیز عادت می‌کند. 1

 

پ.ن :‌بیگانه / آلبرکامو

- ۱۳٩٢/٤/٢٦

- کسی که همه چیز را از دست داده می تواند همه چیز را نجات دهد. 

- فقدان هرچیز همیشه سبب میشود که ان را بهتر بشناسیم.

- ادمها یا دنیا (پول ،افتخار،همهمه)را میپرستند یا زندگی را (اندیشه سرگردان، مردم گریزی روح ها ، شجاعت سهره ها ). مسئله فقط مسئلۀ سلیقه است.

- غالبا دلم میخواهد ساقه علف یا گل مینای لرزانی باشم که معمای خاک او را نمی ترساند

- دلسردی در راه است باید رفت اما برای رسیدن به چه چیز و چه کس؟

- هر ازدواج امیخته ای از مرگ و رستاخیز است و هر عشق کاستی حیرت انگیزی دارد.

- محبتی که خداوند به ما دارد ، محبتی منطقی و حقیقی است .

- نبوغ پاسخی است به ناتوانی از زیستن.

- فاصله ، ریشۀ لطف و ظرافت است. زندگی بدون تعمق هیچ است.

- ویژگی انسانهای ژرف اندیش این است که هیچ کس را نادیده نمیگیرند.

- عشق فاتحان ، عشق قابل اعتمادی نیست.

-هیچ کاری فایده ندارد مگر دیدن انچه دوستش داریم.

- حساسترین ادمها همیشه بازنده اند.آنها محبوب خداوند هستند و او آثاز آزار و توهین دیگران را از چهره شان می زداید.

- از عشق هر کاری بر می آید ، مگر بیدار کردن مردگان ، اما من تردید دارم که حتا این نیروی شگفت از او دریغ شده باشد 1

 

پ.ن : در بانوی سپید پوش / کریستین بوبن

 

- ۱۳٩٢/٤/٢٦

در دنیا قانونی وجود دارد . قانون انکار. قانون تلخکامی . هیچ استثنایی برنمی دارد. قانونی سخت و آشتی ناپذیر.قانونی به سختی چیزهایی که از ابتدا آموخته میشود. قانونی برخاسته از دروغ چیزهایی که از ابتدا آموخته  می شود ، از دوران کودکی ، انگاه که به باورمان در می اید که کودکیِ ما میرنده است و قدرتهای دیگری که بس بزرگ تر و بسی روشن ترند، انتظارمان را می کشند.

این قانون بر سراسر زندگی ما حکمفرمایی دارد. زندگی مادی ما ، زندگی عاشقانه ما و زندگی جاودانۀ ما را راهبری میکندو هر انجا که تسلیم تمناهای خویش شویم ، می بالد. از دل بریدن های ما زاده میشود و با انها رشد میکند. به سان آوای استاد یا خویشاوندی ،تا متقاعدمان سازد. با آوایی آرام ، با آوایی لطیف با ما سخن میگوید . آوایی که خواهان نیکی ماست. آوایی دوست داشتنی و قانع کننده، دنیا را به تمامی به ما عرضه می دارد. در ازای تنهایی مان ، بس چیزها به ما میبخشد. کافی است همین مقدارِ ناچیز را بدهیم. کافی است زندگی فردی خویش را بدهیم – زندگیِ در سکوت خویش را ، زندگیِ در تنهایی خویش را – تا در ازای ان دنیا را به تمامی فرادست آریم .

کسانی که از این قانون پیروی میکنند به خوبی باز می شناسیم. آنچنان در زندگی خود پیش می روند که گویی زندگیشان از آن ایشان نیست، گویی یگانه اندیشۀ حاکم بر تنها زیستن، اندیشه ای به تصور نیامدنی است ، اندیشه ای مستهجن است . زندگی خویش را مانند درس از حفظ باز میگویند. به اقتضای تبار آدمیان و به مقتضای وقت، فرمان می رانند یا فرمانبردار نیرومندتر از خود می شوند.اینان جملگی از زندگی خویش جز نبود آن، جز لای و لجن آن چیزی درنیافته اند و سبب تلخکامی ایشان نیز در همین است.

این اتفاق در ابتدای زندگی روی میدهد ، آب از سرچشمه گل آلود میشود. این واقعه آنگاه رخ میدهد که به کودک می آموزند به آوایی که همانا آوای خود اوست ، گوش نسپارد. آنگاه که به جای این آوا که تنها برای او سخن می گوید _ با واژه هایی از جنس اتش و اسمان- آوایی را می نشانند که با هیچ کس سخن نمیگوید، آوایی که دیگر هیچ نمیگوید. آنگاه بازیافتن آوای اولین ، آوای نخستین، بس به درازا می کشد. برای دگرباره پیوستن به زندگی خویش، زمانی دراز باید. نخست باید این آوای سیه فام شده از خردها و عقلها را به سکوت واداشت. این کاری است که از زیبایی بر می آید- از کتاب ، پردۀ نقاشی یا عشق- .

این کاری است که از زیبایی بر می آیید .پیش از انکه چیزی به ما بگوید ، هر انچه را که در ما باقی است خاموش می سازد. زیبایی، آن چیزی نیست که خشنود می کند. زیبایی، ان چیزی نیست که بر نیروهای ما می افزاید. زیبایی در وهلۀ نخست درست در نقطۀ مقابل این هاست: نه تنها غنایمان نمی بخشد، بلکه در آغاز فقیرمان می سازد. نه تنها شادمانی مان ارزانی نمی دارد ، بلکه در ابتدا آزرده خاطرمان می کند. این از آن روست که نخست باید میرانده شویم تا به زندگی خویش بازگردیم...۱

 

پ.ن۱ : کریستین بوبن / کتاب بیهوده .

- ۱۳٩٢/٤/٢٦

در تمام زبان هایی که از زبان لاتین مشتق میشود ، کلمۀ " همدردی" (Compassion)  را با پیشوند"com"   و ریشۀ "passio" می سازند... که در اصل به معنای ''رنج و مشقت " است . در زبان های دیگر – مثلا چک ، لهستانی ، آلمانی و سوئدی – این کلمه به وسیلۀ یک اسم متشکل از پیشوندهای پیوسته با کلمۀ "احساس" توصیف می شود .

در زبانهای مشتق از زبان لاتین، کلمه همدردی به این معناست که آدمی نمی تواند به رنج دیگران بی تفاوت باشد ... به عبارت دیگر ، انسان نسبت به کسی که رنج میکشد احساس علاقه می کند. کلمۀ دیگری که تقریبا همان معنا را دارد عبارت رقت است (به انگلیسی pity  ، به ایتالیایی pieta  و....) که حتی نوعی "بخشایش" و "گذشت" در مقابل انسان دردمند را تلقین میکند ،  اما احساس رقت کردن نسبت به یک زن به معنای بهتر و بالاتر بودن از او  است ، به معنای خم شدن و دست او را گرفتن است .بدین سبب ، کلمۀ همدردی معمولا بد گمانی را برمی انگیزد. این کلمه احساسی را نشان می دهد که درجۀ دوم تلقی می شود و با عشق ارتباط چندانی ندارد. کسی را از روی همدردی دوست داشتن ، دوست داشتن حقیقی نیست.

در زبانهایی که واژه همدردی نه با ریشۀ " رنج و مشقت " بلکه با کلمۀ " احساس " ساخته می شود ، واژه تقریبا به یک معنا به کار می رود ، اما مشکل می توان گفت که احساس بد یا متوسطی را بیان میکند . نیروی پنهانی ریشۀ لغت ، پرتو دیگری بر این لفظ می افکند و به آن معنای گسترده تری می بخشد . همدردی (احساس مشترک ) به معنای شریک شدن در بدبختی دیگری و هم چنین درک مشترک هرگونه احساس دیگری مثل شادی ، اضطراب ، خوشبختی و درد است . این گونه همدردی – به معنای که در زبانهای لهستانی ، المانی یا سوئدی به کار میرود – عالی ترین توان تخیل احساس است و هنر القای تاثرات را نشان می دهد . در سلسله مراتب احساسات این عالی ترین احساس است ۱.

پ.ن ۱: بار هستی/ میلان کوندرا

- ۱۳٩٢/٤/٢٦

 رمانی که جزء ناشناخته ای از هستی را کشف نکند، غیر اخلاقی است . شناخت ، یگانه اخلاق رمان است ، رمان باید در بخشهای تفکر امیزش ، گهگاه به نغمه و ترانه مبدل شود. ۱

 

پ.ن: میلان کوندرا/  هنر رمان

- ۱۳٩٢/٤/٢٦

 زنی که روزی یک نامه چهار صفحه ای برای معشوقه اش مینویسد، جنون نوشتن ندارد ، فقط زنی عاشق است . اما دوست من که نامه های عاشقانه اش را زیراکس میکند تا شاید روزی بتواند انها را چاپ کند- دوست من ، جنون نوشتن دارد.شوق نامه نویسی، خاطره نویسی یا نوشتن تاریخچه خانوادگی ( برای خود یا برای خانواده بلافصلمان ) جنون نوشتن نیست : شوق نوشتن کتاب ( برای پیدا کردن خوانندگان ناشناس ) جنون نوشتن است. به این معنی ، راننده تاکسی و گوته در شور و برانگیختگی واحدی ، با هم شریکن . انچه گوته را از راننده تاکسی متمایز میکند نتیجۀ ان شور و برانگیختگی است ، نه خود آن .

جنون نوشتن ( وسوسۀ کتاب نوشتن) زمانی بیماری همه گیر میشود که جامعه انقدر پیشرفت کند که بتواند سه شرط اساسی را فراهم بیاورد

1- درجه ی بالایی از رفاه عمومی که مردم را قادر سازد نیروی خود را صرف فعالیت های بیهوده بکند .

2- وضعیت پیشرفته ای در زمینۀ پیدایی واحدهای کوچک اجتماعی به گونه ای که احساس فراگیر انزوا فردی را پدید آورد.

3- فقدان شدید تغییرات مهم در زمینۀ تحولات داخلی کشور ( در این مورد ، به نظر من فرانسه ، کشوری که در آن واقعا هیچ اتفاقی نمی افتد و در صد نویسندگانش بیست و یک برابر اسرائیل است، تمام این مختصات را دارد. ولی بیبی ادعا کرد که واقعا هیچ چیزی را از بیرون تجربه نکرده ، کاملا درست میگفت. این فقدان محتوا ، ای پوچی و بیهودگی است که به محرکی که او را به سمت نوشتن می راند نیرو میدهد.)

اما معلول نوعی از بازگشت به گذشته را به علت انتقال میدهد . اگر انزوای همگانی دیوانگی پدید می آورد ، خود دیوانگی همگانی احساس انزوای عمومی را عمق و شدت می بخشد. اختراع چاپ در اغاز کار درک دوجانبه را بالا برد . در عصر جنون نوشتن ، نوشتن کتاب تاثیر معکوسی دارد: هر کسی خودش را در نوشتن خود، و نیز در دیواری آینه ای محصور کرده که او را از شنیدن تمام صداهای بیرون محروم میکند ۱

 

پ .ن : کتاب خنده و فراموشی /  میلان کوندرا 

- ۱۳٩٢/٤/٢٥

در مدرسه آموخته بودند که خدا جهان را آفرید. سوفی کوشید خود را با این فکر دلداری دهد که این احتمالا بهترین راه حل کل مسئله است. ولی باز اندیشۀ تازه ای به سرش تاخت. می توان پذیرفت که خدا جهان را آفرید، اما خود خدا چی؟ آیا خدا خودش را از عدم آفرید؟ دوباره چیزی در ژرفای نهادش به صدا در آمد. 

اگر هم تصور کنیم که خدا قادر است همه چیز را بیافریند، آیا پیش از آنکه " وجود" یابد و با آن دست به آفریسن زند می توانست خود را بیافریند؟ پس فقط یک امکان باقی می ماند:  خدا همیشه وجود داشته است . ولی چنین امکانی را قبلا رد نکرده بود؟ مگر نه هر چیزی که وجود دارد می باید روزی به وجود آمده باشد؟ لعنت بر شیطان !  1

 

پ.ن : دنیای سوفی/ یوسِتین گُردِر/ص : 17

- ۱۳٩٢/٤/٢٥

 در نظر دخترینه ی بیابانگرد راز چیست؟ با چه نامی معنا میشود؟ با نام مرد. شاید پنداشته شود که زندگانی پر از راز است. این درست. بی گمان چنین است. اما دختر بالغ بیابانی همه ی آن زندگانی را در مرد می جوید. چه نشانه ای از مرد به او نزدیکتر؟ و هم دورتر از دسترس؟ تا دختر و پسری به هم برسند، از هزار خم باید بگذرند. چه بسیار جفتهای جوانی که در خواهش پیوند، پیر شده اند. چه بسیار که آرزوی حجله به گور برده اند. هزار بند از پای باید بگسلی تا دستت در دست یار بگیرد. از این ست اگر آوازهای فراق در بیابان و دشت پیچان است... 1

پ.ن : کلیدر / محمود دولت آبادی / جلد یک 

- ۱۳٩٢/٤/٢٥

نصایح یک مگس خردمندی که در زندگی گه زیاد خورده بود و کوله باری از تجربه داشت در بستر بیماری افتاده بود و با مرگ دست و پنجه نرم میکرد:

فرزندم در این دنیا هر گهی را باید خورد و هر گهی را نباید خورد، ولی تا هر گهی را نخوری نمی فهمی که کدام گه را باید بخوری و کدام گه را نباید بخوری. این روزها مگس های جوان به شدت درگیر علوم شفاهی -مباحث تئوریک- شده اند. بعضی ها درباره اینکه کدام گه را بخورند و کدام گه را نخورند صبح تا شب وز وز می کنند و آخر سر هم دست خالی از این دنیا می روند. بعضی ها هم فقط با کتاب و مقاله و پایا ن نامه دانشگاهی به شهرت می رسند بی آنکه در عمل گه چندانی خورده باشند.

توصیه من به همه شما عزیزان این است که تا می توانید گه بخورید که گه خوردن، بهتر از گه نخوردن و وز وز کردن است.

 

پ.ن :‌ علی رضا میر اسداللّه / سقط جنین 

- ۱۳٩٢/٤/٢٥

- من تا حالا نمردم که بدونم مردن سخت یا راحت ، ولی مدتیه که زندگی میکنم و می تونم بگم که زندگی کردن کار راحتی نیست. 

- من خیلی خوشحالم که نصف عمرم رو خوابیدم، چون نصف دیگه رو واقعا حروم کردم!

- افق تنها چیزیه که بین همه به تساوی قسمت شده، چون هرکسی که باشی، در هر کجای دنیا، به همون اندازه از افق دوری که کس دیگه ای در جای دیگه. 

- مهم نیست که برای رسیدن به خوشبختی از چندتا پل گذر کردی، همیشه یکی دیگه هست که باید از اون هم بگذری . 

- تو تجربه خودت رو میکنی، من تجربه خودم رو ، مهم نیست که این تجربیات چقدر به هم شبیه اند، تجربه تو به درد من نمیخوره، تجربه من هم به درد تو . 

- اگه خالق بهشت هنرمند با استعدادیه، خالق جهنم، قطعا نابغه ای بی همتاست. 1

 

پ.ن :‌ سقط جنین/ علی رضا میر اسداللّه 

لینک دانلود

- ۱۳٩٢/٤/٢٥

" آ " و " ی " زوجی هستند که از سر ِ خستگی و نومیدی، از عشق خود به یکدیگر چشم پوشی کرده بودند و بی آنکه از هم جدا شوند، ارتباطشان در کم ترین حد، با علاقه مشترک به مسافرت و جمع آوری عتیقه پابرجا بود. علاقه ای که به یقین از توقع بی پایان عشق ، دردآلود و مقاوم شده بود. از آن پس زندگی از آنان حذر میکرد. همچون سیلابی خروشان که سنگ بزرگ ِ مسیر خود را دور می زند، بی آنکه آن را در خود فرو برد ۱

 

پ.ن : زندگی از نو / کریستین بوبن 

- ۱۳٩٢/٤/٢٥

در طول تاریخ فلسفه، فیلسوفان سعی داشته‌اند ببینند انسان چیست یا طبیعت انسان چیست. ولی سارتر گفت: انسان (طبیعت) جاودانه ندارد که بدان توسل جوید. بنابراین بی‌معناست در پی مفهوم کلی برای زندگی بگردیم. چاره‌ای نداریم جز این که بداهه‌پردازی کنیم. ما مثل هنرپیشه‌ای هستیم که بدون تمرین، بدون نمایشنامه و بدون کسی که پشت پرده در گوشش بخواند چه کار باید کند، به صحنه کشیده شده‌ایم. مجبوریم خود تصمیم بگیریم چگونه زندگی کنیم. این حرف واقعا درستی است. اگر می‌شد با خواندن تورات و انجیل و یا با مراجعه به یک کتاب فلسفه فهمید چگونه باید زیست، زندگی خیلی آسان بود1

 

پ.ن :‌ دنیای سوفی، داستانی درباره‌ی تاریخ فلسفه / یوسِتین گُردِر

- ۱۳٩٢/٤/٢٥

اسیر و طعمه ی بیماری کمالگرایی بود، میپنداشت هر انچه انجام میدهد ناقص و بد و ناموفق است .... در آرزوی ان بود که زندگی دوّمی، به سان کاغذی سپید و بکر به او ببخشند تا او زندگی نخستین را با زدودن لکه ها و خط خوردگیها ، از نو به رویش بنگارد. نمیدید که چرک نویس او، همان زندگی پشت سر نهاده ی اوست. 1

پ.ن 1:‌ زندگی از نو / کریستین بوبن 

- ۱۳٩٢/٤/٢٥

طالب خود مطلوب است ، اگر نجویندش نجوید و اگر آگاهش نکنند آگاه نشود

 موسی را گفتند " جاء "

محمد را گفتند " اسری "

موسی را گفتند " آُنظر إلی الجبل "

محمد را گفتند : ما به تو نگرانیم ، تو نیز همگی نگران ما شو ۱

 

پ.ن : تمهیدات/ عین القضات همدانی/ ص 20


- ۱۳٩٢/٤/٢٥

جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند.

در حالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند.

دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود در حالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که از دست رفته و به دست نخواهد آمد. ...

جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم.

هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم.

دوستدار تو : بابالنگ دراز ۱

 

پ.ن : بابا لنگ دراز / جین وبستر

- ۱۳٩٢/٤/٢٥

بابا لنگ دراز عزیزم

تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم!

وقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد ... چیزی شبیه غرور!

بابا لنگ دراز عزیزم لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم ...

بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند ... نمیگذارم ... نمیخواهم ...!

بابا لنگ درازِ من همین که هستی دوستت دارم ... حتی سایه ات را که هرگز به آن نمیرسم ...!۱

 

پ.ن :  بابا لنگ دراز  /آلیس جین چندلر وبستر 

- ۱۳٩٢/٤/٢٥

اگر می توانی ببینی، نگاه کن

اگر می توانی نگاه کنی، تامل کن

:

آنقدر از این دنیا دور افتاده ایم که هر روز که بگذرد، دیگر خود را نخواهیم شناخت و حتی اسم مان را هم به خاطر نخواهیم آورد.

:

هرکسی که با رغبت زود از خواب بیدار شود، برایش غیرقابل تحمل است که دیگران در کمال آسودگی همچنان در خواب باشد … تفاوت زیادی است بین آدمی کوری که خواب است و آدم کوری چشمهایش را بی هدف باز کرده است.

:

برای رسیدن به جایی که می خواهی، همه چیز به این بستگی دارد که کجا هستی.

:

چهار بعد از ظهر بود، هرچند که راستش را بخواهید برای ساعت فرقی نمیکند از یک به دوازده می رود ، بقیه فقط تصورات انسان است۱.

 

پ.ن :‌ کوری / ژوزه ساراماگو

 

- ۱۳٩٢/٤/٢٥

در زندگی جز شمار محدودی "آری" در اختیار نداریم و پیش از رها کردن آنها باید با شمار نامحدودی " نه "حفظشان کنیم۱ .

 

پ.ن :‌ فرسودگی/ کریستین بوبن

- ۱۳٩٢/٤/٢٥

زندگی یه تله بزرگه که رو زمین پهن شده، تا وقتی سرت پایین ِ و به دونه های کوچیک نوک می زنی، کاری به کارت نداره،  اما به محض این که هوس کنی بپری، بندها به پات گره میخورن و هرچی بال بال بزنی به جایی نمی رسی . 1

پ. ن 1: سقط جنین/ علی رضا میر اسداللّه 

- ۱۳٩٢/٤/٢٥
آزادی تعریف مشخصی ندارد
اگر در توالت رو به روی آدم قفل کنن، معنای آزادی میشه اتاق نشیمن. 1
 
پ.ن 1 : سقط جنین/ علی رضا میر اسداللّه 
- ۱۳٩٢/٤/٢٤

مــا بچه هــا بــرای اینکــه نیم نگاهــی تــوی حمــوم زنونــه بندازیــم، پولهامــون رو جمــع می کردیــم و از مرشــد ســیگار میخریدیــم. همیشــه بهــش اســکناس میدادیــم، چــون حســاب و کتابــش خــوب نبــود و وقــت میبــرد کــه باقــی پولمــون رو پــس بــده.

ســرش رو مینداخــت پاییــن و کلــی بــا پــول خردهــاش ور میرفــت؛ همیــن فرصــت کوتــاه بــرای مــا کافــی بــود کــه ازلای در نیمه بــاز ســرک بکشــیم تــو قســمت زنونــه. تقریبــا هیچوقــت هیچــی دیــده نمیشــد. گاهــی هــم گیــر میفتادیــم، مرشــد ســرش رو بی هــوا بلنــد می کــرد و قشــقرق راه مینداخــت. دیگــه یــادش میرفــت باقــی پولمــون رو پـس بـده، مـا هـم از تـرس اینکـه بـه بابـا ننه هامـون بگـه رفتـه بودیـم حمــوم زنونــه چشچرونــی، ســیگار بــه دســت، میزدیــم بــه چــاک.

ســیگارها رو می بردیــم پشــت ریلهــای قطــار چــس دود می کردیــم و بــرای هــم خالــی میبســتیم کــه مرشــد کــه ســرش پاییــن بــود، چــه چیزهــا کــه ندیدیــم. تقریبــا همــه زنهــای شــهرک رو بــدون اینکـه واقعـا دیـده باشـیم، لخـت توصیـف می کردیـم؛ لذتـی داشـت ســیگار کشــیدن و خالــی بســتن. 

بچه هــای دیگــه رو بیخبــرم کــه الان کجــان و چــی کاره شــدن ولــی مــن یکــی از دولتِ ســر مرشــد بــود کــه قــوه تخیلــم بــه کار افتــاد. از همــون زمــان دنیــا بــرام شــد یــه در نیمه بــاز کــه قــراره اونــورش بهشــت باشــه، ولــی هــر چــی ســرک می کشــم و از لاش نــگاه می کنــم چیــزی دســتگیرم نمیشه . 1

 

پ.ن 1 : سقط جنین/ علی رضا میر اسداللّه 

پ.ن 2 : دانلود کتاب

- ۱۳٩٢/٤/٢٤

کم کم حال مادر خوب شد، اما من همچنان شبها بر بالینش می نشستم. پاکروفسکی دائما به من کتاب قرض می داد، کتابها را می خواندم، اولش فقط برای آنکه خوابم نبرد و بعد با توجه بیشتر و بعد با ولع ، ناگهان چیزهای بسیار بر من آشکار شد که قبلا نمیدانستم یا با آنها آشنا نبودم. فکرهای تازه، تاثرات تازه هجومی بی وقفه بر دل و ذهنم داشتند و مرا فرا می گرفتند. و هر چه هیجانم بیشتر مشد، هرچه آشوب و تلاطم این احساسات تازه بیشتر می شد، به نظرم جذّابتر می آمدند و با شیرینی بیشتری جانم را می لرزاندند. 

به یکباره و در یک چشم به هم زدن دلم را پر می کردند و هر چیز دیگری را کنار می زدند. آشوب غریبی تمام وجودم را برمی آَشفت. اما این هجوم های روحی نمی توانست تعادل مرا به کلی به هم بزند.

بیشتر مثل خواب دیدن و رؤیا بود و نجاتم در همین بود. 1

 

پ.ن : بیچارگان / فیدورو داستایوفسکی/ خشایار دیهمی /ص : 59

- ۱۳٩٢/٤/٢٤

برای آن که پل کوچولو1 پدید آید، برای آنکه به خوبی پدید آید، دو زن لازم است. زن اول مادر اوست و زن دوم دلدار او.

مادر شما را در کانون جهان قرار می دهد، دلدار شما را به دورترین فاصله از این کانون تبعید میکند. کاری که زنی میکند، تنها زنی دیگر می تواند نقض کند. 

از مادر پندار قدرت خویش را می گیرید، که ضرورت بالیدن است، از دلدار حقیقت بی نوایی خویش را در می یابید، که ضرورت نوشتن است. از یکی قرار میگیرید از دیگری بی قراری، آری این کافی است. دو زن برای پدید آمدن پل کوچولو، برای آن که شروع به نگاشتن نامه ای دراز برای خدا کند _ برای خدا یا برای این زن، زن دوم، زن ناپیدا  ... 2

پ.ن 1: پل کلودل : شاعر و نمایشنامه نویس فرانسوی ، اینجا

پ.ن 2: کتاب بیهوده / کریستین بوبن

- ۱۳٩٢/٤/٢٤

هرگز نباید فرصت نقل قول کردن از دیگران را از دست داد، زمانی که مطلب را بهتر از خودمان بیان کرده اند. 1


پ.ن : پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند/ آلن دوباتن

- ۱۳٩٢/٤/٢٤

" یکی از بزرگترین و جذاب ترین خصوصیات کتاب های خوب ( که وادارمان میکند نقش بسیار اساسی و در عین حال محدودی که خواندن در زندگی معنوی مان دارد را ببینیم ) این است که ممکن است نویسنده آن را " نتیجه گیری" بنامد و خواننده " انگیزش" . ما قویا احساس می کنیم، خِرَدمان از آنجایی آغاز می شود که از آنِ نویسنده قطع می شود و مایلیم پاسخ های مان را بدهد حال آن که تنها کاری که از عهدۀ او برمی آید این است که امیال مان را تشدید کند... این است ارزش خواندن کتاب و نیز ناکارایی آن. هرگاه آن را به اصلی در زندگی تبدیل کنیم به معنی آن است که به چیزی که انگیزه ای بیش نیست نقش مهم تری محول کنیم. خواندن کتاب بابِ زندگی معنوی است، می تواندما را به آن وارد کند ولی آن را برایمان به وجود نمی آورد "

" تا وقتی کتاب خواندن برای ما عامل تحریک کننده ای باشد که جادویش کلید فتح باب مکانهای عمیقی در وجودمان بشود، که جز از این طریق به آن دسترسی نیست، نقش آن در زندگی مان قابل احترام است. از طرف دیگر اگر به عوض بیدار کردن ما نسبت به زندگی مستقلِ ذهن، جای آن را بگیرد، به طوری که حقیقت دیگر از نظرمان آرمانی نباشد که با گسترش افکار خودمان و به نیروی تلاش قلبی مان متحقق بشود، و فقط عنصری مادی باشد که میان اوراق کتاب جا خوش کرده، همچون عسلی که دیگران برایمان تدارک دیده اند کافی است که ما دستمان را دراز کنیم و آن را از طبقۀ کتابخانه برداریم و با خیال آسوده و آرامش و مفعولانه امتحان کنیم، و در آن صورت کتاب چیز خطرناکی است " 1

 

پ.ن : * پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند؟ /آلن دوباتن

- ۱۳٩٢/٤/٢٤

- کتاب بیهوده چه کتابی است؟

- کتابی است که جز از کتابها سخن نمی گوید، مانند همین کتاب 

- پس نگاشتن آن چه ثمر دارد؟

- کتابها جعبه موسیقی ِ لبالب از مرکب اند، خواستم چند نت لطیف را، چند نغمۀ لالایی را، درست پیش از آنکه به خاموشی گرایند ،گرد آورم . 

_ آیا ادبیات چیزی برتر از لالایی نیست؟

- ادبیات اگر به شادمانی نغمه هایی که کودک را به خواب می برد، می رسید. کاری بس بزرگ کرده بود، همان شادمانی حزن آمیز و بس شگرف که سال ها بعد شناخته می شود، لطافت جهان گذرا، اندوه ابدیت _ تکرار مکرراتی که به هیچ نمی ارزد. 1

پ.ن :‌ کتاب بیهوده / کریستین بوبن/ پیروز سیار

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :