از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
- ۱۳٩٢/۱۱/۳٠

پریزاد شیرینم! قندم،عسلم، شیرم، شکرم! ترنج چوبینت می‌شکافند تا مرده‌ات برآرند و به خاکت بسپارند-به سال هشتم عمر!
زاده شدی به سرزمین توهم نژاد برتر، بدان جا که کوره‌ها افروخته بودند و جهودان را سوخته. کولیان را حواله‌ی مرگ کرده بودند و «نژاد برتر » را نواله‌ی جنگ.
دخترم تو را زاد،فارغ از سودای نژاد. صدایش بر گرده‌ی امواج می‌آمد که «پسر زادم.» و صدایم  بر پشت همان توسن باز می‌رفت که «مبارک باد!» و به خود می‌گفتم:«شادا ، شاد!»
سه ماهی نگذشت که پدر مادر آوردندت به سرزمین نیاگان(کوچک‌تر از آن بودی که می‌پنداشتمت)، با کلاهی آفتابگردان و جامه‌یی به شیوه‌ی مردان.
جگر پاره بودی: آغوش گشادمت، بوسه دادمت ، و از آن پس واننهادمت.
در دامن من می‌بالیدی که مادر کم تجربه تر از آن بود که بدو واگذارمت. به سر سبزی شالیزاران شدی، به طراوت زیتونستان‌ها. سخت فربه بودی ، نه از شیر مادر ، نه از نان پدر که از جوجه بای من، هریسه‌ی من ،حریره‌ی من که پخته‌ی آتش و عشقم بود.
در گاهواره می نهادمت ،سر می جنباندی که «بجنبان!» به نوای طفلانه می‌خواندی:«ها،ها،ها...» یعنی که «بخوان!» می‌جنباندم و می‌خواندم. سرود عرشیان می‌خواستم و نمی‌توانستم.هرچه بود در پسند تو بود. همین وبس.

به ماه ششم نشستی،نهم ایستادی،دهم «تاتی» را آزمودی، و به سالی، دو ساله را ماننده بودی.
از من بازت گرفتند و به سایبان پدر بردند. رخساره زرد می‌کردی و تن می‌کاستی، آشکارا می‌فرسودی و در هرم تب می‌غنودی. طبیبان خونت به قاروره کردند و آزمودند و زان پس مغز استخوانت- عظیم وحشتی! ماهیان سرخ و سپید خونت را جنون گرفته بود : سپیدان بیرون از شمار می‌زادند و سرخان بیرون از قرار می‌خوردند...
شالیزار سبزم! آفت در تو زاده بود. زیتونستان با طراوتم! خزان در تو افتاده بود. گریستیم ، نالیدیم ، نذر کردیم ونیاز دادیم. طبیبان را پایمزد زر پیش نهادیم و پایبوس، چشمه ها از چشم گشادیم.
گاه به دارویی بر می‌آماسیدی و اندک نیرو می‌گرفتی و افعی در تنت می‌خفت و باز آماس فرو می‌نشست و افعی بر می‌خواست و نیروی تن می کاست و سالیان می‌گذشت....
روزی چمن باغچه می‌پیراستم و در کنارم به نا توانی می‌پلکیدی. دستی بر مویت کشیدم: انگار مشتی علف خشک به آسانی با انگشتانم بر آمد و لکه‌ای بزرگ  و سپید از پوست بر جای نهاد. مشت پیش روی گرفتم و با چشمان دریده نگریستم . پیش از آن صیحه‌ام تو را ترسانده بود. می‌دانستم چه خواهد شد: ساعتی بعد یک موی بر سر تو نمی‌ماند. دارو این چنینت کرده بود.

پریزاد کوچکم!
وحشتم را دیدی، پنداشتی که گناه از توست: لبخندی پوزشگزارلبانت را می‌گشود . دیگر توان نداشتم. در باغچه نشستم. موهایت را باد ربوده بود، اما دستم همچنان گشوده در گذرگاه باد.به آن گوشه از چمن می‌نگریستم که از بن سترده بودمش.
موهایت را به استره‌ی دلاک سپردیم، نه از آن بابت که بدان نیازی بود(که آن برگ‌ها خود به نسیمی فرو می‌ریختند)، بل از آن سبب که بفریبیمت که «ما ستردیمشان»! و کلاه و جامه و پوتین سربازان پوشاندیمت، و تفنگی چوبین بر سری، یعنی که «سربازی».
عاقل‌تر از آن بودی که باورمان داری و مهربان ‌تر از آن که ناباوری را بر زبان آری و بستگان را بیشتر بیازاری- ومن این همه را در نگاهت می‌خواندم.
از این در به آن در بردنت را سودی نبود؛ پس ، از این دیار به آن دیار کشیدندت.به ینگه دنیا، طبیبان را مجمعی بود. چیزی گفتند و تجویزی کردند و بیش از این نمی‌توانستند. پس به سرزمین «نژاد برتر » بازت آوردند و به مردان مغناطیسی و دروغ‌هاشان سپردندت که داستان غریق بود و تشبث.
زان پس به نامه‌های دخترم دل خوش می‌داشتم که گاه از تو چیزی می‌نوشت و شرح احوال می‌گفت. و گاه نقشی را که بر کاغذ کشیده بودی می‌فرستاد و خط نوشتن را که آموخته بودی - و من در این همه امیدی نمی‌دیدم. دخترم نوشت که حالت وخیم است. خواهر کوچکت نیز باری بر سر بارش بود. پدرت گرفتار کار بود و عهده دار هزینه‌ی درمان گرانت. دخترم نوشت بیا که گرفتارم و روزهای بد در پیش دارم. اگر به چنین هنگام مادر نمی‌بایدم ،به هیچ هنگام دیگر نیز نمی‌باید ... و بی تابی می‌کرد.
زمان جنگ بود و کشور در آتش ، رشته‌ها گسسته و راه‌ها بسته . گفتند به استناد کمک به فرزند ، جواز خروج می‌توان گرفت. سند بیماری فرزندزاده بر دست نهادم و خوان به خوان به تکاپوی افتادم.
گفتند: بیماری فرزند زاده را روی نیست، سند بیماری فرزند می‌باید.
گفتم : شگفتا! به یاری فرزند می‌روم. اگر در لفظ تفاوتی‌ست ، در معنا ، باری، توافق هست.
گفتند: همان که گفتیم!

یکی از آنان را که در صدر خوان بود و جوان، به پیمبر سوگند دادم که دست از لجاج بازدارد. نرم شد و امضا داد، که ایمان درونش بر پوسته‌ی بیرون قانون می‌چربید. به خوان دوم رفتم و امضا باز نمودم. سنگی به جای آدم نهاده بودند. دیده از پیش پای بر نمی‌گرفت  و سگرمه از ابرو نمی‌گشود و به جز «نه» بر زبانش نبود. حال باز گفتم، لابه کردم ، اشک ریختم... فریاد برداشت که این «بساط برچین و این دکان تخته کن!» زبونی را تا مغز استخوان آزمودم.
به خانه بازگشتم چون لاشه‌ای برآمده از گور ، خالی. در دلم حتا یارای اندوه نبود. گفتند سند بیماری فرزند گرد کن که از نخست به چنین راه می‌بایستت گام نهاد. گفتم از آغاز دروغ را گردن نهادن نمی‌توانستم. اکنون ، اما ، می‌توانم که خالیم ، خالی - حتا از شرف راستی!
اسناد دروغین فراهم آوردم  و دگربار خوان به خوان پیمودم... خبر که رسید پریزاد کوچکم را دیگر امیدی به ماندن نیست. تنش کبود است و برآماسیده، و تنها یاد کاشانه می‌کند؛ بازآوردنش بدین حال محال است....

کناره‌ی ترنج چوبینت ایستاده‌ام ، تا بدین کنار، تا نزدیک این مغاک ، داستانی دیگر بود از آب چشم و خون جگر: گفتند جواز ورود جنازه می‌باید که در سردخانه‌ی هواپیما مانده بود. با دخترم که جنازه‌ات را با هواپیما و غم را بر دوش آورده بود ، به خوان اول رفتیم. گفتند: اسناد جنازه را مهر مرگ در مبدا نیست ؛ از کجا بدانیم که مرده است؟
جای آن که به قهقهه بخندم ، اما نتوانستم. کلامی حتی بر زبان نیاوردم. جوانی ایستاده بود، با ته‌ریشی و پیراهنی افتاده بر ازار و پای در صندل ارزان و جورابش نه. گفت : من ذمه بر عهده می‌گیرم؛ جنازه را جواز ورود دهید! گویا نگاه سپاسگزارم را ندید ، که چشم پیش پای داشت.
صدایی از آن سو ترک به گوشم رسید که: تو فلان نیستی؟
گفتم: هستم.
گفت: جواز خروجت مهیاست.
نالیدم که: نیازی نیست ، با جواز ورود این جنازه تاختش زده‌ام.
مغزم دروازه‌ای بود که عطای محمود را از سویی‌ش می‌آوردند و جنازه‌ی فردوسی را از دیگر سویش می‌بردند...

پریزاد شیرینم!
ترنج چوبینت می‌شکافند تا مرده‌ات بر آرندو به خاکت بسپارند. پدرت می‌گوید آیین‌ها همه بیرون از دیار به گزار آمده است. همسرم با هر توان که در پای ناتوان دارد پیش می‌دود و به متولی می‌گوید:
-هرآنچه می‌باید دوباره کن، و گرنه مدیون باشی!
متولی می‌گوید: اصل بر صحت است.
همسرم می‌گوید:دوباره نماز کردن را منعی نیست.
صف نماز کنار جسدت برپای است: الله اکبر... پاره پاره تکرارر است و تلقین: یا عبدالله... و من هر پاره را در دل به پارسی می‌گردانم ،از بیم آنکه تو ، پریزاد کوچکم ، در نیابیش بدان زبان که نمی‌دانستیش.

 

سیمین خلیلی ( بهبانی) / مجموعه داستان ها و یادداشت نوشته ها 

- ۱۳٩٢/۱۱/٢٩

کتاب های «میرا» و «زندگی در پیش رو» با ترجمه من، سال هاست که اجازه تجدید چاپ ندارند. هرکدام پیش از این، به چاپ های دهم و دوازدهم رسیده بودند و هزاران نفر آنها را خوانده بودند. هرگز نفهمیدم چرا توقیف شدند و دیگر اجازه چاپ نگرفتند. هیچ وقت هم توضیحی بابت چرایی این عدم صدور مجوز تجدید چاپ به من یا ناشر داده نشد. هردو، چندبار توقیف شدند و پس از مدتی دوباره اجازه چاپ گرفتند. مثلا«زندگی در پیش رو» سال 58 از سوی انتشارات «امیرکبیر» با آدم های جدید تا سال 70 توقیف شد. اول مرا خواستند که: این کتاب خیلی هواخواه دارد و ما به دلیل حرف های بی ادبی پسربچه نمی توانیم به این صورت کتاب را تجدید چاپ کنیم. شما این بچه را ادب کنید تا حرف های بد نزند و ما این کتاب را دوباره منتشر می کنیم. خنده ام گرفت و گفتم وظیفه من امانت داری در ترجمه است و نه تربیت بچه دیگران! بعد با تمهیداتی حق کتاب را پس گرفتم و ناشر دیگری کتاب را درآورد. در حدود سال 70، راضی شدند که به جای حرف های بد این بچه بی ادب، حرف اول بی ادبی اش را بنویسیم و باقی را نقطه چین کنیم. همین کار را کردیم و خواننده ها خودشان نقطه چین ها را پر کردند! ... تا پنج، شش سال پیش که زمان دولت «احمدی نژاد» دوباره به آن مجوز ندادند. در همه این سال ها، می دیدم که کتابخوان ها، افست های این دو کتاب را از کتابفروشی ها تهیه می کنند. من طی یک اقدام -به نظر خودم انقلابی- یک بار به یکی از این کتابفروشی هایی که افست این کتاب ها را موجود داشت سر زدم و از آنها خواستم تا برای من هم از این دو کتاب بفرستند و حالاهر هفته در گوشه گالری خودم لااقل 10 تا 15 جلد از هرکدام می فروشم. من از حق مادی خودم به عنوان مترجم این کتاب ها گذشتم، تا حق معنوی اش برایم باقی بماند. مردم این کتاب ها را دوست دارند و برای مطالعه شان واقعا مشتاقند. من هم چاره ای ندارم. می دانم که حق مادی من، به شکل غیرقانونی نصیب کس دیگری می شود، اما با این وجود دست در دست مجرم خلافکار، خودم دست به کار فروش شدم که یک جور واکنش است. بازار این دو کتاب وجود دارد، و کسانی هم هستند که غیرقانونی این نیاز را برآورده می کنند. پس چه بهتر است که این دو کتاب پرطرفدار، قانونی منتشر شوند تا حقوق منِ مترجم هم محفوظ بماند، تا مجبور نشوم برای احترام گذاشتن به خواست مردم، دست در دست مجرم خلافکار بگذارم.

 

لیلی گلستان / روزنامه شرق . شماره 1956

- ۱۳٩٢/۱۱/٢۸

در هفته ای که ممنوعیت از نشر چشمه برداشته شد، رمان جدید بلقیس سلیمانی نیز منتشر شد. شعرهای تازه یدالله رویایی هم آمد و مقاله های سیاسی گابریل گارسیا مارکز باعث شد تا بار دیگر نام بهمن فرزانه را با آه و حسرت یاد کنیم. کتاب های زیر پرمخاطب ترین های هفته از بین تازه های ادبیات هستند... به روایتی. ادامه 

 

روزنامه شرق / شماره 1955

- ۱۳٩٢/۱۱/٢۸

در سراسر زندگی احساس تنهایی شدید کرده ام و همواره از اعماق قلبم آه کشیده و انسانی را طلب کرده ام. اما افسوس، بیهوده بود من در تنهایی باقی مانده ام، اما می توانم با صداقت بگویم که خطای من نبوده است، زیرا از هرکس که انسان بود روی برنگردانده و دوری نکرده ام.

 

آرتور شوپنهاور 


- ۱۳٩٢/۱۱/٢٧

از دادگاه بیرون آمدم، حکمی در دست ؛ سر، خانۀ سرسام؛ دل ، بیغولۀ هراس؛ لقمۀ درشتناک بغض در گلو برآماسیده؛ خفقان و خون کبود، جای نفس در سینه انباشته؛ برکنده کفش، پای آزمای ِ نشتر خارا سنگ. 

پدر سر برنداشت و سلامم را پاسخ نگفت. خشم ، تیره ترش کرده بود و نمی دانست ننگ من، یا من ننگ را چگونه پذیرا باشد. 

پای خونین و پر آبله پیش پدر فراز کردم که : " آن کفش ها چنین کرند؛ پیش تاب نیاوردم."

زبان تحقیر گشود که :" زادگاهت را ، چون تو فرزند. ننگ باد ! " 

گفتم : " زادگاهم ! زادگاهم مستوریی دختران و صبوریی مادران ، که زنان آبستنش ، از هراس تکرار ناکامیی خویش ، دست به دعا برمی دارند تا پسر آرند که مادرانش ، به هنگام راهی کردن دختران به خانۀ بخت در شب زفاف و هلهه و شادی، گذشته خویش را می گریند و آیت صبوری در گوش دردانه فرو می خوانند که : نخستین بار به چادرت می برندت و واپسین دم به کفن. پس بکش سخت کشیدنی؛ ببین ، سهم دیدنی؛ و بنوش جامی را که هیچ نیست مگر جرعه ای چند از قرابه زهری تلخ! خدای کوچکت را نیایش کن تا خدای بزرگت را خشنود کرده باشی ، و بنده یی سر به راه باش که این رسم بندگی ست .

 

سیمین خلیلی ( بهبانی) / آن مرد ، مرد همراهم / مجموعه داستان ها و یادداشت نوشته ها 

- ۱۳٩٢/۱۱/٢٧

آن که انتظار دارد هر چهارفصل سال بهار باشد، نه خود را می شناسد،  نه طبیعت را و نه زندگی را.  

 

فرانسوا ولتر

 

- ۱۳٩٢/۱۱/٢٧

وقتی مصیبتی رو کند و زخم درون به نمک شماتت ظاهر بینانِ تنگ حوصله آزرده تر شود، مصیبت دو چندان است و به راستی: هرکس عربده یی ... 

من دوست ندارم پیش روی مردم گریه کنم  ،دوست ندارم بار غم خود را به دوش آنها بگذارم ، دوست ندارم چهره ی مغرور و مطمئن مرا درهم شکسته و خوار ببینند ... بارها بر این مصیبت نالیدم که : 

بارب ، بر خلق ناتوانم نکنی !

در بوته ی صبر امتحانم نکنی !

از طعنه دشمنان مرا باکی نیست ، 

مستوجب رحم دوستانم نکنی ... 

 

سیمین خلیلی (بهبانی) / مجموعه داستانها و یاد نوشته ها 

- ۱۳٩٢/۱۱/٢٧

آن مرد، مرد همراهم، 

رو سوی راه کرد.

رفتیم ، راه رفتیم ... 

با کوله بارمان بر پشت،

دستینه بندمان در مشت، 

با ما شمار چند تن " از هم گسستگان"

" از راه خستگان "

بی پرسشی، 

نگاهی، 

حرفی، 

اشاره یی. 

بیم نگاه مان چون رسن ها درازناک

ماران تن کشیده به آغوش سنگ و خاک.

در پیش روی 

راه نه چندان هموار ... 

" مقصد کجاست ؟ پرسیدم .

او گفت : " راه ... 

                  مقصد همین تلاش قدم هاست ...

                                                         گیرم به اشتباه ... "

 

سیمین بهبهانی / مجموعه داستان ها و یادنوشت ها 

- ۱۳٩٢/۱۱/٢٠

می دانید آتشی که زیر خاکستر می ماند چه دوام و ثباتی دارد؟عشق پنهانی عشقی که انسان جرات نمیکند هرگز با هیچکس درباره آن گفتگو کند به زبان بیاورد، به هر دلیلی که بخواهید _ از لحاظ قیود اجتماعی از نظر طبقاتی به سبب اینکه معشوق ادراک نمیکند-و به هرعلت دیگری آن عشق است که درون آدم را میخورد و می سوزاند و آخرش مانند نقرۀ گداخته شفاف و صیقلی میشود.

 

چشمهایش / بزرگ علوی

- ۱۳٩٢/۱۱/٢٠

نمی دانید وقتی شوق ایجاد و آفرینش در شما هست اما استعداد و پشتکار ندارید، چطور یآس و ناامیدی در لابلای وجود شما می خزد و دنبال لانه می گردد.

 

چشمهایش / بزرگ علوی 

- ۱۳٩٢/۱۱/٢٠

 

فراموشکارها ...

 

صادق زیبا کلام / روزنامه شرق . شماره 1949

- ۱۳٩٢/۱۱/٢٠

مهربانو لحن گیرایی داشت. مانند سیم تار با کوچکترین ضربه ای که به قلبش می خورد به صدا در می آمد و ارتعاش آن مدتی در هوا می پیچید. یک چین کوچک روی پیشانی او فوری قیافه بشاش و دلپسندش را غمزده و رقت انگیز می کرد. 

 

چشمهایش / بزرگ علوی 

- ۱۳٩٢/۱۱/٢٠

نقاشی کردن، شبیه چیزی را کشیدن، خط موزون و رنگ‌‌های مناسب را پَهلوی هم گذشتن، این آن چیزی‌ است که شما می‌توانید در مدرسه یاد بگیرید. اینها قواعد و اصولی دارد و هر کسی که چند سالی کار کند، یاد می‌گیرد. من هم این کار را بلد بودم. اما آن‌روز چیزی که از من برنمی‌آمد، خلق عوالم و حالات بود: یعنی یک اثر هنری. شادی‌ ای را که در زندگی احساس کرده‌اید، دردی را که چشیده‌اید، اضطرابی را که از ادراک حادثه به شما دست داده، ذلتی را که تاب آورده‌اید، انتظار، شوق، دلهره، ترس، وحشت، حسرت، ناکامی، بی‌کسی، اینها را منعکس کردن - به‌طوری که تماشاگر نیز همین عواطف را احساس کند – آموختن این دیگر کار دشواری است و از دست معلم نقاش شما، هر چه هم فریفته‌ی رخ زیبای‌تان باشد، برنمی‌آید.

 

چشمهایش / بزرگ علوی

- ۱۳٩٢/۱۱/٢٠

موزیک دوست دارید؟من لذت بخش ترین ساعات عمر خود را وقتی میدانم که از یک آهنگ موسیقی خوشم می آید. عجیب اینست که همیشه اینطور نیستم.گاهی موسیقی به هر نوعی که تصور کنید برای من خسته کننده و کسالت آور است.چرا دارم راجع به موزیک برایتان صحبت میکنم؟

در این سمفونی ها گاهی آهنگی آرام و کم از میان هیاهوی ارکستر رخنه میکند.این آهنگ خفیف و لطیف بخش است. اما به دل شما نمی نشیند. شما دائما انتظارش را دارید.باز این صدای خفیف تکرار میشود.منتها این دفعه بیشتر از بار اول  شما را میگیرد. کم کم تمام ارکستر یکصدا همان آهنگ دلخواه شما را با چنان قدرتی بیان میکند که دیگر اختیار از دستتان در میرود. مصیبت های جگرخراش هم همینطور بروز میکند.انسان اول تمام عمق آن ها را درک نمیکند.گاهی خودی نشان می دهند و در نیستی فرو می روند.ناگهان تمام ارکستر به صدا در می آید.آنوقت اشک از چشم شما جاری میشود و خودتان نمیدانید برای چه گریه میکنید.

 

چشمهایش / بزرگ علوی 

 

- ۱۳٩٢/۱۱/٢٠

دوستدار هنر از خود هنرمند بیشتر لذت می برد، مسلما هر هنرمندی از کار خودش حتی اگر شاهکار هم باشد ناراضی است. همیشه می تواند عیوب را ببیند، هنرمند بهترین منتقد آثارش است، اما تماشاچی غرق لذت می شود. اغلب مردم نواقص را آسان درک نمی کنند، فقط زیبائی های آن را می بینند.

 

چشمهایش / بزرگ علوی 

- ۱۳٩٢/۱۱/٢٠

هر لذتی وقتی دوام پیدا کرد ، زجر و مصیبت است .

 

چشمهایش / بزرگ علوی 

- ۱۳٩٢/۱۱/٢٠

گاه آدم نادانسته دنبال چیزی می رود ، وقتی آن را پیدا نمی کند اصلا خود را گم شده احساس می کند .

 

چشمهایش / بزرگ علوی

- ۱۳٩٢/۱۱/۱٧

-  این ها طوری از از مرحوم آقای بزرگ حرف می زنند که انگار ویکتورهوگو یا گاریبالدی بوده است ، تو اصلا می دانی که این مرحوم آقای بزرگ کی بوده است؟

- نه عمو اسدالله 

- پدر آقای بزرگ که زمان محمدشاه و ناصرالدین شاه، معمار باشی بوده از پول خشت و آجر مردم به نان و آبی رسیده بود. یک روز پانصد تومان پیشکش برای ناصر الدین شاه فرستاد آنوقت ناصرالدین شاه به خودش یک لقب هفت سیلابی داده که یک باره معمار باشی شد استسقاء السلطنه و پسرش هم ،یعنی مرحوم آقای بزرگ که پول را توی سنی نقره ای به حضور ناصرالدین شاه برده بود یک لقب شش سیلابی گرفت ، مثلا استفسار الملک ... بعد که پسر پلنگ السلطنه می شود ببرالملک ، پسر ببرالملک هم شیرالدوله ... خلاصه حالا دیگر هیچکس را توی دنیا قبول ندارند ... اما اینها را که گفتم جایی تعریف نکنی ها ! 

 

دائی جان ناپلئون / ایرج پزشک زاد

- ۱۳٩٢/۱۱/۱٧

زن انگلیسی بک گیلاس شراب به او تعارف کرد. وقتی من در مقابل تعارف صاحبخانه گفتم که شراب نمی خورم، اسدالله میرزا اخم کرد و گفت : مومنت ، مومنت، عاشق می شوی اما شراب نمی خوری ؟ ... اگر بچه ای غلط کردی عاشق شدی، اگر بزرگی غلط می کنی شراب نمی خوری ... بگیر گیلاس را . وقتی من به ناچار گیلاس شراب را برداشتم آهسته گفت : این را هم یادت باشد که از دست یک خانم خوشگل زهر هلاهل را هم نباید رد کنی .

 

دائی جان ناپلئون / ایرج پزشک زاد

- ۱۳٩٢/۱۱/۱٧

- حالا من یک کاری می کنم که این بچه را از تو جدا نکنند ولی آن زبان شل را چه کار می کنی ؟ نظام وظیفه پوری که تمام بشود، قرار شده لیلی را برایش شیرینی بخورند.

+ تمام بدنم از این فکر وحشتناک لرزید. حق با او بود اگر چنین چیزی پیش می آمد هیچ کاری نمی توانستم بکنم . اسدلله میرزا وقتی قیافه گرفته و مغموم مرا دید باز خنده ای کرد و گفت : مومنت ، زیاد هم دلواپس نباش ، خدا با آدمهای عاشق است 

 

دائی جان ناپلئون / ایرج پزشک زاد 

- ۱۳٩٢/۱۱/۱٦

مرگ هرکس ای پسر همرنگ اوست 1

 

1: برای مطالعه متن کلیک کنید 

روزنامه شرق / سروش دباغ / شماره 1945

- ۱۳٩٢/۱۱/۱۱

 All personal life rested on secrecy, and possibly it was partly on that account that civilised man was so nervously anxious that personal privacy should be respected

ارزش حقیقی و شخصیت واقعی هرکس جزء اسرار است و آشکار نمی شود و شاید تا حدی به همین خاطر است که مردمان متمدن با هیجان و شور خاصی ادعا می کنند که باید راز اشخاص را محترم شمرد و آن را بروز نداد.

 

بانویی با سگ کوچکش / آنتوان چخوف 

- ۱۳٩٢/۱۱/٧

تقریبا برعکس آن چیزی که پیش می رفت، علوم رشد و توسعه یافته اند. آن چه که بسیار از ما دور بود، اول از همه قانونمند شد و به تدریج در پی آن، موارد نزدیک وارد این قلمرو شدند. ابتدا فلک و آسمان ، سپس کرۀ زمین، بعد زندگی گیاهان و حیوانات و به دنبال آن، بدن انسان و سرانجام ذهن انسان ( که البته هنوز هم خیلی کامل نشده است) برتراند راسل 1935

 

 علوم شناختی / چی فردنبرگ، گوردن سیلورمن

- ۱۳٩٢/۱۱/٦

ما همه با دیزرائلی هم عقیده ایم که " زندگی کوتاهتر از آن است که کوچک باشد" با وجود این بزرگترین چیزی که ما را کفری می کند، درست همین است. شاید مهمتر از مسئلۀ استفاده از فضا این باشد که ما تحقیقاتی دربارۀ چگونگی استفاده از زمان به عمل بیاوریم. " جان هاو" می گوید : " چه حماقتی! ما از اینکه نکند تمام زندگیمان به هدر برود وحشت داریم، اما هر روز از تکه تکه دور ریختن آن ابائی نداریم " 

 

وضعیت آخر / تامس . ای هریس 

- ۱۳٩٢/۱۱/٥

وقتی اغلب انسان ها در انتهای زندگی خود به گذشته می نگرند، در می یابند که سراسر عمر عاریتی و گذرا زیسته اند. آن ها متعجب خواهند شد وقتی بفهمند همان چیزی که اجازه دادند بدون لذت و قدردانی سپری گردد، همان زندگی شان بوده است. بنابراین، بشر با حیله امیدواربودن فریب خورده و در آغوش مرگ می رقصد.

 


آرتور شوپنهاور

 

- ۱۳٩٢/۱۱/٤

نیروی خلاق ، از حس کنجکاوی " کودک" زاده می شود ، که البته در "بالغ" نیز هست. "کودک" جنبۀ خواستن را مهیا می کند و "بالغ" جنبۀ توانستن را .

 

وضعیت آخر/ تامس ای هریس 

- ۱۳٩٢/۱۱/۳

اگر دانشمندان علوم شناختی بتوانند بیندیشند، افراد نانو آن را می سازند، افراد علوم زیستی آن را به کار می بندند و افراد فناوری اطلاعات آن را نظارت و کنترل می کنند.

دبیلو. ای والس

 

- علوم شناختی / چی فردنبرگ، گوردن سیلورمن 

کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :