از کتاب هایی که می خوانم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
- ۱۳٩٦/۱/٦
ترکیبِ طبایع چو به کام تو دمی است
رو شاد بزی، اگرچه برتو ستمی است
با اهلِ خرد باش، که اصلِ تنِ تو
گردی و نسیمی و غباری و دمی است
حکیم عمر خیام
- ۱۳٩٥/۱٢/٤

اگر هوشیاری و خودآگاهی اجتماعی به شکل ویژگی عمومی یک ملت و نه فقط در حد یک فرد درآید، آنگاه جامعه به یک ابزار دفاعی قدرتمند علیه شیادی عناصر و عوامل عوام فریب و بر ضد فردسالاری استبدادی مسلح خواهد بود. برای ایجاد تغییر و تحول، یک فرد، هرچه بیشتر به کار و کوشش و تلاش بپردازد، به همان میزان نیازش به معجزه کمتر می‌شود و هرچه کمتر به معجزه نیاز داشته باشد، کمتر به انتظار آن می‌نشیند. تنها کسانی به سحر و معجزه روی می آورند که منتظر وقوع آن هستند.

مرجع بررسی روانشناختی خودکامگی، مانس اشپربر،ص 92
- ۱۳٩٥/۱٢/٢

بسیاری چه دیر می‌میرند و اندکی چه زود! اما «بهنگام بمیر!» آموزه‌ای است هنوز با طنینی ناآشنا.
بهنگام بمیر! زرتشت چنین می آموزانَد.
به راستی آنکه به‌هنگام نمی زید، چه گونه به‌هنگام تواند مُرد؟ 

 

چنین گفت زرتشت، نیچه. ص 84

- ۱۳٩٥/۱۱/٢٧

در آموزه‌های سنت آگوستین، اِروس(eros) را نیرویی می‌دانند که انسان‌ها را به سوی خدا می‌کشاند. اِروس عبارت است از آرزوی یگانگی عارفانه که از تجربه مذهبی پیوستن به خدا یا به اصطلاح فروید، تجربه‌ی «اقیانوسی» ناشی می‌شود.  در عشق ورزیدن به سرنوشت خویش یا به قول نیچه «سرنوشتت را دوست بدار amor fati» نیز عنصری از اِروس نهفته است. منظورم از سرنوشت، بداقبالی‌های خاص یا اتفاقی‌مان نیست، بلکه سرنوشت به معنای پذیرش و تصدیق وضعیت متناهی و فانی انسان است که ما را در عین زیرکی و قدرت تا ابد با ضعف و مرگ روبرو کرده است.

عشق و اراده، رولو می، ص 102 

- ۱۳٩٥/۱۱/۱۳

هایدگر، فیلسوف آلمانی قرن بیستم، دو وجه از وجود را ارائه داد: وجه روزمره و وجه هستی شناختی. در وجه روزمره تان یکسر جذب محیط دور و برتان می شوید و چگونگی بودن اشیاء در جهان مایه حیرتان می شود؛ حال آنکه در وجه هستی شناختی به معجزه خود «هستی» متمرکز می شوید و از آن قدردانی می کنید و از اینکه اشیاء هستند و شما هستید در شگفت می شوید.

 

خیره به خورشید، اروین یالوم، ص39

- ۱۳٩٥/۱۱/٧

اگر عشق تنها یک ویژگی حقیقی داشته باشد، این است که هرگز نمی ماند؛ ناپایداری، بخشی از ماهیت شیدایی عشق است. ولی در شتاب بخشیدن به این مرگ احتیاط کنید. در جدال با عشق هم مانند مبارزه با یک اعتقاد مذهبی نیرومند، شما پیروز میدان نخواهید بود ( و به راستی شباهت های فراوانی میان عاشقی و تجربه خلسه ی مذهبی هست: یکی عشقش را «حال و هوای حضور در کلیسای سیستن» می نامید و دیگر حال عشق را وضعیتی آسمانی و زوال ناپذیر می دانست) صبور باشید، بگذارید این بیمار باشد که نامعقول بودن احساساتش یا وارستگی از شیفتگی به معشوق را کشف کند و به زبان آورد.

 

هنر درمان، اروین یالوم، ص 225


- ۱۳٩٥/۱۱/٤

گذشته‌ها را نجات بخشیدن و هر «چنان-بود» را به صورتِ «من آن را چنین خواستم!» بازآفریدن: این است آن چه من نجات می‌نامم!

 

چنین گفت زرتشت، فردریش نیچه، صفحه 154


- ۱۳٩٥/۱٠/٢٦

اگرچه درمانگران یاری گرند، ولی همیشه مرزی هست که فراتر از آن، چیزی برای پیشکش به بیمار ندارند. درمان نیز مانند زندگی، بر شالوده ی گریزناپذیر تنهایی استوار شده است، درمانی منفرد و زیستنی منفرد.

 

اروین دیوید یالوم 


- ۱۳٩٥/۱٠/۱۱

می توانید دست شخصی را بخرید، اما نه قلب او را، قلب او آنجاست که وفاداری و علاقه اون آنجاست. می توانید پشت او را بخرید، اما نه مغز او را ، خلاقیت و نبوغ و منابع اون آنجاست. 

هفت عادت مردمان موثر، استفان کاوی. ص 27 

- ۱۳٩٥/۱٠/٤

مهم‌ترین خطا در تحلیل و شناخت و مدیریت سیستم‌ها و ایجاد تغییر و بهبود سیستم‌ها، این است که مشکل سیستمی (Systemic problem) را با مشکل در سیستم (Problem in the system) اشتباه بگیریم.

 

پیتر سنگه/ پنجمین فرمان

- ۱۳٩٥/٩/٢٢

اگر جنگ هسته ای روزگارمان را سیاه نکند ، تغییرات اقلیمی [گرمایش زمین] حتما خواهد کرد.

نوآم چامسکی


- ۱۳٩٥/٩/٢٠

 

ترس منشأ اصلی خرافات است و یکی از منشأهای اصلی سنگدلی. غلبه بر ترس نقطه آغاز حکمت در راه رسیدن به حقیقت و در تلاش برای پیدا کردن روش ارزشمندی برای زیستن است.

 فلسفه ترس، لارس اسوندسن، ص 23، برتراند راسل
- ۱۳٩٥/٩/۱۸

وقتی فجایع و سفاکیهای تاریخ را می نگریم، گاهی چنین می نماید که انگیزه های معنوی و اصیل فقط بهانه ارضای امیال تخریبی بوده اند. دیگر آنکه ما معتقدیم، برای مثال، به هنگام وقوع وحشیگری ها و اعمال ظالمانه دادگاه های تفتیش عقاید مذهبی، انگیزه های معنوی در ضمیر خودآگاه جای گرفتند و موجب جلب نظرها به سوی خود شدند و انگیزه های تخریبی به گونه ای ناخوداگاه آنها را تقویت کردند. 

هردو مورد مذکور امکان پذیر است 

چرا جنگ ؟ مکاتبات انیشتین و فروید 1932

- ۱۳٩٥/٩/۱٧

 

در عجبم از آدمی، که خویش را بیش از همه دوست می دارد، با این حال نظر خود نسبت به خویش را از نظر دیگران نسبت به خویش، سبکتر می شمرد.

مارکوس اورلیوس


 
- ۱۳٩٥/٩/۱۳

 

 

The problem is not that people don't read and listen to the media. The problem is that the media doesn't know themselves. Hans Rosling

- ۱۳٩٥/٩/٦

On two occasions I have been asked, "Pray, Mr. Babbage, if you put into the machine wrong figures, will the right answers come out?" ... I am not able rightly to apprehend the kind of confusion of ideas that could provoke such a question.

Charles Babbage, the Life of a Philosopher

- ۱۳٩٥/٩/٥
تا چند حدیثِ پنج و چار ای ساقی
مشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقی
خاکیم همه چنگ بساز ای ساقی
بادیم همه باده بیار ای ساقی
حکیم عمر خیام
- ۱۳٩٥/۸/٢٩

 

 

Karen Armstrong's fantastic presentation that religion really properly understoodisnot about belief, but about behavior

- ۱۳٩٥/۸/٢۳

 

هرچه دولت در منع آزادی گفتار بیشتر سعی کند، لجاجت و پافشاری مردم در مقاومت بیشتر می‌گردد. این مقاومت از طرف مردم فرومایه و خاموش نیست، ...بلکه از طرف صاحبان تربیت عالی و اخلاق قوی و مردم با فضیلت است که به علت داشتن این صفات، آزادی بیشتری به دست آورده‌اند.


دین و دولت،  اسپینوزا. ف 20 .
- ۱۳٩٥/۸/۱٢

چرا از آخرین روز زندگیت می هراسی؟ بیش از روزهای دیگر در مرگت سهیم نیست. آخرین گام خستگی نمی آورد، تنها خستگی را آشکار می کند.

میشل دو مونتینی



- ۱۳٩٥/۸/٩

ALL EMPLOYEES, from CEOs to frontline workers, commit pre- ventable mistakes. We underestimate how long it will take to inish a task, overlook or ignore information that reveals a law in our planning, or fail to take advantage of company beneits that are in our best interests. It’s extraordinarily difficult to rewire the human brain to undo the patterns that lead to such mistakes.

But there is another approach: Alter the environment in which decisions are made so that people are more likely to make choices that lead to good outcomes. Leaders can do this by acting as architects. Drawing on our extensive research in the consulting, software, entertainment, health care, pharmaceutical, manufacturing, banking, retail, and food industries and on the basic principles of behavioral economics, we have developed an approach for structuring work to encourage good decision making.

Structure your organization’s work to encourage wise choices. by John Beshears and Francesca Gino, Harvard Business Review

- ۱۳٩٥/٧/٢٩

دو اشتباه مهم که تقریبا همیشه باعث طرد شدن شما از یک گروه می‌شود، این است که سعی کنید خیلی زود رهبری گروه را در دست بگیرید و ثانیا خود را با موقعیت موجود گروه هماهنگ نکنید. این دقیقا همان کاری است که بچه های نامحبوب انجام می‌دهند.

آنها به زور خودشان را داخل جمع می‌کنند، خیلی زود یا با قلدری سعی می‌کنند بازی را عوض کنند، یا عقیده‌ی خودشان را مطرح کنند و یا به سادگی با دیگران مخالفت کنند (تلاش آشکار برای جلب توجه) و شگفت آن که همین اعمال موجب طرد شدن یا مورد بی اعتنایی قرار گرفتن آنها می شود. برعکس بچه‌های محبوب و پرطرفدار، قبل از وارد شدن به گروه، مدتی را به تماشای آنها می‌گذرانند تا در جریان امور قرار گیرند و سپس کارهایی که مورد قبول آنهاست انجام می‌دهند. این بچه‌ها قبل از آن که ابتکار عمل را در دست گیرند و به اعضای گروه فرمان دهند منتظر می‌شوند تا اعتبار لازم را به دست آورند.
هوش عاطفی، دنیل گلمن،ص 204
- ۱۳٩٥/٧/٢٩

وقتی حدود دو و نیم دهه پیش به سل مبتلا شده بودم، دریافتم که «نیروی اراده» موروثی‌ام به طرز غریبی بی‌اثر شده است. در آن روزها، تنها درمان، استراحت در بستر و ورزش‌های به دقت درجه بندی شده بود. نمی‌توانستیم عزم‌مان را برای بهبود جزم کنیم و افراد «مصمم و سرسخت» مسلول، عموما حالشان بدتر بود و زودتر از پا درمی‌آمدند. ولی من دریافتم گوش دادن به جسمم اهمیتی حیاتی در درمانم داشت. وقتی توانستم نسبت به جسمم حساس باشم، «بشنوم» که خسته‌ام و به استراحت بیشتری نیاز دارم یا حس کنم جسمم آن‌قدر قوی شده که بتوانم ورزش‌ها را بیشتر کنم، رو به بهبود رفتم؛ و وقتی دریافتم آگاهی جسمم دچار وقفه شده(حالتی شبیه به آنچه بیماران در روان‌کاوی تجربه می‌کنند وقتی می‌گویند ذهن‌شان «با آن‌ها» نیست.)، حالم رو به وخامت رفت. این شاید برای کسی که به شدت بیمار است، دیدگاهی زیادی شاعرانه یا «عرفانی» به نظر آید ولی در واقع برای من مساله‌ی مرگ و زندگی، مقوله‌ای طاقت فرسا و تجربی بود.  تا جایی که می‌توانم قضاوت کنم باید بگویم که این در مورد سایر بیماران هم صدق می‌کرد. پفاندرس[فیلسوف آلمانی] می‌گوید:«اراده گوش کردن است.» که مشخصا همان «گوش دادن» به جسم را در ذهن متبادر می‌کند

عشق و اراده، رولو می،ص 305 .


- ۱۳٩٥/٧/۱٩

عشق میان والدین، موجب عشق و مهربانی نسبت به فرزندان می‌شود. گاهی داستانهایی می‌شنویم درباره والدینی که عشق فراوانشان نسبت به یکدیگر، همه‌ی عشق موجود در خانه را می‌بلعد و تنها عشقی نیم سوز و نه چندان آتشین برای بچه‌ها بر جای می‌گذارد. ولی این نگاه اقتصادی دودوتا چهارتا به عشق بی‌معناست. عکس آن صحیح است: فرد هرچه بیشتر عاشق باشد، رفتاری محبت‌آمیز نسبت به فرزندان و به همه درپیش می‌گیرد. ...

اعتماد نخستینی که لازمه‌ی عشق به دیگران و باور داشتن عشق دیگران نسبت به خود و یا عشق به زندگی ست، در کودکانی که از عشق مادر محرومند، شکل نمی‌گیرد. آنها در بزرگسالی با دیگران احساس غریبی می‌کنند و به درون خود می‌گریزند و زندگی‌شان به رابطه‌ای خصمانه و رقابت با دیگران می‌گذرد. 

 درمان شوپنهاور، اروین دیوید یالوم، ص76 

- ۱۳٩٥/٧/٦

 

«زندگی برای چه؟ همه چیز باطل است! زندگی، یعنی خشت بر آب زدن؛  زندگی یعنی خود را سوزاندن و هرگز گرم نشدن.»
چنین یاوه سرایی‌هایِ باستانی را هنوز «حکمت» می‌دانند و از آنجا که کهنه است و بویِ نا می‌دهد، بیشتر آنها را پاس می‌دارند. کَپَک زدگی نیز شَرف می‌بخشد.
کودکان را سزاست که بگویند از آتش می‌ترسند، زیرا آنان را سوزانده است! در کتابهایِ کهن، حکمت کودکی بسیار است....
اینان بر سرِ سفره می‌نشینند و چیزی با خود نمی‌آورند، حتّا اشتهایی خوب! و حال ناسزا می‌گویند که «همه چیز باطل است!»
امّا، برادران، خوب خوردن و نوشیدن، به راستی، هنری باطل نیست! بشکنید، بشکنید، لوح هایِ همیشه ناشادان را!

چنین گفت زرتشت، فردریش نیچه، ص221 

- ۱۳٩٥/٧/۳

Menachem Ussishkin was one of the leaders of the Zionistic movement, was the keynote speaker in 1924. And he started his speech by the following words,

applied research and basic research are the two sides of the same coin.

- ۱۳٩٥/٧/٢

No matter how eloquently a dog may bark, he cannot tell you that his parents were poor, but honest.

 

Bertrand Russell on animals

- ۱۳٩٥/٧/۱

در طبیعت قانونی نیست که آدمی را به دوست‌داشتن بشریت موظف کند، و اگر تاکنون بر روی زمین عشقی وجود داشته، مربوط به قانون طبیعی نبوده، بلکه به این دلیل بوده که آدمیان به بقا ایمان داشته‌اند.

 

فئودور داستایوسکی

 



- ۱۳٩٥/٦/٢٢

 

کسی را می خواستم که خودش در درون، آنقدر جالب باشد که ازم سراغ یک شهر جالب نگیرد، کسی که به اندازه کافی به سرچشمه اشتیاق نزدیک باشد، کسی که با جنبه های تاریک تر و غم بار تر روح آدمی آشنا باشد تا به استقبال سکوت آخر هفته زوریخ بشتابد. 

 

در باب افسون اماکن پر ملال/ آلن دوباتن 

- ۱۳٩٥/٦/۱٦

گاهی وقتها که احساس اندوه می کردم، به این علت بود که خود را غیر از آنچه بودم می پنداشتم و سپس برای بدبختی و دردمندی آن اشخاص احساس تاسف می کردم. به طور مثال، خود را مدرس دانشگاهی می پنداشتم که به مقام استادی نرسیده و کسی حاضر نیست به سخنرانی های او گوش بدهد؛ یا کسی که فلان نافرهیخته درباره اش بدگویی می کند، یا فلان شایعه پراکن درباره اش دروغ و شایعه می سازد؛ یا عاشقی که شیفته دختری است که به او توجه نمی کند؛ یا بیماری که به واسطه بیماری خانه نشین شده است؛ و یا اشخاص دیگری که به مصیبت های مشابه مبتلا هستند. من هیچ یک از اینها نبوده ام، همه اینها پارچه ای هستند که از آن لباسی ساخته شده و من برای مدت کوتاهی آن را بر تن کرده ام، سپس، برای تعویض با تن پوش دیگری آن را کنار گذارده ام.
اما پس از تمام اینها خود من کیستم؟ مردی هستم که کتاب «جهان به مثابه اراده و تصور» را نوشته است، اثری که برای مشکل بزرگ هستی راه حلی ارائه کرده که شاید همه راه حلهای پیشین را بلا استفاده کند... من اینگونه مردی هستم و چه چیز می تواند در این سالهای اندکی که پیش رو دارد، مزاحم او باشد.

آرتور شوپنهاور 

 
- ۱۳٩٥/٦/۱٦

The truth will set you free, but first it will make you miserable

James A. Garfield

- ۱۳٩٥/٦/۱٥

 

زندگی سرد و کسالت بار روزمره باعث می‌شود تا آزادی‌های موجود ناچیز شمرده شوند، اما پس از یورش سلطه غیرمنتظره نظام استبدادی قدر و ارزش آنها دوباره درک می شود و اهمیت آنها در زندگی برای مردم روشن می‌شود.

 

بررسی روانشناختی خودکامگی،  مانس اشپربر. ص 140


- ۱۳٩٥/٦/٩

 

فرزندی پدید نیاورید، مگر زمانی که قادر باشید آفریننده ای بیافرینید.

 

فردریش نیچه


- ۱۳٩٥/٦/٦
The blacklist was a time of evil...no one on either side who survived it came through untouched by evil...[Looking] back on this time...it will do no good to search for villains or heroes or saints or devils because there were none; there were only victims.

Dalton Trumbo

- ۱۳٩٥/٦/٤

در وضعیت بیگانه‌وار کنونی در رسانه‌های ارتباط جمعی، هر شهروند معمولی یک دوجین شخصیت تلویزیونی می‌شناسد که هر بعدازظهر لبخندزنان به اتاق نشیمنش می‌آیند، ولی خودش هرگز شناخته نمی‌شود. در این وضعیت از خودبیگانگی و گمنامی که تحمل‌اش برای هر کسی دردناک است، یک انسان به راحتی می‌تواند خیال‌پردازی‌هایی داشته باشد که به ناهنجاری واقعی پهلو می‌زند. خلق و خوی فرد گمنام این است که اگر نمی‌توانم بر کسی تاثیر بگذارم یا لمسش کنم، دست کم می‌توانم تو را با احساسی شوکه کنم، به‌وسیله‌ی جراحت و درد، شور و اندوهی را به تو تحمیل کنم؛ دست کم باید مطمئن شوم که هر دو ما چیزی احساس می‌کنیم و باید وادارت کنم مرا ببینی و بدانی من هم اینجا هستم! بسا کودک و نوجوانی که با رفتار ویرانگر، یک گروه را واداشته بشناسندش. و با اینکه مقصر شناخته شده، دست کم مورد توجه جمع قرار گرفته است. فعالانه مورد نفرت واقع شدن تقریبا به همان اندازه‌ی فعالانه مورد علاقه بودن خوب است؛ زیرا وضعیت تحمل‌ناپذیر گمنامی و تنهایی را درهم می‌شکند.

عشق و اراده، رولو می،  صفحه 37 


- ۱۳٩٥/٥/۱٩

آدمی هر چه روح شادمانه و مطمئن تری داشته باشد، آن قهقهه ی بلند را بیش تر از یاد می برد و بر عکس پیوسته تبسمی نغز بر لبش نقش می بندد که نشانه شگفتی در باب امور پنهان و بسیار پسندیده در زندگی نیک است.

 

فردریش نیچه

- ۱۳٩٥/٥/٤

فلسفه ی متکی به احتمالات که وابسته به حقیقتی نباشد، محکوم به نیستی است.


- ۱۳٩٥/٤/٢٥

اگر آگاهانه طرحی درافکنده اید که از آنچه در توان شماست کمتر باشید، به شما هشدار می دهم که تا آخر عمرتان ناشادمان خواهید بود.

 

آبراهام مزلو
- ۱۳٩٥/٤/٢٤
Why, then, 'tis none to you, for there is nothing either good or badbut thinking makes it so. To me it is a prison. Well, then it isn't one to you, since nothing is reallygood or bad in itself—it's all what a person thinks about it. And to me, Denmark is a prison.
No Fear Shakespeare: Hamlet: Act 2, Scene 2, Page 11


- ۱۳٩٥/٤/۱٢

 

فرد را برای چیزی که به آن اعتقاد دارد به کلیسا راه می‌دهند ولی برای چیزی که می‌فهمد از آنجا اخراج می‌کنند.

مارک تواین



- ۱۳٩٥/٤/٢

 

در هر دهکده‌ای مشعلی است: معلم، که نور می‌فشاند؛ و کاهنی است که فرو می‌کُشد. 

ویکتور هوگو


- ۱۳٩٥/۳/۱٧

حس نومیدی از اینجا نشات می‌گیرد که آدم نمی‌داند چرا می‌جنگد و حتی نمی‌داند اصلا باید بجنگد یا نه.

آلبر کامو
- ۱۳٩٥/۳/۱۳

Believe it or not, the retinas in our eyes are truly brain. They are derived from the diencephalon. A division of the posterior forebrain.

- ۱۳٩٥/۳/۱٠

 انسان محکوم به آزادی است. محکوم، چون خود را خلق نکرده است و در عین حال آزاد است؛ و هنگامی که به درون جهان پرتاب شود، مسوولیت همه اعمالش با خودش است.  ژان پل سارتر

دنیای سوفی، یاستین گوردر، ص557
- ۱۳٩٥/۳/٩

اعتماد تجلی یک نگاه خوشبینانه به واقعیت است. چون فقط یک آدم خوشبین، چنان باوری به همراهانش دارد که لازمه اعتماد است. فردی که اعتماد می‌کند آگاهانه سناریوهای منفی احتمالی را نادیده می‌گیرد - یا دست کم فرض را بر این می‌گذارد که این سناریوها جامه عمل نخواهند پوشید. اما در جوی که امروزه حاکم است گرایش غالب، گرایش معکوس است. یعنی نادیده گرفتن سناریوهای مثبت و بنیان گذاشتن پندار و کردار خویش بر سناریوهای منفی. در جو بی اعتمادی آدم گوش شنوایی برای اطلاعات و اخباری ندارد که نشان می‌دهد فلان پدیده آن قدر ها خطرناک نیست که آدم را به چنین هراسی بیاندازد. ... بنابراین روشن است که اعتماد در فرهنگ ترس سخت آسیب می‌بیند. ترس تاثیری سست کننده برا اعتماد دارد و وقتی اعتماد کم و کمتر شد، دامنه ترس بلند و بلندتر می شود.

 

فلسفه ترس، لارس اسوندسن، ص 179



 
- ۱۳٩٥/۳/٥

عشق به اشکال گوناگون از راه می رسد، ولی این سطور به شکل خاصی از تجربه عشق اشاره دارد: نوعی از خود بی خودی وسواس گونه، ذهنیتی افسون شده که تمامی زندگی فرد را در تصرف خویش درمی آورد.


معمولا تجربه چنین حالتی با شکوه است، ولی مواقعی هم هست که شیدایی و از خود بی خودی، بیش از آنکه لذت بیافریند، پریشانی می آورد. گاه امکان به واقعیت پیوستن عشق برای همیشه از میان رفته است، مثل زمانی که دو طرف ازدواج کرده اند و تمایلی هم به چشم پوشی از زندگی مشترکشان ندارند. گاه عشق یک سویه است: یکی عاشق است و دیگری از هر ارتباطی اجتناب می کند یا تنها در آرزوی ارتباط جنسی است. گاه معشوق کاملا دست نیافتنی است: مثلا معلمی است، درمانگر قبلی بیمار یا همسر یکی از دوستانش. اغلب فرد چنان مجذوب عشق می شود که حاضر است از همه چیز - کار، دوستان، خانواده - بگذرد و مدت ها انتظار بکشد تا تنها یک نظر معشوق را ببیند. کسی که در عشقی خارج از حیطه ی زندگی زناشویی گرفتار شده، ممکن است از همسرش فاصله بگیرد، از هر صمیمیتی دوری کند تا رازش پوشیده بماند، حاضر به شرکت در زوج درمانی نشود یا زندگی زناشویی را عمدا در نارضایتی نگه دارد تا رابطه خارج از زناشویی اش را توجیه کند و از بار احساس گناه خود بکاهد.

 

هنر درمان، اروین دیوید یالوم، ص 223 

 
- ۱۳٩٥/۳/۳

More than 99 percent of all sensory information is discarded by the brain as irrelevant and unimportant. For instance, one is ordinarily unaware of the parts of the body that are in contact with clothing, as well as of the seat pressure when sitting. Likewise, attention is drawn only to an occasional object in one's field of vision, and even the perpetual noise of our surroundings is usually relegated to the subconscious.

Guyton & Hall p.1016

- ۱۳٩٥/۳/۳

دهقانی به یک غاز غذا می دهد. ابتدا حیوان ترسو مردد است و به این فکر می کند که: «چه اتفاقی افتاده است؟ چرا او به من غذا می دهد؟» موضوع هفته ها ادامه پیدا می کند تا اینکه بالاخره تردیدهای غاز از بین می رود. بعد از چند ماه غاز مطمئن می شود که: «من در قلب دهقان جا دارم.» و هرچه این غذا دادن ادامه می یابد تاییدی بر این باور او است. در حالی که غاز کاملا از خیرخواهی دهقان مطمئن شده است. یک روز در کمال ناباوری از قفسش بیرون کشیده می شود و کشاورز سرش را می برد. این غاز قربانی تفکر استقرایی شده است. تفکری با گرایش ترسیم نوعی یقین و اطمینان عالم گیر بر پایه مشاهدات منفرد.

دیوید هیوم، فیلسوف قرن هجدهم، این تمثیل را برای هشدار دادن نسبت به خطرات این نوع تفکر به کار برد. با این همه تنها غازها نیستند که در دام این نوع از تفکر گرفتارند.

دنیای اقتصاد، شماره 3193، صفحه 30 رولف دوبلی


 
- ۱۳٩٥/٢/٢۸

 

اینجا و آنجا بر زمین، با گونه ای عشق رویاروی می شویم که در آن، عطش تصاحب یکدیگر، جای خود را به اشتیاقی نوین می دهد. اشتیاقی والا و مشترک برای رسیدن به آرمانی فراتر از آن دو. ولی چه کسی چنین عشقی را می شناسد؟ چه کسی آن را تجربه کرده است؟ شاید نام درست آن دوستی باشد.

 

فردریش نیچه 

 

 


- ۱۳٩٥/٢/٢٧

اگر این واقعیت را تجربه کنم که آرزوهای من صرفا رانشی کور به سوی کسی یا چیزی نیست، که این منم که در این دنیا یعنی جایی که لمس، تغذیه، لذت جنسی و ارتباط میان من و دیگران ممکن است، مستقر شده‌ام، پس کم‌کم باید ببینم برای این آرزوها چه کار می‌توانم بکنم. این دستیابی به بصیرت یا «بینش درونی» را برایم امکان‌پذیر می‌سازد، به این معنا که دنیا و دیگران را در ارتباط با خودم می‌بینم. پس پیوند قبلی با آرزوهایی که واپس رانده شده‌اند چون یا نمی‌توانستم برآورده‌نشدن‌شان را تحمل کنم و یا جبرا به سوی ارضای کور آن‌ها رانده می‌شدم، جای خود را به این واقعیت می‌دهد که من در این روابط مرتبط با لذت، عشق، زیبایی و اطمینان دخیل‌ام. پس این امکان را دارم که رفتار خودم را تغییر دهم تا امکان برآورده‌شدن آرزوهایم را بیشتر کنم.

 

عشق و اراده، رولو می، ص 340


 
- ۱۳٩٥/٢/٢٥

 

من یک دوره کلاس تندخوانی رفتم و «جنگ و صلح» را در ده دقیقه خواندم. مربوط به روسیه بود.

وودی آلن
- ۱۳٩٥/٢/٢٤

 

آنچه اندازه گرفته می شود، قابل مدیریت می شود.

پیتر دراکر
- ۱۳٩٥/٢/٢۳

آبراهام مزلو دو گونه عشق را توصیف می کندکه با این دو نوع انگیزه همساز و هماهنگ است: «کاستی» و «رشد». «عشق کاستی مدار» عشقی «خودخواهانه» یا «عشق - نیاز» است، در حالی که «عشق هستی مدار» (عشقی که بر پایه هستی و موجودیت دیگری بنا می شود)، «عشق عاری از نیاز» یا «عشق عاری از خودخواهی» است. «عشق هستی مدار» تملک گرا نیست و بیش از آنکه ناشی از نیاز باشد، حاصل تحسین و ستایش است، تجربه ای غنی تر، والاتر و ارزشمندتر از «عشق کاستی مدار» است. «عشق کاستی مدار» را می توان ارضا کرد، در حالیکه مفهوم ارضا برای «عشق هستی مدار» هیچ کاربردی ندارد. «عشق هستی مدار» کمترین میزان اضطراب-کینه را در خود جای می دهد. عاشقان هستی مدار، مستقل ترند، خودمختاری بیشتری دارند، کمتر حسود یا تهدید کننده اند، کمتر نیازمندند، ابراز علاقه در آنان کمتر است، ولی همزمان بیشتر مشتاقند به طرف مقابل خود در جهت خود شکوفایی یاری رسانند، از پیروزی های آن دیگری بیشتر احساس غرور می کنند، نوع دوست، گشاده دست و پرورنده اند. عشق هستی مدار در معنایی عمیق جفت را می آفریند، امکان خود باروری را فراهم می کند، احساس سزاوار عشق بودن را پدید می آورد و این هردو، رشد مداوم و پیوسته را تسریع می کند.

 

اروین دیوید یالوم /روان درمانی اگزیستانسیال. ص 513


 
- ۱۳٩٥/٢/٢۱

بقای حیات در کره زمین، پدیده ای بس دشوار و پیچیده است. از میان میلیاردها میلیاد انواع [گونه] موجودات زنده ای که از آغاز زمین تاکنون پای به عرصه هستی نهاده اند، اغلبشان - 99/99 درصد - دیگر وجود ندارند. همچنان که می بینی، حیات در کره خاکی نه فقط عمری کوتاه دارد بلکه به طرز نومید کننده ای ظریف است و به تارمویی بستگی دارد. از خصوصیات شگفتی آور هستی ما آن است که ما از کره ای برخاسته ایم که خیلی خوب به گسترش حیات یاری می رساند ولی مهارتش در خاموش کردن شعله های زندگی بسی بیشتر است.

 

تاریخچه تقریبا همه چیز، ص 13. بیل رابینسون


 
- ۱۳٩٥/٢/٢۱

با آنکه عصر جدید به خود می‌بالد که توانسته از شر افکار خرافی نجات یابد، زندگی روزمره در عصر جدید نیز مملو از عناصر خرافی است. کسانی که به هر دلیلی "به تخته می زنند" یا در پی آنند که کارهای مهم خود را تا جایی که ممکن است در ساعات و روزهای خوش یمن یا سعد انجام دهند، یا دیدن جغد را نحس می‌دانند و ... اینها نمی‌توانند وجود عناصر جادویی و خرافی را در زندگی روزمره خود انکار کنند. در افکار مردم زمانه ما، بیش از همه اعتقادات و باورهای قرون گذشته، عناصر خرافی آن به جای مانده و کاملا روشن است که بین اضطراب و نگرانی ناشی از دیدن جغد و موفقیت فرد عوام فریب در میان این مردم یک رابطه معنادار وجود دارد.

 مانس اشپربر، بررسی روانشناسی خودکامگی، ص 93

 



 
 
- ۱۳٩٥/٢/٢٠

 

خوشا فراموشکاران، که کار حماقتهای خود را نیز «تمام» می‌کنند.

 

فراسوی نیک و بد، ص 187، فردریش نیچه

- ۱۳٩٥/٢/٢٠

 

سیاست‌‌مدار کسی است که حوادث فردا و یک‌ماه و یک‌سال آینده را پیش‌بیینی کند و بعد بتواند دلایلی بیاورد که چرا اتفاق نیفتاد.

وینستون چرچیل
- ۱۳٩٥/٢/۱٢

 

آخرین درجه فساد، به کار بردن قوانین برای ظلم است.

 

فرانسوا ولتر


- ۱۳٩٥/٢/۱٠

 

انسان آنقدرها که در جستجوی اعجاز است در جستجوی خدا نیست. و چون نمی‌تواند تاب بیاورد که بی‌معجزه بماند، دست به خلق معجزات تازه می‌زند و به پرستش جادو و جنبل رو می‌آورد.

 

فئودور داستایوسکی


- ۱۳٩٥/۱/۳۱

 

 

www.padpors.com

                                           

- ۱۳٩٥/۱/۳٠

 

دریغا، آن‌چه تا چندی پیش درین چمن، سبز و رنگین ایستاده بود، اکنون پژمرده و خاکسترین افتاده است! و چه بسیار شهدِ امید که من از این‌جا به کندوهایِ خویش برده بودم!
آن دل‌های جوان اکنون همه پیر گشته‌اند. و نه تنها پیر، که خسته و بی بها و تن آسا. آنان این را چنین می‌نامند:«ما دیگربار دیندار گشته‌ایم.»
چندی پیش بود که ایشان را می‌دیدم که بامدادان با پاهایِ بی‌باک بیرون می‌دوند: اما پایِ دانایی‌شان خسته شد و اکنون از بی‌باکیِ بامدادی خویش نیز به بدی یاد می‌کنند.
به راستی، روزگاری، بساکس از ایشان پاهایِ خویش را بسانِ رقّاصان بَرمی‌کشید و نوشخند فرزانگی‌ام برای‌اش دست می‌کوفت. آن‌گاه از کار بازایستاد و هم‌اکنون دیدم‌اش که خمیده پشت به سوی صلیب می‌خزد.
روزگاری همچون پَشِگان و شاعرانِ جوان گِردِ نور و آزادی گَردان بودند. هرچه پیرتر، سردتر: و اکنون تاریک اندیشان‌اند و وِردخوانان و گوشه نشینان.
...
دریغا، همیشه چه کم‌اند آنانی که دل‌هاشان بی‌باکی و بازیگوشیِ دیرپای دارد و جان‌شان نیز شکیبا می‌ماند. جز اینان دگر همه بیم‌داران‌اند.

 

چنین گفت زرتشت/ فردریش نیچه . ص 195

- ۱۳٩٥/۱/٢٩

 

با من می گویید:«تاب آوردنِ زندگی دشوار است.» پس گردن‌فَرازی ات در بامداد و اُفتادگی ات در شامگاه چی ست؟ تاب‌آوردنِ زندگی دشوار است: امّا خود را چنین نازپروده منمای! ما همه نرینه و مادینه خرانِ خوش خط و خالِ بارکش ایم! ما را چه نسبت است با غنچه‌ای که از نشستنِ ژاله‌ای بر تن‌اش بر خویش می لرزد؟

 

چنین گفت زرتشت/ فردریش نیچه . ص 53


 
- ۱۳٩٥/۱/٢٩

 

بر خلوت‌نشین بیداد روا می‌دارند و بر او لای و لجن پرتاب می‌کنند. اما، برادر، اگر ستاره می‌خواهی بود بدین سبب بر ایشان کم‌تر متاب! از نیکان و عادلان بپرهیز! آنان با خشنودی به صلیب می‌کشند هر آن کس را که خود فضیلتِ خویش را بنا کند. اینان از خلوت گزیده بیزار اند. از سادگیِ مُقدّس نیز بپرهیز که هر چیز ناساده نزدِ او نامقدّس است. بی گمان اهلِ آتش‌بازی نیز هست؛ اهلِ بازی با خرمنِ آتشِ آدم‌سوزی! از تاخت‌هایِ عشق ات نیز بپرهیز! گوشه‌نشین چه زود به سویِ هر کس که با او رو به رو شود دستِ دوستی دراز می‌کند.

 

چنین گفت زرتشت/ فردریش نیچه. ص 70

- ۱۳٩٥/۱/٢۳

 

نیچه اغلب از «دوست داشتن سرنوشت» سخن می‌گفت. منظورش این بود که بشر می‌تواند مستقیما با سرنوشت رویاروی شود، آن را بشناسد، شهامت به خرج دهد، آن را بنوازد، به چالش کشد، با آن بستیزد و به آن عشق بورزد. با اینکه ما «ارباب سرنوشت خویشیم»، جمله‌ای متکبرانه‌ست، ولی ما را از قربانی سرنوشت بودن محافظت می‌کند. ما حقیقتا در آفرینش سرنوشت‌مان دخیلیم.

عشق و اراده، رولو می، ص 345

 



 
- ۱۳٩٥/۱/٢٢

 

مثلی است به روسی که می گوید:"فلانی در حماقت مقامی قدسی یافته است" - مباد آنکه کارمان سرانجام از صداقت به تقدس و ملال آوری بکشد! این مجال کوتاه زندگی را چه جای آنکه - به ملال بگذرد!

 

فردریش نیچه. فراسوی نیک و بد. ص  199


 
- ۱۳٩٥/۱/٢۱

وقتی از کسی بترسید، معلوم است که او را دوست ندارید.  ما از والد درون دیگران می ترسیم، اگرچه ممکن است کودک درون آنها را دوست داشته باشیم، یک تمرین سودمند دیگر در یک موقعیت حساس(در یک رفتار متقابل مشکل)  آن است که آدم دختر بچه، یا پسر بچه درون دیگران را ببیند، و با آن دختر یا پسر بچه حرف بزند. ولی نه به صورتی که او را تحقیر کند. بلکه به صورتی محبت آمیز و حمایت کننده. هر وقت مطمئن نیستید  چه کار کنید، نوازش کنید. 

وقتی آدم به کودک درون دیگران عکس العمل نشان می دهند، دیگر از والد او نمی ترسد. 

 

وضعیت اخر. تامس ای هریس. ص 116

- ۱۳٩٥/۱/٢۱

 

شور دانستن حقیقت، غالبا با جوابهایی که وزن قدرت مطلق دارند، خاموش می شود. 

پل تیلیش

- ۱۳٩٥/۱/۱٦

 

http://www.sitpor.org/2016/03/constructivism/

- ۱۳٩٤/۱٢/۱۸

 

دن کیشوت: به کدام دچاری؟ جنونی خردمندانه یا سلامت عقلی ابلهانه؟

 

میگل د سروانتس

- ۱۳٩٤/۱٢/۱۸

 

در غلاف زرین همدردی گاهی دشنه حسد پنهان است.

 

نیچه 


- ۱۳٩٤/۱٢/۸

نیاز دولت‌ها به پنهان کردن اسرار دولتی امری بدیهی است. اما نیاز حکومت به فریب دادن مردمش به نظر من بسیار اندک و قریب به صفر است و سرابی اخلاقی است. درست وقتی که فکر می‌کنیم دلیلی برای آن یافته‌ایم، می‌فهمیم واقعیت جور دیگری است و صدمه‌ای که آشکار شدن فریب حکومت‌ها به بار می‌آورد به کلی جبران ناپذیر است.
به گمان من گفتن دروغ‌های ضروری برای هر کسی امری نادر است الا جاسوس ها - یعنی،  اگر بپذیریم که جاسوسی در جهان امروز امری ضروری است. می‌گویند جاسوس ها باید حتی به دوستان و خانواده‌شان هم دروغ بگویند. من مطمئنم که خودم حاضر نیستم چنین زندگی‌ای داشته باشم، هر قدر هم که هدف خیر و خوب باشد.

 

سام هریس. دروغ/ اراده آزاد. ص 66

- ۱۳٩٤/۱٢/٥

ویلیام جیمز مردی را توصیف می‌کند که این تجربه را با گاز خنده‌آور دریافت می‌کرد؛ هرگاه تحت اثر گاز خنده‌آور بود راز عالم را می‌دانست، اما وقتی از آن حالت خارج می‌شد، آن را فراموش می‌کرد. درنهایت، با تلاش فراوان، آن راز را پیش از اینکه بینشش از بین برود یادداشت کرد. هنگامی که به‌طور کامل به حالت عادی بازگشت، با شتاب سراغ چیزی که نوشته بود رفت. این بود:

«بوی نفت همه‌جا را گرفته است.»

آنچه بینش ناگهانی به‌نظر می‌رسد ممکن است گمراه‌کننده باشد، و باید هنگامی که مستی الهی برطرف می‌شود عاقلانه بررسی گردد.

 

a history of western philosophy bertrand russell. p 123-124

- ۱۳٩٤/۱۱/۱٩

گفتن این که ما در عصر علم زندگی می کنیم بسیار رایج است ولی مثل غالب سخنان رایج، فقط تا حدودی درست است. اگر پیشینیان ما می توانستند به جامعه های کنوکی نظری افکنند، بی شک ما را مردمانی عالم می یافتند ولی نظر آیندگان درباره ما شاید کاملا برعکس باشد. 

علم از منظر تاثیری که برا انسان دارد، عامل کاملا جدیدی است ولی بطوری که از نقوش و نگاره های تحسین برانگیز غارها برمی آید، هنر حتی پیش از آخرین دوره یخبندان، پیشرفت در خور توجهی داشته است. درباره قدمت دین نمی توانیم به چنین اعتمادی اظهار نظر کنیم، ولی احتمال بسیار هست که دین هم با هنر همزمان باشد. از طرفی میتوان حدس زد که این دو پدیده در حدود هشتاد هزار سال عمر کرده اند. 

علم به عنوان یک نیروی مهم، از گالیله آغاز می کند و از این رو پیش از سیصد سال از عمر آن نمی گذرد: در جریان نیمه اول همین دوره کوتاه ،مورد طلب خردمندان بود و افکار و عادات مردم عادی را متاثر نمی ساخت و فقط 150 سال دوم است که به صورت عامل مهمی در آمده است و کیفیت زندگی روزمره مردم عادی را تعیین می کند. 

علم در همین زمان کوتاه موجب آنچنان تغییراتی شده است که از همه آنچه که از عهد مصریان قدیم حاصل امده بود، عظیم تر است: بدین معنی که عمر 150 ساله علم، به مراتب تحول افرین تر از 5000 سال فرهنگ پیش از خود بوده است. اگر تصور کنیم که این قدرت تحول افرین پایان یافته و یا به نقطه اوج خود رسیده به خطا رفته ایم، چه ظن غالب این است که پویش علمی، در سده های آینده نیز استمرار یابد و تغییرات سریعتری به وجود اورد، ممکن است تصور کنیم که سرانجام، حرکت تکاملی علم به مرز تعادلی مختوم خواهد شد که عمر ادمی برای دستیابی به ورای آن کفاف ندهد و از این رو تحقق هر کشف دیگری به ناچار در گرو افزایش طول عمر آدمی بماند و یا گمان کنیم که ممکن است آدمی بالاخره از بازیچه جدید خود نیز احساس کسالت کند و از تلاش به منظور پیشروی های علمی بازایستد و قانع شود به این که از ثمره کوششهای پیشین سود یابد، همان طوری که رومیان گذشته از آبراههای ساخته پدران خویش بهتره می جستند. نیز ممکن است معلوم شود که هیچ جامعه علمی قابل دوام نیست و آنگاه برگشت به بربریت، شرط ضروری ادامه حیات ادمی تلقی شود. 

با این حال، این گونه اندیشه ها هرچند برای سرگرمی در لحظات بیکاری مناسب باشند، به قدری مبهم اند که نمی توان عملا اهمیتی برای آنها قایل شد. در حال حاضر انچه اهمیت دارد این است که تاثیر علم در اندیشه ها و امید ها و آداب ما دائما افزایش می یابد و احتمال می رود که این جریان افزایشی برای چندین قرن هم ادامه پیدا کند. 

علم(Science)، چنان که از واژه آن می رساند، مقدمتا نوعی معرفت (Knowledge) است و به اصطلاح چنان معرفتی است که بوسیله ربط دادن چند فاکت جزئی درصدد کشف قانونهای کلی است. با این حال، بتدریج جنبه معرفتی علم تحت الشعاع جنبه دیگر آن که به کسب قدرت در برابر طبیعت نظر داد قرار می گیرد و از آنجاست که علم در مقایسه با هنر، ارزش اجتماعی بیشتری کسب می کند، زیرا به ما قدرت می دهد تا در طبیعت تصرف کنیم. ولی از لحاظ حقیقت جویی با هنر برابر است و نسبت به آن امتیازی ندارد. در نتیجه، هرچند ممکن است علم در لباس تکنیک، ارزش ذاتی اندکی دارا باشد، عملا در پایگاه والاتری از هنر قرار میگیرد. 

علم به عنوان تکنیک نتیجه دیگری هم دارد که هنوز کاملا روشن نشده است، بدین معنی که این تکنیکف ایجاد شکلهای جدیدی از جامعه انسانی را ممکن و حتی ضروری می گرداند و تا کنون به طور عمیقی سازمانهای اقتصادی و کار کرد دولتها را تغییر داده است که در آینده ای نه چندان دور در معیارهای بس فراختری نفوذ پیدا خواهد کرد. 

بنابراین در بررسی تاثیر علم بر حیات انسان، باید سه موضوع کمابیش مستقل و جدا از هم را مورد بررسی قرار دهیم. نخست ماهیت و قلمرو معرفت علمی را، دوم قدرت روز افزون عمل و تصرف در طبیعت را که از تکنیک علمی نتیجه می شود و سوم تحولات اجتماع و نهادهای سنتی را ، که لزوما از وجود سازمانهای جدیدی که علم ایجاب می کند، نتیجه خواهند شد.البته علم به عنوان معرفت، اساس دو موضوع دیگر نیز هست، زیرا همه تاثیرات علم ، ناشی از معرفت علمی است. تاکنون انسان به علت جهل خود نسبت به شیوه ها و ابزارهای لازم ، از براوردن ارزوهای خویش باز مانده است و هرچه این جهل به زوال می گراید، اون بیشتر می تواند محیط مادی، محیط اجتماعی و وجود خود را مطابق الگویی که برایش مطلوب است، شکل بخشد.  این قدرت جدید علم نسبت به خردمندی (wisdom) انسان، برای او سودمند است و به نسبت نادانی او زیانمند خواهد بود. از این رو اگر بنا باشید که تمدن علمی ،تمدن سودمنی گردد، ضرورتا باید به دنبال افزایش علم، خردمندی هم افزایش یابد. مراد من از خردمندی غایتهای(ends) زندگی است و این حاصلی است که علم فی نفسه برنمی آورد. بنابر این اگرچه افزایش علم یکی از عناصر ضروری پیشرفت آدمی است، به خودی خود، هیچ ترقی راستینی را ضمانت نمی کند. 

در صفحات آتی، ما بیش از آنکه به خردمندی بپردازیم، به خود علم نظر داریم. بنابر این خوب است به خاطر بسپاریم که این توجه یک طرفه است و اگر بنا باشد نظر متعالی نسبت به زندگی انسان به دست اوریم، لازم است به تصحیح این کار یک طرفه اقدام ورزیم

 

جهان بینی علمی/ برتراند راسل. دیباچه. ص 29-31

- ۱۳٩٤/۱٠/٢٧

... پُر است بازار از دلقکانِ باوقار. و ملت از مردانِ بزرگِ خویش بر خویش می بالد! اینان برای او خداوندگارانِ این دَم اند. اما دَم بر ایشان زور می‌آورد و آنان بر تو زور می‌آورند و از تو نیز «آری» یا «نه» می‌طلبند. وای بر تو که می خواهی کُرسی ات را میانِ «باد» و «مَباد» بگذاری! ای عاشق حقیقت، بر این مطلق‌خواهانِ زورآور رشک مَوَرز! 


شاهباز حقیقت هرگز بر ساعِدِ هیچ مطلق‌خواه ننشسته است.

 

فردریش نیچه/ چنین گفت زرتشت. ص 64


 
- ۱۳٩٤/۱٠/٢۳

محبت بالغانه از غنای فرد ناشی می‌شود، نه از تهیدستی اش. از رشد ناشی می‌شود نه از نیاز. فرد عشق نمی‌ورزد چون نیاز به وجود دیگری دارد، نیاز به کامل بودن دارد و نیازمند فرار از تنهایی است. فردی که بالغانه عشق می‌ورزد، این نیازها را در جایی دیگر و به شیوه ای دیگر مثلا با عشق مادرانه که در مراحل ابتدایی زندگی بر او جاری شده، برآورده کرده است. بنابراین عشق پیشین سرچشمه قدرت است و عشق کنونی زاییده قدرت.

 

اروین دیوید یالوم /روان درمانی اگزیستانسیال. ص 519


 
- ۱۳٩٤/۱٠/٢۱

یکی از بیمارانم که نقص جسمانی شدید، یافتن جفتی مناسب را برایش مشکل کرده بود، با «انتخاب» این اعتقاد که زندگی بدون رابطه ای عاشقانه - جنسی با یک مرد ارزشی ندارد، خود را شکنجه می داد. بسیاری از درها را به روی خود بسته بود از جمله خود را از لذت عمیق دوستی صمیمانه با دیگران محروم کرده بود. بخش عمده ی درمان این بیمار، به چالش طلبیدن آن اعتقاد اولیه بود: اینکه اگر جفتی نیابد هیچ است(دیدگاهی که همیشه خصوصا برای زنان از سوی جامعه تقویت می شود.) او در نهایت به این ادراک رسید که گرچه در برابر نقص جسمانی اش مسئولیتی ندارد، ولی مسئولیت کامل نوع منش اش نسبت به این نقص با اوست، نیز مسئولیت این تصمیم که به همان نظام اعتقادی اش که به خودخوارنگری شدید منجر شده بود وفادار بماند یا آن را رها کند.

 

اروین دیوید یالوم

- ۱۳٩٤/۱٠/٢۱

 

هر که از خویش فرمان نَبَرد بر او فرمان می‌رانند. چنین است سرشتِ زندگان.


فردریش نیچه/ چنین گفت زرتشت. ص128

- ۱۳٩٤/۱٠/٢۱

 

اگر تمامی ما قدرت جادویی خواندن افکار یکدیگر را داشتیم، نخستین چیزی که در دنیا از بین می رفت عشق بود.

 

برتراند راسل

- ۱۳٩٤/۱٠/۱٦

همدردی از احساسات صاحب منصبانه است: آن را به بهای ارزان، بعد از وقوع بلایا، به دست می آورند. ولی دوستی به این سادگی نیست. به مرور ایام و با رنج بسیار به دست می آید، اما چون به دست آمد، دیگر راهی برای خلاصی از آن وجود ندارد. باید در برابرش سینه سپر کرد.

آلبرکامو


- ۱۳٩٤/۱٠/۱۱

 

هیوم می گوید که شالوده استنتاج های استقرایی ما فرض یکنواختی طبیعت است. ولی ما صحت یکنواختی طبیعت را نه می توانیم اثبات کنیم و نه می توانیم دلیل تجربی برایش بیاوریم، چون دلیل تجربی در اینجا مستلزم مصادره به مطلوب است. پس استنتاج های استقرایی ما به فرضی درباره جهان متکی هستند که ما برای آن فرض هیچ مبنای محکمی نداریم،هیوم نتیجه می گیرد که اطمینان ما به استقرا صرفا از سنخ ایمان کورکورانه است،یعنی هیچ توجیه عقلانی ندارد.

 

سمیر اکاشا/ فلسفه علم.ص23

- ۱۳٩٤/۱٠/٧

 

فکر کردم همه‌مان در داستانی عجیب زندگی می‌کنیم. با وجود این اکثر آدمها معتقدند که این دنیا کاملا طبیعی است و یکسره دنبال چیزهایی هستند که غیرطبیعی باشد، مثل فرشته و آدم فضایی؛ تنها به این دلیل که نمی توانند ببینند دنیا خودش یک معمای بزرگ است. احساس می‌کردم با بقیه فرق دارم. فکر می‌کردم دنیا خودش یک رویای عجیب است. ...به نظر من این موضوع هم خودش معمای بزرگی است که آدمها صبح تا شب این طرف و آن طرف می‌دوند و فعالیت می‌کنند. بدون اینکه فکر کنند از کجا آمده‌اند. چگونه می‌شود چشم بر زندگی روی این کره خاکی بست و آن را کاملا طبیعی دانست؟

 

یاستین گوردر/ راز فال ورق. ص 149


 
- ۱۳٩٤/۱٠/٦

 

آرزوی چیزی برخلاف اراده‌ام، مثل این است که وسوسه شوم از ظرف آب نبات دزدی کنم؛ اراده چیزی برخلاف آرزویم، مثل این است که انکار کنم آب نبات دوست دارم؛ تصمیم گیری برای چیزی، مثل این است که خودم (از خودم) نوشته بگیرم که من باید (یا نباید) برای دستیابی به فلان چیز تلاش کنم. پس تصمیم گرفتن نوعی پیمان بستن است. همیشه خطر شکست در آن هست و عملی‌ست که همه‌ی وجودم در آن دخیل است.

 

رولو می/ عشق و ارداه. ص 342


 
- ۱۳٩٤/۱٠/٦

 

دلیل بسیار خوبی وجود دارد که چرا هیچ کس تاریخ نمی خواند. علت اش این است که تاریخ بیش از اندازه درس برای آموختن دارد.

 

نوآم چامسکی



- ۱۳٩٤/۱٠/٤

ازدست دادن خویشتن واقعی فقدانی بزرگ محسوب میشود.ازدست دادن اعتماد،‌صمیمیت،خودانگیختگی وخوشحالی بهای گزاف ازدست دادن خویشتن واقعی است .فردبرای کنار آمدن باجو ناسالم حاکم برمحیط خانواده مجبوراست خویشتن غلطی رادرخودشکل دهد تا دیگران ازاو راضی شوند .دلیل روی آوردن دیگران به خویشتن کاذب اینست که ازخویشتن واقعی خیری ندیدند .این خویشتن کاذب به ظاهرمقاوم است و آسیب نمی بیند .مهم نیست که ظاهرفرد مستحکم و پر ابهتباشد زیرادر درون ازدست خویشتن واقعی اش رنج میکشد 

 

جفری یانگ

- ۱۳٩٤/۱٠/٤

 

برای اینکه شاد باشیم نباید خیلی نگران دیگران باشیم.

آلبرکامو
- ۱۳٩٤/۱٠/٢

تاریخ های خاص و برجسته، می توانند به روشهای گوناگون، سرآغاز پرسشهای درمانی شوند. زادروزها، خصوصا زادروزهای مهم، می توانند دریچه ای به دلواپسی های اگزیستانسیال بگشایند و به تعمق بیشتر در چرخه زندگی منجر شوند. جشن تولد های بزرگسالی، از نظر من همیشه اموری تلخ و شیرین هستند که روی دیگرشان، تأسف و زاری است. از دید برخی افراد، یک زادروز می تواند نشانه ی این باشد که آنها بیشتر از والدینشان عمر کرده اند. تاریخ بازنشستگی، سالگرد ازدواج یا طلاق و بسیاری نشانه های دیگر، فرد را با پیش روی سنگدلانه زمان و ناپایداری زندگی آشنا می سازد.

 

اروین دیوید یالوم / هنر درمان. ص 217


 
- ۱۳٩٤/٩/۳٠

...گورستان هایمان را در جوار کلیساها و مکان های شهری پررفت و آمد می سازیم تا(به گفته لوکورگوس) مردمان معمولی، زنان و کودکان را عادت دهیم با دیدن یک مرده سراسیمه نشوند و دیگر اینکه لازم است مشاهده مدام استخوان ها، گورها و تشییع کنندگان جنازه، ما را به یاد وضعیتمان بیاندازد...زمانی تصور می شد کشتار و خونریزی بر جذبه جشن ها می افزاید. غذا را با منظره جنگاوران مسلح در می آمیختند و گلادیاتورها در میان جام ها بر زمین می افتادند تا خون فراوانشان بر همان سفره بریزد...و مصریان در پایان جشن هایشان، تندیس بزرگی از مرگ به میهمانان نشان می داند و مردی بانگ می زد:"بنوشید و شاد باشید، چرا که وقتی بمیرید شما نیز چنین خواهید بود." این شد که من نیز این عادت را پدید آوردم که مرگ را همواره حاضر بدانم، نه فقط در تصوراتم، بلکه در دهانم. در هیچ چیز به اندازه مرگ انسانها مشتاقانه کندوکاو نکرده ام: چه حرفها، نگاهها و رفتاری در آن لحظه دارند، به هیچ موضوع تاریخی دیگری با این دقت نپرداخته ام. این مطلب را از فراوانی مثالهای روشنی که دارم می توان دریافت. حقیقتا علاقه خاصی به این موضوع دارم. اگر ناشر بودم فهرستی از انواع مرگ را با توضیحات گرد می آوردم. آنکه مردن را به انسان ها بیاموزد، زیستن را به آنها آموخته است.

 

میشل دومونتنی


- ۱۳٩٤/٩/٢٤

یه بار وقتی دانشجو بودم مقاله ای برای یک کلاس فلسفه نوشتم. درست یادم نیست موضوع درس چی بود ،چیزی مربوط به معرفت شناسی. کلیت متنی که نوشتم از این قرار بود: "فهمیدی چی شده ؟ نازی¬ها آخرش هم جنگ رو نباختن. پیروز شدن، سلطه¬شون رو گسترش دادن، جهان رو گرفتن و تا آخرین یهودی، تا اخرین کولی، سیاه¬پوست، هندی و سرخ پوست رو کشتن. بعد که کارشون با اینها تموم شد، همۀ روسها و چک ها و بوهمیاییها و بلغار¬ها و صرب¬ها و کرووات¬ها رو هم کشتن- همۀ اسلاوها رو. بعد به سراغ پلی نزیایی¬ها و کره-ای¬ها و چینی¬ها و ژاپنی¬ها رفتن- همه مردم آسیا. این کار مدت خیلی خیلی زیادی طول کشید، ولی آخرِ سر همۀ مردم جهان صد در صد آریایی بودن و همه خیلی خیلی خوشحال. طبیعتا دیگه کتابهای درسی به هیچ نژادی جز آریایی، هیچ زبانی به جز آلمانی، هیچ مکتبی به جز هیتلریسم و هیچ سیاستی به جز حزب نازی اشاره نمیشد. د لیلش هم روشن بود، بعد از چند نسل هیچ کس حتا اگه می خواست هم نمی تونست چیز متفاوتی توی کتابها بنویسه، چون اساسا چیز متفاوتی نمیدونست که بخواد توی کتابها بنویسه. ولی یه روز دوتا دانشجو توی دانشگاه نیوهالیدبرگ توکیو مشغول صحبت بودن هردو هم مثل عموم آریایی¬ها خوش تیپ بودن، اما یکیشون کمابیش نگران و ناراحت بود. اسمش کِرت بود. دوستش گفت: چی شده کرت؟ چرا تو همیشه اینقدر ماتم زده¬ای؟ کرت گفت: بهت میگم. چیزی هست که من رو دچار مشکل کرده، مشکل اساسی. دوستش جویا شد که اون چیز چیه؟. کرت گفت: مساله اینه که نمی¬تونم از شر این حس غریب خلاص بشم که چیز کوچیکی هست که دارن در موردش به همۀ ما دروغ میگن"و این پایان مقاله بود.

اسماعیل متفکرانه سرش را تکان داد. نظر استادت در مورد این مقاله چی بود؟ " می خواست بدونه آیا من هم مثل کرت چنین احساس غریبی داشتم. وقتی بهش گفتم که همینطوره خواست بدونه به نظر من در مورد چه چیزی به ما دروغ گفته شده؟ بهش گفتم از کجا بدوم؟ مگه من چه فرقی با کرت دارم؟

دنیل کوئین/اسماعیل. ص 41

- ۱۳٩٤/٩/٢۳

گاهی اوقات زیاد حرف داشتن همان قدر نشانه سردرگمی ست که حرفی نداشتن

دنیل کوئین/اسماعیل. ص 38

- ۱۳٩٤/٩/٢۳

 

امتیازی که همواره آن را ویژه و خارق العاده دانسته ام، تعلق به صنف درمانگران قابل احترام و شریف است. ما درمانگران بخشی از سنتی هستیم که قدمتش نه فقط به نیاکان بلافصل روان درمانگرمان ( نسلی که با فروید، یونگ و همه نیاکان آنها - نیچه، شوپنهاور، کی یر کگور- آغاز می شود)، بلکه بس دورتر، به عیسی، بودا، افلاطون، سقراط، جالینوس، بقراط و تمامی رهبران بزرگ مذهبی، فلاسفه و اطبایی باز می گردد که از آغاز زمان، انسان را هنگام ناامیدی هایش یاری داده اند.

 

 اروین دیوید یالوم / هنر درمان.ص 279

- ۱۳٩٤/٩/٢٠

 

خطای رایجی است که مردم عشق را بالاتر از دوستی می نشانند و آن را در حکم امری کاملا متفاوت می نگرند. عشق تنها زمانی والا و ارزشمند است که دربر دارنده دوستی ای باشد که بتواند بازتولید شود. با عشق به شیوه معمول، اگر به دوستی منجر نشود فقط می توان لقمه بخور و نمیری به زندگی داد و دست به سرش کرد.

برتولت برشت
- ۱۳٩٤/٩/٢٠

 

خویشتن‌داری به همان اندازه ضریب‌هوشی (آی‌کیو) اهمیت دارد.

 

دیتر والکه 


 
- ۱۳٩٤/٩/۱٢

شیوه نگه‎‌داشت حرمت کتاب مقدس در اروپا تاکنون، چه بسا بهترین نمونه انضباط و ظرافت در رفتار بوده باشد که اروپا وجود آن را وامدار مسیحیت است. چنین کتابهایی که تعلق به ژرفنا و معنایی غایی دارند، برای نگاهبانی خویش نیازمند قدرت استبدادی مرجعی هستند که از بیرون نگاهبانشان باشد تا بتوانند آن هزاره هایی را دوام آورند که برای کشیده شدن شیره‌شان و گشوده شدن معماشان ضروری است.

 

فردریش نیچه / فراسوی نیک و بد. ص 266


 
- ۱۳٩٤/٩/٦

 

دو شخص می توانند به امری واحد بنگرند و با یکدیگر مخالفت کنند و حق نیز با هر دونفر باشد.

هفت عادت مردمان موثر/ استفان کاوی.ص 158

- ۱۳٩٤/٩/٥

 

بتهوون آشکارا گفته، هنرش او را از خودکشی بازداشته است. در سی و دو سالگی و در نومیدی حاصل از ناشنوایی اش نوشت: «چیزی مرا از خاتمه دادن به زندگی ام بازداشت. هنر به تنهایی این کار را کرد. افسوس برایم ناممکن است اگر دنیا را ترک کنم، پیش از آنکه همه آنچه را که می خواهم انجام دهم، به پایان رسانده باشم پس این زندگی مصیبت بار را به دنبال خود می کشم.

 

اروین دیوید یالوم 


- ۱۳٩٤/٩/۳

 

این مرد به چشم ام ارزنده آمد و برای معنایِ زمین پُخته. امّا چون زن اش را دیدم زمین به چشم ام خانه‌یِ یاوه‌گی‌ها آمد.
آری، چون یک قدّیس و ماده غاز با یکدیگر پیوند بندند، می‌خواهم زمین از رعشه به خود بلرزد.
این‌یک پهلوان‌وار به جست‌و‌جوی حقایق رفت و سرانجام دروغِ کوچکِ آراسته‌ای به چنگ آورد و آن را را زناشوییِ خود می‌نامد!
آن‌یک در دادوستد دوراندیش بود و در گُزینش بهگُزین. امّا سود و سرمایه را همه بر باد داد و آن را زناشوییِ خود می‌نامد!
آن‌یک کنیزی می‌جست فرشته‌خو. امّا یکباره خود غلامِ زنی شد. و اکنون بر اوست که فرشته‌خو شود!
خریداران را همگی پرواگر یافته ام و همه چشمانی تیز دارند. امّا زرنگ‌ترینِ‌شان نیز زنِ خود را سربَسته می‌خرد.
 فردریش نیچه/چنین گفت زرتشت. ص 83
- ۱۳٩٤/٩/۳

 

بهترین راه زندگی پرافتخار در این دنیا آنست که همان چیزی باشیم که وانمود می کنیم هستیم.

 

سقراط


- ۱۳٩٤/٩/۳

 

قدرت مطلق همیشه گمراه کننده است. گمراه می کند چون آنچه را باید فراهم نمی سازد. همیشه واقعیت - واقعیت درماندگی و میرندگی ما، این واقعیت که به رغم دستیابی به ستارگان، سرنوشتی محتوم در انتظار ماست - از راه می رسد.

 

اروین دیوید یالوم 


- ۱۳٩٤/٩/٢

 

از چشم‌انداز جوانی که بنگری، زندگی آینده‌ای دراز و بی‌پایان است؛ ولی از چشم‌انداز پیری، تنها گذشته‌ای بسیار کوتاه به چشمت می‌آید. وقتی با کشتی دور می‌شویم، اجزاری ساحل ریز و ریزتر می‌شوند و امکان شناسایی و تمایزشان نیز کمتر؛ هم‌چون سال‌هایی که پشت سر نهاده‌ایم با همه رویدادها و تکاپوهایشان.

درمان شوپنهاور/ اروین دیوید یالوم. ص 429
 
مطالب قدیمی تر »
کتاب هایی را که خوانده ام مانند غذاهایی که خورده ام به یاد نمی آورم ، با این همه همان ها مرا ساخته اند. (امرسون)
کدهای اضافی کاربر :